تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

با سلام، خدمت دوستان گرامي

اين يك فراخوان جهت همكاري شما در انجام يك تحقيق اجتماعي است، شما با پاسخ مثبت به اين فراخوان در فضاي نمونه‌اي قرار خواهيد گرفت و ممكن است اين تحقيق در صورت رسيدن افراد همكار به فضاي نمونه‌اي نزديك صد نفر در يك كتاب بدون ذكر نام شما مطرح شود، شما با پاسخ مثبت به اين طرح، بيش از سپاس من، با كمك به انجام يك عمل تحقيقي در يك امر اجتماعي پيشبرنده خواهيد بود، در صورت تمايل به همكاري پس از خواندن داستان مسافر شك، سوالهاي بعد از آن را در كامنتها كپي كنيد و اولين جوابي كه براي آنها به ذهنتان مي‌رسد را، با رعايت قوانين پاسخ گويي مبني بر گزينه‌اي بودن يا توضيحي بودن سوال بنويسيد. توجه داشته باشيد كه بدون صرف وقت زيادي مي‌توانيد گزينه‌ي مورد نظر خودتان را باقي بگذاريد و باقي گزينه‌ها را حذف بفرماييد و نيز در صورت تمايل سوالها را كوتاه كنيد. لطفا نظرتان را خصوصي نكنيد و با اسم خودتان براي من كامنت بگذاريد، اما در صورتي كه مايل نيستيد ديگران نظر شما را مطالعه كنند به سوال آخر پاسخ بلي بدهيد و در اين صورت من در ويرايش نظرها نام شما را حذف خواهم كرد و نظر شما با عنوان آقا يا خانم شماره فلان تاييد خواهد كرد.

با ارادت و سپاس فراوان

ارغوان اشتراني

مسافر شك (نويسنده: ارغوان اشتراني)

اگر با خودم رو راست باشم بايد بگويم اين شك مدتهاست كه توي دلم ريشه دوانده اما هيچ وقت به او مجال رشد نداده‌ام. نمي‌دانم از كي؟ شايد از وقتي كه موبايل امير زنگ زد خورد و امير پاركينگ بود و من ديدم روي گوشي نوشته جعفري و گوشي را برداشتم و خانمي از پشت خط گفت: «ببخشيد مثل اين كه اشتباه گرفتم.» گفتم: «اشتباه نگرفتيد چون اسمتون توي اين گوشي ذخيره است. با كي كار داريد؟» گفت: «با امير خان!» و وقتي موضوع را به امير گفتم گفت يكي از همكارانش در شركت است و كلي هم فحشش داد كه بي شعور به جاي اسم فاميل به اسم كوچك صدايم مي‌كند. شايد از وقتي كه به من كم توجه شد، شايد از وقتي كه با هم كمتر حرف زديم و وقت و بي وقت دنبال بهانه گشت كه شب پيش من نخوابد، نميدانم از كي. شايد هم از همين چند وقت پيش كه يك سي دي از اين آهنگهاي فحش و فضيحت رديف كرد و مدام توي ماشينش گوش داد و بلند و بلند با آن خواند كه «ديگه دوستت ندارم، دارم برات نقش بازي مي‌كنم...» و از اين حرفها. واقعا نمي‌دانم از كي، فقط مي‌دانم مدتهاست كه آرزو دارم اين شك از زندگيم بيرون رود و مثل روزهاي اول ازدواجمان به او ايمان داشته باشم. مدتهاست كه به خودم مي‌گويم يا رومي روم يا زنگي زنگ. بايد بفهمم شك‌م درست است يا بي دليل، اما هر بار خودم را متقاعد مي‌كنم كه شك‌م بي دليل است و مثل امير كه از روي تنبلي شبها كه به خانه مي‌آيد آشغال را به جاي سر كوچه گذاشتن در نايلوني ديگري فرو مي‌كند و درش را سفت مي‌بندد كه بوي گندش خانه را بر ندارد، شك‌م را در كيسه‌‌اي فرو مي‌كنم و گوشه‌اي مي‌اندازم اما فردا يا چند روز بعد باز بوي گندش در مي‌آيد.

مدتهاست به اين منوال طي مي‌كنم اما از بخت بد يا خوب، حرفهايي كه بين من و افسانه ديروز در خانه اپيلاسيون، اتفاقي رد و بدل شد، به شك‌م دامن زد.

افسانه اصرار داشت كه اپيلاسيون تمام بدن بگيرم ‌و من مي‌گفتم كه حوصله‌ي درد كشيدن ندارم، تا آنكه با شيطنت خاص خودش گفت: «در عوض مدتها راحتيد، تو و امير رو مي‌گم.» خنديديم و نمي‌دانم چرا نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و گفتم: «بي خيال بابا! من و امير مدتهاست كه تعطيليم.» ابرو بالا انداخت و گفت: «من و رضا كه اين همه سال از شما بزرگتريم و بچه هم داريم هنوز مثل سال اول ازدواجمونيم، ببينم از شوهرت مطمئني؟» با عصبانيت گفتم: «اين فضوليا به تو نيامده.» گفت: «براي خودت مي‌گم. از من مي‌شنوي مردها سر و ته يه كرباسند.» گفتم: «من به شوهرم مطمئنم. من اعتقاد دارم خدا در و تخته رو با هم جور مي‌كنه، وقتي من دارم سالم زندگي مي‌كنم چه دليلي داره شوهرم زيرآبي بره؟ زنايي كه شوهراشون توزرد از آب در مي‌يان لابد خودشونم هزار جور كثافت كاري مي‌كنن.» گفت: «ريدي! من نمي‌گم شوهرت حتما داره زيرآبي مي‌ره اما فكر از اين احمقانه‌تر نمي‌شه كه چون تو به شوهرت خيانت نمي‌كني اونم نمي‌كنه!» گفتم: «افسانه مي‌شه فكت رو ببندي و خفه بشي؟» بلند خنديد و گفت: «تو به شوهرت شك داري، فقط پي‌شو نمي‌گيري چون مي‌ترسي تكيه‌گاهت رو از دست بدي. شدي ورژن مدرن مادربزرگ خدابيامرزم. هر وقت بابام يه شك و شبهه‌اي در مورد دين و مذهب مطرح مي‌كرد، گوشهاش رو مي‌گرفت كه چيزي نشنوه و دل سياه شيطون رو لعنت مي‌كرد. مي‌ترسيد حرفاي بابام درست باشه و ايمانش رو از دست بده. از من مي‌شنوي هيچ مردي تو دنيا نه لياقت عشق رو داره، نه لياقت وفاداري رو.»

از خانه‌ي اپيلاسيون كه بيرون آمديم افسانه بهانه آورد و خودش رفت. مدتي است كه فهميده‌ام افسانه با مربي موسيقي دخترش سر و سري پيدا كرده است. اگر چه به روي خودم نياوردم، اما مطمئنم اگر افسانه تا قبل از ديروز هم نفهميده بود كه ماجراي فاسقش را فهميده‌ام، در خانه اپيلاسيون شصتش خبردار شد. در راه برگشت به خانه ناگهان شجاع شدم و تصميم گرفتم به احمقانه‌ترين و دست‌يافتني‌ترين آرزوي زندگي‌م جامه‌ي عمل بپوشانم.

هميشه دوست داشتم يك بار درست مثل يك مسافربر، مسافر كشي كنم. بارها زنهايي را كه مقابلم دست نگه مي‌داشتند سوار مي‌كردم اما هيچ وقت رويم نشده بود از ايشان پول بگيرم. حتي بعضي‌ها خودشان پول تعارف مي‌كردند و بنده كه در اصل به شوق و ذوق مسافر كشي طرف را سوار كرده‌بودم، توي رودربايستي گير مي‌كردم و لب مي‌گزيدم و اداي آدمهاي خير را درمي‌آوردم و مي‌گفتم: «نه خانم به من مي‌ياد مسافر كش باشم؟» اين بار به خودم گفتم: «خيلي راحت، مي ري سر يه خط شلوغ كه به مسيرت مي‌خوره، نرخ مي دي و سوار مي‌كني. كاري هم به زن و مرد بودن مسافرها نداري.» رفتم سر خط پاسداران و گفتم: « از صياد مي‌رم كرايه هم هزار تومنه.» زني چادري با دخترش اول خط ايستاده بود. دخترش سوار شد اما زن كه خواست بنشيند برگشتم و عقب را نگاه كردم و گفتم: «متوجه عرض بنده شديد ديگه؟ كرايه هزار تومنه.» زن بلافاصله پياده شد و با غر و لند گفت: «چه خبره؟» حس كردم صورتم داغ شده و از خودم متنفر شده بودم. چكيدن قطره‌هاي سرد عرق را از زير بغلم به وضوح حس مي‌كردم اما سعي كردم عادي باشم و به زن گفتم: «حدس زدم كه متوجه عرض بنده نشده باشيد.» دخترش همچنان توي ماشين نشسته بود. دختر داشت به مادرش التماس مي كرد كه سوار شوند. مي گفت: «مامان فرقش 400 تومنه. از ماهيانه ام كم كن. به خدا خسته شدم.» مادرش فحشش مي داد و دستش را مي كشيد و من تو دلم خودم را فحش مي‌دادم كه كاش گفته بودم همون هشتصد تومن. بالاخره پياده شدند. نفر بعد از آنها مردي بود خوش سيما، با كت و شلوار شيري و كراوات و كيف و كفش قهوه‌اي كه تابلو بود از جنس مرغوب و گران قيمتي است. من هم امسال براي تولد امير يك كيف قهوه‌اي خريده بودم و از عصر كه با افسانه جر و بحث كرده بودم، مدام با خودم در كش و قوس افتاده بودم كه شك‌م را جدي بگيرم يا تولد امير را؟

مرد مذكور جلو نشست. به او نگاه كردم و گفتم: «كرايه هزار تومنه. براتون موردي نداره كه؟»

خيلي مودبانه گفت: «نه. واقعا لطف مي كنيد. من راضي بودم كه يك ماشين پيدا بشه كه من رو ببره حالا به هر قيمتي، اما اين همه ماشين كه كنار خيابون مي بينيد هيچ كدوم حاضر نشدند راه بيفتند. مي گن نزديك افطاره و مي خوان برن خونه.»

در مدتي كه مرد حرف مي زد از بين شش نفري كه به ماشين هجوم آورده بودند دو پسر و يك دختر كه همراه هم بودند موفق شده بودند عقب بنشينند و من 50 متري هم به جلو رفته بودم. مسافر جلويي كه ساكت شد از مسافرهاي عقب هم در مورد كرايه پرسيدم. صدام به وضوح مي لرزيد. حس جالبي داشتم. انگار داشتم بزرگترين خلاف دنيا را مي‌كردم. حس دوران كودكي كه از يخچال معلمها شيريني مي دزديديم يا يواشكي از بالاي ديوار حياط سرك مي كشيديم و با پسرها گپ مي‌زديم يا زنگهاي ورزش توي پشت بام دستشويي هاي حياط قايم مي شديم يا از پشت بامها در مي رفتيم، برام زنده شده بود. يكي از پسرها گفت: «اگه موردي هم داشته باشه كه شما راه افتاديد. راضي هم كه نباشيم مجبوريم اين پوله رو بسلفيم ديگه.»

گفتم: «نه، به هيچ وجه مجبور نيستيد.»

دنده عقب گرفتم و با اين كه خيابان نسبتا شلوغ بود دوباره برگشتم سر ايستگاه. پنج شش نفر ريختند جلوي در و منتظر بودند مسافرها پياده شوند تا سريع جاي آنها را اشغال كنند. پسر ديگري كه عقب بود گفت: «نه خانوم راه بيفتيد. چقدر سريع داغ مي‌كنيد. غلط كرده راضي نباشه. از زكرياي رازي هم راضي تريم. يك ساعته اينجا علاف شديم. بازم به شما. اين همه مرد كنار خيابون ايستادند و با كمتر از هفت تومن راه نمي‌يفتن. تازه كلي‌شون هم تاكسي‌اند. خطي‌اند. اصلا كارشون خلافه. شما كه ماشين شخصي خودته. چه سوار نكني يا سوار بكني و نرخ رو بالاتر بگي حقته. هر كس بخواد سوار مي شه، هر كس هم نخواد اونقدر وا ميسته تا زير پاش علف دراد.»

در حالي كه پسر حرف مي زد من راه افتاده بودم. مسافر جلو، كمربندش را بسته بود و من مدام با خودم فكر مي‌كردم اگر عموي امير كه درست نبش نوبنياد مغازه دارد، اين آقا را تو ماشين من ببيند چه علم شنگه‌اي به پا مي‌شود. بعد به خودم مي‌گفتم من كه اينها را توي اتوبان پياده مي‌كنم و از جلوي مغازه‌ي او رد نمي‌شوم. باز فكر مي‌كردم: احتمالا امير به من شك مي‌كند و تازه اگر بتوانم ثابت كنم كه مسافر سوار كرده‌ام تازه بايد خر بياورم و باقلا بار كنم. اما خنده‌ام مي‌گرفت. با يك كار به اين سادگي هيجاني معادل كايت سواري را تجربه كرده بودم! پسر عقبي كه ساكت شد صداي ضبط را به قدري بلند كردم تا اگر امير به موبايلم زنگ زد نشنوم تا مجبور نشوم دروغ بگويم و پا را گذاشتم روي گاز. با آنكه توان ماشين كم شده بود و مثل هميشه نا نداشت حس مي‌كردم دارم پرواز مي‌كنم. يك جا هم ماشين جلويي يكدفعه زد روي ترمز و واقعا حواسم نبود و كم مانده بود تصادف كنم و خوشبختانه كنارم خالي بود و از پشتش كشيدم بيرون و ردش كردم. تمام مدت منتظر بودم كه مسافرها از لايي كشيدنم و سرعت رانندگي‌م گلايه كنند اما انگار خوششان هم آمده بود و چيزي نگفتند. از صياد كه داخل بابايي شدم، سه مسافر عقبي پياده شدند.

مسافري كه جلو نشسته بود از من پرسيد كه او را كجا پياده مي كنم. گفتم: « كمي جلوتر درست نبش نوبنياد جاي توقف هست.»

او چيزي نگفت اما سر ايستگاه كه رسيديم گفت: «نمي شه از خروجي بعدي شما بپيچيد به سمت نوبنياد؟» گفتم: «آخه من مي خوام برم قيطريه. راهم دور مي شه.» گفت: «هر چقدر اضافه بخوايد موردي نداره. من خيلي ديرم شده. بايد برم اين كارواشي كه بالاتر از نوبنياده و ماشينم رو بگيرم.»

راه افتادم. پيش خودم گفتم اين هم بد نيست. ماشين بيچاره‌ي من كه مدتهاست كارواش به خودش نديده. پول كارواش رو هم كه بيچاره خودش درآورده. گفتم: «باشه موردي نداره. پولتون رو براي خودتون نگه داريد. پول اضافه نمي‌خوام. منم بايد ماشينم رو كارواش ببرم.»

وارد خروجي نوبنياد كه شدم ترافيك سنگيني بود. مرد شروع به صحبت كردن كرد:

- مي تونم بپرسم شغل شما چيه؟ براي چي مسافر سوار مي كنيد؟

- همه واسه چي مسافر سوار مي‌كنن؟ اين روزا خيلي از خانمها از رانندگي پول در مي يارن.

- اونايي كه واسه پول مسافر سوار مي‌كنن پول اضافه رو رد نمي‌كنن. در ضمن رنگ رژ لب و سايه و لاك ناخنشون رو با هم و رنگ كيف و كفششون رو با هم ست نمي كنن.

كيف من را از جلوي پاش برداشت و رو داشبورد گذاشت. گفتم: «منظور؟»

- چرا عصباني مي‌شيد؟ منظوري ندارم. فكر مي كنم داريد تحقيق مي كنيد. يه تحقيق هنري. اول فكر كردم يكي از هنرپيشه‌هاي سينماييد. خيلي شبيه مهناز افشاريد. فكر كردم قراره نقش يه زن مسافر كش رو بازي كنيد و داريد امتحان مي‌كنيد اما به چهره‌تون كه دقيق شدم ديدم اشتباه گرفتم. اگه دوست نداريد بگيد واسه چي مسافر سوار مي كنيد نگيد اما به هر حال مطمئنم كه مسافركش نيستيد.

با آنكه تمام بدنم داغ بود و عرق مي‌ريختم اما نوك انگشتان دست و پام يخ كرده بود. توي كارواش پيچيدم. توي صف ماشينها كه بوديم يك پنج هزار توماني روي داشبورد گذاشت و من سه توماني كه از مسافرهاي عقبي گرفته بودم را از جلوي فرمان برداشتم و به دستش دادم. مامور كارواش سرش را تو آورد و گفت: «روشويي فقط؟» با سر اشاره كردم كه بله و پنج هزار توماني را به دستش دادم. گفت: «پول خرد ندارم. بگير وقت رفتن حساب كن.» تو رفتم و كناري نگه داشتم تا جاي شستن ماشين خالي شود. مرد مسافر همچنان نشسته بود. به مرد مسافر نگاه كردم و گفتم: «فكر كنم عجله داشتيد؟ الان هزار تومن باقي پولتون رو مي دم كه زودتر به كارتون برسيد.» با دستپاچگي پياده شد و سرش را از شيشه تو آورد و گفت: «قابلي نداره.» كيفم را از روي داشبورد برداشتم و كيف پولم را باز كردم. از شانس خوب يا بدم همه‌ش پنج هزار تومني بود. مرد مسافر گفت: «تو رو خدا خودتون رو اذيت نكنيد. اگه نيست باشه.»

از لج او در داشبورد را باز كردم. از خانه‌ي اپيلاسيون كه بيرون آمده بودم، اول سفارش آقاي بخشي را تحويل داده بودم و سيصد هزار تومن توي داشبورد بود. يك هزاري بيرون كشيدم و به دستش دادم و با تيك آف به جايگاه خالي‌اي كه مامور كارواش نشان مي‌داد رفتم، ماشين را گذاشتم و پياده شدم. چيزي نگذشت كه مرد مسافر با يك بي ام و سفيد جلويم آمد و گفت:

- مي خوايد اين چند دقيقه رو تا ماشينتون رو بشورن تو ماشين من بشينيد كه خسته نشيد؟

گفتم: «نه از نشستن خسته شدم.»

گفت: «هر جور راحتيد.» و رفت. برنگشتم كه نگاهش كنم اما متوجه شدم كه با مامور نوشتن قبض كارواش مفصلا صحبت كرد و از كارواش خارج شد. ماشينم را كه شستند آن را كه به قسمت خشك كن آوردم، ديدم دارند جارو برقي مي‌زنند. رفتم به مامور قبض گفتم: «من توشويي نداشتم‌ها. همكاراتون اشتباه نكنند. شما پول خرد گيرتون اومد؟» مامور قبض، كارت سفيدي به دستم داد و گفت: «آقاتون قبض رو پرداخت كردند و گفتند توشويي هم بكنيم. پول واكس داشبورد رو هم دادند. گفتند اين كارت رو هم بدم بهتون كه بديد به خانم افشار.» ابتدا جا خوردم و با تعجب كارت را از دستش گرفتم. مامور قبض ادامه داد: «چرا شما براي پوليش ماشينتون رو نمي‌ياريد پيش ما؟ ماشين آقاتون كه رنگش سفيد دولايه است رو به اين تميزي در مي ياريم و اين قدر راضي اند، اون وقت مي گن شما به كار ما اعتماد نداريد. گفتند اگه مايليد ماشين رو براي پوليش بذاريد فردا ظهر بيايد ببريد. خودشون فردا شب مي يان حساب مي‌كنن.»

خنده‌ام گرفته بود. خانم افشار! گفتم: «حالا باشه بعد. فعلا ماشين رو لازم دارم.»

كارت را خواندم: «شركت پرشين سنگ ايران. مديريت سعيد كاشفي. »

رفتم كنار كارگرهاي كارواش ايستادم. يكيشان جلو آمد و گفت: «اين آقاي شما كه اين قدر دست و دلبازه و اين قدر به ما انعام مي‌ده چرا واسه شما اينو خريده و واسه خودش بي ام و؟ لااقل زانتيايي، مزدا 323 اي چيزي مي‌خريد.» آن يكي از آن طرف داد زد: «تقصير خانمها است كه به كم راضي مي‌شن. خانوم قدر خودت رو بدون. از من مي‌شنوي به كمتر از ماكسيما راضي نشو.»

خنديدم، خنده‌اي تلختر از گريه. به ياد امير افتاده بودم. در كمك راننده را باز كردم و از توي داشبورد پولهاي آقاي بخشي را برداشتم و كارت سعيد كاشفي را توي داشبورد انداختم.

اشتباه من كجا بود؟ من قدر خودم را ندانسته بودم يا امير قدر مرا؟ هيچ وقت پي اين شك لعنتي را نگرفته‌ام. افسانه راست مي‌گفت، هميشه ترسيده‌ام كه حقيقت داشته باشد. هميشه‌ ترسيده‌ام كه از او متنفر شوم و از همه‌‌ي مردها. مي‌شد كسي را استخدام كنم كه تعقيبش كند، اما نكردم درست مثل آرزوي دم دستي كه سالهاي زيادي بود با خودم حمل مي‌كردم، از ترس آنكه وقتي برآورده شود بي آرزوي عجيب و غريب بمانم يا كسي بفهمد چه كرده‌ام و سرزنشم كند.

هميشه علت سردي امير را به ايرادي در خودم نسبت مي‌دادم، به قول اشميت ما زنها عادت كرده‌ايم كه همه‌ي تقصيرها را به گردن خودمان بيندازيم تا يك جايي يك اتفاقي بيفتد و تصادفا كشف كنيم كه ما بي نقصيم و عيب جاي ديگري است!

همان جا تو كارواش، به خودم قول دادم فردا صبح براي اثبات يا رد شك‌م كاري كنم. در راه برگشتن به خانه براي امير كيك خريدم. شب عكس انداختيم و بعد از مدتها تا صبح توي بغل هم خوابيديم.

از صبح كه بيدار شده‌ام سست شده‌ام، درست مثل زماني كه مسافر مي‌زدم و پول نمي‌گرفتم، تصميم داشتم آرزويم را برآورده كنم اما نمي‌توانستم. حالا هم آرزو دارم شك‌م را برطرف كنم اما نمي‌توانم. مدام خوبيهايش را به خودم يادآور مي‌شوم و شك‌م را انكار مي‌كنم. اما به خودم قول داده‌ام. فردا روزي است كه مسافر مي‌زنم. شك‌م را سوار مي‌كنم و هر جا كه خواست مي‌برمش و دست آخر اگر دروغگو بود، پياده‌اش مي‌كنم و هر چقدر هم مجيزم را بگويد توي آشغالها گم و گورش مي‌كنم و اگر راستگوتر از امير بود ردش را از توي آشغالها پيدا مي‌كنم و سوارش مي‌كنم و امير را براي هميشه پياده مي‌كنم.

سوالها:

۱-جنسيت خود را بازگو كنيد: زن - مرد

۲-با توجه كه در اين داستان جمعبندي اي بر اين كه در آينده چه صورت خواهد گرفت انجام نشده است، كدام پايان زير را بر داستان فوق متصور هستيد؟ اگر پاسخ شما به هر يك از گزينه‌هاي 3 تا 9 بلي بود، به خواندن سوال 9 بپريد و به سوالات قبل از 9 پاسخي ندهيد:

آيا فكر مي‌كنيد در صورت خطاكار بودن امير راوي زندگي زناشويي‌اش با امير را پايان مي‌دهد؟ بلي – خير

۳- تصور شما از ادامه‌ي ماجرا كدام مورد زير است؟

من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را نمي‌گيرد و فردا كه بيايد زير قولش مي‌زند و براي اين كه ايمانش به امير متزلزل نشود و زندگي خانوادگي‌اش از هم نپاشد، هيچ كاري براي رد يا اثبات شكش انجام نمي‌دهد و با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نمي‌كند.

بلي- خير

۴- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را نمي‌گيرد و فردا كه بيايد زير قولش مي‌زند و براي اين كه ايمانش به امير متزلزل نشود هيچ كاري براي رد يا اثبات شكش انجام نمي‌دهد ولي با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار مي‌كند.

بلي- خير

۵- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را مي‌گيرد و درمي‌يابد امير خطاكار است ولي با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نمي‌كند.

بلي- خير

۶- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را مي‌گيرد و درمي‌يابد امير خطاكار نيست و با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نمي‌كند و همه چيز به خوبي و خوشي پايان مي‌پذيرد.

بلي- خير

۷- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را مي‌گيرد و درمي‌يابد امير خطاكار است و با سعيد كاشفي رابطه برقرار مي‌كند.

بلي- خير

۸-در صورتي كه پاسخ شما به سوال قبل بلي بود، آيا به راوي حق مي‌دهيد عمل خيانتكارانه‌ي شوهر خود را تلافي كند يا او را خطاكار مي‌دانيد؟

حق مي‌دهم و خطاكار نمي‌دانم – حق نمي‌دهم و خطاكار مي‌دانم – هم حق مي‌دهم و هم خطاكار مي‌دانم

۹- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش را پيش بيني كرده‌ايد آيا نويسنده را براي خلق چنين شخصيتي و چنين رويدادي سرزنش مي‌كنيد؟ بلي – خير

۱۰- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش را پيش بيني كرده‌ايد آيا اثر را غير اخلاقي مي‌دانيد؟

بلي – خير

۱۱- در صورتي كه خيانت امير به راوي را متصوريد آيا اثر را غير اخلاقي مي‌دانيد؟

بلي – خير

۱۲- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش و يا از هم پاشاندن زندگي خانوادگي توسط راوي را متصوريد آيا احتمال مي‌دهيد مخاطب (مخصوصا يك زن ايراني) تحت خواندن اين اثر تحت تاثير قرار بگيرد و از الگوي زن سربه‌راه ايراني تخطي كند و مثل راوي تصميمي غير عقلاني بگيرد؟ اگر جواب شما مثبت است آيا نويسنده را براي القاي چنين حسي سرزنش مي‌كنيد؟

خير چنين تاثيري را متصور نيستم- بله چنين تاثيري را احتمال مي‌دهم ولي نويسنده را بابت چنين تاثيري نكوهش نمي‌كنم- بله چنين تاثيري را احتمال مي‌دهم و نويسنده را بابت چنين تاثيري نكوهش مي‌كنم.

۱۳- توصيه‌ي شما به راوي اين داستان كدام يك از موارد زير است؟

دنبال شك‌ت را بگير و اگر امير خيانتكار بود با او زندگي نكن – دنبال شك‌ت را نگير و به اين توصيه كه بعد از ازدواج چشمانت را ببند پايبند باش تا خانواده‌ات از هم نپاشد و سعي كن بدون هيچ خطايي در كنار امير زندگي كني – دنبال شك‌ت را بگير ولي اگر امير خطاكار بود زندگي‌ات را خراب نكن و او را ببخش و ببين كجا در زندگي‌ات كم گذاشته‌اي كه او خطاكار شده و تو به راه خطا نرو – دنبال شك‌ت را نگير و بيخود وقتت را تلف نكن و مطمئن باش امير با اين المانهايي كه مطرح كرده‌اي خطاكار است، پس با سعيد كاشفي رابطه برقرار كن.

۱۴- فكر مي‌كنيد هدف من از تنظيم چنين پرسشنامه‌اي چه چيزي مي‌تواند باشد؟

۱۵- آيا مايليد پيغام شما خصوصي باشد؟ بلي – خير

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:59  توسط ارغوان اشترانی  | 

    همه جا رو خوب نگاه كن ببعي
آخرين ثانيه ها رو خوب صفا كن ببعي
ما آدمها شماها رو مي كشيم
اگه مي خواي نميري بندتو وا كن ببعي...
http://ashtarani.blogfa.com/post-71.aspx
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:21  توسط ارغوان اشترانی  | 

گر ز تو مي نالم

ساز ناساز ادب،

آسمان را آبي

و سبك تر خواهم

اين همه دود گلان را افسوس

منهدم مي‌سازد

من درختم اما

ارغواني كه دلش داده به عشق

و ز دود و غم و اندوه زمان

غنچه‌ها مي سازد

منتقد چاقويت

به خراش تن اين كهنه درخت خدمت گير

تا تواني آزار

هديه بر جان و تنم كن، نهراس

من ز هر آزاري

داستاني، شعري

بهر خود خواهم ساخت

و بدينسان چه نشاني ز تو و من به جهان خواهد ماند!

منتقد راحت باش

آجرت را بنداز

خانه اي خواهم ساخت

به شكوه قصري

و چه بسيار بلند

كه به اندوه زمان خنده زند...

مدتهاست كه قضاياي نقد سازنده و علل انتقاد ستيزي فكر من را به خود مشغول ساخته است، مدام نظرهاي پستهاي پيشينم را زير و رو مي‌كردم و مي‌انديشيدم. فكر مي كردم بايد علل بيشتري پيدا كنم تا علت اين كه اغلب افراد انتقاد پذير نيستند مشخص شود، تا شايد با پيدا كردن منشا درد، راه درمان نيز شناخته شود، متاسفانه در تحقيق و انديشيدن‌هاي بسيار به اين پي بردم كه انتقاد ناپذير بودن انسان، بسيار ريشه‌اي‌تر از آن است كه بشود آن را از ميان برداشت، توجه داريد كه خداوند در روز عزل از روح خودش در انسان دميد، مشكل اين است كه خداوند انتقاد پذير نبود! به ياد داريد كه شيطان را به خاطر يك انتقاد كوچك كه به خدا گفت اين آدمي كه خلق كرده است لياقت سجده كردن ندارد و اين آدم در زمين فساد خواهد كرد و خونها خواهد ريخت، از درگاه خود راند؟ با آنكه خداوند مي دانست شيطان درست مي‌گويد با همين انتقاد كوچك چند هزار سال عبادت او را فراموش كرد و او را براي هميشه ترد كرد! اين است كه انتقاد ستيزي ما آدمها به روز عزل بر مي‌گردد!

دوستان عزيزم، فكر مي‌كنم با اين شوخي با اسطوره، ريشه‌ي اصلي انتقاد ستيزي بشر مشخص شده باشد، افراد انتقاد ستيز اساسا فراموش كرده‌اند كه خدا فقط قسمتي از وجود خود را در ايشان دميده است و واقعا احساس خدايي مي‌كنند و به دليل همين غرور كاذب به خود اجازه مي‌دهند تا منتقدين را منفور و حكم شيطاني صفت بودن ايشان را امضا كنند.

اگر چه براي من به شخصه اهميتي ندارد كه با چه ادبياتي با من سخن بگويند زيرا اين گونه سخن گفتن نه سبب نااميدي و نه سبب برانگيختن خشم من خواهد شد اما در مورد اين كه چرا بعضي از انتقاد كنندگان از ادبيات صحيح در گفتمان خود استفاده نمي‌كنند و حاضر به پيروي از اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من نيستند، بسيار انديشيده‌ام. به اين نتيجه رسيدم كه اصرار من به ايشان براي استفاده از ادبيات انساني آب در هاون كوبيدن است، زيرا تا بوده همين بوده كه انتقاد كنندگان آثار هنري دو دسته بيشتر نبوده اند: بي‌سوادان منتقد و منتقدين با سواد.
منتقدان بي سواد كه تكليفشان معلوم است، با معلومات اندك، نمادها و مجازها را به اشتباه تفسير ميكنند و براي تفاسير غلطشان هم هو و جنجال راه مياندازند.
مصداق اين منتقدان در داستان زير بارز است:

شاه آگاهي نگين گران قيمتي به عنوان هديه براي شاهزاده خانمي فرستاد. شاهزاده خانم بي توجه آن را در ليوان شيري كه مي نوشيد انداخت و دستور داد لنگه ي همان نگين را مهيا كنند، آن نگين را هم در ليوان شير انداخت و به قاصد داد تا براي شاه مرجوع كند. اطرافيان شاه هو و جنجال راه انداختند كه شاهزاده خانم قصد اهانت به شما را داشته است، هم نگين اهدايي شما را در شير انداخته و پس فرستاده و هم نگيني مشابه آن به شما داده تا به شما نشان دهد ارزش نگيني كه براي او فرستاده ايد كم بوده است و خودش نظير آن نگين را داشته. شاه به حرفهاي آنهاگوش داد و لبخند زد و نگينها را از شير درآورد و دستور داد با دو نگين تاجي زيبا درست كنند و براي شاهزاده خانوم بفرستند...
شاه ميدانست كه شير نماد عشق و عرفان است و شاهزاده خانم با اين كارش به او گفته، اگر چه وجود تو براي من چون اين نگين بسيار گران قدر است ولي مايلم تو و من گوهر وجودمان را از عشق و عرفان عبور دهيم و صاف و خالص و سر بلند از آن بيرون بياييم و با هم باشيم...

منتقدان با سواد هم متاسفانه دو دسته اند، باشد كه ما همگي از دسته ي اول باشيم:
دسته ي اول: منتقدين سازنده: سعي دارند با انتقاد سازنده و نشان دادن نقاط ضعف اثر وسايل ترقي هنرمند را هر چه بيشتر فراهم كنند. اين دسته از منتقدان از ادبيات توهين آميز استفاده نمي‌كنند و حتي در اكثر مواقع از گفتن اين كه اين اثر ضعيف است چشم مي‌پوشند زيرا اصولا با ذكر نقاط ضعف اثر به طور دقيق و ذكر نكات مثبت، نيازي به گفتن اين كه اثر ضعيف است وجود ندارد، مخاطب و انتقاد شونده با مقايسه‌ي دو كفه‌ي خوبي ها و بديهاي اثر مي‌تواند از ضعف و قوت اثر خود آگاه شود.

اين دسته به راحتي اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من را پذيرا مي‌شوند و يا شايد حتي تعداد ديگري بايد و نبايد هم بر آن بيفزايند تا با رعايت هر چه بيشتر اين بايدها و نبايدها اسباب دلخوري انتقاد شونده را هر چه كمتر فراهم آورند.

دسته ي دوم: منتقدين سودجو: اين دسته سعي دارند از نقد و انتقاد براي خود پله اي بسازند و نه براي انتقاد شونده.

اين دسته هم باز به دو دسته‌‌ي فرعي منتقدين سودجوي جسور و منتقدين سودجوي ترسو تقسيم مي‌شوند.

دسته‌ي اول كه شجاعت بيشتري دارند سعي ميكنند با بزرگنمايي خطاهاي آثار هنري هنرمندان تراز اول و بنام و فاقد ارزش دانستن آن خود را مطرح كنند و در آن صنف براي خود جايي باز كنند.

طبعا اگر هم به موفقيتهايي دست يابند اين موفقيتها موقتي خواهد بود، ممكن است من و تو اكنون به ياد داشته باشيم كسي كه نيما يوشيج را فاقد شعور شعر شناسي ميدانست كه بود ولي بايد اطمينان داشت كه دويست سال ديگر هيچ كس نامي از او به سبب ايراداتي كه به نيما وارد ميكرد به ياد نخواهد داشت ولي نسلهاي آينده همواره به نيما خواهند گفت: «من از يادت نميكاهم...»

همانطور كه امروزه غالبا ديگر كسي به ياد نميآورد هم عصران مولوي كه وي را فاقد قريحه و ذوق شعري ميدانستند چه كساني بوده اند.

دسته‌ي ديگر كه جسارت كمتري دارند در نكوهش آثار رقباي خود كه شهرت چنداني ندارند، راه افراط را در پيش ميگيرند و به هيچ وجه دور و بر نقد كوبنده از اثر كساني كه جايي در آن هنر براي خود باز كرده اند نمي گردند.

اين دسته از منتقدان براي باز كردن گره هاي شخصيتي خود به جاي نقد اثر، هر چه دم دستشان بيايد از لنگه كفش و شام شب نيم خورده و گوجه فرنگي له شده گرفته تا غزل شماره 449 حافظ و ابياتي در مذمت مخاطبين اثر و گوهرناشناس خواندن آنها و چيزهايي از اين قبيل به سمت انتقاد شونده پرتاب مي‌كنند.

بديهي است كه اين افراد در لواي حق آزادي بيان و شعارهاي فريبنده‌اي از اين قبيل بر حفظ ادبيات غير انساني خود اصرار مي‌ورزند و حرفهاي من و امثال من را نه تنها نخواهند پذيرفت بلكه از شنيدن چنين حرفهايي از شدت خشم عنان اختيار از كف خواهند داد، زيرا اساسا دغدغه‌ي آنها از نقد با دغدغه‌ي من متفاوت است.

علي اي الحال براي كمك به اين گروه تعداد اندكي از شعرهايي كه مي توانند در نقدهايشان براي توهين هر چه بيشتر استفاده كنند را به ياري حافظه‌ي نه چندان قدرتمندم در اختيارشان قرار مي‌دهم:

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

ای که در کوی خرابات مقامی داری

پي عيش خودی ار دست به جامی داری

نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

تویی امروز در این شهر که نامی داری

اسب تازي شده مجروح به زير پالان

طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم

در ديده ي قوم سفله پرور ديدم

خر مهره گرانبها تر است از گوهر

آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با در برابر می کنند!

(توجه داشته باشند كه ابيات فوق براي مذمت آثار افراد بنام مناسب است.)

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی!

چه مردي و نام و نشان تو چيست

كه زاينده را بر تو بايد گريست

(توجه داشته باشند اين بيت خطاب به خانمها نبايد نگاشته شود و در مورد مرداني كه از قيود افكار مردسالاري رسته باشند هم كاربردي ندارد، چون نمي تواند خشم آنها را بر افروزد!)

زن و اژدها هر دو در خاک به

زمين پاک از اين هر دو ناپاک به

(اين بيت را هم فقط بايد براي هنرمندان زن استعمال كنند!)

اظهار تاسف و تعجب فراوان، از اداهاي روشنفكري است كه نبايد به هيچ وجه از يادشان برود.

توجه داشته باشند هنگامي كه تصميم به ترك مجادله گرفتند و به اصطلاح خودماني تر كم آوردند حتما از جمله هايي نظير: «جواب ابلهان خاموشي است.» يا «كبوتر با كبوتر، باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز.» استفاده كنند.

در صورتي كه اشعار فوق در مجادله‌ها كفايت نكرد، انيميشن‌هاي جديد نيروي انتظامي هم ديالوگ‌هاي جالبي نظير «اندازه‌ي كارت سوختت گاز بده» يا «تو كه موتورت بوي روغن سوخته مي‌ده ادعا نكن» و چيزهايي از اين قبيل دارد كه با استمرار در سير سيما بر تعداد بي شماري از آنها دست خواهند يافت!

پي نوشت 1: مطلب فوق تصحيح شده‌ي نظري بود كه براي آتيش پاره در وبلاگش گذاشته بودم، اگر دوست داشتيد مي توانيد به وبلاگ او هم سري بزنيد:

http://1366-1-31.blogfa.com/

پي نوشت 2: تا چهارشنبه نيستم و با چند روز تخير نظراتي كه برايم مي گذاريد را خواهم ديد.

پي نوشت3: وبگردي پيشنهادي من:

http://blognevis.wordpress.com/2008/11/26/powe/

http://karamad.blogfa.com/post-115.aspx

http://www.muhammadi357.blogsky.com/1387/07/09/post-167

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:59  توسط ارغوان اشترانی  | 

زمهرير

اوايل بهار پارسال بود كه توي يك پارك با مسعود آشنا شدم. بعد از يكي دو بار كه با هم قرار گذاشتيم، به من كليد خانه‌اش را داد و من هم شبهايي كه گلي ان پدر خانه‌اش راهم نمي‌داد پيش او مي‌رفتم. شرايط بدي داشتم، نه مي‌توانستم مثل گلي با كار كنار بيايم و براي خودم خانه زندگي‌اي دست و پا كنم، نه كار ديگري گيرم مي‌آمد كه بشود روي آن حساب كنم و زندگي‌ام را با آن اداره كنم. يكي دو باري توي چند شركت به عنوان منشي استخدام شدم اما از يك ماه به بعد صاحب شركت به صرافت تعريف از خوشگلي من مي‌افتاد و از ماه دو به بعد به صراف تعريف از هيكلم. من هم از شركتها بيرون مي‌آمدم. به نظرم آنها از ماشين سوارهايي كه من را با چشم پايين تنه‌‌شان مي‌ديدند پست‌تر بودند. هر چه نبود بايد مي‌فهميدند وقتي كسي در شركتي به عنوان منشي استخدام مي‌شود لابد دوست ندارد به آن طرق درخواستي ايشان پول درآورد، ولي حاليشان نبود كه نبود. تنها حسن كار كردن در آن شركتها اين بود كه وبلاگ سابقم را چك كردم و فهميدم خانم والده سه ماه بعد از رفتن من حرف مرا باور كرده و به صرافت پيدا كردنم افتاده و دلم كمي با او صاف شد.

در اين شرايط نابهنجار، ارديبشهت ماه بود كه مسعود اصرار كرد ازدواج كنيم.

«عاشقتم، باور كن، برات سنگ تموم مي‌ذارم، نمي‌ذارم از گذشته‌ت هيچي تو ذهنت بمونه، تو فقط قول بده كه مال من باشي، فقط مال من...»

برايم عجيب بود اما تصميم گرفتم روي حرفش فكر كنم. با گلي در موردش صحبت كردم، گلي به محض اين كه ماجرا را شنيد گفت: «اُ ل َ لَ» و سوت زد و من را در آغوش كشيد، بعد از اين كه هيجانش فروكش كرد ادامه داد: «بايد صبور باشي جوجو. تا چن وقت مي‌ره تو كفت، بايد صبر كني تا شك‌ش بخوابه و باور كنه سر به راه شدي. چند وقت بعدم مي‌يفته دنبال اين كه بابا ننه‌تو پيدا كنه. بايد خودتو براي ديدنشون بسازي.» خودم را براي تمام اينها آماده و پيشنهاد مسعود را قبول كردم.

قبل از عقد ماجراي جالبي داشتيم، براي اين كه عاقد بدون اجازه‌ي پدرم ما را عقد كند بايد از پزشكي قانوني برگه‌ مي‌آورديم كه من باكره نيستم. هرچه مسعود اصرار كرد كه به پزشك قانوني برويم، من قبول نكردم. مي‌ترسيدم دستگيرم كنند، مملكت با مزه‌اي داريم، براي اين كه بخواهي كاري مطابق قانون انجام دهي بايد ثابت كني كه قبلا قانون را نقض كرده‌اي! بالاخره مسعود عاقدي پيدا كرد كه با تعرفه‌ي جالبتري حاضر شده بود با گواهي يك پزشك زنان معمولي هم ما را به عقد هم درآورد و روز 11 ارديبهشت بود كه عقد كرديم.

بعد از عقد مرا به رستوران برد و مرا حسابي غافلگير كرد. دوستان و همكاران شركتش را دعوت كرده بود و حتي گلي را هم گفته بود. رستوران غرق گل بود و اركستر هم خبر كرده بود. توي رستوران به من يك سرويس طلا هديه داد. توي محضر هم حلقه داده بود، تا ساعت پنج رستوران بوديم و بعد به خانه آمديم. خانه كه رسيديم هر گوشه‌ي خانه را كه نگاه مي‌كردم يك كادو گذاشته بود. برايم يك تاپ و دامن سفيد، يك عطر شانل، يك ست كامل لوازم بهداشتي آرايشي خريده بود. لباس را پوشيدم و آرايشم را تجديد كردم و عطر زدم و كنارش آمدم، گفت: «راستش رو بگو، تو يه فرشته‌اي كه از آسمون اومدي كه پيش من زندگي كني ديگه، مگه نه؟» از من خواست كه بخوابم و چشمانم را ببندم. چشمانم را بستم و قلقلك قلموي نقاشي را روي قسمت عريان سينه‌‌ام حس مي‌كردم، وقتي بلند شدم، ديدم روي سينه‌ام با خطي بسيار خوش و شكسته، برعكس طوريكه در آينه به راحتي خوانده شود، نوشته: «و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته‌اي از زندگي من هستي.»

وقتي شعر را خواندم قلبم فرو ريخت. حس كردم براي بار ديگر كسي در زندگي‌ام پيدا شده كه شايد بتوانم دوستش داشته باشم.

همان شب وقتي خواست با من بخوابد، بر خلاف گذشته كه هر وقت دلش مي‌خواست بدون محابا به سمتم مي‌آمد، از من سوال پرسيد كه آمادگي‌اش را دارم يا نه و آن شب تمام تلاشش را به كار گرفت كه من را به لذت برساند و من براي خشنودي او تظاهر كردم كه لذت مي‌برم، بعد از اين كه مسعود خوابيد به دستشويي رفتم، وقتي از دستشويي بيرون آمدم از ديدن مسعود با آب قند و قرص ضد تهوع پشت در دستشويي خشكم زد. از من پرسيد كه هميشه همين طور مي‌شوم و من سر بالا انداختم. من را محكم بغل كرد و فشار داد، آن قدر محكم كه استخوانهايم صدا داد. آرام در گوشم زمزمه كرد: «من خيلي پستم، تا حالا فقط به فكر خودم بودم مثل همه‌ي آدمهاي لجن. بايد زودتر مي‌فهميدم كه بدت مي‌ياد.» با شنيدن حرفهايش بغض كردم. سالهاي سال بود كه هيچ كس را نديده بودم كه بجز خودش به فكر كس ديگري هم باشد، وقتي مرا به رختخواب برد، لباسهايم را پوشاند و سرم را روي بالش گذاشت. احساس خفگي مي‌كردم و او مدام در گوشم زمزمه مي‌كرد درست به ياد نمي‌آورم چه مي‌گفت، اما هر چه بود بغض سالهاي سال مرا زنده‌تر مي‌كرد. خيلي به من گفت گريه كنم، اما نتوانستم، بالاخره خوابم برد و تا صبح توي بغل هم بوديم.

صبح روز بعد انتظار داشتم مسعود كه سر كار مي‌رود، در را روي من قفل كند، تلفن را بكشد، تهديدم كند، اما پيشاني من را بوسيد و بدون هيچ كدام از اين كارها بيرون رفت.

رابطه‌ي ما بعد از آن شب به نوازش و بوسه محدود شد، مسعود فهميده بود كه من به هيچ وجه نمي‌توانم از رابطه با او لذت ببرم و نقش بازي مي‌كردم.

همان موقع‌ها بود كه متوجه مطلب عجيبي در مورد مسعود شدم، با آنكه هوا هنوز سرد بود مسعود مدام خيس عرق مي‌شد و دست و بدنش داغ و تبدار بود و مدام دلش مي‌خواست كولر روشن كند، اما به خواهش من از اين كار منصرف مي‌شد.

مسعود هر شب با فيلمي به خانه مي‌آمد و من را وادار مي‌كرد با او به تماشاي فيلم بنشينم. بالاخره با ديدن پرنده‌ي خارزار بعد از سالها براي اولين بار گريه كردم. مسعود مرا بغل كرد و شروع به بوسيدنم كرد، من به هر زحمتي بود با حركات و نگاه‌هايم به او فهماندم كه مايلم رابطه‌ي با او را براي بار ديگر تجربه كنم. آن شب براي اولين بار در عمرم ارضا شدم. حس عجيبي بود. انگار تمام سلولهاي بدنم را غلغلك مي‌دادند و حس مي‌كردم ده سانتي از زمين فاصله گرفته‌ام. بعد از آن در آغوش مسعود به خواب رفتم. خوابي بي‌نهايت آرام و آبي. بدون خواب ديدن، بدون احساس تهديد، بدون احساس خطر. فكر مي‌كنم 12 مرداد بود.

بعد از آن روز عذاب تازه‌اي براي من آغاز شد. با آن كه پذيرفته بودم رابطه‌ي جنسي مي‌تواند يكي از راه‌هاي ابراز عشق باشد و در حال تجربه‌ي يك رابطه‌ي شرعي و عرفي بودم اما احساس عذاب وجدان مي‌كردم، جالب اين بود كه پيش از اين كه لذتي از اين رابطه تجربه كنم، حتي زماني كه زن شرعي مسعود نبودم، دچار عذاب وجدان نمي‌شدم و از خودم بدم نمي‌آمد، مدتها طول كشيد تا فهميدم اين عذاب وجدان از كجا آب مي‌خورد. حسي كه در رابطه‌ي جنسي تجربه كرده بودم شبيه حسي بود كه در سما پيش از آن كه از خانه فرار كنم وقتي با ترانه به كلاسهايش مي‌رفتم يك بار تجربه كرده بودم. هر روز با خودم عهد مي‌كردم كه ديگر به قول مسعود به ارگاسم نرسم ولي هر شب كه مسعود كنارم مي‌خوابيد با اولين بوسه از خود بيخود مي‌شدم و تمام تلاشم را مي‌كردم تا ارضا شوم و مسعود هم تا مرا ارضا نمي‌كرد دست از رابطه نمي‌كشيد. گاهي در طول يك رابطه چند بار ارضا مي‌شدم، حال تهوعم به شدت كاهش پيدا كرده بود اما هر بار بعد از رابطه به شدت گريه مي‌كردم. آنقدر شديد كه از حال مي‌رفتم. بالاخره مسعود از زير زبانم كشيد كه مرض جديدم چيست و چرا حس بدي از اين رابطه به من دست مي‌دهد. بعد از آن شبها خواندن كتاب رماني را با من آغاز كرد. كتاب «بريدا»ي پائولو كوئيلو بود.

با اتمام اين كتاب تمام حس بد من به اين رابطه از بين رفت و رفته رفته توانستم رابطه‌ي موفقي را با مسعود تجربه كنم. اواسط شهريور بود كه تمام مشكلات من رفع شده بود و داشتم طعم يك زندگي ايده آل را تجربه مي‌كردم. مسعود هيچ ايراد اخلاقي‌اي نداشت، با من طوري رفتار مي‌كرد كه انگار يك گلدان گران قيمت كريستال را جا به جا مي‌كند و مواظب بود نشكنم، اما خيلي زود قسمت عجيب وجود او كار دستم داد. او از من هيچ انتظاري نداشت و با همه چيز كنار مي‌آمد اما ديگر با يك چيز به هيچ وجه حاضر نبود كنار بيايد. با آنكه اواخر شهريور بود و هوا سرد شده بود، كولر بايد شبها يك بند روشن مي‌ماند و من را از پوشيدن لباس هم منع مي‌كرد. اواخر مهر بود كه به خاموش كردن كولر و باز گذاشتن پنجره رضايت داد. چيزي نگذشت كه هوا رو به سردي گذاشت و در حالي كه تمام همسايگان شومينه و شوفاژ روشن كرده بودند، همچنان وقتي به خانه مي‌آمد پنجره را باز مي‌كرد. صبح‌ها كه به سر كار مي‌رفت من پنجره‌ها را مي‌بستم و گاز روشن مي‌كردم و خودم را كنار گاز گرم مي‌كردم اما سرما از تنم بيرون نمي‌رفت. شب كه به خانه مي‌آمد و خانه را گرم مي‌ديد الم شنگه اي به پا مي‌كرد: «من نمي‌فهمم چرا نمي‌فهمي، بابا گرمه، هوا گرمه» پنجره‌ها را باز مي‌كرد و سگرمه در هم مي‌كشيد و به محض اين كه مي‌خواستم از كنار پنجره رد شوم دادش بلند مي‌شد كه پنجره را نبندي. مدام از من مي‌خواست كه مثل همكارانش او را تحمل كنم.

«حاج آقا، همكارات ممكنه ده تا لباس تنشون كنن كه حضرت عالي رو تحمل مي‌كنن، تو به من مي‌گي توي قطب جنوب با تاپ و شلوارك بگرد.»

«هميني كه هست، مي‌خواي بخوا، نمي‌خواي نخوا.»

«خدايا صد هزار مرتبه شكرت كه وقتي جوهرت تموم شد شانس منو با ان نوشتي.»

با هم قهر مي‌كرديم و من چند پتو روي خودم مي‌انداختم و مي‌خوابيدم.

يك روز براي اين كه ناراحتش نكنم خانه را سرد نگاه داشتم و لباس بافتني پوشيده‌اي پوشيدم. وقتي به خانه آمد درست عين يك حيوان وحشي چشمانش پر از خون شد و من را گرفت و با همان لباسها به زور توي حمام زير آب يخ برد و به من به بدترين شكل تجاوز كرد. همان شب تب و لرز كردم. خانه را گرم كرد و مرخصي گرفت و يك هفته پرستار من بود تا خوب شدم. مدام پاي تخت من گريه مي‌كرد و از من خواهش مي‌كرد كه او را ببخشم و چند ماه او را تحمل كنم و هر كار مي‌كنم بكنم، حتي اگر دوست دارم خانه را مثل حمام كنم اما لباس پوشيده جلوي او نپوشم.

چند روزي كه از خوب شدن من گذشت، دوباره خانه را به يخچال تبديل كرد و من باز مريض شدم. اوايل دي ماه بود و سرماي هوا تا مغز استخوان آدم را مي‌سوزاند، من چند تاپ و دامن كوتاه بافتني سفارش داده بودم و جلوي مسعود مي‌پوشيدم اما به هيچ وجه احساس گرما نمي‌كردم. مسعود گاهي رضايت مي‌داد كه پنجره بسته باشد اما باز هم نمي‌گذاشت بخاري يا شوفاژ روشن كنم، همان موقع‌ها بود كه وسوسه شدم فرار كنم. هر چه بود در خيابان ماندن بهتر از لخت چرخيدن در خانه‌اي سردتر از خيابان بود. پيش گلي رفتم.

«شوهري بهتر از تمام مردهاي دنيا پيدا كردي و قدرش رو نمي‌دوني. اسگل جون فصل سرما يكي دو ماه بيشتر نيست و بالاخره تموم مي‌شه اما اگه فرار كني تا آخر عمرت دربه‌دري‌. يه بچه براش پس بنداز، درست مي‌شه به خدا.»

« خانوم فيلسوف، من اگه قرار باشه بچه بيارم، اونو به دنيا مي‌يارم پس نمي‌ندازم، از اين نسخه‌ها هم واسه كسي نپيچ، بچه هيچ دردي رو دوا نمي‌كنه، فقط ممكنه چند ماهي كه هنوز از عشق بچه داغه گرما رو به خاطر اون تحمل كنه اما نهايتا اگه نخواد بفهمه كه مشكل داره و دنبال درمون نره، بچه رو هم مثل من نابود مي‌كنه.»

برايم هزار و يك مثال از زنهايي آورد كه شرايط بدتري از من دارند و من به ناچار به او وانمود كردم كه از فرار منصرف شده‌ام. به خانه كه آمدم تصميم داشتم با مسعود صحبت كنم و اگر كوتاه نيامد فرداي آن شب براي هميشه تركش كنم. شب، قبل از آمدن مسعود برف شديدي گرفت و اتفاقا سرماي هوا كم شد، مسعود كه زنگ در پايين را زد، من خودم را آماده كرده بودم كه با او صحبت كنم، با خانم همسايه‌ واحد روبه‌رويي هم صحبت كرده بودم و قرار گذاشته بوديم كه اگر كار به داد و بيداد كشيد او و شوهرش مداخله كنند و به مسعود بگويند كه رفتاري غير عادي دارد، با كمال تعجب ديدم مسعود كه بالا آمد، سراغ شومينه رفت و شومينه روشن كرد و گفت: «بالاخره برف اومد. هوا سرد شده، چرا شومينه رو روشن نكرده بودي؟» من از اين همه تغيير شگفت زده شده بودم از او پرسيدم كه دليل تغييرش چيست؟

«تغيير؟ چه تغييري؟ تا حالا هوا سرد نبوده، تو غير عادي هستي كه قبل از اين كه هوا سرد بشه مي‌خواستي شومينه و شوفاژ روشن كني!»

من همه چيز را به فال نيك گرفتم و از خانه‌اش نرفتم و فكر كردم براي هميشه تغيير كرده است، اما در برخوردي تصادفي با همكاران شركتش فهميدم هيچ تغييري در كار نيست و مسعود فقط وقتي برف بيايد احساس سرما مي‌كند و اين احساس سرما تا آخر زمستان حتي اگر برف نيايد با او همراه است و فقط در اين مدت كوتاه دوست دارد خانه و شركت گرم باشد. با آنكه تا آخر زمستان خانه به قدري گرم بود كه من به راحتي با تاپ و شلوارك نخي مي‌گشتم اما براي درمان سينوزيتم ناچار شدم تقريبا تا بهار آنتي بيوتيك بخورم. آن همه دارو و درمان به قدري من را ضعيف كرده بود كه دستانم مي‌لرزيد و باورم نمي‌شد كه ديگر روي سلامتي را ببينم.

بهترين روزهاي زندگي‌ام ده روز اول ارديبهشت بود كه هم هوا خوب بود و هم مريض نبودم اما اين خوشي با روشن كردن كولر و حاكم شدن دوباره‌ي زمهرير كه البته بسيار كمتر از سرماي زمستان بود، پايان گرفت. او ديگر چون سال پيش مقابل خواهشهاي من كوتاه نمي‌آمد و مي‌گفت:

«تو بايد خودتو تغيير بدي و احساس سرما نكني. همون چند ماهي كه پارسال به خاطر تو پدرم دراومد بسه.»

براي اين كه به دعواها خاتمه دهم پيشنهاد دادم به مناسبت سالگرد ازدواجمان به كيش برويم. دوازده ارديبهشت مسافرت رفتيم و بيست ارديبهشت برگشتيم. در كيش هوا آنقدر گرم بود كه من زير دور تند كولر هم احساس سرما نمي‌كردم، خيلي وسوسه‌اش كردم كه اساسا برويم كيش زندگي كنيم اما با آن كه كيش را خيلي دوست داشت به خاطر شركت و كارش در تهران، قبول نكرد.

در كيش فهميدم كه مسعود فقط بيش از حد گرمايي است ولي قادر به تحمل گرما هست و گرما عصبي‌اش نمي‌كند. تنها چيزي كه او را به شدت آزار مي‌داد ديدن من با لباس پوشيده مخصوصا روسري در محيط خصوصي بود.

بعد از مسافرتمان كه برگشتيم هوا قدري گرم شده بود و تحمل كولر كمتر برايم دشوار بود، گاهي هم وقتي مسعود نبود پمپ كولر را دست كاري مي‌كردم يا آب كولر را مي‌بستم تا درست كار نكند و بالاخره هر جور بود تا تير سر كردم. بالاخره در تير و مرداد گرماي هوا چنان بالا گرفت كه سرماي خانه‌ي ما را از بين برد.

حالا كه دوباره در آستانه‌ي زمستان هستيم باز ميان دو انتخاب مانده‌ام. تمام خوبيهاي مسعود و عشق و علاقه‌اش به خود را رها كنم و براي هميشه از زندگي‌اش خارج شوم و به قول گلي تا پايان عمر تنها و بي كس باشم يا زير اين پوسته‌ي آرامش ظاهري در اين زمهرير بي حد و مرز با او زندگي كنم.

پي نوشت 1: براي جانانه زيستن به وبلاگ نفيسه هم سري بزنيد:

http://tohidifar.blogfa.com/8709.aspx

 

پی نوشت2: از دوستان عزیزم دعوت می کنم از وبلاگ ارزشمند آقای مهدی سلطانی دیدن فرمایند:

http://www.vojod.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 5:33  توسط ارغوان اشترانی  | 

ناشرايي كه توي كار چاپن

بعضياشون اهل بچاپ بچاپن

هميشه بود تو كله مون سوالي

با اين حساب كتاب، به اين باحالي

چجوري كاغذ مي گيرن حسابي

وقتي كه هست چنين حساب كتابي

كتاب كه از چاپخونه ترخيص بشه

بدون حكم، از بالاها نمي شه

مي ياد اول يه ماموري با دفتر

با سوال و جوابِ هر چي بيشتر

كتاباتو مي‌شمره دونه دونه

از روي اعلام، وصولت مي‌خونه

اگر كه كم باشه يكي از اونها

يعني كه تو گرفته‌اي يه منها

تسويه كاغذت رو بد پيچونده

فرشته‌هاي آسمونو خونده

بيان همه گريه كنن با زاري

براي خوابيدن كسب و كاري

تا اين كه روزي از روزاي الله

كه بود مث هميشه رو لبام آه

ندا اومد كه ماموري از ارشاد

براي ديدن شما را افتاد

اومد نشس كنار ميز بنده

يه كمي جدي يه كمي با خنده

گفت كه خانوم ايرادي هست تو كارت

دارم كلامي روي اين هزارت

توي كتاب تو صد هزار نوشتي

تو چاپخونه ده تا كه بيش نداشتي

تفاوت دولتي و آزادش

دو مليون و دويس تومن ميادش

سهم ما رو مي شه كنيد مرحمت

خمس همون عدد مي شه بي زحمت

خنديدم و گفتم جناب بازرَس

تو پوشه اي كه خدمت شما هس

برگه‌اي هست به عنوان ضميمه

محتواي برگه‌ي مذكور اينه:

اشتباه تايپي فقط تو كاره

تقاضاي كاغذ كه ده هزاره

كاغذ واسه صد تا كه من نمي‌خوام

بهتره زود بري ز پيش چشمام

داد زد: «خانوم دارم ازت يه خواهش

اگه بخواي جايي بدي گزارش

بدون كه پروانه‌تو من پيچوندم

فرشته ي مرگو بهت رسوندم

اگه مي خواي بموني تو عمودي

ببيني خط عمرتو صعودي

بايد بگي شتر ديدي نديدي

عين آدم ده تا كاغذ خريدي.»

منم كه بدجور تو كف حياتم

با اين شكسته بسته ي سواتم

برات نوشتم كه توخوب بخوني

تو هم مث بنده اينو بدوني

چجور مي شه اونايي كه تو چاپن

بعضي هاشون اهل بچاپ بچاپن

نمونه توي اون سرت سوالي

سوالاي عجيب و ضد حالي

فكر نكني كه هست حساب كتابي

بكشفي راه دزدي رو حسابي

شاعر : ارغوان اشتراني

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:23  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >