سر كلاس فيلمنامه نويسي نشسته ام. آقايي كه با آلما اسمش را «فوران اطلاعات» گذاشته بوديم باز هم در حال فوران اطلاعات است و باز هم با جملات طنز گونه اش بچه ها را مي خنداند. خنده ام نمي گيرد. نميدانم چرا. انگار دليل بودنم اينجا برايم مشخص نيست. وقتي چيزي كه از آن نمي توانم دل بكنم و به خاطرش ماندهام، اينجا نيست، اينجا چه مي كنم؟
آلما به كلاس نيامده. مي دانم كه با نبودنم دل و دماغ هيچ كاري ندارد چه
برسد به كارگاه فيلمنامهنويسي آمدن. از جايم بلند مي شوم و توي كلاس چرخ مي زنم.
قصد دارم بروم بالاي سر نغمه بايستم كه در رديف جلو نشسته است. حس كنجكاوي ام گل
مي كند كه نگاهي به نوشته هاي آقاي عبداللهي بياندازم و بعد بروم. از پشت سر آقاي
عبداللهي كه عبور مي كنم، نغمه به من نگاه مي كند و لبخند مي زند. يك لحظه جا ميخورم
و از خودم سوال مي كنم كه يعني مرا مي بيند؟ نگاه كه مي كنم مي بينم دارد با يكي
از خانمها كه كنار آقاي عبداللهي نشسته با اشاره سلام و عليك مي كند. به خودم مي
گويم: «حواست كجاست؟ آخه اگه مي ديدت كه به جاي خنديدن كوب مي كرد!»
مي روم بالاي سر نغمه و مي ايستم. موبايل دختري كه كنارش نشسته زنگ مي زند و
بيرون مي رود. جايش مي نشينم. پس از چند لحظه با عجله وارد مي شود و كيفش را بر مي
دارد و مي رود. خيالم راحت ميشود. نغمه كيفش را از روي زمين روي من مي اندازد. يك
جوري ام مي شود و زير لب مي گويم « گه بزنن به اين شانس»
با خودم فكر مي كنم اگر كاغذ و قلم بود و اگر توان نوشتن داشتم مي نوشتم.
شايد مثل قديم با نوشتن آرام مي گرفتم. از اين مي نوشتم كه تنها يك نفر قدرت ديدن
مرا دارد كه قدرتش مرا زجر مي دهد و قدرت او بر ديدن من، دليل نديدنش شده. نه مي
توانم از او دل بكنم و نه مي توانم با رفتن كنارش بر رنجش بيفزايم.
آيا فرصت داشتم از ماشين پياده شوم؟ نه همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد،
چشمانم را مي بندم و به ياد ميآورم:
توي صف عوارضي قزوين پشت سر ماشيني ايستادهام. صداي بوق كاميون. توي آينه
نگاه ميكنم. كاميوني افسار گسيخته جلو مي آيد. دستم را روي بوق ميگذارم. با يك
نگاه همه چيز را خواندهام. كاميون افسار گسيخته همان كاميوني است كه هميشه خواب
مي ديدم از پشت مرا به ماشين جلويي پرس مي كند. كاميون بنز قديمي با سر قرمز و تن
سبز. رانندهي ماشين جلويي حواسش نيست و
تكان نمي خورد. با خودم فكر ميكنم اگر بتواند دنده را جا بزند، سرعتش را مهار ميكند،
فرمان ماشين را سفت ميچسبم و با ضربهي شديدي به عقب پرت ميشوم. ماشينم به جلو
پرت ميشود و به ماشين جلويي ميخورد. سرم به شيشه مي كوبد و ديگر چيزي نميبينم
اما صداي خرد شدن آهن را به وضوح مي شنوم و تنها چيزي كه از خاطرم ميگذرد اين است:
«چه خوب كه نازنين در ماشين نيست...»
وارد خانهي پدري ام شده ام. مادر و پدرم انگار ده سال پير شده اند. نازنين
توي اتاق تلويزيون مثل هميشه روي بالشش دمر خوابيده و بالشش را محكم بغل كرده
است. رضا كنار او نشسته و بي صدا اشك مي ريزد. اشكهايش را با كف دستش پاك مي كند،
مثل بچه ها. طاقت ديدنش را ندارم. بلند
مي شوم و به حال ميآيم. زنگ در بالا را مي زنند و پدرم در را باز مي كند. آلما
وارد مي شود و خودش را در بغل مادرم مياندازد و مادرم كه تازه آرام شده بود
دوباره به گريه مي افتد. خيلي
هايي آمدهاند كه هيچ وقت نديدمشان، براي احترام به مادر يا پدر يا همسرم لابد.
مدتي ميگذرد و همه كمي آرام شدهاند. برادر شوهرم مي گويد: «اِ... نگاه
كنيد. تلويزيون داره در مورد غزاله حرف مي زنه.» تلويزيون از مرگ غزاله اعتمادي در
يك سانحه ي اتومبيل خبر مي دهد و من را منتقد سينما و نويسنده ي كودك ميخواند. از
مراسم تشييع هم صحبت مي كند. آلما به بغل دستي اش كه خانم رحيمي دوست قديمي من و
از اكيپ كوه باباست مي گويد: «چه فايده؟ زنده كه بود از در شبكه، تو راهش نمي دادن
كه طرحها و فيلمنامه هاش رو ببره و ازش پارتي مي خواستن.» يكي دو نفر كه اطراف
نشسته اند و مي شنوند به همراه خانم رحيمي سر تكان مي دهند. دلم مي خواست از كسي
مي پرسيدم كه ماجراي تلويزيون كار كيست. بايد يك آدم با نفوذ و مشهوري كاري كرده
باشد كه از مني كه در زمان زنده بودنم هيچ اسمي برده نمي شد در صدا و سيما ياد
شود...
به آقاي عبداللهي نگاه مي كنم و از آن روز كذايي فاصله مي گيرم. فكر مي كنم
چقدر راحت شده كه ديگر كسي نيست با او كل كل كند. ممكن است اعلام از تلويزيون زير
سر او باشد. اما بعيد است. او كه از كتابهاي كودك من خبر نداشت. شايد هم كار مسعود
فراستي است. اگر اينطور است چرا يك بار ديدم كه آلما به نغمه شكايت ميكند كه
فراستي در هيچ يك از مراسم من نيامده؟ گرفتار بوده لابد، شايد هم كار آقاي ناصري
دوست كوه بابا باشد...
رضا از اتاق بيرون ميآيد و سوييچش را بر مي دارد و بي صدا پايين مي رود.
مادرم بلند مي شود و به نازنين سر مي زند و با ديدن نازنين باز بغضش مي تركد. نمي
دانم چقدر مي گذرد. مدتي آنجا پرسه مي زنم و بعد به دنبال رضا از خانه بيرون مي
زنم. توي كوچه رفته و سيگار مي كشد. از ديدن اين كه سيگار مي كشد غمگينتر مي شوم.
صدايش مي كنم: «رضا خواهش مي كنم. خاموشش كن.» اشك در چشمش حلقه مي زند و سيگار
نيم كشيده را زير پايش مي اندازد. در
ماشين را باز مي كند و جعبه سيگار را روي صندلي كنار راننده پرت ميكند و از توي
داشبورد آدامس بر مي دارد و توي دهانش مي اندازد. مي دانم كه دوست ندارد كسي بفهمد
كه سيگار مي كشد. من هم زماني كه زنده بودم خودم را به نفهمي مي زدم. فقط گاهي كه
از بوي لباسش ميفهميدم افراط كرده، مي گفتم كه لباست بوي سيگار مي دهد. او هم
فحشي مي داد به يكي از همكارانش كه «بس كه فتاح احمق توي ماشينم سيگار كشيد...» و
من وانمود مي كردم كه باور كرده ام. نمي دانم ميدانست كه دارم نقش بازي مي كنم يا
مي فهميد كه فهميدهام و به روي خودم نمي آورم. توي حياط ميچرخم و بعد كنار رضا
توي ماشين مينشينم. بوي عطرش را مي دهد. فكر مي كنم فردا روز آخر است و لابد
جنازهام را كه خاك كنند زمان هجرت فرا ميرسد. رضا سوييچ را باز ميكند و ضبط را
روشن ميكند. چند آهنگ را رد ميكند، به آهنگ مرگ سياوش قميشي كه مي رسد، حساب كار
دستم ميآيد كه جاي ماندنم نيست. پياده ميشوم و مي روم توي گلخانه و لابهلاي
گلها سرك ميكشم و از جيغ گربهاي كه هراسان و سراسيمه بيرون ميجهد نيم متري به
هوا ميجهم. برايم جالب است كه در شرايط فعليام، هنوز از جيغ گربه جا ميخورم و
جالبتر آن است كه گربه حضور من را حس كرده است. بر ميگردم و بالا مي روم. ميروم
تا باز هم نازنين را نگاه كنم. نازنين بيدار شده و بي صدا چهار دست و پا از اتاق
بيرون مي آيد. ميگويم: «بلند شو مامان جان. ني ني شدي باز؟» نازنين راست توي
چشمهاي من زل مي زند و همان طور چهار دست و پا و «ماما،ماما» گويان به سمتم مي
آيد. به پاهايم كه مي رسد فكر مي كند مي تواند به آنها تكيه كند و بلند شود. دو
زانو بلند مي شود و دستش را به سمت پايم مي آورد كه به من تكيه كند كه با سر به
زمين ميخورد. گريه اش بلند مي شود و همانطور كه نشسته دستانش را بالا مي آورد كه
يعني بغلم كن و حرص مي خورد. همه دارند زار مي زنند. مادرم بغلش مي كند و او
همچنان به من نگاه ميكند و مي خواهد كه خودش را در بغل من بيندازد. اشك مي ريزم.
اشكي از نوع ديگر كه نه داغي اش رو گونه ام حس ميشود و نه خيسي اش و نه طعم شورش
در دهانم.
نازنين همچنان مرا نگاه مي كند و جيغ مي زند و صدايم مي كند و با نگاهش، با
اداهايش و با تمام وجودش التماس مي كند كه بغلش كنم و من هيچ كاري نمي توانم كنم
مگر آنكه اشك بريزم، آن هم اشكي از نوع ديگر...
نازنين آرام نمي شود. در دست عمه اش،
آن يكي مادر بزرگش، پدرم و خلاصه هر فاميل درجه يكي كه دارد يكي پس از ديگري مي
چرخد و همچنان زار مي زند. همه دنبال رضا مي گردند. به موبايلش زنگ مي زنند و مي
بينند كه موبايلش را نبرده. بالاخره رضا بالا مي آيد. نازنين را بغل مي كند.
نازنين كمي آرام مي شود. گريهاش بند ميآيد اما با بغض من را نشان مي دهد و به
رضا مي گويد: «ماما» من را نگاه مي كند و داد ميزند: «عجيجم» رضا شك مي كند و سمت
نگاه نازنين را نگاه مي كند. فقط من و رضا و مادرم مي فهميم كه ميگويد «عزيزم» و
مي دانيم فقط زماني مي گويد عزيزم كه كسي را ببيند و بخواهد او را صدا كند. مادرم
و رضا نگاه معني داري به هم مي اندازند. رضا نازنين را به اتاق مي برد و مي نشيند
و با او بازي مي كند. از خانه بيرون مي زنم و به خودم قول مي دهم ديگر سراغ نازنين
نروم تا من را فراموش كند. بيرون كه مي رسم فرياد مي زنم: «خدا! لااقل الان بگو از
اين بازي مرگ و زندگي با عروسكهاي از پوست و خون و احساس چه سودي مي بري كه
قرنهاست اسيرش شدي؟» جواب نمي دهد. مثل هميشه. مي روم غواصي در آبهاي خليج كه وقتي
زنده بودم خيلي دوستش داشتم اما غواصي هم ديگر لذتي ندارد. فكر مي كنم يك شبانه
روز را در كنار خليج بگذرانم تا جسدم را خاك كنند و تكليفم معلوم شود. تا شب در آب
مي مانم و شب را مي روم بازار گردي. به هتلي كه با رضا رفته بوديم هم سري مي زنم.
يك سري هم به درخت انجير معابد مي زنم. صبح زود به خانه ي مادرم سر مي زنم. مي دانم نازنين خواب است. فكر
مي كنم قرار است راهي بهشت زهرا شوند. به خانه ي مادرم كه مي رسم حسابي تعجب مي
كنم. بعد از كلي كند و كاو متوجه مي شوم چهلم هم تمام شده و از اين كه هنوز روي
زمين مانده ام جا ميخورم...
انگار آقاي عبداللهي به بچه ها تكليف داده كه يك اثر خارجي را غريبه زدايي
كنند و طرح بزنند. داوطلب اول طرحش را تمام كرده و داوطلب دوم مشغول خواندن شده
است. هيچ چيز از داستان نفر اول نفهميدهام. تمامش را در «وقفه ي زماني» به سر
برده ام! اين وقفه هاي زماني، پس از مرگ هم من را راحت نمي گذارد. بايد سعي كنم به
داستان گوش دهم...
عجيب است. دست خودم نيست. نميتوانم حواسم را جمع كنم. مدام ذهنم مي پرد كه
موقعيت من چيست. ياد جملهي معروفي مي افتم: «معلوم نيست (خلق) انسان از اشتباهات
خداوند است يا (خلق) خدا از اشتباهات انسان» دو حالت وجود: حالت اول اين است كه هر
چه در دين در مورد عالم پس از مرگ و روح و اين قبيل چيزها گفته اند حقيقت دارد كه
در اين صورت بايد من نكير و منكر را مي ديدم يا دست كم عزراييل را. حالت دوم فلسفهي وجود عالم پس از مرگ و وجود
روح تماما ساخته ي ذهن انسان است براي پوشش دادن ضعفهاي روحي اش، كه در مشكلات به
قدرت برتر خيالي تكيه كند و ميل به جاودانگيش را با خيال وجود روح، پس از مرگ ارضا
كند، كه اگر اين درست باشد پس من اينجا چه مي كنم؟ درست است كه عالم پس از مرگ آن
گونه كه در زمان زندگي شنيده بودم نيست، اما مسئله اين است من الان به چيزي تبديل
شده ام كه احتمالا نامش روح است.
داستان تمام شده و باز هيچ نفهميدهام. با خودم فكر مي كنم شايد يكجوري
بتوانم حرفهايم را در ذهن نغمه القا كنم تا آنها را بنويسد. بعد خنده ام مي گيرد
از تصور اين كه اگر بنويسد و با شگرد قديمي من به عنوان يك اثر غريبه زدايي شده از
فلان كسك در كلاس بخواند چقدر عبداللهي به به و چه چه راه مياندازد و تازه آن
آقاي شديدا مذهبي كه هميشه به مطالب وبلاگ من گير مي داد كه مثلا واعظ خالي بند
وجود ندارد و اين حرفها، چجور مي خواهد يقه ام را بگيرد كه به چه حقي جهان پس از
مرگ را خلاف روايات به تصوير كشيدهاي و حيف كه نمي شود جوابش دهم كه «جناب اگه ما
مرديم، اينجوري بود شما هم هر وقت، بعد صد سال مرديد هر جور خواستيد بنويسيد!»
اولين بار است كه بعد از مردنم مي خندم. دو بار فكرم را القا كرده ام. يك
بار به آلما كه از او خواستم مرگ من را به يكي از دوستانم خبر دهد و يك بار هم به
رضا كه سيگارش را خاموش كرد.
اگر من مرده باشم و به روح تبديل شده باشم لااقل بايد يكي دو تا روح مي ديدم، يا دست كم جنازه ام. دچار تناقض عجيبي شدهام. اگر من مردهام چرا هيچ چيز طبق معلومات زنده زمان زنده بودنم پيش نمي رود؟ چرا به جاي اين كه دغدغهي بهشت و جهنم داشته باشم فقط به فكر نازنينم هستم؟
كاش كسي بود كه با او حرف مي زدم. اگر آلما به كلاس مي آمد شايد با نغمه در
مورد من صحبت ميكردند. شايد مي فهميدم كه در كجاي جهان ايستاده ام. كاش مي فهميدم
اين سردرگمي تا به كي ادامه خواهد داشت.
هيچ كدام از اين قصه ها با منطقم جور در نمي آيد مگر آن كه من زنده باشم و
خواب ببينم كه مرده ام.
نغمه بد جور دارد دنبال كاغذ مي گردد. معلوم نيست دنبال نوشتن چيست.
بالاخره از رديف پشتي، خانمي كه در شركتي كه كار مي كند همكارش است، به او چند
برگه مي دهد.
به نغمه نگاه مي كنم و مي پرسم: «نغمه من كجام؟ من توي اون تصادف لعنتي
مردم يا رفتم توي كما؟»
اگر توي بيمارستانم بايد گاهي مثل فيلم سفر به مريخ صداي پرستاران را
بشنوم. بايد بشنوم كه بستگانم صدايم مي كنند اما هيچ صدايي نيست. اما در هر حال
احتمال اين بيشتر است كه زنده باشم و تمام چيزهايي كه ديده ام تصورات ذهني من در
خواب عميق باشد. من فكر مي كنم كه نازنين مرا مي بيند و بقيه مرا نميبينند چون
نگرانم پس از مرگم، فراموشم كند. چون دوست دارم من -كسي كه ديوانه وار عاشقش بود-
را همواره به ياد داشته باشد و بداند تا ابد دوستش دارم و تا ابد نگرانش هستم.
در اين صورت بايد تلاش كنم تا بيدار شوم. بايد به هوش بيايم تا دوباره با
نازنينم باشم. اما نه! از كجا معلوم كه با آن تصادف وحشتناك قطع نخاع نشده باشم؟
مي دانم اگر يك تكه گوشت هم از من مانده باشد لطفي كه شامل "بيبي ميليون
دلاري" شد شامل من نمي شود تا خلاص شوم. اگر در كما بمانم بالاخره دستگاه ها
را قطع مي كنند و خلاص، شايد اعضايم را هم اهدا كنند.
از اين كلاس كه هيچي نفهميدم. به جملات شتابزده اي كه نغمه تند تند روي
كاغذ مي نويسد دقت مي كنم. حس مي كنم مي لرزم و شوق سراپايم را فرا مي گيرد:
مرگ و زندگي
