تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

همه دارن از سال جدید حرف می زنن. امسال هم شاید عید مثل پارسال برای من پر از دلتنگی نبودن بعضیا باشه اما لااقل یه فرقی با سال پیش داره و اون اینه که امید هست، آخه قراره خرداد ۸۷ برادر زاده ی کوچولوم که الان ۴ سالش شده به همراه مادرش بیاد.

آترین کوچولو به مادرم گفته: دیبی هر چی فکر می کنم نمی فهمم کیه اینجا که اجازه نمی ده شماها بیاید پیشم، وقتی اومدم ایران برام توضیح بده متوجه بشم.

گفته: وقتی بیام ایران دیگه برنمی گردم کانادا. من دوست ندارم جایی زندگی کنم که کسی هست که به شما اجازه نمی ده بیاید پیشم.

وقتی رو دنده ی حال کردن باشم مدام آترین رو تصور می کنم که کمی بد اخلاقه چون از خواب بیدار شده اما با دیدن ماها برقی توی چشماش می جهه و نمی دونه از بین اون همه آدم اول تو بغل کی بره و خودم رو تصو می کنم که بلندش می کنم و از این که این قدر سنگین شده و دیگه نمی تونم براش چرخ و فلک بشم جا می خورم...

اما امان از وقتی که رو دنده ی کابوس دیدن باشم مثل الان...

روز رفتن آترین و مادرشه. این بار خیلی دردناکتر از دو سال پیشه چون طعم دوری رو واقعا تجربه کردیم. آترین جیغ می زنه و پا می کوبه و گریه می کنه و نمی خواد بره. فرانک می گه سوار هواپیما بشه آروم می شه. ستایش از گریه ی من عصبی شده و همه من رو نصیحت می کنن که باید به خودم مسلط باشم ...و من مدام روزی که آترین ترجیح داد به جای ماشین مامان و باباش سوار ماشین ما بشه و تمام طول راه دست من رو ناز کرد و با صدای کودکانه اش همراه با نوایی که از باندهای ماشین پخش می شد زمزمه می کرد: ممممن اگه تتتتو تو رو دوباره نبینمت می میرم... رو به یاد می یارم...

وقتی بیدار می شم یاد گفتگوی تلفنیم با کسی می افتم که وقتی بهش گفتم برادرم نمی یاد ولی خیلی خوشحالم که خانمش و آترین رو دوباره می بینم گفت بالاخره اونا هم که بیان بوی آقا پیوند رو می دن و من با خودم فکر می کنم باید با بوی آقا پیوند چی کار کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام دوستان خوبم.

از غيبت صغرام براتون بگم كه: اول بلاگفا با من لج کرده بود و صفحه ی نظراتش رو برام باز نمی کرد بعد از اون کامپیوترم دچار مشکل شد و اصولا نتونستم به نت وصل بشم. اسفند و خونه تکونی و جمع کردن حساب کتابای آخر سال هم باعث شد تا رفتن به نت نیمه تعطیل بشه پس از همتون عذرخواهی می کنم که تو این مدت بهتون کم سر زدم و ممکنه تا وقتی که ویندوز عوض کنم باز هم کم سر بزنم.

خیلی وقته که با خودم قرار گذاشتم نقد سنتوری رو بنویسم. خیلی وقت هم هست که قرار گذاشتم تو بازی پروانه شرکت کنم. اون قدر دیر در بازی پروانه شرکت کردم که اون بازی جدیدی رو شروع کرده و من هنوز اندر خم یه کوچه ام. در این بازی امر شده ایم به این که ۵ تا از کتابهای نيمه خوانده مان را نام ببریم. شاید یکی از علل تاخیرم این بود که من هم به نوبه ي خودم سعی می کنم جزو همان جانوران با پشت کار باشم که: «یا کتابی را شروع به خواندن نمی (کنند) یا به هر زحمتی هست تا آخرش می رو(ند)»! (جمله ي داخل پرانتز از پروانه است!)

اما بالاخره همیشه هم در روي يك پاشنه نمي چرخد:

در اوج احساس گرایی جلد یک جنگ و صلح را سه بار کامل خواندم و هر بار وقتی در جلد دو به مرگ شاهزاده آندره رسیدم کتاب را بستم و کنار گذاشتم! خاصه آن که از برادرم شنیدم که توپ انداز محبوبم لیاخوف که عاشق سوفی بود هم در جنگ کشته خواهد شد.

 كتاب كمدي الهي را هم هر بار از يك جلدش شروع كردم. يك بار از دوزخ، يك بار از برزخ، يك بار از بهشت و هر بار به اين نتيجه رسيدم كه خواندن كتاب از جلد ديگرش زجر كمتري خواهد داشت!

يك كتاب نقد فيلم هم از مسعود فراستي نيمه خوانده دارم كه دربه در دنبال چند تا از فيلمهايش هستم كه ببينم و بعد نقدش را بخوانم. به خودم اميد بسته ام كه كتاب ديالكتيك نقدش را هم در  سال جديد به پايان ببرم.

مجموعه آثار هدايت را هم با اين تصميم آغاز كردم كه تمام آثارش را بخوانم و يك نقد و بررسي جامع در مورد آثار او بنويسم و تخت گاز جلو رفتم اما به مجموعه وغ وغ ساهاب كه رسيدم  تصميم گرفتم در تصميمم تجديد نظر كنم.

من هم طاها و پدرام و كيميا و محمد صالح حجت الاسلامي و هر كس ديگري كه دوست دارد در اين بازي شركت كند را به اين بازي دعوت مي كنم.

پيشاپيش فرا رسيدن سال جديد را به تمام شما تبريك مي گويم و شعر انديشه ي سيبم را به تمام شما عزيزان مخصوصا عزيزان ساكن ديار غربت مثل پروانه ي مهربان تقديم مي كنم:

http://ashtarani.blogfa.com/post-42.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >