تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

    عجب رسميه، رسم زمونه...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:50  توسط ارغوان اشترانی 

۱ - در راستاي بهداشت و سلامتي:

گران كردن گوشت و برنج براي ريشه كن كردن بيماريهاي نقرس و چاقي.

۲- در راستاي تحكيم روابط خانوادگي:

قطع برق شبانه در خانه‌ها تا زوجها مجبور شوند هر شب همديگر را به سفره‌هاي شام عاشقانه‌ مزين به شمع و گل و پروانه مهمان كنند.

(مهم نيست كه گلهايش در اثر گرما له شده‌اند و پروانه‌هايش پوست انداخته‌اند. هدف را بچسب، حال كن. در ضمن مگر بد است كه شمعهايي كه اين همه سال كنج كمد خانه‌ات گذاشته بودي مورد استفاده قرار بگيرد؟)

۳- در راستاي حفظ محيط زيست:

جيره بندي كردن بنزين و بعد هم گران كردنش. مستحضر كه هستيد؟

۴- در راستاي بهبود اقتصاد خانواده‌ها:

وقتي امكان مسافرت رفتن نداشته باشيد،‌ از برق و آب و تلفن هم استفاده نكنيد (بگير نكته را ديگر. برق كه نباشد بعضي ها كه تكنولوژي زده اند آب و برق و تلفن هم ندارند، تازه بعضي ها كه در خانه شان با برق باز و بسته مي شود كه ورود و خروجشان هم تعطيل مي شود!)، خوب پول خرج نمي شود، وقتي هم پول خرج نشود، خوب جمع مي شود ديگر.

(طرحهاي قبلي را هم كه يادتان هست؟ ممنوع كردن قليان كشيدن براي خانمهايي كه خودشان عقلشان نمي رسد قليان براي سلامتي مضر است و تعطيل شدن رفتن فرحزاد و دربند در شب جمعه ها يا حداقل كاهش هزينه ۷۰۰۰ تومني در پايان هفته!)

۵- در راستاي گسترش فرهنگ كتابخواني:

اين شبها هر كس بخواهد كتاب يا مجله بخواند ناچار است برود دم در حسينه‌اي، مسجدي، جايي كه براي جشن گرفتن اين ايام فرخنده تا جا داشته چراغاني كرده‌اند، به اين ترتيب براي كتابخواني در اين مكانها كه اتفاقا شلوغ هم هستند حسابي تبليغ مي شود.

۶- اگر شما هم كمي فكر كنيد مي توانيد كلي به اين ليست اضافه كنيد. اين شما و اين كامنتهاي من:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:57  توسط ارغوان اشترانی  | 

    

روزي بود و روزگاري و شهري بود به اسم "علي آباد" كه چنين بود و چنان... تا آن روز كه همه ي مردم اين شهر از بهار و پاييز، طلوع و غروب و خلاصه از اين كه بهارها، اين همه صداي پرنده و چرنده توي گوشهاشان زنگ بزند و پاييزها اين همه برگ زرد جمع كنند، جانشان به لبشان رسيد، آمدند و هر چه آهن پاره و باديه و بشقاب و كف گير داشتند ريختند توي يك كوره‌ي بزرگ بزرگ و دادند دست فلز كارهاي شهر. آنها هم نشستند و يك تاق گنده‌ي ضربي درست كردند براي سقف شهر، با دويست سيصد تا هواكش، و همه‌ي خانه‌ها، چراغهاي آويزي و زنبوري و مهتابي را آوردند، خرد كردند و دادند يك كره‌ي بزرگ درست كردند و يك روز با سلام و صلوات بردند زير تاق شهرشان آويزان كردند وبرق قوي و خيره كننده اي را دواندند توش. آن وقت بود كه رفتند سراغ درختها و پرنده ها و اعلاميه پشت اعلاميه كه:

‌‍‌«هر يك از آحاد مردم اين شهر موظف و مكلف است كه در اسرع وقت يكي از اشجار شهر را ريشه كن كرده به خارج شهر حمل كند و الا طبق تبصره‌ي...ماده‌ي...»

حكم، حكم زور بود، اگر آنجا بودي مي ديدي كه چطور يكي يكي مردم با بيل و كلنگ و اره و مته افتاده اند ‌‍[بودند‍‍‌‍] به جان چنارهايي كه سالهاي سال، بهارها سبز مي شدند و پاييزها برگهاشان را كه مثل پنجه‌ي سر گلدسته‌ها بود، ولو مي‌كردند توي خيابانها، و يا صف دراز مردم را مي ديدي كه چطور درختها را كول كرده بودند و از دروازهاي شهر مي بردند بيرون و بچه ها و پيرزنها هم گلدانهاي بزرگ و كوچك نرگس و ياس را مي ريختند توي گودالهاي بيرون شهر.

بعد هم حكم شد كه حالا نوبت پرنده‌هاست و ماهي ها و مرغها و سگها و گربه ها. و يك هفته تمام، ده بيست تا ماشين باري افتادند دور شهر، هر كدام با دو تا مرد كت و كلفت كه قفس قتاريها و بلبلها و ظرفهاي پر از ماهي را مي گرفتند و مثل سيب زميني مي ريختند روي هم، يا كتونه‌هاي مرغها و كبوترها را بار مي كردند و سگها و گربه‌ها را كه توي كيسه‌ي گوني كرده بودند، روي هم مي‌چيدند. و يك ماه نگذشت كه توي شهر "علي آباد" يك وجب خاك پيدا نمي شد و يك ساقه ي سبز علف يا يك پرنده‌ي كوچك. و حالا شهر شده بود يك شهر نمونه، نه شبي داشت، نه پاييزي، درست مثل كشور هميشه بهار توي قصه‌ها. خيابانهاي پاك و پاكيزه‌اش مثل آينه مي‌درخشيد. توي آن همه كوچه پسكوچه نه درشكه اي بود و نه گاري اسبي، و راست راستي هر چه مي گشتي و گوش به زنگ مي ايستادي نه واق واق سگي را مي شنيدي و نه قوقولي قوقوي خروسي كه مردم را صبح سياه سحر از خواب زابرا كند.

مردم سر براه شهر، سر ساعت 8 كه بوق كارخانه ها بلند مي شد، يك چيزي خورده نخورده، لباسهاشان را مي پوشيدند و آويزان مي شدند به تراموايي، اتوبوسي، چيزي و مي رفتند سر كارهاشان و طرفهاي ساعت 17، جوانها با دو تا ساندويچ و يك پپسي توي سينماها پلاس بودند و مردها و زنهاي پا به سن، توي كافه‌ها و []...

و يا مي رفتند توي ميدانهاي شهر، مي ايستادند به تماشاي درختهايي كه از سنگ تراشيده بودند و برگهاشان، حلبي‌هاي سبز سير بود، يا نگاه مي‌كردند به پرنده‌هاي فلزي روي شاخه‌هاي درختها و چراغهاي رنگارنگ نئون و عكسهاي لخت مادر زاد ستاره ها.

تا آن ساعت كه آن بلا نازل شد. بله، بي شك و شبهه بلا بود، آن هم يك بلاي آسماني، يعني خيلي از مردم شهر ايستاده بودند توي ميدان بزرگ و نگاه مي كردند به فواره‌ها و مرغابيهاي پلاستيكي و درختاي سنگي كه يكدفعه ميان آن همه پرنده ريز و درشت فلزي، چشمان افتاد به يك قناري كوچك كه درست و حسابي آواز مي‌خواند و بالهاي زرد و قشنگش را به هم مي زد. و براي همين بود كه يكدفعه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و پاسبانها با آن لباسهاي نو و براقشان ريختند توي ميدانها و كوچه‌ها و خانه‌ها و هر سوراخ و سنبه اي را گشتند.

همه جا را گشتند، حتي توي زير زمين خانه‌ها و لاي همه‌ي خرت و پرت صندوقها را‌، اما پيداش نكردند، تازه هيچ كس هم نفهميد كه اين قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش از كجا آمده بود؟ دروازه‌ها را كه بسته بودند و تمام باغ و برها هم كه شده بود خانه و هتل و كافه و []، تاق ضربي هم كه يكدست بود و بي درز، براي همين بود كه ريش سفيدهاي عصا به دست شهر نشستند و عقلهاشان را سر هم كردند، آن وقت بود كه فهميدند اين بلا از كجا بر شهر نازل شده.

گفتند و نوشتند كه:

«اين پرنده فقط از دروازه‌هاي شهر آمده است.»

اما آنها كه دم هر دروازه‌اي چند تا ششلول بند گذاشته بودند و يكي يك تور سيمي و يك چماق سر نقره داده بودند دستشان، پس حتما اين پرنده توي قطار گوني‌هاي برنج و گندوم و بنشن بوده، يا شايد يك شيرپاك خورده‌اي از شهرهاي همسايه، يك تخم قناري را گذاشته يك گوشه‌ي دنج و گرم و بعد، اين تخم كوچك، پرنده شده و از انبار شهر پريده و آمده، نشسته روي شاخه‌ي يك درخت سنگي و شروع كرده به خواندن و بالهاي زرد و قشنگش را به هم زده.

براي همين بود كه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و ريختند توي كوچه‌ها و خانه‌هاي مردم و اگر تو آنجا بودي، مي ديدي كه چطور بي هوا مي ريختند توي خانه‌ات، اينجا را بگرد، آنجا را بگرد، توي پستو را، توي صندوق را، توي زير زمين را، پشت قفسه‌هاي كتاب را، حتي از سر بقچه‌ بسته‌هاي بي‌بي جونها كه قصه‌هاي قشنگي از پرنده و سنگريزه بلد بودند، نمي‌گذشتند. اما مگر مي شد پرنده‌اي به آن كوچكي را پيدايش كرد؟

پيش مي‌آمد كه كارگرها سرگرم كار بودند و صداي دستگاه‌ها بلد بود و سواريها ريز و درشت مثل جوجه از دهانه‌ي كارخانه مي‌آمدند بيرون كه يكدفعه، يكي از آنها مات مات، زل مي‌زد به يك گوشه و آن وقت از اين گوش به آن گوش و يك دقيقه نمي گذشت كه همه دست از كار مي كشيدند و مي ايستادند به تماشاي قناري كوچك كه بالهاي زرد و قشنگي داشت. اما تا زنگ خطر كارخانه به صدا در مي‌آمد و ماشينهاي آتش نشاني مثل اجل معلق سر مي رسيدند و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان مي ريختند توي كارخانه، قناري، مثل يك چكه‌ي آب، توي زمين فرو مي رفت، آنها هم همه‌ي كارگرها را مي‌ريختند بيرون و درهاي كارخانه را مي‌بستند و سر تلمبه‌هاي بزرگ د.د.ت را مي‌گرفتند توي سالن كارخانه. اما باز يكي دو ساعت بعد مي‌ديد قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش مي‌آمد و مي‌نشست روي سر شير سنگي روبه‌روي عمارت شهرداري و شروع مي‌كرد به خواندن و هنوز صداي پاي پاسبانها روي سنگفرش پاك و براق شهر بلند نشده بود كه مردم سر به‌ره شهر آويزان مي‌شدند به ترامواها و اتوبوسها و در مي‌رفتند و قناري هم مي‌پريد و مي‌رفت و درست ساعت 17 و 18، باز توي ميدانهاي شهر پيدايش مي‌شد.

بچه‌هاي كوچولوي شهر هم كه سرهاشان پر بود از قصه‌هاي پرنده‌ها و دلشان غنج مي‌زد براي يك قناري كوچك و قشنگ كه بگيرند توي مشتهاشان، و يا يك گربه كه بگذارند روي پاهاشان و ناز كنند، و يا يك گلدان با يك ساقه‌ي نازك گل نرگس... آن وقت ساعت 8، عوش آن كه كتابهاشان را (كه پر بود از عكس درختهاي سنگي و دودكشها و شكل و شمايل پاسبانها) بزنند زير بغلشان و مثل بچه‌ي آدم بروند روي نيمكتهاي آهني كلاسها بنشينند و به معلمهاي باسوادشان كه هميشه‌ي خدا يك عينك پنسي توي صورتشان ولو بود، گوش بدهند و معادله‌هاي چند مجهولي را حل كنند، ياغي شده بودند. بله، درست و حسابي پا پيچ مردم شهر و اولياي محترم شهر "علي آباد" شده بودند، يعني از ساعت پنج و شش كه هيچ تنابنده‌اي بيدار نبود، راه مي‌افتادند توي كوچه‌ها و ميدانها دنبال قناري كوچكي كه بالهايش زرد و قشنگ است.

تازه تمام اينها به كنار، طرفهاي ساعت 16 و 17 كه روزنامه‌ها در مي‌آمد، تمام صفحات اولشان پر بود از عكسهاي ق و نيمقد قناري كه مثلا نشسته بود روي تاق يك اتوبوس دوطبقه و يا روي مجسمه‌هاي رنگ و وارنگ ميدانها. و سرمقاله پشت سر مقاله بود كه درباره‌ي «زحمات طاقت فرساي مامورين براي نابودي قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ» به چاپ مي‌رسيد.

دست آخر، ريش سفيدهاي شهر بس كه نستند و چاي و بيسكويت خوردند و كميسيون پشت كميسيون و گزارش پشت گزارش، از نا افتادند و نوشتند و گفتند: «ما عقلمون به ان كار قد نمي ده» و براي همين بود كه روزنامه‌ها با حروف درشت 72 نوشتند كه:

«ريش سفيدها زه زدند.»

آن وقت بود كه پسربچه‌ها شير شدند و تيركمانها را علم كردند و افتادند به جان پرنده‌هاي فلزي و مرغابيهاي پلاستيكي و چراغ كت و كلفتي كه زير تاق ضربي شهر "علي آباد" آويزان بود. و يكي از همان گلوله‌هاي گرد آهني بود كه درست خورد به گوشه‌ي راست چراغ و بي بي جونها گفتند كه چراغ هم مثل خورشيد يك چشمش كور شد. سپورهاي شهرداري هم بس كه عروسك و گلهاي پلاستيكي و پرنده‌هاي فلزي از توي كوچه پسكوچه‌هاي شهر جمع كرده بودند، خسته شدند و از همان وقت بود كه آسفالت يكدست كف ميدانهاي ورزش و خيابانها و كوچه‌ها ترك خورد و علف سبز روشني از زمين بيرون زد و تاق ضربي "علي آباد" نشت كرد و يكدفعه مردم حس كردند كه دوباره باران، بله، نم نم باران، درست و حسابي روي سرشان مي‌ريزد و بوي نا شامه‌شان را قلقلك مي‌دهد.

كم كم داشت كار، آب باز ميكرد و پرونده‌ي قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ آن قدر قطور و قطور شده بود كه ديگر توي همه‌ي اتاقهاي بايگاني بزرگ شهر‌‌، جاي سوزن انداز نبود. تا آن كه يك روز ساعت 8 هر چه زنگ خطر بود به صدا درآوردند و هر چه پاسبان و پليس و آتش نشاني بود، ريختند توي خيابانها و كوچه‌هاي شهر "علي آباد" و مردم را از خانه ها و كارخانه‌ها و عرق خوريها و ‌[] كشيدند بيرون وبعد كه جيب و بغل زنها و مردها و بچه‌ها را خوب گشتند، دروازه‌ها را باز كردند و همه را ريختند بيرون و همه‌ي پاسبانها و پليسهاي آتش نشاني، با ماسك و تلمبه هاي بزرگ د.د.ت رفتند توي شهر و دروازه‌ها را كيپ كيپ بستند. و هر چه مردها و زنهاي شهر "علي آباد" با مشت زدند به ديوارهاي شهر و بچه‌ها گريه كردند، هيچ كس دروازه‌ها را باز نكرد كه نكرد.

بله، دروازه ها را بستند كيپ كيپ و هواكشها را خاموش كردند و با آن تلمبه‌هاي بزرگ، كه پربود از گرد د.د.ت ريختند توي شهر و از اين خانه به آن خانه... خلاصه همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي شهر را ضد عفوني كردند و درزهاي تاق ضربي را گرفتند و آسفالتها را لكه گيري كردند و چراغ را باز راست و ريس كردند و دوباره برگهاي سبز حلبي و پرنده‌هاي فلزي را نشاندند روي شاخه‌هاي درختهاي سنگي و يك رنگ آبي سير زدند به تاق و چند تا ابر سفيد سفيد ولو كردند توي آن، و وقتي كه يك هفته تمام گذشت و ديدند كه ديگر خبري از آن قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ نيست، دروازه‌ها را باز كردند.

بله، دروازه ها را باز كردند، باز باز. و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان ايستادند دم دروازه‌ها و يكي يكي، بله، يكي يكي...پشت سر هم... جيب بغل همه‌شان را...

بله، اما همه‌ي مردم شهر "علي آباد" رفته بودند و هيچ تنابنده‌اي بيرون دروازه نبود.Hk

داستان تمثيل مدرن با روايتي خطي و سر راست است. شهر علي آباد را من سمبل جاهايي فرض مي كنم كه حكومتهايشان با شعار "براي شما بهتر است كه چنين باشيد" اعمال طبيعي انساني را محدود مي‌كنند و اعمالي غير طبيعي را به شهروندان ديكته مي‌كنند. براي مثال نوع خاصي از لباس اجبار مي‌شود يا روابط طبيعي انساني ممنوع مي‌شود و ...

قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ يك هنجار شكن اجتماعي است كه نكته‌ي جالب اين است كه همواره شكل گيري اين هنجارشكنان با توهم تئوري توطئه به تهاجم فرهنگي كشورهاي همسايه (و گاه غير همسايه!) نسبت داده مي‌شوند.

اين پرنده را مي‌توان در تفاسير عميق تر به مبارز انقلابي و يا حتي به يك انديشه‌ي آزاد تعبير كرد.

مردم شهر علي آباد كه تسليم زور و قانون مسخره‌ي شهر هستند نه ميل مقابله با قناري زرد را دارند و نه شجاعت عصيان، اما سرانجام بچه‌هايي پيدا خواهند شد كه با تير و كمان تمام پرنده‌هاي فلزي را نشانه بگيرند و در شهر بلوايي به پا كنند.

و سرانجام مردم در مي يابند كه شهر "علي آباد"  اگر چه شهري به ظاهر آراسته و به دور از گرد و غبار است ولي ارزش زيستن در بند اسارت را به هيچ وجهي دارا نيست.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:10  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >