«از زماني كه انسان تمام اجزاء تن خويش را مي شناسد جسم، او را كمتر نگران مي كند. هر كس مي داند كه روح از فعاليت ماده ي خاكستري مغز پديدار مي شود. دوگانگي تن و روان كه در پشت عبارات علمي پنهان مي شد امروز پيشداوري ناباب و به راستي خنده آوري بيش نيست.»
جملات فوق از كتاب بار هستي ميلان كوندراست كه رماني با دغدغههاي فلسفي است. داستان از منظر داناي كل مفسر روايت ميشود و به بازگو كردن سرگذشت چند خانواده ميپردازد.
« از كودكي هميشه پرسشهاي يكساني به ذهن ترزا خطور مي كند. زيرا پرسش هاي واقعا با اهميت را فقط يك كودك مي تواند مطرح كند. در واقع هميشه ساده ترين پرسشها با اهميت ترين پرسش هاست و پاسخي براي آنها وجود ندارد و پرسشي كه نتوان به آن پاسخ داد، مانعي است كه فراتر از آن نمي توان رفت. به عبارت ديگر پرسشهايي كه نمي توان به آنها جواب درست داد همان چيزي است كه محدوديتهاي امكانات بشري را نشان ميدهد و مرزهاي هستي ما را تعيين مي كند.»
جالب ديدم كه با جملات فلسفي فوق با خانم ترزا كه يكي از شخصيتهاي رمان است آشنا شويد.
يكي از زوجهايي كه رمان به زندگي آنها پرداخته ترزا و توما هستند. مطلب خاص قابل ذكر پيرامون زندگي اين دو زوج شك ترزا به توماست كه گاه با دليل و گاه بي دليل است. در همين جا ايرادي به اثر وارد است كه تمام شخصيتهايش بيش از حد باور، خودآگاه هستند و بر ضعفهاي شخصي اي كه در ناخودآگاه ذهنشان جا خوش كرده، احاطه دارند. مثلا در جايي از كتاب آمده:
« ترزا با خود مي گفت آشنايي آنها از آغاز مبتني بر يك اشتباه بوده است. كتاب آناكارنينا كه در آن روز زير بغل داشت و به وسيلهي آن توما را فريب داده بود، يك كارت شناسايي ساختگي بيش نبود. آنها متقابلا و به رغم دوست داشتن همديگر يك جهنم براي خود آفريده بودند. يكديگر را واقعا دوست داشتند و بنابراين تقصير از خودشان و رفتارشان يا احساسات خطا ناپذيرشان نبود، بلكه به روشني از عدم تجانس آنها ناشي مي شد زيرا توما قوي و او ضعيف بود.»
در تمام طول كتاب نويسنده از روانكاوي شخصيتهايش بهره ميجويد و در برخي جاها مخصوصا از صفحهي 220 به بعد آشكارا مخاطب را مورد خطاب قرار ميدهد و مخاطب متوجه ميشود اين نويسنده است كه دارد شخصيتها را روانكاوي ميكند اما تا قبل از اين صفحه نويسنده براي روانكاوي شخصيتها مطالبي را كه از ناخودآگاه آنها عنوان ميكند، به آگاهي خود ايشان نسبت ميدهد و اين مسئله باعث مي شود كه سبك روايت كاملا يك دست و يك جور نباشد.
ترزا به دليل اين شك مدام با كابوسهاي شبانه دست و پنجه نرم ميكند. كابوسهاي ترزا يكي از شاهكارهاي خلق خواب است كه خوب است توسط نويسندگان جوان مورد مطالعه قرار بگيرد. اين كابوسها همگي با ساختار خواب نوشته شدهاند، در معدود جاهايي از اثر كابوسها بدون حلقهي انفصال از واقعيت بازگو ميشوند ولي ساختار خواب به قدري خوب درآمده كه مخاطب به هيچ وجه شك نميكند كه ممكن است اين بخشي از اتفاقات واقعي زندگي شخصيتها باشد. يكي از اين كابوسها، كابوس كوه سنگي است. ترزا خواب ميبيند كه توما او را به كوه سنگي ميبرد و به دست مردي ميسپارد. مرد براي او توضيح ميدهد كه در اين كوه آنها متولي انجام مرگهاي اختياري هستند. او به ترزا ميگويد در صورتي كه واقعا مايل به مرگ اختياري باشد به او شليك خواهد شد. ترزا به خاطر اين كه به خواست توما جواب منفي ندهد قبول ميكند و كنار درختي كه متقاضيان مرگ اختياري جلوي آن ميايستند تا به آنها شليك شود در انتظار ميماند اما ديري نميگذرد كه فرياد ميزند كه مردن خواست قلبي اش نيست.
نويسنده عشق بين توما و ترزا را اين جور تفسير ميكند:
«عشق آنها معماري شگفت انگيز بي قرينه اي است كه فقط بر اعتماد مطلق به وفاداري ترزا استوار است مانند قصر مجللي كه فقط روي يك ستون بنا شده باشد.»
اما در خلال اثر ميبينيم كه اين قصر مجلل بر يك ستون به قدري سنگيني ميكند كه ستون در هم ميشكند:
«ترزا مي خواست فقط چند دقيقه در خانه ي مهندس بماند، فقط يك فنجان قهوه بنوشد و احساس كند كه تا مرز بي وفايي پيش رفتن چگونه است سپس وقتي مهندس كوشيد او را در ميان بازوان خود بگيرد همان طور كه به مرد تفنگ به دست روي كوه سنگي نه گفته بود به او خواهد گفت: "نه اين خواست من نيست."»
اما ترزا در هنگام عمل نميتواند به مهندس نه بگويد و كابوس فاش شدن خيانتش به توما هم بر كابوسهاي ديگرش افزوده ميشود.
زوج ديگري كه رمان به آنها ميپردازد سابينا و فرانز هستند. فرانز مردي است متاهل كه هيچ علاقه اي به زن رسمي خود ندارد و معشوقهاش سابينا دختري زيبا و شيطان است كه به نقاشي هم علاقه دارد.
در خلال معرفي اين زوج پي ميبريم كه نويسنده كم و بيش دغدغههايي در مورد تفاوت نگاه جامعه به زن و مرد نيز دارد:
« در يكي از ملاقاتهايش ، فرانز با لحني خاص به او گفته بود: "سابينا شما يك زن هستيد." او نمي فهميد چرا فرانز اين خبر را جدي و رسمي و با لحني كه كريستوف كلمب در موقع ديدن ساحل آمريكا داشت به او ميگويد!»
توجه ميلان كوندرا به نقد جامعهي مردسالار زماني بيشتر آشكار ميشود كه سرزنش جنس انساني ماده به سبب عادت ماهيانهاش توسط قوانين غير انساني جامعهي مردسالار به شكل زير مطرح ميشود:
پاسخ به نظر آسان است. سگ هرگز از بهشت رانده نشده است. كارنين از دوگانگي تن و روان هيچ آگاهي ندارد و تنفر و بيزاري را نميشناسد.»
با اين همه، شخصيتهاي زن داستان همگي ضعيف و حقيرند. اين ويراني حتي در شخصيتهاي حاشيهاي زن نيز مشهود است. مثلا ترزا مادري دارد كه به نحوي بيمارگونه دوست دارد زوال و خرابي خود را به نمايش گذارد، به زشتي مباهات كند، اظهار بدبختي نمايد و همگان را وادار سازد كه فروريختگي او را نظاره كنند.
سابينا البته تا حدي از اين قاعده مستثني است. او ضعيف نيست ولي علاقهي شديدي به خيانت دارد و نميتواند با اين ميل پنهان در وجودش مبارزه كند. اگر خوش بينانه به اين شخصيت پردازي نظر افكنيم بعيد نيست فريضهي نويسنده را «نشان دادن آنچه هست» به جاي «نشان دادن آنچه بايد باشد يا آنچه ميتواند باشد» فرض كنيم ولي اگر خوش بيني افراطي را كنار بگذاريم بعيد نيست تحقير اشخاص زن از تاثيرات ناخودآگاه گفتمان غالب جامعهي مردسالار در ذهن نويسنده باشد. خاصه اين كه در جايي "زن" را به عنوان "مشبه به" براي "مشبه" "گاو" با "وجه شبه" "چاقي" به كار ميبرد!!
«گاوها حيواناتي بسيار دوست داشتني هستند. گويي آنها زنان چاق پنجاه سالهاي هستند كه خود را چهارده ساله وانمود مي كنند.»
مطلب جالب توجه در مورد شخصيتهاي مرد داستان اين است كه اكثريت غريب به اتفاق آنها خيانت پيشهاند. فرانز به زن رسمياش خيانت ميكند. توما علي رغم اين كه عاشق ترزاست ولي در كنار او نميتواند از تفريح با زنهايي كه عاشقشان نيست و صرفا برايش بازيچهاند، چشم بپوشد. اتفاقا يكي از اين زنها سابينا معشوقهي فرانز است. جالب اين است كه شخصيتهاي مرد غير اصلي هم خيانت پيشهاند. مثلا وقتي فرانز خاطراتش را مرور ميكند ميفهميم كه پدرش هم به مادرش خيانت كرده است. فرانز با آنكه هميشه با به ياد آوردن ياس مادرش در هنگام فهميدن خيانت پدرش ناراحت مي شود خودش هم به زنش خيانت مي كند و تنها كاري كه براي خاطرهي درماندگي مادرش انجام مي دهد اين است كه اين خيانت را از زنش پنهان كند.
ميلان كوندرا اعتقاد دارد هر انساني نيازمند توجه است و براي هر كسي نوع خاصي از توجه ديگران لذتبخش است:
«همهي ما نياز به پرتو نگاه داريم و برحسب نوع نگاهي كه در زندگي خواستار آنيم به چهار گروه تقسيم ميشويم:
1- گروه اول تعداد بي شماري از چشمان ناشناس را مي طلبند، آواز خوانان ستاره هاي هاليوود و روزنامه نگاران از اين دستهاند.
2- گروهي كه اگر در پرتو جمع كثيري از آشنايان نباشند هرگز نمي توانند زندگي كنند. اين افراد بدون احساس خستگي مهمانيها عصرانه و شام و ناهار ميدهند. اين افراد خوشبختتر از گروه اولند زيرا گروه اول دير يا زود مستمعين خود را از دست ميدهند ولي اينها هميشه موفق ميشوند براي خود نگاههايي را به دست بياورند.
3- گروهي كه نياز دارند در پرتو چشمان يار دلخواه زندگي كنند. وضع آنها هم به اندازهي افراد گروه اول خطرناك است. كافي است كه چشمان يار دلخواه بسته شود تا عرصهي هستي آنها نيز در تاريكي فر رود.
4- كساني كه در پرتو نگاه هاي موجودات غايب زندگي مي كنند. اين افراد اغلب در رويا به سر ميبرند.»
اگر بخواهيم شخصيتهاي اثر او را در اين تقسيم بندي بگنجانيم توما و ترزا و فرانز در گروه سوم قرار ميگيرند. زن رسمي فرانز در گروه دوم قرار ميگيرد و پيدا كردن گروهي كه سابينا به آن تعلق دارد دشوار است.
براي من در اين تقسيم بندي گروه چهارم از همه جالبتر بود كه قاعدتا تمام نويسندگان از جمله ميلان كوندرا بايد به آن تعلق داشته باشند.
همان طور كه ذكر شد در اواخر كتاب نويسنده به وضوح مخاطب را خطاب قرار ميدهد. جالبترين قسمت خطاب قرار دادن مخاطب جايي است كه نويسنده از چگونگي شكل گيري شخصيتها و رمانش با مخاطب حرف ميزند:
«او را ميبينم كه پشت پنجره ايستاده و ديوار ساختمان مقابل حياط خود را نگاه مي كند. توما از همين تصوير جان گرفته است. همانطور كه قبلا گفته ام شخصيت هاي كتب مانند موجودات زنده از بطن مادر زاده نمي شوند بلكه از يك موقعيت ، از يك جمله يا از يك استعاره به وجود ميآيند. يك نوع توانايي بنيادي بشري به صورت بذر در آنها نهفته است و نويسنده مي پندارد كه اين نوع توانايي هنوز كشف نشده است و هنوز دربارهي آن سخني در خور اعتنا به زبان نيامده است.»
«با اضطراب به حياط نگاه كردن و مردد بودن، شنيدن قار و قورهاي پياپي شكم در يك لحظهي هيجان عاشقانه، خيانت كردن و احساس ناتواني كردن از كنار رفتن از راه دلفريب خيانت، بالا رفتن مشتها در صفوف راه پيمايي بزرگ، خوشمزگي و لودگي كردن در برابر ميكروفنهاي پليس، من با تمام اين موقعيتها برخورد و با آنها درگير شدهام ولي هيچ كدام از اين اوصاف از شخصيت واقعي من ناشي نشده است. شخصيت رماني كه نوشتهام امكانات خود من هستند كه تحقق نيافتهاند. بدين سبب، هم تمامي آنها را دوست دارم و هم هراسانم ميكنند.
رمان اعترافات نويسنده نيست بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد.»
در اين درددلها با مخاطب جايي كه ترزا براي مردن غريب الوقوع سگش عزادار است، نويسنده از دكارت، نيچه و ترزا حرف ميزند:
«دكارت ميگويد: انسان مالك و ارباب است در حاليكه حيوان ماشين خودكار است. يك ماشين جاندار. وقتي جانوري ناله مي كند نشانه ي شكوه و زاري نيست بلكه نشان آن است كه ابزار ماشيني خوب كار نمي كند. وقتي چرخ يك گاري به صدا در ميآيد بدين معنا نيست كه درد ميكشد بلكه روغن به آن زده نشده است. ناله و زاري جانوران را نيز بايد به همين گونه تعبير كرد. گريه و زاري براي سگي كه در آزمايشگاه قطعه قطعه ميشود بيهوده است.»
«نيچه از هتلي در شهر كورينو بيرون ميآيد و مشاهده ميكند كه يك درشكهچي با شلاق اسبش را ميزند. نيچه به اسب نزديك ميشود و جلوي چشم درشكهچي سر و يال اسب را در آغوش ميگيرد و با صداي بلند ميگريد. اين واقعه در سال 1889 روي داد، زماني كه نيچه از آدميان دور شده بود به عبارت ديگر دقيقا همان موقع كه بيماري رواني او بروز كرده بود. اما بايد مفهوم عميق حركت او را درك كنيم. نيچه آمده است تا از اسب براي دكارت طلب مغفرت كند و من نيچهي بيمار را دوست دارم. همان طور كه ترزا را دوست دارم كه سر سگ بيمار در حال مرگ را روي زانو گذاشته و نوازش ميكند.
من آن دو را كنار هم ميبينم آنها از مسيري دور مي شوند كه بشريت به عنوان ارباب و مالك طبيعت راه خود را به جلو ادامه ميدهند.»
مطلب قابل تامل در اين كتاب نقدهاي سياسياي است كه نويسنده در خلال اثر به اجتماع وارد ميكند. نويسنده ماركسيستهاي شكست خورده را مورد نقد و نكوهش قرار ميدهد اما از نظر من در اين قسمت تمام آنچه در خور ذكر است را بازگو نميكند.
اگر هستهي انديشههاي ماركسيستي را لزوم برقراري عدالت اجتماعي و از بين بردن اختلاف طبقاتي فرض كنيم بعيد است انديشمندي باشد كه با اين هسته مخالفت كند بلكه علت شكست و انحطاط سياستهاي كمونيستي در بسياري از كشورها، در پيش گرفتن راه افراط و حاكم شدن روحيهي ديكتاتوري و استبداد در فضاي جوامع بود. در حقيقت چيزي كه در بنيان انديشهي سياسي ماركسيستي قابل نقد است استبداد و ديكتاتوري است. روحيهي استبداد و ديكتاتوري به قدري فاسد است كه متعالي ترين انديشهها را در منجلاب خود غرق و نابود ميكند و از نظر من باز نكردن علت شكست سياستهاي ماركسيستي و حملهي صرف به آنها از كمكاريهاي اين كتاب منظور ميشود، اما با اين همه جملات قابل تاملي در مورد كساني كه بازيچهي دست ديكتاتورها شدهاند و بعد از سالها به پوچي اعتقادات پيشين خود پي بردهاند قابل ذكرند:
«وقتي با گذشت زمان معلوم شد چه جناياتي توسط حكومت انجام گرفته كساني كه مورد اتهام قرار ميگرفتند پاسخ مي دادند: ما نمي دانستيم. ما گول خورديم. ما اعتقاد داشتيم. ما باطنا بي گناهيم. بعد اين سوال مطرح ميشد كه آيا حقيقت داشت كه نمي دانستند يا تظاهر به بي خبري مي كردند.
توما با خود ميگفت اين كه ميدانستند يا نمي دانستند مسئله اساسي نيست. بلكه بايد پرسيد اگر بي خبر باشيم بي گناه هستيم؟ آيا آدم ابلهي كه بر اريكهي قدرت تكيه زده است تنها به عذر جهالت از هر مسئوليتي مبراست؟
به ياد افسانهي اديپ مي افتاد: چوپاني يك نوزاد را كه يافته بود براي شاه پوليپ ميبرد. كودك نزد شاه تربيت و بزرگ مي شود. روزي اديپ در يك راه كوهستاني با يك شاهزاده ناشناس درگير مي شود و شاهزاده را به قتل ميرساند. بعدها او با ملكهي ژوكاست ازدواج مي شكند و به پادشاهي "تب" مي رسد. او هرگز فكر نمي كرد مردي كه به هلاكت رسانده پدرش و زني كه با او همبستر گرديده مادرش باشد. پس از آن وضع اهالي كشورش روز به روز ناگوارتر مي شود و مردم به سبب شيوع بيماري از پاي در ميآيند. وقتي اديپ مي فهمد كه اين خود اوست كه مسئول درد و رنج آنهاست، چشمان خود را از حدقه درآورد و براي هميشه سرزمين "تب" را ترك كرد.
اديپ وقتي فهميد با مادرش همبستر مي شده با اين كه قبلا اين را نمي دانست خود را بي گناه تصور نكرد و نتوانست آن بدبختي و سيه روزي را كه حاصل جهل و نادانياش بود تحمل كند. خود را مجازات كرد و سرزمين تب را ترك كرد.»
توما در عين حال معتقد به مجازات كسي كه نميداند توسط اجتماع نيست و آن را نوعي توحش ميداند. در خلال اثر متوجه ميشويم كه توما بر مبناي انديشههاي فوق مقاله اي مي نويسد كه به مذاق مستبدان زمانهاش خوش نميآيد و اين مقاله براي او دردسرهايي را فراهم ميآورد.
ميلان كوندرا در خلال بازگويي بازجوييهاي توما، پارادوكسي را كه جوامع ديكتاتوري براي افراد روشنفكر و آگاه رقم ميزند، به نقد ميكشد:
«مضحك و در عين حال تاثر برانگيز است كه تربيت درست اوليه ي ما در خانواده به پليس در كار بازجويي ياري دهد! ما قادر نيستيم دروغ بگوييم. دستور "راست بگو" كه پدر و مادرها به ما آموختهاند به خودي خود ما را دروغ گرفتن حتي در برابر پليس شرمسار مي كند. براي ما آسانتر است با او مشاجره كنيم، به او دشنام دهيم (چيزي كه بي فايده است) تا صريحا به او دروغ بگوييم (تنها كاري كه بايد كرد.)»
در جامعهي ديكتاتوري توما مدام بين انتخاب بين درست و غلط در ترديد است. از يك سو با عملي كه ميداند درست است جان خود را به خطر مياندازد و از سوي ديگر با سكوت در برابر استبداد آرمانهايش را ميبازد:
«بنابراين چه بايد مي كرد؟ مي بايست بيانيه را امضا مي كرد يا نه؟ مي توان پرسش را اين گونه نيز مطرح كرد كه بهتر است فرياد برآوريم و مرگ خود را جلو بيندازيم يا سكوت كنيم و جان دادن تدريجي خود را طولاني سازيم؟
فكر كرد زندگي فقط يك بار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از تصميم نادرست تميز دهيم زيرا ما در هر وضعي فقط مي توانيم يك بار تصميم بگيريم.»
توما ميداند كه در جامعهي ديكتاتوري هيچ عملي راه به جايي نميبرد و راه را براي آزادي نميگشايد زيرا ديكتاتورها هرگز خواستههاي مشروع مردم را تاب نميآورند و آنها را با خشونت هر چه تمام سركوب ميكنند. در حقيقت هر كاري كه در يك جامعهي ديكتاتوري انجام ميشود تنها عملي نمادين است براي اين كه فقط كاري انجام شده باشد:
«به روزنامه نگاري فكر مي كنم كه براي بخشودگي زندانيان سياسي امضا جمع مي كرد. او به خوبي مي دانست كه اين كار نفعي براي زندانيان سياسي ندارد. هدف واقعي هم آزاد كردن زندانيان سياسي نبود بلكه مي خواستند نشان دهند هنوز افرادي هستند كه هراس به دل راه نمي دهند. آنچه مي كردند عملي نمايشي بود اما تنها راه ممكن بود. يا مي بايست هيچ كاري انجام ندهند يا اين كه فقط به كاري نمايشي اكتفا كنند.»
بار هستي كتابي است كه در يافتن پاسخ نسبي به سوالهاي مختلف هستي شناسانه كه ممكن است در ذهن ما مطرح باشد و يا وظيفهي اجتماعي و سياسياي كه بر عهدهي ماست ميتواند براي ما راهگشا باشد و در پايان خواندن اين كتاب ارزشمند را به شما خوانندهي گرامي توصيه ميكنم.
پي نوشت: ميتوانيد مقالهي بررسي اهم نظريات ادبي را در لينك زير مطالعه كنيد:
http://www.kanoonweb.com/index.php?option=com_content&task=view&id=896&Itemid=3
راستش ماهها روي اين مقاله زحمت كشيدم و دلم ميخواست اين مقاله را به عنوان هديه يا عيدي به تمامي شما خوانندگان هميشگي وبلاگم پيشكش كنم ولي در اين روزها، هديه...!؟!!؟
