با سلام، خدمت دوستان گرامي
اين يك فراخوان جهت همكاري شما در انجام يك تحقيق اجتماعي است، شما با پاسخ مثبت به اين فراخوان در فضاي نمونهاي قرار خواهيد گرفت و ممكن است اين تحقيق در صورت رسيدن افراد همكار به فضاي نمونهاي نزديك صد نفر در يك كتاب بدون ذكر نام شما مطرح شود، شما با پاسخ مثبت به اين طرح، بيش از سپاس من، با كمك به انجام يك عمل تحقيقي در يك امر اجتماعي پيشبرنده خواهيد بود، در صورت تمايل به همكاري پس از خواندن داستان مسافر شك، سوالهاي بعد از آن را در كامنتها كپي كنيد و اولين جوابي كه براي آنها به ذهنتان ميرسد را، با رعايت قوانين پاسخ گويي مبني بر گزينهاي بودن يا توضيحي بودن سوال بنويسيد. توجه داشته باشيد كه بدون صرف وقت زيادي ميتوانيد گزينهي مورد نظر خودتان را باقي بگذاريد و باقي گزينهها را حذف بفرماييد و نيز در صورت تمايل سوالها را كوتاه كنيد. لطفا نظرتان را خصوصي نكنيد و با اسم خودتان براي من كامنت بگذاريد، اما در صورتي كه مايل نيستيد ديگران نظر شما را مطالعه كنند به سوال آخر پاسخ بلي بدهيد و در اين صورت من در ويرايش نظرها نام شما را حذف خواهم كرد و نظر شما با عنوان آقا يا خانم شماره فلان تاييد خواهد كرد.
با ارادت و سپاس فراوان
ارغوان اشتراني مسافر شك (نويسنده: ارغوان اشتراني)اگر با خودم رو راست باشم بايد بگويم اين شك مدتهاست كه توي دلم ريشه دوانده اما هيچ وقت به او مجال رشد ندادهام. نميدانم از كي؟ شايد از وقتي كه موبايل امير زنگ زد خورد و امير پاركينگ بود و من ديدم روي گوشي نوشته جعفري و گوشي را برداشتم و خانمي از پشت خط گفت: «ببخشيد مثل اين كه اشتباه گرفتم.» گفتم: «اشتباه نگرفتيد چون اسمتون توي اين گوشي ذخيره است. با كي كار داريد؟» گفت: «با امير خان!» و وقتي موضوع را به امير گفتم گفت يكي از همكارانش در شركت است و كلي هم فحشش داد كه بي شعور به جاي اسم فاميل به اسم كوچك صدايم ميكند. شايد از وقتي كه به من كم توجه شد، شايد از وقتي كه با هم كمتر حرف زديم و وقت و بي وقت دنبال بهانه گشت كه شب پيش من نخوابد، نميدانم از كي. شايد هم از همين چند وقت پيش كه يك سي دي از اين آهنگهاي فحش و فضيحت رديف كرد و مدام توي ماشينش گوش داد و بلند و بلند با آن خواند كه «ديگه دوستت ندارم، دارم برات نقش بازي ميكنم...» و از اين حرفها. واقعا نميدانم از كي، فقط ميدانم مدتهاست كه آرزو دارم اين شك از زندگيم بيرون رود و مثل روزهاي اول ازدواجمان به او ايمان داشته باشم. مدتهاست كه به خودم ميگويم يا رومي روم يا زنگي زنگ. بايد بفهمم شكم درست است يا بي دليل، اما هر بار خودم را متقاعد ميكنم كه شكم بي دليل است و مثل امير كه از روي تنبلي شبها كه به خانه ميآيد آشغال را به جاي سر كوچه گذاشتن در نايلوني ديگري فرو ميكند و درش را سفت ميبندد كه بوي گندش خانه را بر ندارد، شكم را در كيسهاي فرو ميكنم و گوشهاي مياندازم اما فردا يا چند روز بعد باز بوي گندش در ميآيد.
مدتهاست به اين منوال طي ميكنم اما از بخت بد يا خوب، حرفهايي كه بين من و افسانه ديروز در خانه اپيلاسيون، اتفاقي رد و بدل شد، به شكم دامن زد.
افسانه اصرار داشت كه اپيلاسيون تمام بدن بگيرم و من ميگفتم كه حوصلهي درد كشيدن ندارم، تا آنكه با شيطنت خاص خودش گفت: «در عوض مدتها راحتيد، تو و امير رو ميگم.» خنديديم و نميدانم چرا نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و گفتم: «بي خيال بابا! من و امير مدتهاست كه تعطيليم.» ابرو بالا انداخت و گفت: «من و رضا كه اين همه سال از شما بزرگتريم و بچه هم داريم هنوز مثل سال اول ازدواجمونيم، ببينم از شوهرت مطمئني؟» با عصبانيت گفتم: «اين فضوليا به تو نيامده.» گفت: «براي خودت ميگم. از من ميشنوي مردها سر و ته يه كرباسند.» گفتم: «من به شوهرم مطمئنم. من اعتقاد دارم خدا در و تخته رو با هم جور ميكنه، وقتي من دارم سالم زندگي ميكنم چه دليلي داره شوهرم زيرآبي بره؟ زنايي كه شوهراشون توزرد از آب در مييان لابد خودشونم هزار جور كثافت كاري ميكنن.» گفت: «ريدي! من نميگم شوهرت حتما داره زيرآبي ميره اما فكر از اين احمقانهتر نميشه كه چون تو به شوهرت خيانت نميكني اونم نميكنه!» گفتم: «افسانه ميشه فكت رو ببندي و خفه بشي؟» بلند خنديد و گفت: «تو به شوهرت شك داري، فقط پيشو نميگيري چون ميترسي تكيهگاهت رو از دست بدي. شدي ورژن مدرن مادربزرگ خدابيامرزم. هر وقت بابام يه شك و شبههاي در مورد دين و مذهب مطرح ميكرد، گوشهاش رو ميگرفت كه چيزي نشنوه و دل سياه شيطون رو لعنت ميكرد. ميترسيد حرفاي بابام درست باشه و ايمانش رو از دست بده. از من ميشنوي هيچ مردي تو دنيا نه لياقت عشق رو داره، نه لياقت وفاداري رو.»
از خانهي اپيلاسيون كه بيرون آمديم افسانه بهانه آورد و خودش رفت. مدتي است كه فهميدهام افسانه با مربي موسيقي دخترش سر و سري پيدا كرده است. اگر چه به روي خودم نياوردم، اما مطمئنم اگر افسانه تا قبل از ديروز هم نفهميده بود كه ماجراي فاسقش را فهميدهام، در خانه اپيلاسيون شصتش خبردار شد. در راه برگشت به خانه ناگهان شجاع شدم و تصميم گرفتم به احمقانهترين و دستيافتنيترين آرزوي زندگيم جامهي عمل بپوشانم.
هميشه دوست داشتم يك بار درست مثل يك مسافربر، مسافر كشي كنم. بارها زنهايي را كه مقابلم دست نگه ميداشتند سوار ميكردم اما هيچ وقت رويم نشده بود از ايشان پول بگيرم. حتي بعضيها خودشان پول تعارف ميكردند و بنده كه در اصل به شوق و ذوق مسافر كشي طرف را سوار كردهبودم، توي رودربايستي گير ميكردم و لب ميگزيدم و اداي آدمهاي خير را درميآوردم و ميگفتم: «نه خانم به من ميياد مسافر كش باشم؟» اين بار به خودم گفتم: «خيلي راحت، مي ري سر يه خط شلوغ كه به مسيرت ميخوره، نرخ مي دي و سوار ميكني. كاري هم به زن و مرد بودن مسافرها نداري.» رفتم سر خط پاسداران و گفتم: « از صياد ميرم كرايه هم هزار تومنه.» زني چادري با دخترش اول خط ايستاده بود. دخترش سوار شد اما زن كه خواست بنشيند برگشتم و عقب را نگاه كردم و گفتم: «متوجه عرض بنده شديد ديگه؟ كرايه هزار تومنه.» زن بلافاصله پياده شد و با غر و لند گفت: «چه خبره؟» حس كردم صورتم داغ شده و از خودم متنفر شده بودم. چكيدن قطرههاي سرد عرق را از زير بغلم به وضوح حس ميكردم اما سعي كردم عادي باشم و به زن گفتم: «حدس زدم كه متوجه عرض بنده نشده باشيد.» دخترش همچنان توي ماشين نشسته بود. دختر داشت به مادرش التماس مي كرد كه سوار شوند. مي گفت: «مامان فرقش 400 تومنه. از ماهيانه ام كم كن. به خدا خسته شدم.» مادرش فحشش مي داد و دستش را مي كشيد و من تو دلم خودم را فحش ميدادم كه كاش گفته بودم همون هشتصد تومن. بالاخره پياده شدند. نفر بعد از آنها مردي بود خوش سيما، با كت و شلوار شيري و كراوات و كيف و كفش قهوهاي كه تابلو بود از جنس مرغوب و گران قيمتي است. من هم امسال براي تولد امير يك كيف قهوهاي خريده بودم و از عصر كه با افسانه جر و بحث كرده بودم، مدام با خودم در كش و قوس افتاده بودم كه شكم را جدي بگيرم يا تولد امير را؟
مرد مذكور جلو نشست. به او نگاه كردم و گفتم: «كرايه هزار تومنه. براتون موردي نداره كه؟»
خيلي مودبانه گفت: «نه. واقعا لطف مي كنيد. من راضي بودم كه يك ماشين پيدا بشه كه من رو ببره حالا به هر قيمتي، اما اين همه ماشين كه كنار خيابون مي بينيد هيچ كدوم حاضر نشدند راه بيفتند. مي گن نزديك افطاره و مي خوان برن خونه.»
در مدتي كه مرد حرف مي زد از بين شش نفري كه به ماشين هجوم آورده بودند دو پسر و يك دختر كه همراه هم بودند موفق شده بودند عقب بنشينند و من 50 متري هم به جلو رفته بودم. مسافر جلويي كه ساكت شد از مسافرهاي عقب هم در مورد كرايه پرسيدم. صدام به وضوح مي لرزيد. حس جالبي داشتم. انگار داشتم بزرگترين خلاف دنيا را ميكردم. حس دوران كودكي كه از يخچال معلمها شيريني مي دزديديم يا يواشكي از بالاي ديوار حياط سرك مي كشيديم و با پسرها گپ ميزديم يا زنگهاي ورزش توي پشت بام دستشويي هاي حياط قايم مي شديم يا از پشت بامها در مي رفتيم، برام زنده شده بود. يكي از پسرها گفت: «اگه موردي هم داشته باشه كه شما راه افتاديد. راضي هم كه نباشيم مجبوريم اين پوله رو بسلفيم ديگه.»
گفتم: «نه، به هيچ وجه مجبور نيستيد.»
دنده عقب گرفتم و با اين كه خيابان نسبتا شلوغ بود دوباره برگشتم سر ايستگاه. پنج شش نفر ريختند جلوي در و منتظر بودند مسافرها پياده شوند تا سريع جاي آنها را اشغال كنند. پسر ديگري كه عقب بود گفت: «نه خانوم راه بيفتيد. چقدر سريع داغ ميكنيد. غلط كرده راضي نباشه. از زكرياي رازي هم راضي تريم. يك ساعته اينجا علاف شديم. بازم به شما. اين همه مرد كنار خيابون ايستادند و با كمتر از هفت تومن راه نمييفتن. تازه كليشون هم تاكسياند. خطياند. اصلا كارشون خلافه. شما كه ماشين شخصي خودته. چه سوار نكني يا سوار بكني و نرخ رو بالاتر بگي حقته. هر كس بخواد سوار مي شه، هر كس هم نخواد اونقدر وا ميسته تا زير پاش علف دراد.»
در حالي كه پسر حرف مي زد من راه افتاده بودم. مسافر جلو، كمربندش را بسته بود و من مدام با خودم فكر ميكردم اگر عموي امير كه درست نبش نوبنياد مغازه دارد، اين آقا را تو ماشين من ببيند چه علم شنگهاي به پا ميشود. بعد به خودم ميگفتم من كه اينها را توي اتوبان پياده ميكنم و از جلوي مغازهي او رد نميشوم. باز فكر ميكردم: احتمالا امير به من شك ميكند و تازه اگر بتوانم ثابت كنم كه مسافر سوار كردهام تازه بايد خر بياورم و باقلا بار كنم. اما خندهام ميگرفت. با يك كار به اين سادگي هيجاني معادل كايت سواري را تجربه كرده بودم! پسر عقبي كه ساكت شد صداي ضبط را به قدري بلند كردم تا اگر امير به موبايلم زنگ زد نشنوم تا مجبور نشوم دروغ بگويم و پا را گذاشتم روي گاز. با آنكه توان ماشين كم شده بود و مثل هميشه نا نداشت حس ميكردم دارم پرواز ميكنم. يك جا هم ماشين جلويي يكدفعه زد روي ترمز و واقعا حواسم نبود و كم مانده بود تصادف كنم و خوشبختانه كنارم خالي بود و از پشتش كشيدم بيرون و ردش كردم. تمام مدت منتظر بودم كه مسافرها از لايي كشيدنم و سرعت رانندگيم گلايه كنند اما انگار خوششان هم آمده بود و چيزي نگفتند. از صياد كه داخل بابايي شدم، سه مسافر عقبي پياده شدند.
مسافري كه جلو نشسته بود از من پرسيد كه او را كجا پياده مي كنم. گفتم: « كمي جلوتر درست نبش نوبنياد جاي توقف هست.»
او چيزي نگفت اما سر ايستگاه كه رسيديم گفت: «نمي شه از خروجي بعدي شما بپيچيد به سمت نوبنياد؟» گفتم: «آخه من مي خوام برم قيطريه. راهم دور مي شه.» گفت: «هر چقدر اضافه بخوايد موردي نداره. من خيلي ديرم شده. بايد برم اين كارواشي كه بالاتر از نوبنياده و ماشينم رو بگيرم.»
راه افتادم. پيش خودم گفتم اين هم بد نيست. ماشين بيچارهي من كه مدتهاست كارواش به خودش نديده. پول كارواش رو هم كه بيچاره خودش درآورده. گفتم: «باشه موردي نداره. پولتون رو براي خودتون نگه داريد. پول اضافه نميخوام. منم بايد ماشينم رو كارواش ببرم.»
وارد خروجي نوبنياد كه شدم ترافيك سنگيني بود. مرد شروع به صحبت كردن كرد:
- مي تونم بپرسم شغل شما چيه؟ براي چي مسافر سوار مي كنيد؟
- همه واسه چي مسافر سوار ميكنن؟ اين روزا خيلي از خانمها از رانندگي پول در مي يارن.
- اونايي كه واسه پول مسافر سوار ميكنن پول اضافه رو رد نميكنن. در ضمن رنگ رژ لب و سايه و لاك ناخنشون رو با هم و رنگ كيف و كفششون رو با هم ست نمي كنن.
كيف من را از جلوي پاش برداشت و رو داشبورد گذاشت. گفتم: «منظور؟»
- چرا عصباني ميشيد؟ منظوري ندارم. فكر مي كنم داريد تحقيق مي كنيد. يه تحقيق هنري. اول فكر كردم يكي از هنرپيشههاي سينماييد. خيلي شبيه مهناز افشاريد. فكر كردم قراره نقش يه زن مسافر كش رو بازي كنيد و داريد امتحان ميكنيد اما به چهرهتون كه دقيق شدم ديدم اشتباه گرفتم. اگه دوست نداريد بگيد واسه چي مسافر سوار مي كنيد نگيد اما به هر حال مطمئنم كه مسافركش نيستيد.
با آنكه تمام بدنم داغ بود و عرق ميريختم اما نوك انگشتان دست و پام يخ كرده بود. توي كارواش پيچيدم. توي صف ماشينها كه بوديم يك پنج هزار توماني روي داشبورد گذاشت و من سه توماني كه از مسافرهاي عقبي گرفته بودم را از جلوي فرمان برداشتم و به دستش دادم. مامور كارواش سرش را تو آورد و گفت: «روشويي فقط؟» با سر اشاره كردم كه بله و پنج هزار توماني را به دستش دادم. گفت: «پول خرد ندارم. بگير وقت رفتن حساب كن.» تو رفتم و كناري نگه داشتم تا جاي شستن ماشين خالي شود. مرد مسافر همچنان نشسته بود. به مرد مسافر نگاه كردم و گفتم: «فكر كنم عجله داشتيد؟ الان هزار تومن باقي پولتون رو مي دم كه زودتر به كارتون برسيد.» با دستپاچگي پياده شد و سرش را از شيشه تو آورد و گفت: «قابلي نداره.» كيفم را از روي داشبورد برداشتم و كيف پولم را باز كردم. از شانس خوب يا بدم همهش پنج هزار تومني بود. مرد مسافر گفت: «تو رو خدا خودتون رو اذيت نكنيد. اگه نيست باشه.»
از لج او در داشبورد را باز كردم. از خانهي اپيلاسيون كه بيرون آمده بودم، اول سفارش آقاي بخشي را تحويل داده بودم و سيصد هزار تومن توي داشبورد بود. يك هزاري بيرون كشيدم و به دستش دادم و با تيك آف به جايگاه خالياي كه مامور كارواش نشان ميداد رفتم، ماشين را گذاشتم و پياده شدم. چيزي نگذشت كه مرد مسافر با يك بي ام و سفيد جلويم آمد و گفت:
- مي خوايد اين چند دقيقه رو تا ماشينتون رو بشورن تو ماشين من بشينيد كه خسته نشيد؟
گفتم: «نه از نشستن خسته شدم.»
گفت: «هر جور راحتيد.» و رفت. برنگشتم كه نگاهش كنم اما متوجه شدم كه با مامور نوشتن قبض كارواش مفصلا صحبت كرد و از كارواش خارج شد. ماشينم را كه شستند آن را كه به قسمت خشك كن آوردم، ديدم دارند جارو برقي ميزنند. رفتم به مامور قبض گفتم: «من توشويي نداشتمها. همكاراتون اشتباه نكنند. شما پول خرد گيرتون اومد؟» مامور قبض، كارت سفيدي به دستم داد و گفت: «آقاتون قبض رو پرداخت كردند و گفتند توشويي هم بكنيم. پول واكس داشبورد رو هم دادند. گفتند اين كارت رو هم بدم بهتون كه بديد به خانم افشار.» ابتدا جا خوردم و با تعجب كارت را از دستش گرفتم. مامور قبض ادامه داد: «چرا شما براي پوليش ماشينتون رو نميياريد پيش ما؟ ماشين آقاتون كه رنگش سفيد دولايه است رو به اين تميزي در مي ياريم و اين قدر راضي اند، اون وقت مي گن شما به كار ما اعتماد نداريد. گفتند اگه مايليد ماشين رو براي پوليش بذاريد فردا ظهر بيايد ببريد. خودشون فردا شب مي يان حساب ميكنن.»
خندهام گرفته بود. خانم افشار! گفتم: «حالا باشه بعد. فعلا ماشين رو لازم دارم.»
كارت را خواندم: «شركت پرشين سنگ ايران. مديريت سعيد كاشفي. »
رفتم كنار كارگرهاي كارواش ايستادم. يكيشان جلو آمد و گفت: «اين آقاي شما كه اين قدر دست و دلبازه و اين قدر به ما انعام ميده چرا واسه شما اينو خريده و واسه خودش بي ام و؟ لااقل زانتيايي، مزدا 323 اي چيزي ميخريد.» آن يكي از آن طرف داد زد: «تقصير خانمها است كه به كم راضي ميشن. خانوم قدر خودت رو بدون. از من ميشنوي به كمتر از ماكسيما راضي نشو.»
خنديدم، خندهاي تلختر از گريه. به ياد امير افتاده بودم. در كمك راننده را باز كردم و از توي داشبورد پولهاي آقاي بخشي را برداشتم و كارت سعيد كاشفي را توي داشبورد انداختم.
اشتباه من كجا بود؟ من قدر خودم را ندانسته بودم يا امير قدر مرا؟ هيچ وقت پي اين شك لعنتي را نگرفتهام. افسانه راست ميگفت، هميشه ترسيدهام كه حقيقت داشته باشد. هميشه ترسيدهام كه از او متنفر شوم و از همهي مردها. ميشد كسي را استخدام كنم كه تعقيبش كند، اما نكردم درست مثل آرزوي دم دستي كه سالهاي زيادي بود با خودم حمل ميكردم، از ترس آنكه وقتي برآورده شود بي آرزوي عجيب و غريب بمانم يا كسي بفهمد چه كردهام و سرزنشم كند.
هميشه علت سردي امير را به ايرادي در خودم نسبت ميدادم، به قول اشميت ما زنها عادت كردهايم كه همهي تقصيرها را به گردن خودمان بيندازيم تا يك جايي يك اتفاقي بيفتد و تصادفا كشف كنيم كه ما بي نقصيم و عيب جاي ديگري است!
همان جا تو كارواش، به خودم قول دادم فردا صبح براي اثبات يا رد شكم كاري كنم. در راه برگشتن به خانه براي امير كيك خريدم. شب عكس انداختيم و بعد از مدتها تا صبح توي بغل هم خوابيديم.
از صبح كه بيدار شدهام سست شدهام، درست مثل زماني كه مسافر ميزدم و پول نميگرفتم، تصميم داشتم آرزويم را برآورده كنم اما نميتوانستم. حالا هم آرزو دارم شكم را برطرف كنم اما نميتوانم. مدام خوبيهايش را به خودم يادآور ميشوم و شكم را انكار ميكنم. اما به خودم قول دادهام. فردا روزي است كه مسافر ميزنم. شكم را سوار ميكنم و هر جا كه خواست ميبرمش و دست آخر اگر دروغگو بود، پيادهاش ميكنم و هر چقدر هم مجيزم را بگويد توي آشغالها گم و گورش ميكنم و اگر راستگوتر از امير بود ردش را از توي آشغالها پيدا ميكنم و سوارش ميكنم و امير را براي هميشه پياده ميكنم.
سوالها:
۱-جنسيت خود را بازگو كنيد: زن - مرد
۲-با توجه كه در اين داستان جمعبندي اي بر اين كه در آينده چه صورت خواهد گرفت انجام نشده است، كدام پايان زير را بر داستان فوق متصور هستيد؟ اگر پاسخ شما به هر يك از گزينههاي 3 تا 9 بلي بود، به خواندن سوال 9 بپريد و به سوالات قبل از 9 پاسخي ندهيد:
آيا فكر ميكنيد در صورت خطاكار بودن امير راوي زندگي زناشويياش با امير را پايان ميدهد؟ بلي – خير
۳- تصور شما از ادامهي ماجرا كدام مورد زير است؟
من فكر ميكنم راوي دنبال شكش را نميگيرد و فردا كه بيايد زير قولش ميزند و براي اين كه ايمانش به امير متزلزل نشود و زندگي خانوادگياش از هم نپاشد، هيچ كاري براي رد يا اثبات شكش انجام نميدهد و با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نميكند.
بلي- خير
۴- من فكر ميكنم راوي دنبال شكش را نميگيرد و فردا كه بيايد زير قولش ميزند و براي اين كه ايمانش به امير متزلزل نشود هيچ كاري براي رد يا اثبات شكش انجام نميدهد ولي با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار ميكند.
بلي- خير
۵- من فكر ميكنم راوي دنبال شكش را ميگيرد و درمييابد امير خطاكار است ولي با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نميكند.
بلي- خير
۶- من فكر ميكنم راوي دنبال شكش را ميگيرد و درمييابد امير خطاكار نيست و با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نميكند و همه چيز به خوبي و خوشي پايان ميپذيرد.
بلي- خير
۷- من فكر ميكنم راوي دنبال شكش را ميگيرد و درمييابد امير خطاكار است و با سعيد كاشفي رابطه برقرار ميكند.
بلي- خير
۸-در صورتي كه پاسخ شما به سوال قبل بلي بود، آيا به راوي حق ميدهيد عمل خيانتكارانهي شوهر خود را تلافي كند يا او را خطاكار ميدانيد؟
حق ميدهم و خطاكار نميدانم – حق نميدهم و خطاكار ميدانم – هم حق ميدهم و هم خطاكار ميدانم
۹- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش را پيش بيني كردهايد آيا نويسنده را براي خلق چنين شخصيتي و چنين رويدادي سرزنش ميكنيد؟ بلي – خير
۱۰- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش را پيش بيني كردهايد آيا اثر را غير اخلاقي ميدانيد؟
بلي – خير
۱۱- در صورتي كه خيانت امير به راوي را متصوريد آيا اثر را غير اخلاقي ميدانيد؟
بلي – خير
۱۲- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش و يا از هم پاشاندن زندگي خانوادگي توسط راوي را متصوريد آيا احتمال ميدهيد مخاطب (مخصوصا يك زن ايراني) تحت خواندن اين اثر تحت تاثير قرار بگيرد و از الگوي زن سربهراه ايراني تخطي كند و مثل راوي تصميمي غير عقلاني بگيرد؟ اگر جواب شما مثبت است آيا نويسنده را براي القاي چنين حسي سرزنش ميكنيد؟
خير چنين تاثيري را متصور نيستم- بله چنين تاثيري را احتمال ميدهم ولي نويسنده را بابت چنين تاثيري نكوهش نميكنم- بله چنين تاثيري را احتمال ميدهم و نويسنده را بابت چنين تاثيري نكوهش ميكنم.
۱۳- توصيهي شما به راوي اين داستان كدام يك از موارد زير است؟
دنبال شكت را بگير و اگر امير خيانتكار بود با او زندگي نكن – دنبال شكت را نگير و به اين توصيه كه بعد از ازدواج چشمانت را ببند پايبند باش تا خانوادهات از هم نپاشد و سعي كن بدون هيچ خطايي در كنار امير زندگي كني – دنبال شكت را بگير ولي اگر امير خطاكار بود زندگيات را خراب نكن و او را ببخش و ببين كجا در زندگيات كم گذاشتهاي كه او خطاكار شده و تو به راه خطا نرو – دنبال شكت را نگير و بيخود وقتت را تلف نكن و مطمئن باش امير با اين المانهايي كه مطرح كردهاي خطاكار است، پس با سعيد كاشفي رابطه برقرار كن.
۱۴- فكر ميكنيد هدف من از تنظيم چنين پرسشنامهاي چه چيزي ميتواند باشد؟
۱۵- آيا مايليد پيغام شما خصوصي باشد؟ بلي – خير
