تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

شرح كامل فيلم در ادامه‌ي مطلب حضور دارد. حاتمي‌كيا در اين اثر به جاي پرداختن به درد اجتماعي بيشتر يك كمدي با نمك ساخته است. (از حق نگذريم ديالوگ سيامك انصاري به مهناز افشار در اين كمدي بي نظير است: كاش من و تو هم پنگوئن بوديم و تو تخم مي‌ذاشتي و مي‌رفتي پي زندگيت و من روي تخم مي‌نشستم تا بچه بشه!)

در اين اثر پس از حلقه‌ي سبز که اولين اثر غیر جنگی حاتمي كيا بود او بار دیگر همه را از خود ناامید ساخت.

از نظر ساختار بدنه‌ي روايت معيوب است، حاتمي‌كيا كه به تكرار علاقه دارد، به جاي اين كه خانم دكتري كه كورتاژ مي‌كند را محور فيلم قرار دهد، آزمايشگاه را محور قرار داده و با مراجعه‌ي تصادفي تمام آزمايش دهندگان به تنها دو دكتر به جاي كاري واقع گرا اثري شگفت خلق كرده است. شايد مي‌انديشد كه در تهران فقط دو دكتر زنان وجود دارد يا دنيايش آنقدر ساده است كه از اين همه تصادفات عجيب و غريب متحير نمي‌شود. صرف نظر از نماهاي تصويري كه در حد سريالهاي دست سه سيما تنزل كرده است، دغدغه‌اي در اين اثر وجود ندارد كه حاتمي‌كيا از پس پرداخت به آن برآمده باشد.

درست است كه حاتمي كيا به يكي از تابوهاي جامعه پرداخته ولي فيلمي ساخته كه در راستاي گفتمان غالب است.

اگر بخواهيم به پديده‌ي سقط جنين بپردازيم بايد به اين نكته توجه كنيم كه چه كساني مايلند به اين عمل مبادرت ورزند؟ به اختصار آنها را در 6 گروه دسته‌بندي مي‌كنم:

1- زنان خياباني و فاحشگان كه حتي از كيستي پدر بچه‌ي خود آگاهي ندارند و يقين مي‌دانند كشتن بچه‌اي كه يا رها مي‌شود يا هم شغل آنها و يا فروشنده‌ي مواد مخدر خواهد شد در مرحله‌ي جنيني گناه كوچكتري است از به دنيا آوردن او. آنها بچه‌اي را در شكم دارند كه اگر به دنيا بيايد همين اجتماعي كه مخالف سقط جنين است، آنچنان او را طرد مي‌كند و تنها مي‌گذارد تا از او مجرمي بسازد و در نهايت با شادي اعدام دسته جمعي چنين مجرماني را نظاره‌گر باشد.

2- زن و شوهرهايي كه از فقر و بدبختي عاقبت روشني براي كودك خود متصور نيستند و فكر مي‌كنند مردن جنين بيشتر به صلاح جنين است تا زنده ماندنش.

3- زناني كه موقعيت شغلي آنها با بچه‌دار شدن از دست مي‌رود و اجتماعي كه مخالف سقط جنين است هيچ حمايتي از آنان را براي انجام فريضه‌ي مادري متحمل نمي‌شود.

4- زناني كه به دليل بيماري خاص يا به دليل كهولت حياتشان با به دنيا آوردن فرزند به خطر مي‌افتد و حتي پزشكي قانوني هم حكم سقط جنين را امضا مي‌كند.

5- زناني كه علي رغم عشق به كودك خود، از حمايت عاطفي پدر بچه برخوردار نيستند، مثل خانم دكتر كه مورد خيانت شوهر قرار گرفته و اگر نه ماه سخت بارداري را متحمل شود، قانون اجتماع هم اين بچه را سهم او نمي‌داند و او ناچار است در صورت طلاق، به حكم قانون بچه‌اي كه از خون و گوشت او تغذيه كرده را به دست پدر خيانتكار بسپارد.

6- زناني كه بچه‌ي خود را دوست دارند اما به حكم موقعيت معشوقه‌ي مردي شده‌اند كه دوست ندارد مسئوليت كاري كه كرده را بپذيرد و از حمايت قانوني هم مقابل او برخوردار نيستند.

حاتمي كيا سعي كرده به اين اقشار در مقابل سقط جنين پاسخ قانع كننده‌اي دهد:

پاسخ او به گروه اول كه دست گزيدن و استغر الله گفتن بوده و اصولا حاتمي كيا در اين مدينه‌ي فاضله‌اي كه زندگي مي‌كنيم وجود چنين قشري را متصور نيست!

پاسخ او به گروه دوم رساندن فرشته‌ي نجاتي از آسمان به شكل ثريا قاسمي است كه آنها را با ثروت خود تامين كند و نجات دهد و به راه راست هدايت نمايد. خدا ثريا قاسمي ها را زياد كند، به اندازه‌ي تعداد تمام زن و مردهاي فقير!

پاسخ او به گروه سوم يك «به جهنم» بزرگ است. او از زنان مي‌خواهد كه در هر شغل و مقامي كه هستند فراموش نكنند كه زن هستند و ابزاري براي توليد مثل. يگانه حركت با ارزش حاتمي كيا در اپيزود مربوط به اين موضوع ، ديالوگ مهناز افشار است كه به شوهرش مي‌گويد: «اون پنگوئن مي‌دونسته قرار مادر بشه.» ظاهرا يگانه آدمهايي كه حاتمي كيا كار آنها را قبيح مي‌داند كساني هستند كه مايلند سقط جنين كنند، و بسيار كمتر از آنها، مرداني كه بدون اين كه زنشان راضي باشد مبادرت به آبستن كردن او مي‌كنند كاري وقيحانه انجام داده‌اند! البته اين كار وقيحانه آنقدرها هم بد نيست كه به خودشان اجازه مي‌دهند فرياد بزنند: «كار بدي كردم؟ بگو تاوان مي‌دم، بگو تاوان پدر شدن چيه؟ مي‌دم...» بدين ترتيب حاتمي‌كيا هم به عنوان مردي كه به ظاهر نماينده‌ي قشر فرهنگي است از نگاه ابزاري به زن فراتر نمي‌رود. فقط زن را به جاي يك شي اروتيك ابزاري براي توليد مثل مي‌داند.

پاسخ او به گروه چهارم اين است كه زن عزيز دكترها هم نمي‌فهمند كه مي‌گويند اين سقط به صلاح توست. بچه را نگه دار، بگذار شوهرت سر پيري با ونگ ونگ بچه احساس جواني كند و بتواند به بر و بچه‌هاي پارك پز بدهد كه ما اينيم! البته چيزي از مرگ زن نمي‌گويد و داستان سر حاملگي زن تمام مي‌شود ولي احتمالا زن كه بميرد، مردي كه ثابت كرده از جوانهاي بيست و چند ساله چيزي كم ندارد مادر جديدي براي نوزاد خود پيدا مي‌كند...

پاسخ او به گروه پنجم همان فرمول بسوز و بساز است.

پاسخ او به گروه ششم هم اين است: «تاوان اين گناه تنها به دوش توست، تو وظيفه داري براي مادر شدن فقر و بدبختي را به جان بخري و كودكت را تنها با لعن و نفرين اجتماع بزرگ كني...»

در اين اثر حاتمي كيا مي‌توانست بسيار عميق تر و ريشه‌اي تر به اين درد اجتماعي بپردازد. مي‌توانست در هر قصه جامعه‌‌ي نكبتي ما را مقابل جامعه‌اي آرماني در دو اپيزود مطرح كند. مهناز افشاري كه كارگردان او را در صورت حامله بودن به ترك كار وادار مي‌كند و او ناچار به سقط جنين دست مي‌زند، در مقابل مهناز افشاري كه در يك جامعه‌ي آرماني به مادر شدنش فخر مي‌فروشد و دولت يا نهادهاي عمومي هزينه‌اي كه او و تهيه كننده متحمل شده را به عهده مي‌گيرد تا او بتواند به اين فريضه نيز بپردازد.

حاتمي كيا بايد بداند در ايران هيچ ثريا قاسمي‌اي در مطب دكترها پول پاي بچه‌اي كه از فرط فقر قرار است هلاك شود نمي‌ريزد. اين نگاه بيش از اندازه ساده انگارانه به اين معضل اجتماعي از حاتمي كيا بعيد است.

حاتمي كيا همچون يك مبلغ بسيار وفادار رسانه ابراز كرده است كه اجتماع ما هيچ دردي ندارد و در شرايط فعلي سقط جنين براي هيچ زن و مردي يگانه راه فرار از بدبختي نيست...

امیدوارم حاتمي كيا در اثر بعدی اش بهتر ظاهر شود و شاهد اثری عمیق و حرفه ای از او باشیم، اگرچه با نظر به کارنامه ی اخیر حاتمی کیا و نیز غرور حرفه ای اش که نقد منتقدین را به پشیزی حساب نمی کند محتمل است اين اميد واهي باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 13:44  توسط ارغوان اشترانی  | 

تاريخچه‌ي كاملا خلاصه شده‌اي از زندگي در دوره‌ي پسا صنعتي

وقتي به هم معرفي شدند، مرد چيزي به شوخي گفت، به اين اميد كه زن از او خوشش بيايد. زن به شدت خنديد به اين اميد كه مرد از او خوشش بيايد. بعد هر كدام به سمت خانه‌ي خود راندند. هر سه مستقيم به جلو خيره شده بودند و چهره‌هاشان در هم كشيده بود. مردي كه آن دو را به هم معرفي كرده بود، از آنها خيلي خوشش نمي‌آمد، هر چند طوري رفتار كرده بود كه انگار از آنها خوشش مي‌آيد، چون نگران اين بود كه رابطه‌ي خوب با ديگران را هميشه حفظ كند، بالاخره كسي نمي‌داند چه پيش مي‌آيد، مي‌داند؟
ديويد فاستر والاس

در داستان كوتاه كوتاه فوق با سه شخصيت سر و كار داريم كه تشخصي ندارند. مرد دلالي زن و مردي را به هم معرفي مي‌كند تا در صورت تمايل ازدواج كنند. مرد و زن وانمود مي‌كنند از هم خوششان آمده و مرد دلال هم با آنكه از آنها خوشش نمي‌آيد اين طور وانمود مي‌كند كه خوشش آمده تا رابطه با آنها را حفظ كند، زيرا ممكن است در آينده به آنها احتياج پيدا كند و باز هم از آنها سود بجويد.
در اين داستان كوتاه به عقل ابزاري اشاره شده است كه جاي عقل انتقادي بشر را گرفته است. از خودبيگانگي انسانها و تبديل شدن آنها به كالاي مصرفي به چالش كشيده شده. مرد و زن پس از جدا شدن از هم قيافه‌هايي در هم دارند و احتمالا به اين فكر مي‌كنند كه آيا معامله‌ي پرسودي انجام داده اند يا ضرر كرده‌اند؟
در اين داستان كوتاه از اسم به طور نامتعارفي استفاده شده، همان طور كه پيداست اسم حجم زيادي معادل تقريبا يك دهم بدنه‌ي داستان دارد، اين بدان معني است كه در اين داستان اسم هم جزو بافت بدنه‌ي داستان است و به شيوه‌ي داستانهاي كلاسيك اسم، كلمه يا صفت و موصوف كوتاهي نيست كه به داستان گوشه چشمي داشته باشد.
برداشت آزاد از حرفهاي محمد رضا گودرزي پيرامون داستان

دهكده‌ي مجاور
پدر بزرگ من عادت داشت بگويد: «زندگي چه كوتاه است، اينك خاطره‌ي آن روز در ذهن من چنان شتابان در گذر است كه براي مثال مشكل مي‌توانم بپذيرم كه چگونه يك جوان مي‌تواندتصميم بگيرد با اسب عازم دهكده‌ي مجاور شود، بي آنكه در نظر آورد كه صرف نظر از اتفاقات ناگوار- حتي طول يك زندگي عادي و خوب و خوش نيز براي چنين گشت و گذاري ابدا كافي نيست.»
كافكا
اين داستان يك تمثيل مدرن است، در اين اثر كافكا همچون برسون از زمان ذهني حرف زده، زمان ذهني يعني دركي كه افراد مختلف با توجه به سن و موقعتشان از گذر زمان دارند. براي پدربزرگ زندگي همچون يك چشم بر هم زدن گذشته است، اما جوان اين شتاب گذراي زندگي را درك نمي‌كند.
در اين داستان كوتاه كوتاه با آنكه راوي براي شناخت خود ردي به جاي نگذاشته است، اما احتمال بيشتر بر آن مي‌رود كه كهنسال باشد، زيرا زمان ذهني پدر بزرگ را ادراك كرده و به عنوان تاييد، حرفهاي پدربزرگ را روايت مي‌كند.
برداشت آزاد از حرفهای محمد رضا گودرزی پیرامون داستان

به اين گذران شتابان زمان پيش از اين در شعر و ادب پارسي نيز اشاره شده، و در اين اثر به خوبي در چند سطر دويدن بي وقفه‌ي زمان به تصوير كشيده شده است، اما من فكر مي‌كنم بجز زمان ذهني چيزهاي ديگري هم در اين داستان حضور دارد. اگر اشتباه نكنم كافكا از گذاشتن نام دهكده‌ي مجاور نيز بر اين اثر منظور نظري داشته است. اگر كافكا صرفا مي‌خواست از زمان ذهني صحبت كند، مي‌توانست نامي كه تاكيد بيشتري بر زمان ذهني باشد را بر داستان بگذارد، مثل زندگي كوتاه يا خاطره‌ي پدر بزرگ.
من دهكده‌ي مجاور را نزديكترين هدف آرامش بخش بشري فرض مي‌كنم. كافكا به اين امر اشاره دارد كه زندگي بشر به قدري كوتاه است كه حتي به نزديكترين و كوچكترين هدف لذتبخش خود نمي‌رسد. مثلا انساني كه هدفش كسب معلومات و آگاهي است و از رسيدن به آگاهي لذت مي‌برد بايد بداند كه «حتي طول يك زندگي عادي و خوب و خوش نيز براي چنين گشت و گذاري ابدا كافي نيست.» و او در كسب آگاهي حتي به دهكده‌ي مجاور نيز نخواهد رسيد.
به علت مدرن بودن اين تمثيل ممكن است هر كس به فراخور اطلاعات و پس زمينه‌هاي ذهني‌اش دهكده‌ي مجاور را نماد چيزي متفاوت بگيرد.

پي نوشت: از دوستان خوبم (خصوصا ديدار) درخواست مي‌كنم كه در اين پست تنها نظرهاي مربوط به اين دو داستان را قرار دهند و اگر مايل به ادامه‌ي بحث پيرامون مسائل زنان و مردان هستند، نظرهايشان را در پست قبل (الهه و جاروكش) قرار دهند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:16  توسط ارغوان اشترانی  | 

مردها هميشه مي‌گويند زنها موجودات عجيبي هستند! اما به نظر من مردها موجودات عجيب‌تري هستند!
عاشق زنهاي مستقل مي‌شوند و بعد سعي مي‌كنند آنها را خانه‌نشين و وابسته كنند.
شيك پوشي و زيبايي زنها را تحسين مي‌كنند و زماني كه زنهاي اطرافشان (مادر، خواهر، همسر و ...) براي اين شيك پوشي و زيبايي وقت صرف مي‌كنند مسخره‌شان مي‌كنند.
وقتي زني آرام رانندگي مي‌كند از كنارش كه رد مي‌شوند متلك مي‌اندازند كه مثلا (پدال گاز سمت راستيه نه وسطي) (حالا ممكن است بدبخت دنبال آدرس مي‌گردد مثلا) اما وقتي همين زن پايش را روي گاز مي‌فشارد حس مي‌كنند دارد فحش... به آنها مي‌دهد و به بهاي باختن جانشان هم كه شده مي‌خواهند از او سبقت بگيرند و با مزه‌تر آنكه فوجي از ماشينهايي كه سعي دارند لايي بكشند و از آن زن جلو بزنند به راه مي‌افتد!...
ناداني زنها را نكوهش مي‌كنند و اگر زني پيدا شود كه معلومات داشته باشد و از آنها در بحثها استفاده كند حس مي‌كنند كه مي‌خواهد معلموماتش را به رخ آنها بكشد و ترجيح مي‌دهند هرگز پيش دكترهاي زن، وكلاي زن، معلمان زن و ... نروند!
و ....
پيكاسو مي‌گويد براي مردها دو نوع زن وجود دارد، الهه يا جاروكش.
زن عزيز خواننده‌ي وبلاگ من! راه سختي در پيش داري، اما تمام نيرويت را به كار ببر كه با تمام سعي‌ي كه مردها مبذول مي‌دارند تا تو را از الهه به جاروكش بدل كنند، الهه بماني!
نه براي اين كه مردها نمي‌توانند عاشق جاروكش‌ها شوند، براي اين كه خودت، نمي‌تواني خودت را در هيئت جاروكش دوست بداري!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:20  توسط ارغوان اشترانی  | 


حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد  ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد  بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:45  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >