تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

دوست عزيزم فرانك در وبلاگش مسابقه اي راه انداخته و از افراد صاحب ذوق (منهاي بنده كه با پارتي بازي قاطي جريان شدم احتمالا) خواسته تا رباعي طنزي در باب گراني برنج بسرايند. چون رباعيها خيلي جالب بودند و فكر كردم آپ كردن با شعرهاي دوستان خالي از لطف نيست. آدرس وبلاگ وبلاگ سراينده ي شعرها را در صورت وجود زير شعرها مي آورم:


فرانك
گردید برنج هم گران ای محمود
قوت همه خلق گشته نان ای محمود

گفتی سر کوی توست ارزان همه چیز
دردا که نمی کنم گمان ای محمود
http://savareazadi.blogfa.com/

رادكام
برفت به عرش قيمت برنج برنج ×× اضافه شد به ماتم ملت اسامي رنج
هزار بار بگفتم که پند گير محمود ×× به حيرتم ز بي خردي مردان دولت رنج

سهراب
برنج ار شد گران ما را غمی نیست! × × در ایران جنس ارزان قیمتی نیست!
ببر زنبیل خود تا کوی محمود ×× که جز آن از برایت مرهمی نیست!
http://2kalameh.blogfa.com/

سينا

یارب به بلا تو مبتلایم نکنی
در بحر گرانی به فنایم نکنی

گردیده گران برنج و هم قیمت گوشت
یارب به چنین وضع رهایم نکنی
http://khateratenimeshab.blogfa.com/

س_ر

روی این کشور پر برکت و دنج
از رسیدن به تو ، آقای برنج
ما به لطف و کرم محمودی
دستمان قطع شده تا آرنج!
http://www.sajadrashidi.blogfa.com/

فرزند همين آب و خاك
چندی است گران شده برنج رشتی
هم هندی و تایلندی و جنس مشتی
ارزان بنما قوت و خوراک ملت
یا آنکه مرا ببر به زیر هشتی
# توضیحا" " زیر هشتی " اصطلاحی است که برای شکنجه در زندانهای رژیم اسبق استفاده میشد .
http://bargekhoshk.blogfa.com/

طناب عشق
با رنج برنجی به کف آورده شود
تا ظهر کنار برگکی خورده شود
افسوس که تا لقمه به دندان برسد
از درد گرانی مشتری مرده شود
http://rezaebadi.blogfa.com/

رادكام
گر قيمت نان و گندم و گوجه گران است
ور نرخ برنج روز وشب در نوسان است
گر سير نباشيم سر آقا !! بسلامت
پس نو آوري دولت نهم چه زمان است؟

 

پي نوشت: قبلا هم فرانك مسابقه اي اينچنيني راه انداخته بود و من به او پيشنهاد دادم كه با شعرها يك آپ جديد تشكيل دهد اما از پيشنهادم استقبال نشد، اين بود كه جسارتا و با عرض پوزش از فرانك خانم خودم دست به كار شدم. سعي مي كنم زود به زود آپ جديدم را آپ كنم و تمام شعرهاي خوب را در اين پست بگنجانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:6  توسط ارغوان اشترانی  | 



در دل‌ آن‌ پسرك‌ غوغايي‌ است‌

لذت‌ بستني‌ هر روزه‌

چه‌ كند سهم‌ دهد خواهر را؟

يا چو ديروز و پريروز خودش‌

بخورد از سر صد ميل‌ و هوس‌ باز آن‌ را؟

همچنان‌ ناله‌ بر آورد كه‌ واكس‌

واكس‌ مي‌زنم‌ و كفش‌ تو لبخند زند

فقر و اندوه‌ و نداري‌ افسوس‌

بر تن‌ و پيكر من‌ بند زند

يك‌ مغازه‌ كاخ‌ روياهايش‌

علت‌ شوق‌ به‌ فرداهايش‌

دختري‌ مست‌ و ملنگ‌ و مغرور

با لباني‌ خنده‌رو وُ پرنور

ساعت‌ از يك كه‌ گذشت‌

دخترك‌ رقص‌ كنان‌ مي‌آيد

يك‌ هزاري‌ با شوق‌

از توي‌ كيف‌ خودش‌ مي‌آرد

بستني‌ مي‌خرد او بي‌ ترديد

بستني‌ ((مگنوم‌)) نام‌

تر و تازه‌ وُ جديد

روي‌ آن‌ با ولع‌ هر چه‌ تمام‌ مي‌بلعد

باقي‌اش‌ قسمت‌ آشغال‌ شود

پسرك‌ سهمش‌ را

با حيا بردارد

خوردنش‌ واي‌ خدا

چه‌ صفايي‌ دارد

در دل‌ آن‌ پسرك‌ غوغايي‌ است‌

لذت‌ بستني‌ هر روزه‌

چه‌ كند سهم‌ دهد خواهر را؟

يا چو ديروز و پريروز خودش‌

بخورد از سر صد ميل‌ و هوس‌ باز آن‌ را؟

راه‌ خود را كج‌ كرد

دختري‌ زرد و پريشان‌ و غمين‌

فال‌ و كبريت‌ُ و شقايق‌ دارد

با نگاهش‌ به‌ دل‌ رهگذران‌

غم‌ و اندوه‌ و فغان‌ مي‌بارد

پسرك‌ خنده‌ كنان‌:

((آمدم‌ خواهركم‌

بيا با هم‌ برويم‌

لذتي‌ اَست‌، فراوان‌ُ و نه‌ كم‌

بستني‌ داني‌ چيست‌؟

تو بيا تا برويم‌

خوشمزه‌، خوردني‌ اَست‌

تو بيا تا بدويم‌))

در دل‌ دخترك‌ زرد و غمين‌

شادي‌اي‌ بارقه‌اي‌ زد و دويد

با يكي‌ حس‌ جديد و مبهم‌

چند باري‌ به‌ هوا جست‌ و پريد

دختر مست‌ُ و ملنگ‌ و مغرور

اين‌ زمان‌ با پدرش‌ باز آمد

پسرك‌ در پي‌شان‌ بود روان‌

تا كه‌ سهمش‌ زِ جهان‌ بستاند

دختر مست‌ُ و ملنگ‌ گفت‌ به‌ ناز:

((بستني‌ مي‌خري‌ام‌ زود پدر؟

غم‌ صفري‌ كه‌ ز انشا دارم‌

با يكي‌ بستني‌ از دل‌ برود زود به‌ در))

پدرش‌ گفت‌: ((نه‌اي‌ دختركم‌

اندكي‌ خورده‌اي‌ سرما و پزشكت‌ گفته‌

چند روزي‌ تو مراعات‌ كني‌

گُلكم‌ اي‌ گلك‌ نشكفته‌

شاعر: ارغوان‌ اشتراني‌

پي نوشت: پس از هديه اندوه خفته در شعرم كه ارزش هديه دادن را داشت يك خبر خوش كه شايد هم زياد خوش نباشد برايتان دارم: اينترنتم درست شده و از امروز بيشتر مهمان خانه هايتان خواهم بود و در كامنتها به ناچار قوقولي هاي اين خروس بي محل را باز خواهيد داشت...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:57  توسط ارغوان اشترانی  | 

شايعه‌

دوستان عزيزم، قبل از هر چيز از اين كه دير به دير به وبلاگهايتان سر مي زنم عذرخواهي مي كنم و از تمام دوستاني كه همواره لطفشان شامل حال من بوده سپاسگزاري مي كنم. امروز مي‌خواهم به شايعه‌اي كه قبلا هم در مورد آن صحبت كرده بوديم بپردازم. قبل از ادامه‌ي حرفم بگويم كه تا پس فردا نيستم و تمام نظراتي كه برايم مي‌گذاريد را روز سيزدهم مي‌خوانم.

اوضاع عجيب غريبي شده. براي اين كه بتوانم اوضاع را به خوبي تشريح و جمعبندي كنم بايد از دي ماه توضيح دهم. اوايل دي ماه بود كه شايعه‌ي مسخره‌اي در بين مردم كم و بيش دهن به دهن مي‌گشت. هر كس اين شايعه را مي‌شنيد به شوخي مي‌گرفت و مسخره مي‌كرد يا اگر جسارت بيشتري داشت دلش را مي‌گرفت و بلند و بلند مي‌خنديد. هر از گاهي در اتوبوس يا تاكسي به كساني برخورد مي‌كردم كه به هم مي‌گفتند: «شنيدي 12 بهمن امسال امام زنده مي‌شَن و از مرقد مطهر ظهور مي‌كنن؟» من هم پوزخند مي‌زدم و پيش خودم فكر مي‌كردم عجب دلهاي خجسته‌اي دارند اين مردم و مي‌گذشتم. دوازده دي ماه بود كه صدا و سيما با تبليغات گسترده‌اي روز  12 بهمن را روز ميثاق با امام راحل اعلام كرد و از آن تاريخ به بعد مرتب از مردم درخواست كرد روز 12 بهمن در مرقد مطهر حضور به هم رسانند تا با امام راحل بيعت كنند و به روح بلند ايشان و تمام جهانيان ثابت كنند كه اگر چه خميني مرده است اما آرمانهاي او زنده است. عده‌اي مي‌گويند اين اقدام حكومت براي ترساندن امريكاست و عده‌اي مي‌گويند حكومت براي خنثي كردن شايعه‌ دست به اين اقدام زده تا تجمع مردم در روز 12 بهمن در مرقد را به طرفداري از خود نسبت دهد و نه به شايعه‌اي بي‌اساس. اين كه علت اين اقدام حكومت چه بود را نمي‌دانم اما مطمئنم كه اين اقدام در گسترش شايعه به طرز عجيبي موثر افتاد.

همان طور كه شاهد هستيد اين روزها هر شب گزارشهايي از تلويزيون پخش مي‌شود كه گزارشگر از مردم مي‌پرسد آيا روز دوازدهم براي بيعت با امام راحل به مرقد امام مي‌روند يا خير و بديهي است كه جواب پاسخگر هميشه مثبت است.

بين تمام مردمي كه قول مي‌دهند روز دوازدهم با امام بيعت كنند تصوير مردي كه مصرانه اعلام مي‌كرد امسال مرقد امام از بهمن 57 شلوغتر خواهد بود چون در آن موقع جمعيت ايران سي مليون نفر بود و امسال بيش از هشتاد مليون نفر است، بدجور توي ذهنم مانده است.

 جالبترين موضوع گزارش بعد از اخبار كانال سه در روز سه‌شنبه بود كه گزارشگرش همان جوان جسور و با استعداد است كه فكر كنم اسمش نجف زاده است و البته زياد از شخصيتش خوشم نمي‌آيد. او خيلي راحت به شايعه‌اي كه در بين مردم پخش شده اشاره كرد. بلندگو دستش گرفت و از مردم ‌پرسيد باور دارند كه قرار است امام به اين دنيا رجعت كنند يا خير و با جوابهاي مختلفي مواجه شد. مردي گفت: چه مي‌دونم والله، زني گفت: مگه خدا نبود كه چهار پرنده‌ي حضرت ابراهيم رو از چهار كوه جمع كرد و زنده كرد؟ مگه خدا نبود كه با دست حضرت عيسي مردگان رو زنده مي‌كرد، حالا من از شما مي‌پرسم اگه خدا اراده كنه نمي‌تونه جون كسي رو كه خودش ازش گرفته بهش برگردونه؟ يك مرد ديگر پاسخ داد: تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها. مرد ديگري گفت: اينا بازياي سياسيه. من دوست ندارم واردش بشم.

بعد خود نجفيان روي تصوير امام كه 12 بهمن 57 از پله‌هاي فرودگاه پايين مي‌آيد و بين مردم مي‌رود متن طولاني و شاعرانه‌اي شبيه اين رو قرائت كرد: «امسال قراره ميليونها ايراني بيان و خاك پاك درگاهت رو ببوسن. آقا، آقا جون، به اين همه عاشق نگاه كن كه از غم نبودنت به هم مژده مي‌‌دن كه رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند. به هم مي‌گن كه قراره برگردي. شايدم...»

اينجا تصوير امام توي فرودگاه ديزالو شد به تصوير نجف زاده كه جلوي مرقد امام ايستاده و او ادامه داد: «شايدم واقعا قراره كه اين دوازده بهمن با هر سال فرق داشته باشه. شايدم قراره اونهايي كه هميشه حضورت رو حس مي كردند ظهورت رو بو بكشن...» و نورپردازي طوري صورت گرفته بود كه نور خورشيد روي مرقد هاله‌هاي نوراني ايجاد كرده بود و يك خط نوراني از خورشيد به مرقد كشيده شده بود. تصويري كه بدون شك به اين منظور توي اين گزارش گنجانده شده بود كه تاييد كنه اين شايعه، در حقيقت شايعه نيست و قرار است به وقوع بپيوندد.

بله دوستان. اين روزها هر جا كه مي‌‍‌روي بحث بر سر رجعت  امام از آن دنيا به اين دنيا است. بر خلاف اوايل دي ماه كه هيچ كس پيرامون اين موضوع وارد بحث نمي‌شد هر جا كه مي‌روي همه دارند در مورد چگونگي و چرايي اين امكان صحبت مي‌كنند. چيزهايي كه اين روزها در مورد اين شايعه شنيده‌ام را تا جايي كه به ياد مي‌آورم به اختصار بازگو مي‌كنم:

زني چادري در اتوبوس در حالي كه با مشت به سينه‌اش مي‌كوفت با حالت ناله و زاري مي‌گفت: «من مي‌دونستم كه امام زمانه. دلم از همون اول گواهي مي‌داد. اون همه بهش گفتن كه بگو امام زماني، نگفت. من خودم فدايي امامم. بچه‌هام فدايي امامن. شوهرم فدايي امام بود. كاش زنده بود و اين روز رو مي‌ديد. روز ظهور آقا رو مي‌ديد. شهيد شد ولي توي عصر ظهور آقا باشي و حكومت عدل آقا رو ببيني توفيق بزرگتريه از شهادت...»

يك دختر مانتويي با حجاب نصفه نيمه و آرايش كه در تاكسي كنار من نشسته بود در جواب راننده كه چگونگي اين موضوع برايش سوال بود گفت: «من فكر مي‌كنم امام اون قدر مقامش پيش خدا بالا بوده كه وقتي از خدا خواسته به دنيا برگرده تا وضع مملكت رو سر و سامون بده خدا نتونسته روش رو زمين بندازه...»

پسري كه جلونشسته بود برگشت و گفت: «بعيد نيست، لابد گفته اين جوجه موجه‌ها از پس آمريكا و اسرائيل بر نمي‌يان، يه حالي بده بذار برگردم اون دنيا حال اين دو تا رو بگيرم برگردم، ولي خانوم خانوما اين امام كه مي‌گي اگه تشريف فرمايي كنن اول همه دستورمي‌دن گيساي خانمايي مث شما رو بِبُرن و تابستونم كه بشه نوبت ما پسرا مي‌شه كه دستامون رو رنگ بمالن.»

دختر مذكور از حرف پسر مكدر شد و اخم در هم كشيد و وقتي پسر پياده شد رو به من كرد و گفت: « ديوونه بود، يعني چي دستامون رو رنگ بمالن؟» برايش توضيح دادم كه با آنكه بسيار كوچك بودم و هنوز به مدرسه نمي‌رفتم خوب به خاطر دارم كه پدر و مادرم مدام به خواهر بزرگم تذكر مي‌دادند كه موهايش را بپوشاند و كار دستشان ندهد و مردم اين جور مي‌گفتند كه  اگر موي خانمي بيرون باشد قيچي مي‌كنند و اگر پسري لباس آستين كوتاه بپوشد دستهايش را رنگ مي‌كنند و اگر دختري لاك زده باشد دستش را در نايلكسي پر از سوسك فرو مي‌كنند، كه البته هيچ وقت شخصي كه با نايلون سوسك تنبيه شده باشد را از نزديك نديدم و فكر مي‌كنم شايد اين هم از شايعاتي بود كه آن زمان پيچيده بود.

يك بار ديگر بين مرداني كه نزديك قسمت خانمها در اتوبوس ايستاده بودند بحثي درگرفته بود و پيرمردي بر اين اعتقاد بود كه حكومت، شخصي شبيه امام را پيدا كرده و مي‌خواهد علم كند تا دل موافقين سابقش كه امروزه برخي از آنها به دليل كجروي‌هاي نظام از مخالفينش شده‌اند را، به دست بياورد.

مرد ديگري به او گفت كه خيال خامي كرده است و اگر به فرض كسي شبيه امام باشد اثر انگشتشان كه يكي نمي‌شود و اثر انگشت امام در خيلي جاها وجود دارد.

يك بار ديگر دختري كه پشت من در اتوبوس نشسته بود براي اطرافيانش توضيح مي‌داد كه نوستراداموس در پيش بيني‌هايش گفته در سالي كه عددش تكرار عددي مقدس است عجيب ترين رويداد تاريخ به وقوع خواهد پيوست و تا امروز فكر مي‌كردند آن اتفاق در سال 2222 اتفاق خواهد افتاد ولي اين جور كه معلوم است منظور او سال 88 شمسي است! اين خانم خرافه پرست فراموش كرده بودند كه ما در سال 1388هستيم و نه 8888! اين نوسرتاداموس هم اعجوبه‌اي بوده. جملاتي به كار برده كه پس از هر اتفاق مي‌توانند آن جمله را پيش گويي آن اتفاق تعبير كنند. قبل از زلزله‌ي بم كسي نمي‌گفت كه كه نوستراداموس پيش بيني كرده كه در بم زلزله مي‌‌آيد اما بعد از آن از صد نفر شنيدم كه او اين امر را پيش بيني كرده بوده.

دختر ديگري مقاله‌اي پر از آمار و ارقام از كيفش در آورد كه از اينترنت گرفته بود و چگونگي مرگ كساني كه در مجتمع رويان كار مي‌كردند در آن تشريح شده بود. يك دكتر ترور شده بود. يكي با سرطان كبد در گذشته بود كه نويسنده‌ي مقاله اين مرگ را به دليل مسموميت دانسته بود. يكي در يك تصادف در جاده شمال و خلاصه نويسنده‌ي مقاله معتقد بود كه پس از مرگ امام خميني در طي سالها سعي داشته‌اند او را شبيه سازي كنند و بالاخره موفق شده‌اند و كساني كه كشته شده‌اند هم كساني بوده‌اند كه از اين موضوع خبر داشته‌اند و به نحوي مخالف آن بوده‌اند. به دختر گفتم كه به فرض هم اگر توانسته باشند جنين قابل رشد از سلولهاي امام خميني ايجاد كرده باشند و اين جنين به سلامت مراحل رشد را طي كرده و به دنيا آمده باشد الان بايد حداكثر يك پسر نوجوان يا جوان باشد و به درد ظهور در روز دوازده بهمن امسال نمي‌خورد حالا پنجاه سال ديگر شايد.

مادرم معتقد است كه اين شايعه را خود حكومت پراكنده تا در روز 12 بهمن كه روز ميثاق با امام راحل، اعلام شده عده‌ي زيادي به مرقد بروند. مي گويد: «حتي خود تو كه مدام مردم ساده را مسخره مي‌كني رفتي كلي پول دادي و لنز و دوربين خريدي و سه پايه‌ي من درآورديت رو سفارش دادي كه هم بتوني فيلم بگيري و هم عكس. خود تو هم كه اعتقاد نداري كه اين اتفاق مي‌افته داري مي‌ري.» با اين حرفش حسابي گزك دست امير داد. او كه پيش از اين هم مرا مسخره مي‌كرد كه پول بي زبان را بيخود هدر داده‌ام و دوربين فيلمبرداري با برد بالا گرفته‌ام از اين حرف مادرم هم آتو گرفت. صد بار برايشان توضيح داده‌ام كه من براي كشف مي‌روم و اگر چيزي هم نباشد مي‌روم كه از هجوم مردم خبر تهيه كنم.

بدتر از حرفهاي گل و بلبل مادرم عقيده‌ي پدرم راجع به اين شايعه است كه باعث شده امير حسابي نگران رفتنم به مرقد مطهر شود و كلي جر و بحث كنيم.پدرم گفت كه به عقيده‌ي او اين شايعه را گروه‌هاي مخالف حكومت مثل مجاهدين و اينها پراكنده‌اند تا طرفداران اينها را در مرقد امام جمع كنند و با بمبي، موشكي چيزي يك كشتار دسته جمعي راه بيندازند.

فردا صبح كه به سر كار بروم ديگر به خانه نمي‌آيم و براي فرار از ترافيك احتمالي شب را در منزل يكي از دوستانم كه نزديك متروست سپري مي كنم و دوازدهم از منزل او به مرقد مي‌روم.

خيال داشتم دوازدهم وقتي برگشتم اينها را بنويسم اما نمي‌دانم چرا حول برم داشت و امروز با اين همه كار كه دور و برم ريخته آمدم و اينها را نوشتم. شايد به اين خاطر كه سق پدرم سياست و از بچگي هر چه ميگفته درست از آب در مي‌يامده!

شوخي كردم. ترسيدم چيزهايي كه شنيدم در خاطرم با شنيده‌ها و ديده‌هاي جديد آميخته شود.

تا پس فردا كه دست پر برگردم،

.

+ نوشته شده در جمعه  دهم بهمن 1388 ساعت 20:35 توسط آتوسا| بدون نظر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:16  توسط ارغوان اشترانی  | 

خدا را شكر مي كنم كه در سال جديد فهميدم هر چوب و چماقي كه در سال گذشته، پيش از تعيين مجازات، دندان شكسته و كبودي چشم عايد مجرمين كرد به دست يك ناپليس با نام نامي (سرهنگ غفاري) به حركت در آمده بود، آن هم با انرژي سوختن پاي ايشان توسط چاي داغ!

خدا را شكر مي كنم كه در سال جديد فهميدم نه تنها سرداران كه تمامي پرسنل نيروي انتظامي بجز سرهنگهاي قلابي نه تنها حقوق شهروندي را مسخره نمي كنند بلكه ادعاي اعاده حيثيت از نيروي محترم انتظامي را دارند و طرح شكوايه دارند از سرهنگهاي قلابي اي كه حقوق شهروندي را زير پا گذاشته و پيش از تعيين مجازات، دست به آزار مجرميني يازيده‌اند كه در دست قانون اسير بوده اند!

خدا را شكر مي كنم كه فهميدم فقط استاد خانم وطن پرست در داستان بازخواست من نيست كه جو گير شهرت و نام است و اين شهرت زدگي يك اپيدمي در جامعه ي ادبي است. جامعه ي ادبي اي كه حقش است با بي ادبي بخوري مسلك و ترساي از خود ساخته مترسك نام شود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آمده بودم شكرانه بگويم و بروم كه ديدم توسط دوست عزيزم آقاي اسلامي امر شده ام به بررسي سريال مرد هزار چهره.

به عقيده‌ي من مرد هزار چهره به حق از تمامي كارهاي مديري برتر است كه البته كارهاي سابق او نيز هر كدام در نوع خود شاهكاري دوست داشتني بوده‌اند.

در اين كار مهران مديري بيشتر از كمدي موقعيت كمك مي گيرد حال آنكه در كارهاي سابقش بيشتر درگير كمدي هاي كلامي و رفتاري بود. مثلا در پاورچين بار طنز بر دوش نوع كلام برره اي داوود مثل استفاده از واژه‌هاي (بيد، چورمنگ، پاچه خار و ...) بود و نيز رفتارهاي آنرمال سپهر و شادي و مهتاب و داوود و فرهاد. بازي كردن سپهر و شادي با عروسك، خنگ بازي هاي عجيب غريب ياسمن گل بانو، بوسيدن مكرر رئيس توسط فرهاد و داوود و ...

اما در اين سريال بيشتر كمدي موقعيت داريم كه كار را از يك كمدي ساده به سطح بالاتري مي كشاند. مثلا استفاده از واژه ي (به به يا خيلي ممنونم) اصولا خنده دار نيست اما استفاده از (به به) پشت بلندگوي بنز پليس يا توسط كسي كه توانسته بر جاذبه فائق شود آدم را از خنده روده بر مي‌كند.

از اين دست شوخي ها در كار او بسيار است. مثل شستن مكرر دستها در اتاق عمل و يا فرياد (مامان) سر دادن توسط يك سرهنگ و رئيس يك كلانتري نيروي انتظامي...

موقعيت خمسه در لباس خلافكاران كه گويا نيم نگاهي به فيلمهاي جدي تاريخ سينما هم دارد بسيار خوب درآمده و بي آنكه به هزل تبديل شده باشد طنز  نابي را رقم زده است.

البته ممكن است اشخاصي كه به ظاهر رو و ساده ي كمديهاي كلامي يا رفتاري عادت كرده اند كار جديد مديري را در مقايسه با كارهاي سابقش بي مزه بدانند اما شايد اين پديده بيشتر به بد ذائقه شدن ما برگردد تا كاستي مديري.

البته اين كار او هم از كمدي هاي كلامي خالي نبود و از آن جمله مي توان به (فرزند عالي منفجر و عضلات عالي منقبض) اشاره كرد. كمدي هاي رفتاري هم به طرز زيركانه اي در اثر گنجانده شده بود. از اين بابت كلام زيركانه را به كار مي برم كه شخصيت اصلي چون چارلي چاپلين لباس بدقواره نمي پوشد و جور خاصي راه نمي رود و رفتارهايش هم چون مردمان عادي اجتماع است. در يك كلام يك شخصيت كميك نيست فقط شديدا مودب و مقرراتي و شريف است اما در عين حال رفتارهايي از او يا ديگران بروز مي كند كه تماشاگر را مي خنداند مثلا زدن دستگاه شوك به دست همكارش در اتاق عمل براي جشن گرفتن يك پيروزي كوچك! كمدي هاي رفتاري در اشخاص ديگر هم تعبيه شده بود مثلا چسبيدن مريم (دختر بچه) به سرهنگ غفاري، يا خنده‌ي احمقانه‌ي بهاره رهنما يا كنشهاي رادش.

 از طرف ديگر او به جاي ساختن تيپهاي كميك يا وارده شدن در مسائل جزئي اجتماع مثل (پاچه خاري!) به مسائل بنيادي تري اشاره مي كند...

پايان اثر و شوخي شخصيتهاي اثر با عنوان صاحب اثر هم كه آنقدر فوق العاده بود كه جايي براي صحبت باقي نمي گذارد.

به هر تقدير به عقيده‌ي من مهران مديري پديده‌اي است در دنياي طنز ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:44  توسط ارغوان اشترانی  | 

همه دارن از سال جدید حرف می زنن. امسال هم شاید عید مثل پارسال برای من پر از دلتنگی نبودن بعضیا باشه اما لااقل یه فرقی با سال پیش داره و اون اینه که امید هست، آخه قراره خرداد ۸۷ برادر زاده ی کوچولوم که الان ۴ سالش شده به همراه مادرش بیاد.

آترین کوچولو به مادرم گفته: دیبی هر چی فکر می کنم نمی فهمم کیه اینجا که اجازه نمی ده شماها بیاید پیشم، وقتی اومدم ایران برام توضیح بده متوجه بشم.

گفته: وقتی بیام ایران دیگه برنمی گردم کانادا. من دوست ندارم جایی زندگی کنم که کسی هست که به شما اجازه نمی ده بیاید پیشم.

وقتی رو دنده ی حال کردن باشم مدام آترین رو تصور می کنم که کمی بد اخلاقه چون از خواب بیدار شده اما با دیدن ماها برقی توی چشماش می جهه و نمی دونه از بین اون همه آدم اول تو بغل کی بره و خودم رو تصو می کنم که بلندش می کنم و از این که این قدر سنگین شده و دیگه نمی تونم براش چرخ و فلک بشم جا می خورم...

اما امان از وقتی که رو دنده ی کابوس دیدن باشم مثل الان...

روز رفتن آترین و مادرشه. این بار خیلی دردناکتر از دو سال پیشه چون طعم دوری رو واقعا تجربه کردیم. آترین جیغ می زنه و پا می کوبه و گریه می کنه و نمی خواد بره. فرانک می گه سوار هواپیما بشه آروم می شه. ستایش از گریه ی من عصبی شده و همه من رو نصیحت می کنن که باید به خودم مسلط باشم ...و من مدام روزی که آترین ترجیح داد به جای ماشین مامان و باباش سوار ماشین ما بشه و تمام طول راه دست من رو ناز کرد و با صدای کودکانه اش همراه با نوایی که از باندهای ماشین پخش می شد زمزمه می کرد: ممممن اگه تتتتو تو رو دوباره نبینمت می میرم... رو به یاد می یارم...

وقتی بیدار می شم یاد گفتگوی تلفنیم با کسی می افتم که وقتی بهش گفتم برادرم نمی یاد ولی خیلی خوشحالم که خانمش و آترین رو دوباره می بینم گفت بالاخره اونا هم که بیان بوی آقا پیوند رو می دن و من با خودم فکر می کنم باید با بوی آقا پیوند چی کار کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام دوستان خوبم.

از غيبت صغرام براتون بگم كه: اول بلاگفا با من لج کرده بود و صفحه ی نظراتش رو برام باز نمی کرد بعد از اون کامپیوترم دچار مشکل شد و اصولا نتونستم به نت وصل بشم. اسفند و خونه تکونی و جمع کردن حساب کتابای آخر سال هم باعث شد تا رفتن به نت نیمه تعطیل بشه پس از همتون عذرخواهی می کنم که تو این مدت بهتون کم سر زدم و ممکنه تا وقتی که ویندوز عوض کنم باز هم کم سر بزنم.

خیلی وقته که با خودم قرار گذاشتم نقد سنتوری رو بنویسم. خیلی وقت هم هست که قرار گذاشتم تو بازی پروانه شرکت کنم. اون قدر دیر در بازی پروانه شرکت کردم که اون بازی جدیدی رو شروع کرده و من هنوز اندر خم یه کوچه ام. در این بازی امر شده ایم به این که ۵ تا از کتابهای نيمه خوانده مان را نام ببریم. شاید یکی از علل تاخیرم این بود که من هم به نوبه ي خودم سعی می کنم جزو همان جانوران با پشت کار باشم که: «یا کتابی را شروع به خواندن نمی (کنند) یا به هر زحمتی هست تا آخرش می رو(ند)»! (جمله ي داخل پرانتز از پروانه است!)

اما بالاخره همیشه هم در روي يك پاشنه نمي چرخد:

در اوج احساس گرایی جلد یک جنگ و صلح را سه بار کامل خواندم و هر بار وقتی در جلد دو به مرگ شاهزاده آندره رسیدم کتاب را بستم و کنار گذاشتم! خاصه آن که از برادرم شنیدم که توپ انداز محبوبم لیاخوف که عاشق سوفی بود هم در جنگ کشته خواهد شد.

 كتاب كمدي الهي را هم هر بار از يك جلدش شروع كردم. يك بار از دوزخ، يك بار از برزخ، يك بار از بهشت و هر بار به اين نتيجه رسيدم كه خواندن كتاب از جلد ديگرش زجر كمتري خواهد داشت!

يك كتاب نقد فيلم هم از مسعود فراستي نيمه خوانده دارم كه دربه در دنبال چند تا از فيلمهايش هستم كه ببينم و بعد نقدش را بخوانم. به خودم اميد بسته ام كه كتاب ديالكتيك نقدش را هم در  سال جديد به پايان ببرم.

مجموعه آثار هدايت را هم با اين تصميم آغاز كردم كه تمام آثارش را بخوانم و يك نقد و بررسي جامع در مورد آثار او بنويسم و تخت گاز جلو رفتم اما به مجموعه وغ وغ ساهاب كه رسيدم  تصميم گرفتم در تصميمم تجديد نظر كنم.

من هم طاها و پدرام و كيميا و محمد صالح حجت الاسلامي و هر كس ديگري كه دوست دارد در اين بازي شركت كند را به اين بازي دعوت مي كنم.

پيشاپيش فرا رسيدن سال جديد را به تمام شما تبريك مي گويم و شعر انديشه ي سيبم را به تمام شما عزيزان مخصوصا عزيزان ساكن ديار غربت مثل پروانه ي مهربان تقديم مي كنم:

http://ashtarani.blogfa.com/post-42.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

 - چرا گريه ميكني؟ با اين كارهات اضطراب اين بچه رو هم بيشتر ميكني.

- دست خودم نيست. اين قدر نصيحتم نكن.

- به فرضم شيرت بر نگشت، به فرضم سينه‌ات رو نگرفت، دنيا كه به آخر نميرسه. بالاخره يه شير خشك كه بهش بسازه پيدا ميشه.

زير لب زمزمه ميكند: «چي ميگي بابا.» مادرش سلانه سلانه به طرف آشپزخانه ميرود.

صداي زنگ موبايل و تصوير همسرش روي گوشي. جواب ميدهد.

- الو؟ چرا حرف نميزني؟ اين بچه كه باز داره گريه ميكنه؟ از اون موقع كه رفتم آروم نشده؟

- نه. حتي يك لحظه.

- آخه واسه چي؟ شايد يه درد ديگه داره.

- نه. نه. نه. فقط گشنشه. سه روزه هيچي نخورده. فقط آب قند. هر چي خورده بالا آورده.

- عرق رازيانه خوردي؟ از اون پودر گليكوژيل خوردي؟

- خوردم بابا. خوردم.

- چته؟ چرا داد ميزني؟

- اينقدر سوال جواب نكن. حوصله ندارم. ميفهمي؟ حوصله ندارم. يه بند گريه ميكنه. بچه‌م... اگه...اگه بميره چي؟

- اين حرفا چيه ميزني؟ مگه شهر هرته؟

- نيست؟

- اينجا بجز شيرخشك نان و مولتي و هومانا چيز ديگهاي ندارن. نان 2 هم بهش نداديم. بخرم؟

- نه. برو يه جاي ديگه. اين سه تا رو امتحان كرديم. بالا ميياره.

- اين قدر گريه نكن. دكتر داروخانه ميگه اگه هيچ ماركي هم بهش نسازه يه مدت كه بالا بياره بالاخره عادت ميكنه. درست ميشه. ميگه بجز اين ماركها چيز ديگه‌اي گير نمي‌ياريم.

- لاغر شده. در عرض همين سه روز شده پوست و استخون. برو يه جاي ديگه. بيخود ميگه بگردي ماركاي ديگه هم هست.

- تو كه اينجور گريه ميكني بدتر ميشه. با اين همه غصه خوردنهات انتظار داري شيرت برگرده؟

- دست خودم نيست. تو رو خدا تو لااقل اينو بفهم.

- خيلي خوب. فعلا خدافظ.

- امير بود؟ گير آورده؟

- نه.

- بيا اين شير گرم رو بخور. مطمئنم اثر ميذاره. با خانم دكتر مرادي حرف زدم. ميگه مشكلي نيست، اگه هيچ ماركي بهش نسازه بايد غذاي كمكي رو شروع كرد. بالاخره يه طوري ميشه اينقدر خودتو اذيت نكن.

- غذاي كمكي؟ اينا به غذا هم كه بيفتن هشتاد درصد رشدشون بايد با شير تكميل بشه. چه برسه به اين كه هنوز سه ماهشه.

- پري ميگفت وقتي خوابه نگاهش كن و شيرت رو بدوش.

- اين طفلك مگه از گشنگي ميتونه بخوابه؟

- چرا همش گريه ميكنه؟ جاش كثيف نيست؟

- نه. چيزي نخورده كه بخواد جاش كثيف باشه. تمام مدتي كه اونجا بودم كابوسم اين بود كه ساحل الان داره گريه ميكنه. اون وقت الانم كه پيششم نميتونم آرومش كنم.

- من نميفهمم چرا اين قدر خودتتو ناراحت ميكني؟ حالا كه همه چي تموم شده. به فكر بچه‌ت باش.

- مرتيكه كثافت ميگفت ميخواي شلوار اين آقا رو بكشم پايين تا احساس واقعيش نسبت به تو مشخص بشه؟

- برم براش شير خشك بيارم. شايد بالا نياره. بالاخره ساكت ميشه.

- اگر مك بزنه، شيرم بر ميگرده. الان امير مي‌ياد، بذار يه مارك ديگه رو امتحان كنيم.

- دوشيدي؟

- فقط ده سي سي اومد. دادم بهش خورد. يادته وقتي شير ميخورد يه وقتايي اون قدر شير زياد ميرفت تو دهنش كه وقت نميكرد قورت بده. جيغ ميكشيد و با عصبانيت نگاهم ميكرد و گريه ميكرد، خبر نداشت كه... صدات گرفت بچه بس كه گريه كردي.

- لااقل بذار كمي آب قند بهش بدم. اين بچه خودش رو هلاك كرد.

- بده. بده. سه روزه فقط آب قند خورده.

- الهي به زمين گرم بخورن. تقصير خودته. تو اين مملكت آدم مگه تو كافي شاپ ميشينه در مورد فيلمنامه بحث ميكنه؟

- صد بار به امير گفتم يه روز زودتر بياد خونه هي گفت كار دارم. روز تعطيل هم كه نداره آقا.

- خوب تو كه تنها نبودي، همون مريم كه گفتي بياد خونه‌ت بچه رو نگه داره كافي بود كه در دهن مردم بسته بشه.

- دفعه‌هاي پيش همين كار رو ميكردم كه پيرزن صابخونه به امير گفت جلوي زنت رو بگير. يه دختر پسر رو راه ميده تو خونه‌ي من. اگه از خدا نميترسيد از فاسد شدن بچه‌ي خودتون بترسيد. امير هم گفت بچه رو بذار پيش مريم با مهدي بريد تو يه كافي شاپ بشينيد حرف بزنيد كه اون زنيكه عوضي حرف در نياره... مرتيكه كثافت به من گفت تو پدر منو در بياري؟ هِ... هنوز مملكت اون قدر بي در و پيكر نشده كه جن‍...

- بسه ديگه اين قدر بهش فكر نكن. الهي بميره مرتيكه بيشرف. بايد صبر ميكردي من از مسافرت برگردم، مي‌يومديد اينجا.

- كف دست كه بو نكرده بوديم. فكر ميكرديم اين بگير و ببندها تموم شده.

- مادر جون، بچه كه نيستي. بيست و پنج سالته. داري تو اين مملكت زندگي ميكني اون وقت ميگي نميدونستم؟

- اَاَاَه، عجب غلطي كرديم اومديم اينجاها. اگه ميخواي چپ بري راست بياي نصيحتم كني رامو بكشم برم خونه‌ي خودم.

- خيلي خوب بابا نوبرشو آوردي.

- درم ببند. هر كي هم زنگ زد بگو بگو مرده. بگو نيست. حوصله‌ي هيچ كسو ندارم.

صداي لخ لخ دمپاييهاي مادر و زمزمه‌ي تكراريش كه «به اسب شاه گفتن يابو؟» دلش ميخواهد سرش را به ديوار بكوبد. صداي مادرش را ميشنود كه تلفن را جواب ميدهد و به كسي كه پشت خط است ميگويد كه سحر خواب است. حس ميكند كسي كه زنگ زده آرزوست. با عجله بيرون ميرود و تلفن بي سيم را بر ميدارد.

- برداشتم. بذار گوشي رو...سلام.

- سلام مامان كوچولو. جوجه‌ات كه ديگه آروم شده؟

- داره آب قند ميده بهش. اعصابم خورده.

- ميخواي بيام پيشت؟

- آره. بذار امير بياد شايد برم خونه‌ي خودم.

- چرا؟ باز اونجا كه باشي بهتره.

- تلفن پشت تلفن. خودشم يه ضرب با نصيحتاش رو اعصابمه.

- عيبي نداره. مادره ديگه. اونم اعصابش از ناراحتي تو خورده، اينجوري داره خودش رو خالي ميكنه، دست خودش نيست. من مي‌يام اونجا، ديگه جلوي من نصيحت نميكنه.

- ميخوام نباشم كه ناراحتش نكنم. نميتونم چيزي بهش نگم، جوابش رو ميدم اونم ناراحت ميشه.

- پيشش نباشي بيشتر ناراحت ميشه.

- حس ميكنم خيلي ضعيف شدم. از خودم بدم مي‌ياد. هر كار ميكنم نميتونم جلوي اشكام رو بگيرم. كم آوردم. بدجور كم آوردم. زود از كوره در ميرم. دارم جهنم رو تجربه ميكنم آرزو.

- نميگم بهت گريه نكن، چون ميدونم اين حرف تو اين وضعيت اشتباهترين دلسوزيه. هر كس ديگه‌اي هم جاي تو بود از اين بدتر ميكرد، فقط يادت نره كه « آنچه ژرف است ببايد تا بلندای من برآيد»

- آره، آنچه ژرف است ببايد تا بلنداي من برآيد. شايد آنكه با او خنديده‌ايد را از ياد ببريد اما آن كه با او گريسته‌ايد را هرگز از ياد نخواهيد برد. مرسي آرزو مثل هميشه آرومم كردي.

...

از اتاق بيرون ميرود. مادرش با يك دست تلفن را گرفته و با دست ديگرش ساحل را تكان ميدهد. گريه‌ي ساحل به ناله تبديل شده. گونه‌ي مادر را ميبوسد و مادرش نيز. گونه‌اش خيستر ميشود.

- بيا سعيده. حرف ميزني؟

- سلام.

- چييييي شده؟ واااااااي، تو كه اين قدر نازك نارنجي نبودي.

- سه روزه هيچي نخورده بجز آب قند.

- حالا من هي بهت ميگم اين مملكت به درد زندگي نميخوره هي بشين شعر بگو كه نيماي قصه‌گوي خاك شرقي من برخيز، پاشو نگاه كن كه شيرمردان خاك ايرانت، رفتن نشستن هويج پخته ميخورن. رسيدي به حرف حاجيت؟ رديفه؟ به اين وكيله بگم بيفته دنبال كاراتون كه شما هم از اين خراب شده بريد؟

- نه.

- چرا نه؟ ميخواي ديگه چي بشه؟ به چي اينجا چسبيدي؟

- همه جاي دنيا آشغال هست. فيلم crash رو كه برات رايت كردم ببين كه بفهمي مدينه فاضله‌ات هم يه گهيه مث اينجا. اينجا هر چيه، وطنمه. اگه بتونم براش كاري ميكنم كه درست بشه. تو اگه دلسوز مني بگو واسه اين بچه چي كار بايد بكنم.

- غصه نخور. درست ميشه. تا حالا مرگ هيچ بچه‌اي از شير نخوردن ثبت نشده. نهايتش شير گاو رو ميديد بهش. يه خورده دل درد ميگيره بعد حل ميشه. بيا فرانك هم ميخواد باهات حرف بزنه.

- سلام عزيزم. چيه؟

- هيچي.

- غصه نخور. باز بچه‌ي تو سه ماه شير خورده. اگه جاي من بودي كه سپهر از همون لحظه كه دنيا اومد فقط عر زد و سينه‌ام رو نگرفت چي كار ميكردي؟

- مسئله اينه كه هر شير خشكي ميخوره بالا مي‌ياره وگرنه شير مادر نخوردن كه چيز مهمي نيست.

- آخي. سيميلاك رو امتحان كردي؟

- نه.

- خيلي خوبه. بچه‌ ي فرشته هم هر شيري ميخورد بالا مي‌آورد ولي اين بهش ساخت. دو جور داره. ساده و اَدوَنس.

- مرسي از راهنماييت. من با اجازه‌ت قطع كنم زنگ بزنم به امير اسمش رو بگم بهش.

- تموم شد تلفنت؟ بيا اين يكي خط هم با تو كار داره. ساسانه.

- سلام.

- سلام. خوبي؟ هنوز شير نخورده؟

- نه.

- ببين من كلي تحقيق كردم. تو بايد از اين يارو شكايت كني. تازه اطلاعات من ناقص بود، ولي با همين چيزايي كه مامان گفت تو كلي بهونه داري كه از اين يارو شكايت كني. مثلا براي تهمت زدن. استفاده از الفاظ ركيك. برخورد فيزيكي هم داشتيد؟

- با من نه. با مهدي.

- چطور شد با اون درگير شد؟

- يارو به من گفت از كجا معلوم كه مانتوت با شيرت خيس شده. بايد بره آزمايش شايد بچه‌ي اين آقا توش دراد. مهدي هم عصباني شد صندلي رو برداشت كوبيد تو شيكمش. يارو هم وقتي از زمين بلند شد مهدي رو تا ميخورد زد. اصن يارو از عمد يه حرفايي ميزد كه مهدي از كوره در بره و بهش حمله كنه. اگه اين حمله اتفاق نيفتاده بود نميتونستن ما رو به دادگاه بكشن.

- تو به همين صورت جلسه‌اي كه خودشون تنظيم كردن ميتوني استناد كني و ازش شكايت كني.

- حوصله ندارم. دارم سعي ميكنم راجع بهش فكر نكنم، ميشه حرفش رو نزني؟

- تو بايد شكايت كني. هم براي اين كه آدمايي امثال اون رو بشوني سر جاشون، هم به خاطر هموطنات. اگه شكايت كني من با استناد به شكايت تو يه تقاضا مينويسم براي انجمن ترويج تغذيه با شير مادر كه يه لايحه بفرسته به مجلس كه گرفتن مادران شيرده توسط منكرات ممنوع بشه.

- گفتم كه حوصله‌ش رو ندارم.

- اين وظيفه‌ي ملي و انساني توئه.

- تو وكيل تام الاختيار من. برو شكايت كن. هر وقت هم لازم شد من خودمم مي‌يام.

- من وقتش رو ندارم.

- منم ندارم.

- تو به بچه‌هايي فكر كن كه مثل «ساحل» ممكنه همين بلا سرشون بياد. ميدوني اگه معده‌ش هيچ شير خشكي رو قبول نكنه چي ميشه؟

- نميدونم، شايد غذاي كمكي شروع كنيم.

- كدوم خري اينو گفته؟ وقتي شير خشك رو قبول نكنه غذا رو كه اصن قبول نميكنه. اونم بچه‌ي سه ماهه.

- شير گاو چي؟

- اونم ميتونه باعث بروز حساسيتها در بزرگسالي بشه. تازه اگه اسهال و استفراغ يا يبوست نده. اگه شير گاو رو هم قبول نكنه و دچار كاهش رشد بشه چون در سنين اوليه است روي هوش و مغزش تاثير ميذاره...الو؟ الو؟ گوش ميدي؟ تو بايد شكايت كني. من مواد قانونيش رو هم در آوردم. الو... گوشت با منه؟

- الوووووو؟ چي گفتي به اين بچه؟ خدا خفت نكنه. چقدر من بدبختم كه از دست هر كدومتون بايد يه جور بكشم...سحر... سحر... نكن با خودت اينجوري. آروم بگير. ساسان چي گفت بهت؟ خدا منو بكشه كه گوشي رو دادم دستت. پسره‌ي ديوونه. چي گفت مگه. به خاطر ساحل. اگه آروم نگيري به خدا همين الان چاقو بر ميدارم خودمو ميكشم... بيا اميرم اومد. تو رو خدا نذار اينجوري ببينتت.

- سلام.

- سلام پسرم.

- اين چشه؟ چته؟ چي شده؟

- ناراحته ديگه. بده يكي از اون شيرها رو بده ببرم درست كنم واسش، شايد بالا نياورد.

- اين ديوونه بازيها چيه درمي‌ياري؟

- ساسان ميگه اگه شير نخوره روي هوش و مغزش تاثير ميذاره. چه خاكي بايد به سرم بريزم اگه اينا هم بهش نسازه؟

- ساسان غلط كرده واسه تو، تو اين وضعيتت لكچر ميده.

- كجا ميري؟ با توام. تو اين وضعيت تنهام نذار. كجا ميري؟ به ساسان چيزي نگي. امير...

- الان برميگرده مادر جون. آروم بگير. لابد يه چيزي تو ماشينش جا مونده. ساسان بيخود ميگه. هوش ارثيه. با شير نخوردن كم نميشه.

- اون كه دكتره بيخود ميگه؟ من كه بچه نيستم ميخواي خرم كني.

- اَاَاَه... تلفن پشت تلفن...بله؟...بله هستن، گوشي خدمتتون...بيا مريمه. با تو كار داره.

- سلام.

- سلام سحر جون. هنوز شير نخورده؟

- نه.

- مامانم ميگه شايد چشمتون كردن. يه خانمه هست همسايه خالمه. خيلي خوب چشم زخم رو ميگيره. ميخواي بگم براش يه تخم مرغ بشكنه؟ فقط بايد يكي از لباساش باشه. با يكي از لباساي تو، خونه نمي‌ياي بدي ببرم براش تخم مرغ بشكونه؟...الو؟ قطع كردي؟

- نه عزيزم. اون خط هم با من كار داره. من بعد بهت زنگ ميزنم.

- كيه؟

- مادر شوهرته.

- سلام عليكم.

- سلام سحر جون. چي شده؟ دنيا كه به آخر نرسيده. ماهي و كنجد خوردي؟

- تاثير نداره. اينا براي زني كه تازه زايمان كرده موثره نه براي من.

- تو خودت رو ناراحت نكن، درست ميشه. بچه همينه ديگه. تازه اولشه اون قدر مريض ميشه، اون قدر دردسر داره كه خدا ميدونه. فكر ميكني براي خودت مادر و پدرت كم زحمت كشيدن؟ خدا ميدونه من چقدر خون دل خوردم تا امير بزرگ شد. ميگن بچه‌داري، يعني آدم رو تا پاي طناب دار ميبره. يهو دست ميزدم به تن امير ميديدم شده بخاري، نميدوني چطوري اونو ميرسوندم دكتر. اون قدر سختي كشيدم براش، اون وقت بزرگ هم كه بشه ميگه شما هيچ كاري برام نكرديد. تو بايد به خودت مسلط باشي، نبايد خودت رو ببازي.

- بله حق با شماست. درست ميشه ان شا الله.

- امير كه اومد بگو به من يه زنگ بزنه. نميدونم چرا گوشيش رو جواب نميده. جا نذاشته؟

- نه. حتما صداي ضبطش بلنده نميشنوه.

- مث دفعه‌هاي پيش يادت نره‌ها. بگو زنگ بزنه. مزاحمت شدم. كاري نداري؟

- چشم ميگم. مراحميد. خوشحال شدم صداتون رو شنيدم. خدافظ شما.

- اين يكي كيه؟

- نميدونم. نميشناسمش.

- بله؟

- خانم تهراني؟

- بله شما؟

- من خالدي هستم. خانم همكار آقاي تهراني. چي شده؟ خدا بد نده.

- بد نبينيد. خوب هستيد شما؟ كوچولوتون چطوره؟

- خوبه شكر خدا. آقاي تهراني به عباس گفته شما خيلي به هم ريختيد، زنگ زدم بگم اگه نهايتا هيچ شيري بهش نساخت و شير خودتون هم برنگشت، من حاضرم شيرش بدم...چرا گريه ميكنيد؟

- فكر كنم از خوشحاليه. آخه نميشه كه. بچه‌ي شما خودش... خودش به شير شما احتياج داره.

- سختيش يه ماهه. از يه ماه ديگه بچه‌ي من به غذا مي‌يفته. مث ايام قديم ميشه ديگه. قديم كه شير خشك و اينها نبود، اگه مادر يه بچه‌اي شير نداشت براش دايه ميگرفتن ديگه. مديوني اگه كمك منو قبول نكني.

- من به خدا نميدونم چجوري بايد از شما تشكر كنم.

- فقط اين ماجرا يه ايرادي داره؟

- چه ايرادي؟

- بايد مواظب باشيم پسر من عاشق دختر خوشگلت نشه. عباس به جاي عكس نويد عكس ساحل شما رو انداخته بك گراند موبايلش.

با صداي بلند ميخندد. چيزي درون سينه‌اش ميسوزد.

- خوب خانوم برو به بچه‌ت برس. منتظر تلفنت هستم.

- كي بود؟ چي گفت كه اينجور آرومت كرد؟ امير هم اومد.

- سلام.

- دماغشو. شده اندازه كله‌ت. رنگش هم شده رنگ لبو. صداي اين جونور چرا نمي‌ياد؟ خوابه؟

- مامان داره بهش شير خشك ميده...آخيش...محكم فشارم بده رگ پشتم بشكنه.

- اينجوري نميشه برگرد بلندت كنم.

- حالا تو همين طوري فشارم بده.

- باشه بعد. زشته، الان مامانت مي‌ياد. كجان پس؟

- تو اتاق خودشه. مامانت زنگ زد. گفت بهش زنگ بزني. بالاغيرتا اگه زنگ نميزني نگو سحر يادش رفت بگه.

- ميگفتي گوشيش رو جا گذاشته.

- گفتم شايد ضبطش بلنده، نميشنوه. برم شماره‌ش رو بگيرم باهاش حرف بزني؟

- نه. حوصله‌ش رو ندارم.

- شايد كار مهمي داشته باشه.

- نه بابا يه بهونه گير آورده كه در مورد زحمتايي كه برا من كشيده لكچر بده.

- سلام. ببخشيدا اين مدت زحمت ما هم افتاده رو دوش شما.

- سلام پسرم. اين چه حرفيه ميزني. داره ميخوابه. اگه بالا نياره خوبه.

- سحر. سحر؟ بيا اينجا؟

- چايي ميخوري برات بيارم؟

- بيا اينجا. بدو.

- چيه؟ بلند حرف نزن. داره ميخوابه.

- پيرهن منو نگاه كن!

- چي ريختي روش؟ ميخواي يكي از پيرهناي بابا رو برات بيارم؟

- واقعا نفهميدي چيه؟

- نه! از كجا بدونم رفتي بيرون چي خوردي؟

- من در تعجبم تو با اين هوشت چجوري دانشگاه قبول شدي؟

- لِ...لباس خودمم... شيره؟ شير منه. مامان، نده بهش اونو. بده‌ش بغل من. بده‌ش بغل من...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:32  توسط ارغوان اشترانی  | 

اين روزها گاهي چيزهاي جالبي دستگيرم مي‌شود. حاج آقا طباطبايي با آن لهجه‌ي شيرينش از آن روي سكه گفت. از اين گفت كه شكنجه‌هاي رژيم شاه بسيار دردآور بود ولي او جز يك بار هيچ وقت خود را نباخت. وقتي كه زنش با كودك خردسالش به ديدارش آمد و كودك بعد از غريبي و گريه، درست در لحظه‌اي كه با او آشنا شد و به آغوشش رفت توسط شكنجه‌گر از آغوشش بيرون كشيده شد...
سپس از اين روي سكه گفت كه بعد از سال 57 مسئول زندان قصر شد و با تمام مخالفتهاي مسئولين همواره اجازه مي‌داد كه زندانيان با كودكان خود ديدار كنند...

در يك گزارش هم گزارشگر از مردي پرسيد: شما در راهپيمايي شركت مي‌كنيد؟

او جواب داد: كدوم راهپيمايي؟

- راهپيمايي بيست و دو بهمن.

- بله! صد در صد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط ارغوان اشترانی  | 

از نگاه كردن به ماشين لباسشويي كه رختها رو مي‌شوره خوشم مي‌ياد. مي‌چرخونه و مي‌چلونه و مي‌كوبونه و خفه مي‌كنه و ...

حس مي‌كنم گاهي خدا همون بلايي رو كه من گاهي سر لباسها مي‌يارم، سرم مي‌ياره...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:38  توسط ارغوان اشترانی  | 

- با تو ام. ازت مي پرسم چرا؟ مي شنوي؟ چرا؟ مي خواستي منو ضايع كني؟ مگه من چه هيزم تري به تو فروخته بودم؟...
اي بابا؟ چي مي خوايد پشت در اين اتاق؟ خانم وطن پرست، شما كار و زندگي نداري پشت اين در ايستادي؟ برو دنبال كارت جونم. اين دوستت هم وقتي جواب من رو داد مي ياد ور دل خودت. در رو هم ببند...
ببين بهتره يه چيزي بگي. اون مقاله رو از كجا دزديده بودي؟ چرا راستش رو نمي گي؟ كتاب مرجعت چي بود؟ اين اسم محمد كاظم رسولي منش رو از كجا درآورده بودي؟ فكر نكن منو سر كار گذاشتي ها! از همون اول فهميدم نشر ادبيات ايران زمين وجود نداره و تو يه اسم از خودت پروندي. فقط مي خواستم ببينم تو دروغات تا كجا پيش مي ري... ببين ميتونم كاري كنم كه اخراج بشي. بهتره حرف بزني...
شما كه نرفتي هنوز. مگه نگفتم برو رد كارت؟
- استاد چند لحظه به من اجازه مي ديد؟
- نخير. برو بيرون درو ببند. فكر نكنم رضايي لال باشه يا مترجم لازم داشته باشه.
- استاد تا صبحم كه ازش بپرسيد اون چيزي نميگه. يعني روش نميشه كه بگه. مي دونم از من خوشتون نمي ياد اما فقط چند لحظه به حرفام گوش كنيد.
- از من خوشتون نمي ياد يعني چي؟ شما فكر كردي من با شاگردام پدركشتگي دارم؟ سر كلاس شلوغ مي كني انتظار داري هيچي بهت نگن. من دارم يكي ديگه رو بازخواست مي كنم مثل قاشق نشسته ميدويي وسط انتظار داري، حرف نشنوي. اين كه نشد. حالا بگو ببينم چي مي خواي بگي.
- استاد اين پيشنهاد من بود. ديدم مقاله اش خيلي خوبه گفتم اگر ازش پرسيديد نگه خودش نوشته. مي دونستم اگه نگه رفرنسش مي كنيد.
-  يعني چي منظورتو نمي فهمم.
- استاد فيلمنامه‌ي شبهاي باراني رو يادتونه كه با الهام از يكي از داستانهاي دشتهاي سبز آسمان جان اشتاين بك نوشته بودم؟
- خوب آره شاهكار بود. كه چي؟
- استاد اون دو طرحي كه براي سريال مناسبتي ماه رمضان پيشنهاد دادم رو چي يادتون مي ياد؟
- آره اوني كه اثر پائولو كوئيلو رو غريبه زدايي كرده بودي تاييد شد. كه چي؟
- استاد من اصلا كتاب دشتهاي سبز آسمان رو نخوندم. داستان شيطان و دوشيزه پريم پائولو كوئيلو هم، اون طرح اولي بود كه براتون تعريف كردم و گفتم نوشته‌ي خودمه و شما گفتيد راشه. مزخرفه.
- ت...تو اصلا اينجا چي كار داري؟ برو بيرون تا بيشتر از اين از دستت عصباني نشدم. كار من و رضايي خصوصيه. به تو مربوط نمي شه.
- استاد! اگه كسي قراره اخراج بشه اون منم. مي‌دونم كار اشتباهي كردم اما چاره ي ديگه اي نداشتم. اگر مي‌گفتم نوشته ي خودمه كه...
- مي ري بيرون يا عليپور رو صدا كنم بيرونت كنه؟
- استاد! مگه از رضايي دليل كارش رو نمي پرسيديد؟ مگه نمي‌خواستيد بدونيد نويسنده‌ي اون مقاله كيه. خوب من كه بهتون همه چيز رو گفتم.
- بريد بيرون، با هر دوتونم... در رو  درست ببند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:0  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >