تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

از اين پس ممكن است گاهي در اينجا حرفهايي بزنم با ستايش، با ستايش كوچك بزرگم...

_______________________________________________________________

مرا ببخش.

مرا ببخش كه تو را به اين دنياي لعنتي دعوت كردم.

اينجا در سرزمين تو رسم است كه كودكان دنيا مي‌آيند تا در آينده عصاي دست پدر و مادرشان باشند، اينجا رسم است كه بايد به پاس زحمتهايي كه پدر و مادرت برايت كشيده‌اند وقتي بزرگ شدي آنها را سپاس گويي ولي من هيچ يك از اين كارها را از تو نمي‌خواهم.

من به تو بيشتر از اينها مديونم. تو رنج زيستن در اين دنياي كثافت را فقط به خاطر هوس من و پدرت تحمل مي‌كني و تمام اميدم به اين است كه آنقدر دوستت باشم و آن قدر عشق به پايت بريزم كه وقتي بزرگ شدي، هر وقت كه كسي در اين جهان پيدا شد كه دلت را شكست به خودت بگويي تحمل اين جهان لعنتي به بودن با مادرم مي‌ارزيد.

ستايش كوچكم، تمام كابوسم اين است كه روزي من، مادرت دلت را بشكنم. روزي بيايد كه در حالي كه دنيا را به خاطر افتادن دوربين صورتت توي درياي مواج تار مي‌بيني، دلنوشته‌‌اي روي وبلاگ شخصي‌ات بنويسي كه هر چه در آن است به دلت ختم شود، دلي كه مادرت آن را شكسته است، همچون تمام انسانهاي روي كره‌ي زمين.

تمام ترسم از اين است كه روزي به دوست داشتن من شك كني و واي بر من اگر اين شك جزو تفكيك ناپذير وجودت شود!

ستايش بزرگم، ستايش مهربانم، هر بار كه دعوايت مي‌كنم كه سمت گاز نرو، يا روي شيشه‌ي ميز نايست، يا به ليوان چاي دست نزن، يا به سمت شومينه ندو، يا آبنبات را درسته توي دهانت نگذار يا هزار ارد و فرمايش ديگر، ترس تمام وجودم را مي‌گيرد.

مي‌ترسم، مي‌فهمي؟ مي‌ترسم. مي‌ترسم كه آن قدر به تو بكن نكن بگويم، كه آن والد لعنتي توي ناخودآگاهم شكل بگيرد و روزي به خاطر خودم و نه به خاطر تو، تو را دعوا كنم. مي‌ترسم كه جاي معشوقت، جاي عاشقت، والدت باشم. مي‌ترسم. مي‌ترسم. مي‌ترسم، مي‌ترسم، مي‌ترسم.

آخر مي‌داني؟ ناخودآگاه يك چيز لعنتي قدرتمند است. يك چيزي كه تو هر چقدر خودت را بكشي كه عنان وجودت را از دست او بيرون بكشي باز هم گاهي افسارت را به دست مي‌گيرد. مثلا وقتي خانه‌ي خودت طبقه‌ي چهارم باشد، ناخودآگاه توي آسانسور جايي ديگر هم كه باشي به جاي طبقه‌ي پنجم، دگمه‌ي چهار را فشار مي‌دهي، چون اين جور عادت كرده‌اي. باورت نمي‌شود حتي طبقه‌ي اول كه هستي و كليد چهار را اشتباها فشار داده‌اي، به خودت مي‌گويي كه حواسم باشد كه پياده نشوم، ولي باز پياده مي‌شوي و زنگ در همسايه را مي‌زني!

مي‌ترسم كه روزي تو و هدفهايت را مسخره كنم و فكر كني بودن در اين دنياي لعنتي به هيچ نمي‌ارزد، دنيايي كه بودن تو، هدف تو، زندگي تو حتي توسط نزديك‌ترين فرد زندگي‌ات درك نمي‌شود!

دلم مي‌خواهد توي وبلاگ زندگي كنم. دلم نمي‌خواهد جايي بجز دنياي نوشتن باشم. اينجا همه چيز خودآگاه است. هيچ وقت خشمگين نمي‌شوم يا اگر خشمگين شوم در خشم حرفي نمي‌زنم.

اگر به ناخودآگاهم هم اجازه‌ي جولان دهم، خودآگاه است. مي‌گذارم شعر بگويد، مي‌گذارم گله كند، مي‌گذارم به اين دنياي لعنتي كثافت فحش دهد. مي‌فهمي هر غلطي كه بگذارم ناخودآگاهم انجام دهد آگاهانه است.

ستايشم. ستايشم، ستايشم. اگر روزي قلبت را شكستم، بدان كه دوستت دارم. بيشتر از تمام كائنات، بدان كه اين والد شدن، كار اين ناخودآگاه لعنتي است، بدان كه من هميشه مديون توام. مديون تو كه به دعوت من، پا به اين جهان لعنتي گذاشتي...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:32  توسط ارغوان اشترانی  | 

آقاي مطهري سلام!

من يك زن هستم و اگر زنده بوديد، حاضر بودم خونم را در شيشه كنم و به شما دهم تا برويد و آزمايش كنيد و ببينيد كه تمام سلولهايش نشاني از ايكس و ايگرگ دارد. من يك زن هستم با تمام قابليتهايي كه شما از زن انتظار داريد. تمام قابليتها كه چه عرض كنم، همان يك قابليتي كه شما انتظار داريد زنان داشته باشند و بسياري قابليتهاي ديگر كه انتظار داريد نداشته باشند. گواه آن يك قابليت، ستايش كوچكم است كه الان دارد آواز مي‌خواند و دور و برم پرسه مي‌زند و گواه قابليتهاي ديگرم اين مقاله و استدلالي است كه مطمئنم اگر زنده بوديد تمام عقايدتان را به چالش مي‌كشاند، آخر شنيده‌ام اهل بحث بوده‌ايد، اهل انديشه بوده‌ايد!

نمي‌دانم مي‌دانيد يا نه، ولي تمام مقالاتی كه در سالهای 45و 46 در مجله زن روز تحت عنوان "زن در حقوق اسلامی" منتشر کرده بوديد را امروزه به نام كتابي با نام «نظام حقوق زن در اسلام» منتشر كرده‌اند، تا من نوعي آگاه شوم كه زن در اسلام يك كالاست، يك برده است.

مي‌دانيد يگانه جمله‌ي پرستيدني كتابتان از نظر من چيست؟ «خاصيت حقيقت اين است كه شك و تشكيك به روشن شدن حقیقت كمك مي كند. زیرا که شك مقدمه يقين است و ترديد پلكان تحقيق»

اعتقاد به چنين جمله‌اي چنانم كرد كه به تمام تنديسهاي پرستيدني‌اي كه از زن خلق كرديد شك كردم و يقين پيدا كردم گوهر بودن زن، بازي و دسيسه‌اي نوين است تا باز با تمجيد و بالابردن او چون اعصار پيشين كه او را ناقص العقل مي‌خواندند، او را از دست يابي به حقوق طبيعي و انساني خويش بازدارند و چنين است كه برايتان نامه نوشتم تا به آنچه گفته‌ايد بينديشيد.

در كتابتان نوشته‌ايد: «زن و مرد در انسانیت برابرند.» واقعا به اين جمله اعتقاد داريد؟ اگر جوابتان مثبت باشد، بايد يا تعريف شما از انسانيت صحيح نباشد و يا برابري‌اي كه قائل به آن هستيد برابري‌اي است كه در مزرعه‌ي حيوانات جورج اورل به آن قائلند، «تمام حيوانات با هم برابرند، فقط بعضي از برخي ديگر برابرترند.»

در كتابتان نوشته‌ايد: «ازدواج موقت يكي از قوانين درخشان اسلام است.»

با شما در اين مورد كاملا توافق دارم زيرا همان طور كه گفته‌ايد:

«در ازدواج موقت زن و مرد پس از پايان مدت تعین شده از هم جدا مي شوند. هر چند در صورت تمايل مي توانند آن را تمديد كنند.» يعني در ازدواج موقت زن به خاطر گفتن يك كلمه‌ي سه حرفي به مردي كه انتخابي غلط بوده‌است مجبور نمي‌شود تا پايان عمر افسوس بخورد يا براي داشتن جفت مناسب به خيانت متوسل شود يا مثل مليحه با در دست داشتن برگه‌ي پزشكي قانوني كه پاره شدن پرده‌ي گوشش را به خاطر سيلي شوهر تاييد كرده و برگه‌هاي آزمايشگاه مبني بر معتاد بودن ابوالفضل از سال 82 تا حالا از اين دادگاه به آن دادگاه سگ دو بزند تا شايد يك قاضي با مرام پيدا شود كه بدون تمايل به كشيدن لپ مليحه از روي شواهد و قراين با استناد به آن دوازده شرط كذايي كه ابوالفضل با زيركي فقط پنج تا از آنها را در عقدنامه امضا كرده است، حكم طلاق را صادر كند.

گفته‌ايد «در ازدواج موقت روابط اقتصادي كاملا آزاد و قراردادي است. اما در ازدواج دائم كليه مخارج زن و خانواده با مرد است.» و اين دليل ديگري بر درخشش اين معامله است! زيرا در ازدواج موقت به مرد به چشم ابزاري براي پولسازي و به زن به عنوان احمقي براي پولسوزي نگاه نشده است.

آري راست مي‌گوييد كه ازدواج موقت از قوانين درخشان اسلام است زيرا «در ازدواج دائم زن بايد مرد را به عنوان رئيس خانواده بپذيرد اما در ازدواج موقت اين امر قراردادي است.» يعني زني كه تمايل نداشته باشد يوغ بردگي بر گردن نهد مي‌تواند با مرد قرارداد ببندد كه رئيس بودنت را ببر توي محل كارت و در خانه، دوست و يار من باش و نه رئيس و اربابم.

چقدر جالب است وقتي مي‌فهمي در ازدواج دائم «هيچ يك از طرفين حق ندارد از توليد نسل جلوگيري كنند، زيرا هدف از ازدواج دائم توليد نسل است» يعني زني كه ازدواج دائم را بپذيرد طبق قانون اسلام بايد قبول كند كه ماشين جوجه كشي است! اما در عوض «در ازدواج موقت كه هر دو طرف دارای اختیار هستند.»

اين است كه با شما موافقم كه ازدواج موقت در مقايسه با ازدواج دائم از قوانين درخشان اسلام است ولي باور كنيد كه اين درخشش، از نوراني بودن ازدواج موقت نيست بلكه از تاريك بودن ازدواج دائم در قانون است.

در كتابتان نوشته‌ايد: «در ازدواج موقت هم زن نبايد مانع استمتاع(تمتع بردن-برخوردار شدن) مرد شود، ولي مي تواند بدون آنكه لطمه اي به استمتاع مرد وارد آيد از حاملگي جلوگيري كند.» اين يكي از جمله‌هايي است كه با استناد به آن ثابت مي‌كنم كه تعريفي كه انسان سراغ داريد، تعريفي است كه من از قابلمه سراغ دارم. در مورد قابلمه حكم مي‌كنيم كه قابلمه حق ندارد مانع ريختن غذا داخلش شود و شما در مورد زن حكم مي‌دهيد كه زن قابلمه‌اي است كه بايد هر وقت مرد اراده كرد به كار گرفته شود تا مرد ارضا شود!

در مورد منع كار كردن زن در اسلام و دادن اجازه‌ي تصميم گيري به مرد در مورد كار كردن زن، نوشته‌ايد: تمام اينها فقط به خاطر شخص شخيص زن است! عبارت دقيق كتاب شما به قرار زير است:

«اگر مرد در برابر زن جبهه بگیرد و بگوید تو یکی– من یکی , بگوید در کارهای سخت و سنگین با من شریک باش, به فراخور نیروی کارت مزد بگیر , تمام هزینه زندگیت را خودت بر عهده بگیر و ... در این حالت کلاه زن پس معرکه است ، زیرا که زن بالطبع نیروی کارش کمتر و استهلاک ثروتش بیشتر از مرداست .»

من رياضي خوانده‌ام عزيز. وقتي داريم از علم صحبت مي‌كنيم ارائه‌ي يك مثال نقض كافي است كه خط بطلاني بر آن فرضيه بكشيم و آن را به عنوان نظريه نپذيريم. وقتي شما اين فرضيه را مطرح مي‌كني كه «نيروي كار زن كمتر از مرد است و درآمد او از مرد كمتر خواهد بود.» كافي است من يك مثال نقض ارائه دهم كه مثلا صاحب انتشارات ... كه يك خانم است سي برابر شوهرش در ماه درآمد دارد، يا دكتر الهام دريك توانسته به تنهايي از فقر مفرط به ثروتي برسد كه حتي بتواند يكي از جزاير تازند آيلند را بخرد! بهتر استد بدانيم: بي عرضگي زنان ربطي به زن بودن آنها ندارد و بر اثر جبر تاريخي است، در حقيقت به قول سيمون دوبوآر مشابهت‌هاي‌ زيادي‌ بين‌ وضع‌ زنان‌ و وضع‌ سياهان‌ وجود دارد، برنارد شاو در مورد سياهان‌ مي‌گويد: «آمريكايي‌ سفيد پوست‌ فرد سياه‌ پوست‌ را در حد واكسي‌ نگاه‌ مي‌دارد و از آن‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ سياهان‌ فقط به‌ درد كفش‌ واكس‌ زدن‌ مي‌خورند.»

آري‌ اغلب زنها در مجموع‌ امروزه‌ پايين‌تر از مردان‌ هستند. يعني‌ موقعيت‌ آنان‌ كمترين‌ امكانات‌ را به‌ روي‌ آنها مي‌گشايد. مساله‌ اين‌ است‌ كه‌ من و شما بفهميم كه به عنوان انديشمند بايد اين سير بيمار را خاتمه دهيم و نه با بازي‌هاي عوام فريبانه با لغات به كركس لباس طاووس بپوشانيم.

در كتابتان آمده است كه «از سویی دیگر عادت ماهانه , وضع حمل و...زن را در وضعی قرار میدهد که به حمایت مرد و حقوقی بیشتر نیازمند است.»

چه كسي گفته است كه فمنيستها اعتقاد دارند زن بايد زايمان نكند يا در هنگام زايمان هم سر كار برود؟ آنها براي حل كردن مشكلات فيزيولوژيك زن اعتقاد دارند به جاي بيگاري كشيدن از مرد بايد اجتماع اين تامين را به عهده بگيرد، همان طور كه وقتي مردي در كار سانحه مي‌بيند، بيمه تامين مخارج بيماري و دوره‌ي نقاهت او را بر عهده مي‌گيرد.

در كتابتان نوشته‌ شده است: «در همه‌ي جانداران دیگر هم, جنس نر به حکم غریزه به حمایت از جنس ماده بر می خیزد.» مثال جالبي است، مي‌دانستم اسلام قائل است به تقليد، ولي نشنيده بودم اعتقاد دارد به تقليد از حيوانات. پنگوئن‌ها تكجفتي هستند و ماده تخم مي‌گذارد و دنبال شكار مي‌رود و جنس نر روي تخم مي‌نشيند تا جوجه شود، تمساح نر كه اگر ماده از بچه‌تمساح‌ها دفاع نكند، آنها را به عنوان غذا مي‌بلعد، اسب دريايي هم تك جفتي است و جنس ماده، جنين‌هايش را در كيسه‌ي اسب دريايي نر قرار مي‌دهد تا بچه شوند و دنبا بيايند. يك نوع ماهي پرنده هم وجود دارد كه تك جفتي است و در اين گونه، جنس نر مسئول چسباندن تخم‌ها روي برگهاي درختان و آب پاشيدن به آنها تا زمان بچه شدن است، در عوض ماهي‌هاي گپي خيلي هوس بازند و جفت ثابت ندارند و هر كي هركي هستند. بچه‌هاي گپي ماده كه به دنيا مي‌آيند هر كدام شكل يكي هستند و اگرخودشان از پس بزرگ شدن بربيايند كه هيچ وگرنه پدر و مادر به آنها مي‌گويند: «بي خيال ننه بابا شو!» مرغ و خروسها هم زندگي جالبي دارند، يك خروس را با ده مرغ كه بيندازي مي‌تواند رل شوهري را براي هر ده مرغ اجرا كند. شيرهاي ماده از شيرهاي نر سريع‌تر مي‌دوند و شكار با شيرهاي ماده است و ترساندن كفتارها با يال و كوپال شيرهاي نر! گربه‌هاي نر كه خيلي بي مسئوليت و بي شعورند، كارشان فقط حامله كردن گربه‌هاي ماده است و ماده‌ي بيچاره درست بعد از زايمان بايد به دنبال غذا برود! خيلي از حيوانات هم وجود دارند كه هر بهار براي خود يك جفت انتخاب مي‌كنند و نگهداري از بچه‌ها و بچه زاييدن به عهده‌ي جنس ماده و پول در آوردن، نه ببخشيد، غذا به خانه آوردن بر عهد‌ه‌ي جنس نر است. خوب نفرموده‌ايد در اين روال طبيعي ما به عنوان يك انسان بايد از كدام حيوان تقليد كنيم؟ پنگوئن شويم چطور است؟ سگ و گربه چي مهربان؟

راستي هيچ وقت به اين فكر كرده‌ايد كه در گونه‌هايي از حيوانات كه در آنها جنس ماده لانه نشين مي‌شود و جنس نر به دنبال غذا مي‌رود، جنس ماده با لانه نشين شدن چه چيزهايي را از دست مي‌دهد؟ مطمئنا چيزهايي كه از دست مي‌دهد به اندازه‌ي جنس ماده‌ي انسان نيست، باور كنيد حيوانات دانشگاه ندارند. باور كنيد حيوانات لذتشان در به حكم غريزه زيستن است و انسان به انديشه‌اش است كه انسان است، باور كنيد از جنس ماده‌ي انساني انديشيدن و مثبت بودن را دريغ كردن و به او به عنوان ابزاري براي رفع نيازهاي غريزي نگاه كردن خيانت به انسانيت است، باور كنيد از انسان توقع انگل شدن را داشتن خيانت است به انسانيت.

اي كاش قرنها زنها مقابل مردهايي كه فكر مي‌كنند زن، حق طبيعي مرد است سكوت نمي‌كردند و زن شما يا دخترتان يا خواهر گرامي يا مادر به شما مي‌گفت كه چرا در مقاله‌ات نوشته‌اي كه: « صدها تن از زناني كه در حرمسراها به سر مي برده اند، در واقع حق طبيعي يك عده محروم و بيچاره بوده اند كه تا آخر عمر مجرد زيسته اند.»

در كتابتان نوشته‌ايد: « متعه برای کسی رواست که خداوند او را با داشتن همسری از این کار بی نیاز نکرده است و اما کسی که دارای همسر است فقط هنگامی می تواند دست به این کار بزند که دسترسی به همسر خود نداشته باشد.» اما نگفته‌ايد اين اسلامي كه قائل به برابري زنان و مرداني است كه اتفاقا تمامشان هيچ فكر و ذكري جز ارضا كردن تمايلات جنسي ندارند، براي زنان شوهردار وقتي دسترسي به همسرانشان ندارند چه قانوني تراشيده است! شايد گفتمان غالب زمان شما فقط از علمي صحبت كرده بود كه مرد را داراي تمايلات جنسي قوي‌تري نسبت به زنان دانسته‌اند و مردان را ناتوان در كنترل ميل جنسي دانسته‌اند و چيزي در مورد زنان شهوتران نگفته بود، اما از شما كه اهل قرآن بوده‌ايد مي‌پرسم هيچ وقت به اين فكر نكرده‌ايد كه چرا خداوند در قرآن زليخاي شهوتران و يوسف قادر به كنترل ميل جنسي را مطرح نموده؟ مي‌دانم كه اگر زنده بوديد يك نگاه پدرانه‌ي عاقل اندر سفيه مهمانم مي‌كرديد و مي‌گفتيد: «دختر جان، تمام مردان كه نمي‌توانند مثل يوسف باشند، تمام زنها هم مثل زليخا نيستند.» آن وقت من هم مي‌پرسيدم: «آيا من حق ندارم به عدالت اسلامي كه براي بهشتي كردن مرداني كه مثل يوسف نيستند راهي انديشيده و براي بهشتي كردن زناني كه مثل مريم نيستند راهي نگذاشته شك كنم؟»

نوشته‌ايد: اين كه اجازه‌ي ازدواج دختر در دست پدر است از آن رو نيست كه اسلام به ضعف عقل دختر معتقد است بلكه «فلسفه موافقت پدر ناشي از اين نيست كه دختر قاصر شناخته شده، بلكه به گوشه اي از روانشناسي زن و مرد مربوط است، مربوط به حس خوش باوري زن است.» گفته‌ايد اين از قوانين حمايتي اسلام از زن خوش باور و دليل ظن اسلام به مرد است! برايش دليل آورده‌ايد كه: «مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت»

البته جاي شكرش باقي است كه پدر را اختياردار مطلق دختر نمي‌دانيد، من كاري به اين قانون و ديگر قوانين اسلام ندارم، اما درست كمي بعد از اين فرمايشات به فلسفه‌ي غرب اعتراض كرده‌ايد كه چرا انسان را اشرف مخلوقات نمي‌داند؟

خودتان قضاوت كنيد كه انسانهاي تعريفي شما كه نصفي‌شان بنده‌ي شهوت هستند و نصف ديگرشان عقيم در تصميم‌گيري عقلاني، شايسته‌ي اشرف مخلوقات دانسته شدن هستند يا انساني كه غرب در پي اعاده حيثيت از آن است و او را داراي عقلي مي‌داند كه اگر از پرورش بازنماند قادر به تشخيص درست از غلط خواهد بود؟

دوست دارم بدانم فرق شما كه مي‌گوييد زن حق ندارد از استمتاع شوهرش جلوگيري كند با نيچه كه مي‌گويد: « مرد را برای جنگ بايد پرورد و زن را برای دوباره نيرو گرفتن جنگاوران . ديگر کارها ابلهی است» چيست كه فلسفه های غربی را محكوم مي‌كنيد كه « چرا دیگر انسان را اشرف مخلوقات نمی‌دانند میان فکر و اعمال روحی انسان با گرمای زغال سنگ از لحاظ ماهیت تفاوتی نمی بینند؟»

در كتابتان به عنوان محكوم كردن فلسفه‌هاي غربي نوشته‌ايد: «به دیگر سخن اگر بناست انگیزه و محرک اصلی بشر در همه کارها امور اقتصادی و یا جنسی و یا برتری طلبی باشد، اگر انسان جنسا بنده شهوات و میلهای نفسانی خود باشد و جز در برابر زور سر خم نکند و اگر ... چگونه می توانیم از حیثیت و شرافت انسانی و حقوق غیر قابل سلب و شخصیت قابل احترام انسان دم بزنیم و آن را اساس و پایه همه فعالیتهای خود قرار دهیم ؟!»

مي‌بينيد چقدر حرفهايتان با هم تضاد دارد؟ چقدر تناقض دارد؟ شما كه با معيار اقتصادي كه تازه آن هم غلط بود زن را خانه نشين كرديد و مرد را به بازار كار فرستاديد، شما كه با ادله‌ي شهواني بودن مرد متعه و اذن پدر براي ازدواج دختر و تعدد زوجات را توجيه كرديد. كاش لااقل به تمام حرفهايي كه مي‌زديد اعتقاد داشتيد و يا به اعتقاداتتان با اين كلمات صحيح و زيبا جامه‌ي فاخر نمي‌پوشانديد.

نوشته‌ايد: «فلسفه‌ي غرب درباره انسان دچار تناقض شده است.» نه استاد بزرگوار، اين شما هستيد كه درباره‌ي انسان دچار تناقضيد و يا از آن آگاه نيستيد و يا آگاهيد و بروز نمي‌دهيد.

در كتابتان نوشته‌ايد كه قائليد به «حقوق طبيعي: يعني هر استعداد طبيعي مبناي يك حق طبيعي است و يك سند طبيعي براي آن به شمار ميآيد. مثلا فرزند انسان حق درس خواندن دارد چون استعداد درس خواندن و دانا شدن در فرزند انسان است ولي در حيوانات نيست.» خوب بگوييد تا بدانيم به واسطه‌ي كدام علم يا كدام سند بي ايراد به اين نتيجه رسيده‌ايد كه زنان استعداد طبيعي براي دانا شدن، براي اداره‌ي زندگي خود، براي انديشيدن ندارند كه اختيار زن را به مرد سپرده‌ايد تا اگر شوهر اجازه داد تحصيل كند، كار كند، بيانديشد و اگر اجازه ندهد شما جزو كدام دسته‌ايد؟ آه مي‌كشيد و به حال زن افسوس مي‌خوريد يا يك «به جهنم بزرگ» به زن هديه مي‌دهيد؟ اگر شوهر يكي از دخترهاي تحصيلكرده‌ي شما، او را به حكم قانون اسلام خانه‌نشين مي‌كرد و از پيشرفت او جلوگيري مي‌كرد، عدالت اسلامي را از كدام آيه، براي تسلي‌ خاطر دخترتان به او يادآور مي‌شديد؟

در كتابتان آمده است كه: «حتي قرائن تاريخي دوره اي را نشان نمي دهد كه در آن دوره انسان فاقد زندگي خانوادگي باشد یا رابطه عمومي و اشتراكي جنسی داشته باشد. غرض اين است كه احساسات خانوادگي بشر امری طبيعي و غريزي است و مولود عادت و نتيجه تمدن نيست.» اين حرف هم به نظر من صحيح نمي‌رسد. بشر در دوره‌هاي مختلف تاريخ اشتراك جنسي را تجربه مي‌كرده است، مثلا در كتاب تاريخي سينوهه اين امر به وضوح شرح داده شده است يا همين امروز هم اسكيموها با اشتراك جنسي زندگي مي‌كنند. اما مهم اين نيست كه تاريخ چه بوده و چه نبوده. بودن يا نبودن يك امر تاريخي دليلي براي تداوم يا قطع آن واقعه نمي‌باشد، همان طور كه برده‌داري و بت پرستي در تاريخ بشر جاري بوده و امروز ممنوع و منحط است. به جاي رجوع به تاريخ بايد به اين بينديشيم كه بشر رو به پيشرفت است و بايد هر روز انسان‌تر شود و نه حيوان‌تر. بنابراين مهم اين نيست كه اين حرف شما درست است يا غلط بلكه مهم اين است كه احساس به خانواده امري است انساني كه بايد حفظ شود و براي حكم در مورد بايد و نبايدهاي انساني نبايد به تاريخ رجوع كرد.

در كتابتان آمده است كه: «از لحاظ رواني ميل زن به آرامش و سكوت است.» درست در جمله‌ي بعدي نوشته‌ايد: «زن پرحرف‌تر از مرد است.» از آنجايي كه در اين مورد تكليف شما با خودتان مشخص نيست از پرداختن به آن صرف نظر مي‌كنيم. در جملاتي ديگري نوشته‌ايد: «زن در علوم استدلالی و مسائل خشک عقلانی به پای مرد نمی رسد.» خوب براي اثبات اين گزاره كافي است يكي از طرفداران شما كه مردانگي‌اش را ثابت كرده در مقابل مني كه هزاران دليل براي زن بودنم دارم، با استدلال عقلاني تناقضاتي كه شما مطرح كرده‌ايد را مرتفع بفرمايند!

نوشته‌ايد: «زن از مرد رقیق القلب تر است و فورا به گریه و احیانا به غش متوسل می شود.» راست مي‌گوييد، اما مهربان اين به دليل پاداشي است كه اجتماع در طي سالهاي كودكي به گريه‌ي دختران و توبيخي است كه به اشكهاي پسران مي‌دهد و نه مسئله‌اي فيزيولوژيك و ذاتي.

نوشته‌ايد: «مرد مي خواهد زن را بگيرد و زن مي خواهد كه او را بگيرند.» اصولا بدبختي ما زنها اين است كه مردها هميشه ما را گرفته‌اند، ما را به زني داده‌اند، ما بايد براي داشتن آزاديمان از مرد طلاق بگيريم، تا زماني كه شما مردها به ما زنها به چشم كالا نگاه كنيد، همواره مايليد ما را بگيريد و بدهيد! تا زماني كه زنان هم به خودشان به چشم كالاي جنسي نگاه كنند بي شك از اين گرفتن و دادن‌ها شاد خواهند شد!

از زبان يك روانشناس آمريكايي نوشته‌ايد: «اگر مردي در دوران زندگيش با چند معشوقه به سر برده باشد، به نظر زنان مرد جالبي است. اما مردها از زني كه بيش از يك مرد در زندگيش وجود داشته باشد، متنفرند.»

با اجازه بايد بگويم علم اين روانشناس آنقدر كامل نيست كه به آن استناد كنيد. در اوگاندا مردان تمايل داشتند با زناني ازدواج كنند كه قبلا ازدواج كرده باشند. چنين تفكري فقط در ميان جوامعي رايج است كه به بكارت زن تقدس بخشيده‌اند. اين بكارت تنها بكارت جسمي نيست، بلكه بكارت روحي و عشقي نيز هست، و اين احساس ربطي به مرد و زن بودن ندارد، يك عامل فرهنگي است كه بايد اصلاح شود.

ما كه هرچه در كتاب شما خوانديم متوجه نشديم شما بالاخره به چه اعتقاد داريد، در جايي گفته‌ايد اسلام به شکل بی سابقه ای جانب زن را نگاه داشته است، در جاي ديگر تاكيد كرده‌ايد كه اسلام بیش از حد زن را نوازش کرده و مرد را به زیر بار کشیده و كمي بعد از آن نوشته‌ايد: «حقیقت این است که اسلام نخواسته به نفع زن یا مرد قانونی وضع کند , بلکه اسلام سعادت جامعه بشریت را در نظر گرفته است.»

سعادت جامعه‌ي بشري در اين است كه نه زن روي دوش مرد باشد و نه مرد روي دوش زن. سعادت جامعه‌ي بشري در اين است كه زن و مرد در كنار هم پله‌هاي ترقي را طي كنند و جامعه و خانواده‌شان را بسازند.

در كتابتان نوشته‌ايد: «زن اگر به همسر قانونی خود متکی نباشد به مردان دیگر متکی خواهد شد و این دقیقا فلسفه تبلیغ علیه نفقه توسط مردان شکارچی است.» با اجازه‌ي شما بايد بگويم همين جمله‌ي شما بازتوليدي از ضرب المثلي امريكايي است كه مي‌گويد: «اگر خرج زن را ندهيد، مرد همسايه خرج او را خواهد داد.» بنابراين مطمئن باشيد كساني كه براي استقلال زن تلاش مي‌كنند، غرب زده‌هاي امريكايي نيستند. بلكه در گفتمان غرب هم زن، موجودي وابسته و حقير است كه فقط دوست دارد تكيه كند حالا به هر كسي كه شد! تمام اين نگرشها به زن به اين علت است كه از او موجودي وابسته خلق كرده‌اند كه جز جنسيتش سلاح ديگري ندارد، ولي باور كنيد اگر زن ياد بگيرد كه كالاي جنسي نيست و خودش از پس مخارجش در بيايد تمام نگرانيهاي شما و مردان امريكايي و مردان جهان براي تكيه‌ي زن به هر كس و ناكسي حل خواهد شد، زيرا وقتي زن براي اصالت وجود خودش ارزش قائل شود، براي تامين معاشش حاضر به خودفروشي نخواهد شد.

در كتابتان در مورد ارث نوشته‌ايد: «حال که با مهر و نفقه از بودجه زندگی زن کاسته شده و تحمیلی از این نظر بر مرد است پس اسلام می خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران شود ، لذا برای مرد دو برابر زن ارث قرار داده است. »

اين عدالت اسلامي هميشه جاي سوال و تعجب باقي مي‌گذارد.

عباس و صغري خواهر و برادرند. عباس با مريم ازدواج مي‌كند و براي او به عنوان مهريه و نفقه و هر كوفت و زهرمار ديگري كه شما صلاح مي‌دانيد ده مليون تومان خرج مي‌كند. صغري با جعفر ازدواج مي‌كند و چون جعفر فقير است به يك مليون تومان مهريه راضي مي‌شود. پدر عباس و صغري فوت مي‌كند و از سي مليون ثروتش بيست مليون به عباس مي‌رسد و ده مليون به صغري.

جعفري كه فقيرتر از عباس بوده، فقيرتر مي‌ماند. صغري‌اي كه به كم قناعت كرده باز هم بايد به كم قناعت كند، تازه اگر در نظر بگيريم كه ممكن است شوهر صغري فوت كرده باشد و تمام مخارج زندگي و اداره‌ي بچه‌ها به دوش صغري باشد، اين بي عدالتي بيشتر خود را نشان خواهد داد.

عزيز جان، قانون ارث در اسلام قانون وام ازدواج نيست. اگر مثلا در اسلام حكم بود كه وقتي مي‌خواهيد به زن و مردي كه ازدواج كرده‌اند وام ازدواج دهيد به مرد دو برابر زن بدهيد، با اين توضيح شما اين موضوع توجيه مي‌شد ولي از آنجايي كه قانون ارث بين خواهر و برادر است كه مخارج آنها در ازدواج براي يكديگر نيست و براي شخص ديگري است، اين توضيح شما توجيه عادلانه‌اي براي قانون ناعادلانه‌ي ارث نيست.

نوشته‌ايد قبول داريد كه «حیات خانواده وابسته به علاقه طرفین است نه یک طرف.» و اين را هم دليلي دانسته‌ايد براي اين كه اگر مردي ناجوانمرد است و بعد از چند سال مهري به زن ندارد بهتر است او را طلاق دهد، زيرا قانون مي تواند مرد را مجبور به دادن نفقه كند اما مي‌تواند از مرد، يك فداكار بسازد. با شما در اين مورد كاملا موافقم. هر وقت شعله‌ي عشق دوسويه در زندگي زناشويي خاموش شود زن و مرد بهتر است از هم جدا شوند. پس از اين موضوع توضيح داده‌ايد مرداني هستند كه ناجوانمردانه از طلاق دادن زني كه مهري به آنان ندارد سر باز مي‌زنند، در مورد اين كه در چنين مواردي زن نمي‌تواند از مرد طلاق بگيريد اين طور توضيح داده‌ايد:

« منطق اسلام مبتنی بر مالکیت مرد و مملوکیت زن نیست. همان طور که قبلا گفتیم، روان شناسی زن به گونه ای است که محبت زن به صورت عکس العمل به علاقه و احترام مرد است، از این رو علاقه زن به مرد معلول علاقه مرد به زن است. پس طبیعت کلید فسخ طبیعی ازدواج را به مرد داده است.»

چقدر بد است كه اين اطلاعات در اين كتابها در مورد زن بدون مراجعه به دادگاه‌ها نگاشته شده است! راست مي‌گوييد در اسلام بن بست طلاق نداريم، هزاران زني كه به هزاران دليل مايل به تداوم زندگي زناشويي‌شان نيستند و طبق قانون عمل و عكس العمل شما نمي‌توانند به عمل عشق مرد عكس العمل عشق نشان دهند، اگر كفش آهنين به پا كنند و چند سال از عمرشان را از پله‌هاي دادگاه‌ها بالا و پايين بروند و پول خوبي هم داشته باشند تا براي وكيل و قاضي خرج كنند، بالاخره موفق به گرفتن طلاق خود خواهند شد، اما به چه قيمتي؟

به حقوق بشر اعتراض كرده‌ايد كه: «حق تاهل برای یک مرد یعنی اشباع غریزه و حق همسر و شریک داشتن. اما حق تاهل برای یک زن علاوه بر همه اینها حق حامی و سرپرست داشتن است. حال اگر تک همسری تنها صورت قانونی ازدواج باشد، عملا گروه زیادی از زنان از حق طبیعی انسانی خود (حق تاهل) محروم می مانند. بر عهده زنان روشن بین مسلمان است که شخصیت واقعی خود را باز یابند و به نام حمایت از حقوق حقه زن، به نام حمایت از اخلاق و نسل بشر به کمسیون حقوق ملل در سازمان ملل پیشنهاد کنند که تعدد زوجات را در همان شرایط منطقی که اسلام گفته، به عنوان خدمت به جنس زن به رسمیت بشناسد.»

راه بهتري كه ما سراغ داريم اين است كه زنان به ياري هوش و مهارتها و نيروي كار خود، از ازدواج به جاي يافتن حامي و سرپرست، به دنبال پيدا كردن دوست و عشق باشند و به همين دليل است كه نصيحت شما را نمي‌پذيريم و به حقوق بشر اعتراض نمي‌كنيم، بلكه آن را مرهمي مي‌كنيم بر زخمهايمان، كه بفهميم جايي مرداني هستند كه به زن به چشم ضعيفه‌ي محتاج به سرپرست، به چشم يك كالاي مطلوب كه هر چه بيشتر بهتر و به چيم يك انگل نگاه نمي‌كنند.

گفته‌ايد: «مجازبودن تعدد زوجات بزرگترین عامل نجات تک همسری است. به این معنی که درشرایطی که موجبات تعدد زوجات پیدا می شود و عده زنان نیازمند به ازدواج از مردان نیازمند فزونی می یابد،اگر حق تاهل این عده زنان به رسمیت شناخته نشود و به مردانی که شرایط جسمی، مالی و اخلاقی دارنداجازه چند همسری داده نشود،رفیقه بازی و معشوقه گیری ریشه تک همسری واقعی را می خشکاند.»

تو را به خدا قسمتان مي‌دهم كه اين قدر نگران ما زنان نباشيد. ما زنان ترجيح مي‌دهيم شوهراني كه به واسطه‌ي نبودن زن صيغه‌اي، از رفيقه گرفتن انصراف مي‌دهند و نه به واسطه‌ي وجدان و انسانيت، هر غلطي كه دلشان مي‌خواهد انجام دهند.

گفته‌ايد اگرچه قائليد به اين كه تك همسري بهتر است از چند همسري است ولي مشكلاتي كه براي چند همسري بيان مي‌كنند را قبول نداريد: «مشکلات روحی: در روابط زناشویی آنچه عمده واساس است امور معنوی و عشق است،پس آنچه که روح ازدواج و جنبه انسانی آن است عشق است که آن هم قابل قسمت نیست، پس تعدد زوجات محکوم است.

اما این تصور در واقع یک تخیل شاعرانه است، در اینجا سخن از ظرفیت روح بشر است، و مسلما ظرفیت روحی بشر آنقدر محدود نیست که نتواند چند علاقه را در خود جای دهد.»

عجيب است كه در اين توضيح عالمانه فراموش كرده‌ايد به جاي بشر از كلمه‌ي مرد استفاده كنيد و اين ظرفيت نامحدود دوست داشتن را براي زنان نيز قائل شده‌ايد! خوب براي اين ظرفيتهاي نامحدود دوست داشتن‌هاي بشري قاعدتا همان كمونيسم جنسي كه با آن سرسختانه مخالفيد كه بايد بهتر باشد!

به عقيده‌ي من آن چيزي كه آدمها ظرفيت بسياري در آن دارند شهوت است و اطلاق كلمه‌ي عشق به آن خيانتي است به ذات عشق.

گفته‌ايد مرد امروز با چند همسري مخالف است زيرا ميل دارد: «حس تنوع طلبی را از طریق گناه ارضا کند و نه آنكه به همسر خود وفادار باشد! مرد دیروز اگر می خواست گناه کند راه گناه چندان باز نبود، ناچار تعدد زوجات را بهانه می کرد و از انجام بعضی تعهدات مالی درباره زنان و فرزندان چاره ای نداشت . اما مرد امروز می خواهد بدون هیچ اجبار و تعهدی به هوسرانیهای بی پایان خود بپردازد.»

اجازه مي‌دهم مردها خودشان در اين مورد از خودشان دفاع كنند. به هر صورت چيزي كه شما قائل به آن هستيد اين است كه ازدواج نوع قانوني فحشاست. اين است كه مرد يك جانوري است كه يك درصد از بدنش براي كل زندگي او تصميم مي‌گيرد و زن هم به ياري فروختن يك تكه از بدنش به مرد زندگي خود را تامين مي‌كند. فكر مي‌كنيد كه بهتر است اين يك تكه را براي تمام عمر به يك مرد بفروشد تا به مردهاي مختلف. به قول معروف فكر مي‌كنيد ويلاي اختصاصي بهتر از ويلاي مشاركتي است، مهربان گرامي. من حرف شما را نمي‌فهمم، زيرا هر چه جامعه براي ويلا كردن من تلاش كرد موفق نشد و من هنوز يك انسانم. يك انسانم كه اگر ازدواج كردم عاشق شدم و به دنبال سايه‌ي بالاي سر نبودم. يك انسانم كه مي‌انديشم و چه تلخ است براي شما كه اين انديشه آغاز شك است و شك آغاز يقين. يقين به غير انساني بودن دنيايي كه با شعار انسانيت ساخته‌ايد.

آري همان طور كه گفته‌ايد: «متاسفانه باید بگویم آن که هم دیروز و هم امروز بازی را باخته است ، موجود خوش باور و ساده دلی است به نام جنس زن معروف است.»

زني كه با تمجيدهاي شما كه تو حيفي براي كار كردن و براي مستهلك شدن زير بار اجتماعي گول مي‌خورد و خانه نشين مي‌شود تا مردها برايش تصميم بگيرند، زني كه فكر مي‌كند اگر چادر به سر كند ديگر به چشم يك كالاي جنسي نگريسته نمي‌شود، زني كه فكر مي‌كند بنده‌ي محبت موجودي كه بنده‌ي شهوت است بماند بهتر است تا آنكه سايه‌ي بالاي سر نداشته باشد و بيوه شود، زني كه از خطاهاي مردها گذر مي‌كند و مي‌گويد او يك مرد است. زني كه هم فرياد من نمي‌شود، سكوت مي‌كند...

زني كه شي نشد، زني كه سكوت نكرد:

ارغوان اشتراني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 8:59  توسط ارغوان اشترانی  | 

فيلم زن دوم، فيلمي است كه اگر در مورد آن نشنيده بودم كه ادعاي نگاه محترم به زن و فمنيستي بودن دارد، از نقد آن چشم‌پوشي مي‌كردم و به آن به ديده‌ي يك فيلم تجاري با داستاني جذاب و بازيهايي درخشان نظر مي‌انداختم، اما اين ادعا مرا بر آن داشت تا درباره‌ي فيلم بنويسم تا نشان دهم حتي در ذهن انديشمندان و هنرمندان چطور گفتمان غالب آنچنان ميخ خود را كوبيده است كه هر چقدر هم سعي كنند باز هم دارند با تفكرهاي جامعه‌ي مردسالار مي‌انديشند.

مهتاب كسري دوست دختر شرعي (صيغه‌ي ثبت نشده) بهرام است و دارند سال سوم زندگي عاشقانه و پنهاني‌شان را مي‌گذرانند كه كتايون زن بهرام كه پنج سال و نيم پيش او را ترك كرده و به خارج رفته تا بهرام راضي شود و جلاي وطن كند و حتي سه سال و نيم تمام ردهاي خود پاك كرده و كاملا بهرام را از سرنوشت خود بي خبر گذاشته است، تلفن مي‌زند كه به زودي خواهد آمد.

با آمدن كتايون بهرام تصميم دارد ماجراي عشقش را به او بگويد ولي مهتاب او را از اين كار منصرف مي‌كند. بهرام كه هيچ عشقي به كتايون ندارد به خاطر رويا دختر كوچكش او را مي‌پذيرد ولي همچنان به بودن با مهتاب اميد دارد و در پي راه چاره‌اي براي حل مشكل است. كتايون با ديدن دسته كليد خانه‌ي مهتاب از حضور زن ديگري در زندگي شوهرش آگاه مي‌‍شود ولي به روي بهرام نمي‌آورد.

مهتاب، بهرام را ترك مي‌كند و به زادگاه كودكي خود مي‌رود و در آنجا تصادفا شوهر سابقش كه پسرعمويش نيز هست را مي‌بيند. امير جانباز جنگي است و مهتاب را به زور، وقتي طلاق داد كه بيماري‌اش پيشرفت كرده و او را روي ويلچير نشانده بود.

امير با آگاه شدن از زندگي مهتاب، براي او در كيش كار پيدا مي‌كند اما چيزي نمي‌گذرد كه مهتاب مي‌فهمد حامله است. او به تهران بر مي‌گردد و در نشستي كه براي تجليل از آخرين كتاب بهرام ترتيب داده شده از دور شاهد اوست و در آن نشست بهرام از دوست و يار و مهرباني حرف مي‌زند كه دلسوزانه او را در ويراستاري كتاب ياري كرده است. كتايون نام اين دوست گرامي را از بهرام مي‌پرسد و او مي‌گويد كسري. كتايون فكر مي‌كند كه كسري نام يك مرد است.

فرداي آن روز كه مهتاب به همراه (سحر زكريا) دوست خانوادگي بهرام جلوي شركت بهرام منتظر هستند تا ماجراي بچه را بازگو كنند، تصادفا كتايون هم سر مي‌رسد و با ديدن سحر سلام و عليك مي‌كند و از او مي‌خواهد كه دوستش را معرفي كند. وقتي (سحر زكريا) مهتاب كسري را معرفي مي‌كند، كتايون وا مي‌رود و مثل جن زده‌ها سوار ماشين مي‌شود.

همان جا مهتاب تصميم مي‌گيرد برود. به كتايون زنگ مي‌زند و مي‌گويد: «من مهتاب كسري هستم. خواستم بگم من دارم براي هميشه مي‌رم. بهرام مال تو و رويا.»

مهتاب وقتي به كيش برمي‌گردد با پيشنهاد ازدواج دوباره‌ي امير مواجه مي‌شود و به خاطر بچه و شناسنامه گرفتن و پدردار شدن بچه قبول مي‌كند. اسم بچه را بهرام مي‌گذارند و امير در دوازده سالگي بچه مي‌ميرد. بچه بزرگ مي‌شود و در المپياد مقام مي‌آورد و صحنه‌ي آخر بهرام را مي‌بينيم كه هنوز عاشق و داغان در خانه‌ي مهتاب منتظر اوست و در تلويزيون مي‌بيند كه با مهتاب به عنوان مادر يك بچه‌ي المپيادي مصاحبه مي‌كنند و وقتي از پدر او مي‌پرسند او مي‌گويد: متاسفانه پدر بهرام الان پيش ما نيست. بهرام مي‌فهمد كه مهتاب از او بچه‌دار شده و اشك در چشمش حلقه مي‌زند و فيلم به پايان مي‌‍رسد.

اگر به بررسي شخصيت‌هاي فيلم بپردازيم مي‌توانيم در مورد شيزوفرن ناآگاهانه‌ي جاري در دنياي فيلم به خوبي صحبت كنيم.

مادر بهرام، از بند جامعه‌ي مردسالار گريخته است. اگر او زن سنتي بود، همان ماه اولي كه از عروسش خبري نشد، دور او را خط مي‌كشيد و خودش اقدام به زن گرفتن براي پسرش مي‌كرد.

بهرام هم مرد سنتي نيست. از قانون مدني ايران براي ممنوع الخروج كردن زنش استفاده نكرده است، وقتي كتايون برمي‌گردد بي آنكه برايش مهم باشد كه در اين پنج سال كتايون چه غلطي مي‌كرده و با كسي بوده يا نبوده به خاطر دلخوشي مادرش و به خاطر رويا كوچولو او را مي‌پذيرد.

مهتاب هم زن سنتي نيست، چون به هيچ وجه حاضر نشده و نمي‌شود زن دوم بهرام شود و زن دوم شدن را توهين به خودش مي‌داند.

امير هم مرد سنتي نيست، زيرا بچه‌ي يك مرد ديگر را مثل بچه‌ي خودش مي‌داند و برايش مهم نيست كه جسم و روح مهتاب سالهاي سال در تسخير مرد ديگري بوده است.

ديدن اين شخصيتهاي خوب و رويايي اصلا چيز بدي نيست. مسئله اين است كه شخصيتها به شيزوفرني فرهنگي دچارند و خودشان از آن باخبر نيستند و گويا كارگردان هم از آن خبردار نيست. درست مثل دختران آرايش كرده‌اي كه با ناخنهاي مانيكور شده و موهاي بافت زده شده پشت علم امام حسين سينه مي‌زنند و اصلا متوجه تضاد ظاهرشان با عملشان نيستند و شايد خيلي‌هاي ديگر هم متوجه اين تناقض نباشند.

نگاه شخصيتهاي فيلم به زن و مرد همچنان نگاه ابزاري است.

امير با استفاده از قانون مردسالار به زور مهتاب را طلاق داده است و مهتاب مقابل اين اقدام او منفعل باقي مانده است. شايد هم آنچنان عشقي به او نداشته است و سكانس بيمارستانِ امير و مهتاب خواسته به ما نشان دهد كه مهتاب از روي ناچاري و بي كسي زن امير بوده است، در صورت اول مهتاب اگر واقعا يك زن از بند رسته بود نبايد اجازه مي‌داد شوهرش با اتكا به گفتمان غالب براي زندگي او تصميم بگيرد و در صورت دوم ما مي‌توانيم به اين فكر كنيم كه مهتاب از روي بي كسي زن امير بود، ولي وقتي امير او را طلاق داد، سير تحولي براي مهتاب اتفاق افتاد كه او را چنان به اصالت وجود خويش رساند كه حتي براي داشتن حمايت مردي كه عاشقش بود راضي نشد عنوان زن دوم شدن را پذيرا شود، در اين صورت براي داشتن حمايت امير به عنوان پدر بچه (با توجه به اين كه عاشقش نبود) نبايد حاضر مي‌شد با او ازدواج كند.

حالا ازدواج دوباره‌‌ي مهتاب با امير با جمله‌ي امير كه به او مي‌گويد «هيچ انتظاري ازت ندارم» و با تصور بچه‌گانه‌ي اين كه مهتاب و امير مثل دو همسايه با هم در يك خانه زندگي مي‌كنند و يا با فداكاري مادرانه‌ قابل توجيه است، ولي بدتر از آن كاري است كه مهتاب با بهرام مي‌كند.

مهتاب در مورد زندگي بهرام تصميم مي‌گيرد و بهرام را با فداكاري هر چه تمام بااين استدلال كه رويا بيشتر از بچه‌ي توي شكم او به پدر نياز دارد به كتايون تقديم مي‌كند. درست مثل زماني كه ما لباسي داريم كه خيلي دوستش داريم ولي با ديدن زن و بچه‌اي كه در سرما مي‌لرزند با اين توجيه كه آنها بيشتر از من به لباس نياز دارند‌‍، لباس را به آنها مي‌بخشيم.

اينجاست كه بايد صداي ما فمنيسيتها در بيايد كه كوچكترين آثار باقي مانده از نگاه غيرانساني به زن و مرد كه محتوم جامعه‌ي مردسالار است، بايد به چالش كشيده شود. از ديد مهتاب بهرام يك ماشين پولسازي است و نه يك انسان. او با بهرام درست مثل يك ابزار برخورد مي‌كند و با فداكاري او را به كسي مي‌بخشد و برايش اهميتي ندارد كه بهرام دوست دارد كتايون از او استفاده كند يا مهتاب. او يك كاپشن است كه حق ندارد روح داشته باشد، حق ندارد فكر كند كه چه كسي بايد او را استفاده كند، كسي كه اجتماع او را براي استفاده كردن از بهرام قبول دارد از نظر مهتاب هم مناسبتر است!

اينجاست كه فمنيستها مي‌گويند مرد هم نهايتا قرباني نظام مردسالاري است: « اجتماع دين خود را نسبت به زن از طريق مردي كه به او اختصاص مي دهد ادا مي‌كند. مرد بسته به ميل خود نمي تواند رشته‌ي زناشويي را پاره كند. طرد و طلاق فقط با تصميم قدرتهاي عمومي صورت مي گيرد و مرد ناگزير مي شود با پرداخت مالي به جبران بپردازد.» بايد توجه داشت كه اگر چه حفظ خانواده مهم است، ولي بهرام قبل از آنكه پدر رويا يا شوهر كتايون باشد، يك انسان است و اگر مهتاب واقعا عاشق اوست بايد به او فرصت دهد تا خودش براي زندگي‌اش تصميم بگيرد و ميان مهتاب و كتايون انتخاب كند. بايد از او بخواهد كه براي تداوم زندگي‌ مطلوبش با اجتماع مبارزه كند و كتايون را طلاق دهد و ازدواجش را رسمي كند.

اينجاست كه مهتاب به يكباره از زن مطلوب سيمون دوبوآر به زن تفسيري مطهري مي‌رسد و مي‌شود «زن اسير محبت» كه نمي‌تواند با عقلش تصميم بگيرد و با دلش تصميم مي‌گيرد و رل قرباني را بر عهده مي‌گيرد.

كتايون هم با تمام رنگ و لعابش يك زن سنتي و بدون غرور است. او چشمش را روي معشوقه داشتن شوهرش مي‌بندد و تا پايان عمر براي داشتن سايه‌ي بالاي سر، تحقيرها و بي مهريهاي بهرام را تحمل مي‌كند.

حالا اگر چيزي از عشق باقي مانده در بهرام نسبت به كتايون در فيلم حضور مي‌داشت تمام اينها توجيه شده بود، مي‌توانستيم فرض كنيم كه اين فيلم ورژن وطني كازابلانكاست كه عناصر زن و مردش جابه‌جا شده‌اند.

تنها نتيجه‌گيري مطلوب اثر اين مي‌تواند باشد كه صيغه‌ي موقت بر خلاف انديشه‌ي آقاي مطهري از قوانين درخشان اسلام نيست، چرا كه اگر مثل تمام كشورهاي دنيا قانون صيغه و زن دوم و اين حرفها در كشور ما وجود نداشت، بهرام براي بودن با مهتاب مسلمان راهي بجز طلاق دادن كتايون و ازدواج دائم با مهتاب نداشت و اين جور به روز سياه نمي‌نشست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:46  توسط ارغوان اشترانی  | 

اين و اون از اختراعات آقاي حجت الاسلاميه كه اتفاقا خيلي هم طرفدار داره و بعيد نيست با استفاده‌ي مكرر بلاگرها از اين و اون، اسم ايشون به زودي در رده‌ي اديسون و گراهامبل در زمره‌ي مخترعين به ثبت برسه.

اين: اينجا چه خبره؟ تظاهراته؟ اين همه پليس ضد شورش! ولي خيلي جالبه، هيچ اقدامي عليه تظاهركنندگان نمي‌كنند.

اون: كجاي كاري بابا؟ اينا همه بسيجياي خودشونن كه جاهاي مختلف شهر، مقابل سفارت كشورهايي كه نسبت به جنايات غزه سكوت كردن، يا مقابل مدرسه‌ي انگليسا و اينا تظاهرات مي‌كنند.

اين: آهان، آره يه چيزايي شنيده بودم. تو با اين اقدامشون موافقي؟

اون: چي بگم والا؟

اين: به نظرم مي‌ياد كه مخالفي. لابد از همون دسته آدمايي هستي كه مي‌گي چون وقتي عراق به ايران حمله كرد، كسي اعتراض نكرد، ما هم بايد بشينيم ونگاه كنيم كه پوست آدما رو تو غزه بكنن؟

اون: نه به هيچ وجه. خيلي خوبه كه ما توي انسانيت از اونا و از همه‌ي دنيا جلوتر باشيم، اگه اين اقدام بسيجيا به خاطر دفاع از انسانيته و از روي شعوره و نه شور من كاملا باهاشون موافقم، ولي در اين صورت اونا بايد در مورد هر عمل غيرانساني‌اي كه اتفاق مي‌افته معترض باشن، نه فقط براي اعمال غير انساني‌اي كه از بالا بهشون دستور داده مي‌شه، حالا اين عمل غير انساني مي‌خواد شكنجه‌ي يك مجرم دستگير شده‌ي در بند قبل از حكم دادگاه باشه، مي‌خواد زنداني كردن اعضاي كمپين يك مليون امضا باشه، مي‌خواد بي تفاوتي دولت به سرنوشت و پول دوا درمون دختربچه‌هاي دبستاني كه مدرسه‌شون به خاطر نداشتن يه بخاري استاندارد رفت رو هوا باشه يا هر كوفت و زهرمار ديگه‌اي.

اين: تمام اينايي كه گفتي دليل نمي‌شه. ممكنه اين بسيجيا يك دونه‌شون هم از اين چيزايي كه گفتي با خبر نباشن. من مطمئن نيستم كه اقدام اين بسيجيا از روي شعور باشه، ولي مطمئن هم نيستم كه نباشه.

اون: خوبه. منم نگفتم كه مطمئنم كه نباشه، فقط اميدوارم كه باشه.

اين: برام يه سوالي پيش اومده. اين همه پليس با ماسك و گارد اينجا چي كار مي‌كنن؟ اگه اينا از خودشونن، واسه چي اين همه نيروي مسلح با نقاب بينشون مي‌چرخه؟

اون: واسه اين كه پليس مي‌ترسه همين آدمهايي كه اينجا براي اعتراض به توحش جمع شدند، مثل چند وقت پيش كه سفارت فرانسه رو به آتيش كشيدند و كلي زخمي و آبروريزي به جا گذاشتند و نزديك بود سفير فرانسه رو هم به كشتن بدن، يه دفعه جوزده بشن و همون افتضاح رو به بار بيارند.

اين: چي مي‌گي؟ كي اين كار رو انجام داده بودند؟ پس چرا من نشنيدم؟

اون: واسه اين كه خبرايي كه تو ازشون باخبري چيزاييه كه صدا و سيما پخش مي‌كنه، همون موقعي كه توي فرانسه كه اساسا يه كشور آزاده يه كاريكاتور تو يكي از مطبوعاتش به چاپ رسيده بود كه مسلمونا از اون توهين به مقدساتشون رو استنباط كرده بودند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:53  توسط ارغوان اشترانی  | 

اول اين كه هر چي اينجا ديديد از مسخره بودن شما نيست و از مسخره بودن ماست!

مادر انيسه بانو يك دختر خاله دارد كه اساس توي كار نصيحت است و اين حرفها. خيلي وقت پيش كه يك محفل مذهبي داشتند قبل از اين كه مراسم شروع شود، يك سخنراني غراء در مورد حفظ حرمت‌هاي زناشويي براي ما دخترهاي شِل و كوفته سر دادند، ايشان براي ما توضيح دادند كه آنقدر براي شوهرشان حرمت قائلند كه وقتي ظرف حبوبات خالي شود به او امر نمي‌‌كنند كه حبوبات بخرد، بلكه ظرف خالي حبوبات را روي ميز مي‌گذارند تا شوهرشان خودش بفهمد كه حبوبات تمام شده و مايحتاج مورد نياز را خريداري كرده و به خانه آورد.

الان كه انيسه اينجاست با يادآوري اين نصايح نشستيم و به اين فكر كرديم كه اگر تمام زنهاي عالم تصميم بگيرند به شيوه‌ي اين خانم محترم، براي شوهرانشان حرمت قائل شوند، عكس العمل آقايان چه خواهد بود، طبعا از اعضاي خانواده‌ي خودمان شروع كرديم:

علي (همسر من) يك هفته‌ي تمام با ديدن ظرف عكس العملي نشان نمي‌دهد و در روز جمعه كه در كارهاي خانه به من كمك مي‌كند، ظرف خالي را كه يك هفته بلا استفاده مانده است، دور مي‌ريزد.

پدر انيسه: با پشتكار هر چه تمام هر شب كه به خانه بيايد ظرف خالي را سر جايش مي‌گذارد.

پيوند (برادر من): توي ظرف چايي مي‌ريزد و نوش جان مي‌كند!

احسان (برادر انيسه): اصلا متوجه حضور ظرف نمي‌شود.

عموي (خدابيامرز) من: تمام انواع حبوبات و سبزيجات و ادويه‌جات و خلاصه هر چي تهش «ات» داشته باشد و در بازار موجود باشد را تهيه مي‌كرد چون متوجه نمي‌شد اين ظرف خالي مربوط به كدام مورد تمام شده در خانه است.

ابراهيم (پسرخاله انيسه): از ظرف خالي شكايت مي‌كند.

دايي من: ظرف را پر از آب مي‌كند و كناري مي‌گذارد تا در صورت قطعي آب از آن استفاده كند.

سروش (پسر خاله‌ي ديگر انيسه): ظرف را مي‌فروشد و با پول آن لباس مي‌خرد.

پدر من: از ظرف به عنوان سنگ بنا براي ساختن برجهاي بلندش استفاده مي‌كند! آخر او عادت دارد هر چه كه روي ميز باشد از ليوان گرفته تا نمكدان و قندان و غيره را روي هم بچيند و برج بسازد و جالب هم اين است كه جوري ماهرانه اين كار را انجام مي‌دهد كه برج تا سقف هم كه برسد فرو نمي‌ريزد!

مهدي سلطاني (يكي ديگر از بلاگرها): نگاه ابزاري به مرد كه نتيجه‌ي نگاه ابزاري به زن است را محكوم مي‌كند.

پدرام انصاري (يكي ديگر از بلاگرها): براي همسر آينده‌اش شعري نظير اين مي‌سرايد:

ظرفت را پر از حبوبات کن

بر لب گاز بيا

آن زمان که بسويت بيايم

گشنه آمده ام.

الهي قمشه‌اي: ظرف خالي را نشانه‌اي از جانب خدا فرض مي‌كند كه اين گونه معنا مي‌دهد كه ظرف وجود تو هنوز خالي است و به مطالعه‌ي يكي از كتابهايي كه نخوانده مي‌پردازد.

رحيم پور ازغدي: ظرف خالي را توطئه‌ي فمنيستها مي‌داند براي ترويج سقط جنين!

سيد محمد خاتمي: سعي مي‌كند با گفتمان ظرف را وادار به پر شدن كند.

احمدي نژاد: ظرف خالي را تئوري توطئه‌اي از جانب آمريكا مي‌داند و نامه‌اي به اوباما مي‌نويسد و او را بابت اعمال زشتش سرزنش مي‌كند.

كروبي: پنجاه هزار تومن پول داخلش مي‌گذارد و به همسايه مي‌دهد!

مهدي بازرگان: به عنوان اعتراض از مقام شوهر بودن در خانواده استعفا مي‌دهد.

مصدق: با آيت الله كاشاني تماس مي‌گيرد و ماجراي ظرف خالي را با او در ميان مي‌گزارد.

هوگو چاوز: ظرف را بغل مي‌كند و مي‌بوسد!

بيل گيتس: يك نرم افزار طراحي مي‌كند كه با دادن اطلاعات تعيين كند كه ظرف خالي متعلق به چه ماده‌اي است و نزديك ترين فروشگاه براي پر كردن ظرف خالي كدام است.

خداداد عزيزي: ظرف را خرد خاكشير مي‌كند.

فيروز كريمي: فكر مي‌كند در ظرف دعا جاسازي كرده‌اند و ظرف را آتش مي‌زند.

دكارت: اساسا به وجود ظرف شك مي‌كند.

افلاطون: در مورد شكل مثالي ظرف در عالم مثل مي‌انديشد و زنش را براي اين كه به دنبال به دست آوردن تقليدي از شكل مثالي (حبوبات) است محكوم مي‌كند.

فرويد: ظرف خالي را تمايل ناخودآگاه همسرش به برقراري رابطه‌ي جنسي فرض مي‌كند.

نيچه: جمله‌اي شبيه اين مي‌گويد: « مرد را برای خوردن بايد پرورد و زن را برای پختن حبوبات . ديگر کارها ابلهی است،»

انيشتن: به اين فكر مي‌كند كه با سرعت نور برود و حبوبات بخرد ولي با كشف اين كه جرم حبوبات به بي نهايت خواهد رسيد و احتمال بروز كمر درد و اين حرفها از اين كار منصرف مي‌‌شود...

عمادالدين (يكي از بلاگرها): اشعار سعدي را روي كاغذهايي مي‌نويسد و در ظرف مي‌ريزد تا در هنگام لزوم به سعدي تفال بزند.

محمد حجت الاسلامي (يكي از بلاگرها): اول یه خبر از وضعیت حبوبات تهیه میکرد و میذاشت تو سایت لقمه بعد هم میرفت یه دیالوگ به سبک وبلاگش درست می کرد و مینوشت:
این: این قوطی حبوبات و میذارم اینجا که اون ببینه و متوجه بشه که فلان چیز تموم شده.
اون: نگاه کن تو رو خدا! مدیریت زندگیو به کی سپردیم! آخه نمی تونست یه هفته پیش که داشت فلان چیز تموم بشه به من بگه بخرم که به پیسی نخوریم؟ باید مدیریت رو یاد بگیره وگرنه همینجوری دست و پا چلفتی میمونه. به روی خودم نمیارم ببینم چیکار میکنه!

صفا گفته: حافظ: احتمالا آن را پر از شراب می کرد تا تقدیم به زلف کج یار کند اما در همان پیچ کوچه اول گشت نیروی انتظامی می گرفتش و می فهمید که عشق به ظرف هم اولش آسان است یا شاید هم به زنش می گفت حبوبات گمگشته بازآید به ظرف غم مخور!
دیوید بکهام: با یک ضربه کات دار ظرف را به طاق آشپزخانه می کوبید!
جرج بوش: آن را یک بمب دست ساز از سوی تروریست ها می دانست و با ارتش آمریکا به آشپزخانه زنش که آن را محل احتمالی اختفای بن لادن تشخیص می داد حمله می کرد
عباس کیارستمی: ظرف رو به یه مخروبه می برد چهار پنج تا بچه افغانی و بچه گربه و .... دور ظرف جمع می کرد و فیلم طعم لپه یا باد عدس ها را خواهد برد را می ساخت!!!

پدرام انصاري گفته: سارتر:میتوانم ساعاتی بی سیمون باشم اما نه یک لحظه بی آش.
کافکا:از رختخواب که بر خاستم به پیتی خالی حبوبات مسخ شده بودم.

شما هم مي‌توانيد عكس العمل مردهاي مختلف را حدس بزنيد و در ادامه‌ي مطلب بنويسيد.

پي نوشت 1: اين روزها استفاده از نماد و استعاره و كنايه و ايهام حتي در ادبيات داستاني نيز كمتر شده است. اصولا در ابداع چنين صنعاتي بيشتر از آنكه زيباشناسي آثار ادبي مد نظر باشد، خفقانها و استبدادهاي حكومتي تاثير گذار بوده است. به هر صورت جاي استفاده از نماد و استعاره و ايهام در ادبيات است و نه در زندگي زناشويي براي تكلم ميان زن و شوهر.

از نوشتن چنين متني منظور مسخره كردن چنين طرز احترام گذاشتنهايي بود، شايد زماني كه مردان به قدري دچار توحش بوده‌اند كه اگر زنشان به آنها مي‌گفت لوبيا بخر و به خانه بياور با شلاق به جانش مي‌افتادند، استفاده از چنين روش‌هايي در حفظ سلامت زن و زندگي خانواده‌گي‌اش موثر مي‌افتاد، (نمونه‌هاي چنين رفتارهايي را چه بسيار مي‌توانيد در داستانهاي آمريكاي لاتين يا ايتاليا كه در سالهاي 1950 به قبل نگاشته شده‌اند ملاحظه بفرماييد.) اما امروزه به نظر مي‌رسد دوران چنين رفتارهايي بايد به سر رسيده باشد و مي‌توان از ابزاري به نام زبان به جاي طرح معمايي كه مطمئنا انيشتن هم از حل آن عاجز خواهد ماند استفاده كرد.

در اين طنز اگرچه اقدام يك زن به تمسخر كشانده شده، اما اقدام او به جنسيتش ربطي ندارد و از انديشه‌اش است و انديشه‌اش را نيز سير بيمار تاريخي رقم زده است و نه زن بودن او، همانطور كه انديشه‌ي رحيم پور ازغدي نيز حاصل اين سير بيمار است و نه مرداگي او.

اين پي نوشت، اول قرار نبود نوشته شود، رمز گشايي اثر به حد كافي به عقيده‌ي من روشن بود، ولي دو كامنت از ميان ده كامنت ارسالي مرا بر آن داشت تا همچون آقاي عالي پيام به رمزگشايي پست گذاشته‌ شده‌ام بپردازم!!!

پي نوشت 2: لطفا نگاهي به آخرين پيوند اضافه شده در پيوندهاي وبلاگ بيندازيد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:5  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام، لطفا اگر در مورد پستقبل نظر نداده‌ايد، نظر دادن در مورد پست قبل را فراموش نكنيد، سپاس.

_________________________________________________

دكتر مكري، روانپزشكي است كه مطالب علمي را به صورتي ساده و همه فهم بيان مي‌كند. بايد با چهره‌ي او آشنا باشيد، پيش از اين در نشستي، در چند روز پياپي پيرامون اعتياد در سيما برنامه‌اي از او پخش شد و او به تحليل تشكيل مسير لذت در افراد معتاد پرداخت، ايشان در نشستي كه ديروز در برنامه‌ي به خانه بر مي‌گرديم داشت، در مورد مطالعات علمي پيرامون علل وفاداري و پايبند ماندن به تعهد، در جفتهاي انساني نسبت به يكديگر توضيحاتي ارائه فرمودند، اين قبيل برنامه‌هاي مفيد و آموزنده جزو چيزهايي است كه آنقدر در سيما كم اتفاق مي‌افتد كه وقتي اتفاق مي‌افتد آدم حسابي شگفت زده مي‌شود و تمايل پيدا مي‌كند هر آنكه مي‌تواند را در شادي ديدن چنين برنامه‌اي شريك كند، سعي مي‌كنم به ياري ذهنم جملات او را به مضمون نقل كنم:

هميشه پايبندي به سنت تك جفتي بودن را در جوامع انساني در گزاره‌هاي فرهنگي و عادتي و آموزشي جستجو كرده‌اند، در صورتي كه آخرين تحقيقات انجام شده، حاكي از آن است كه اين امر تا حدودي فيزيولوژيك نيز هست. به چه صورت؟

در بررسي زندگي جمعي نوعي از موشها، محققان به اين نتيجه رسيدند كه نوع نر اين موش پس از ازدواج به شدت به نوع ماده وابسته مي‌شود و پس از پيوند با نوع ماده، غالبا تا پايان عمر به او وفادار مي‌ماند، حتي مشاهده شده در صورت مرگ نوع ماده، نوع نر در برخي موارد دست به اعتصاب غذا مي‌زند و خودكشي مي‌كند و در موارد ديگر جفت ديگري را بر نخواهد گزيد. اين رفتار در گروه‌هاي مختلف ميمونها هم بررسي شد. در نوعي شامپانزه، هر دو گونه‌ي ماده و نر تمايل به حفظ تعهد به تك جفتي بودن را داشتند اما در نوعي از ميمونهاي كوتاه قامت اين تعهد به هيچ وجه وجود ندارد، يعني كافي است دو گونه‌ي نر و ماده، چند ساعت از هم دور بمانند تا جفت گذشته را فراموش كنند و جفت ديگري اختيار كنند.

همين طور كه مي‌بينيم در گروه‌هاي مختلف حيواني فرهنگ و آموزش نيست كه در عادات چند همسري بودن يا تك جفتي بودن تاثير گذار خواهد بود بلكه نوعي تفاوت فيزيولوژيك يا ژنتيكي است. در ميان حيوانات مختلف ديده شد كه ميزان ترشح عامل اكسي توسين در گروه‌هاي تك جفتي بسيار بيش از ساير گروه‌هاست. يعني مسير لذتي در مغز موجودات وجود دارد كه با اولين برخورد لذتبخشي كه با جنس مخالف مي‌كند فعال مي‌شود، خوب اين مسير لذت در گونه‌هايي كه اكسي توسين زيادي در برخورد اول ترشح مي‌كنند فعال باقي مي‌ماند و همواره فقط با برخورد با همان فرد اوليه احساس لذت ايجاد مي‌شود و با فقدان آن فرد، آن حيوان احساس مي‌كند كه چيزي را گم كرده است و ممكن است سالها طول بكشد تا اين مسير لذت با برخورد با فرد ديگري دوباره تشكيل شود و در واقع حيوان بتواند جفت اوليه‌ي خود را فراموش كند و جفت ديگري انتخاب كند. در اين گونه‌ها مادامي كه جفت وجود دارد، اين مسير لذت تازه مي‌ماند و جفت تمايلي به رفتن به سمت فرد ديگري پيدا نمي‌كند.

در انسانها هم اين تفاوت فيزيولوژيك وجود دارد، يعني ميزان ترشح اكسي توسين در انسانها هم مختلف است. اكسي توسين همان هورموني است كه در هنگام زايمان در نوزاد و مادر به ميزان بسيار زيادي ترشح مي‌شود و همين است كه باعث مي‌شود با تولد نوزاد و اولين نگاه مادر به نوزاد در مادر اتفاقي مي‌افتد كه سبب مي‌شود ديگر ادامه‌ي زندگي به صورت قبل براي او بدون وجود نوزاد ميسر نباشد.

اكسي توسين در انسانها با برخورد با دوستان همجنس نيز در سطح خاصي ترشح مي‌شود، بنابراين با بررسي رفتار انسانها با دوستان و اقوامشان مي‌توان به چگونگي روابط آينده‌ي آنها با همسرشان پي برد. خوب اگر مرد يا زني تمايل به حفظ روابط پايدار با دوستان قديمي و خانواده‌اش را داشته باشد و براي آنها دلتنگ شود، غالبا اين فرد نسبت به همسرش نيز اين حس را به طور افزون‌تري خواهد داشت، اين واقعيت است كه ميزان توانايي ژنتيكي در ترشح هورمون اكسي توسين نقش تعيين كننده‌اي را در حفظ روابط پايدار انساني بين زن و مرد دارا است ولي اين تمام واقعيت نيست. يعني اگر فردي به لحاظ خاصيت بيولوژيكش توانايي ترشح اكسي توسين را نداشته باشد دليل اين نمي‌شود كه به جفت خود خيانت كند و به چند جفتي بودن روي بياورد، بدين صورت كه روابط فرهنگي و آموزه‌هاي اخلاقي و رفتارهاي صحيح مي‌توانند روي فرد انساني سوار شوند و اين نقص بيولوژيك را جبران كند. نقش فرهنگ و آموزه‌هاي اخلاقي كه مشخص است، در هيچ جامعه‌ي انساني‌اي خصيصه‌ي حذف آسان افراد از زندگي انسان و يا پايبند نبودن به تعهد اخلاقي، يا دروغ گفتن، پذيرفته شده و شايسته محسوب نمي‌شود، نقش فرهنگ، پرورش وجدان فردي و وجدان جمعي است، خوب حالا ممكن است ما مرد يا زني را داشته باشيم كه به علت كمبود ترشح همان هورمون كه گفتم مسير لذتش با همسرش ديگر به راحتي تحريك نمي‌شود ولي بر اساس فرهنگ متعالي‌اي كه دارد به سمت خيانت به همسرش هم نمي‌رود ولي بعد از چند سال جفت او شكايت مي‌كند كه همسرش به هر كاري خودش را مشغول مي‌كند الا اين كه با من وقتش را صرف كند، انگار اصلا بود و نبود من برايش اهميتي ندارد و از بودن با من لذت نمي‌برد. راه درست برخورد با اين افراد به جاي كناره‌گيري اين است كه اين مسير لذتي كه به خودي خود نمي‌تواند فعال شود را به نوعي فعال كنيم، مثلا در مواجهه با همسرمان لباسي بپوشيم كه او دوست دارد و منتظر پيشروي او نباشيم و كاري كنيم كه اكسي توسين در بدن او ترشح شود و او از بودن در كنار ما احساس لذت كند.

در اين قسمت آقاي دكتر توضيحي بيش از اين ندادند ولي بد نيست بدانيم كه اكسي توسين در مردان و زنان در سطح زيادي در هنگام برانگيختگي جنسي ترشح مي‌شود.

يك راه ديگر اين است كه از تاكتيكهاي برقراري ارتباط با آنها استفاده كنيم و در اين برقراري ارتباط به آنها لذت ببخشيم، مثلا وقتي مرد مي‌خواهد مقابل زن از خودش تعريف كند به جاي اين كه بگويد من آدم باهوش يا مقتدري هستم، بگويد من آدمي هستم كه به روابط پاك خانوادگي تعهد دارم، به اين صورت به زني كه ممكن است مسير لذتش به راحتي تحريك نشود، هم لذت بخشيده و هم يادآوري كرده كه چنين تعهدي لذتبخش است و حفظ چنين تعهدي خواسته‌ي اوست.

قبل از ازدواج هم افرادي كه نسبت به خودشان شناخت دارند و به اصطلاح مي‌دانند كه زود از افراد پيرامونشان خسته مي‌شوند بايد توجه داشته باشند كه براي ازدواج كسي را انتخاب كنند كه از هر جهت مناسب ايشان است ولي به هيچ وجه علاقه بر اساس معيارهاي ظاهري نبايد ملاك انتخاب همسر قرار بگيرد، چون به محض اين كه اين ظاهر عادي شود، اين مسير لذت ديگر تحريك نخواهد شد، از طرف ديگر طرف مقابل چنين فردي بايد توجه داشته باشد كه در بارز كردن خصوصيات رفتاري خود به هيچ وجه از واقعيت دور نشود و صداقت را به خاطر داشته باشد، زيرا در افرادي كه خصوصيت بيولوژيكشان به ايشان اجازه نمي‌دهد كه علاقه به آن عميقي كه بايد شكل بگيرد، علاقه با ديدن عدم صداقت به راحتي از ميان خواهد رفت. البته اصولا اين طبيعي است كه سطحي از پوشانندگي در روابط اوليه‌ي زن و مرد وجود داشته باشد و اين نبايد به عدم صداقت تعبير شود، مثلا ناخودآگاه زنان سعي مي‌كنند خود را با آراستن، زيباتر نشان دهند و مردان سعي مي‌كنند موقعيت مالي خود را بهتر از چيزي كه هست نشان دهند، اين مثل زماني است كه شما مهمان داريد و غذاي بهتري براي او مهيا مي‌كنيد. اين فرق دارد با زماني كه فرد مثلا به دروغ مي‌گويد كه مدرك دكترا دارد، بايد توجه داشته باشيم مادامي كه در اين بهتر نشان دادنها راه افراط و دروغگويي پيش گرفته نشده باشد نمي‌توانيم طرف مقابل را به عدم صداقت متهم كنيم.

دانشمندان به اين نتيجه رسيده‌اند كه ترشح اكسي توسين تاثيرات مفيد بسياري در بدن و خلق و خوي انسان دارد كه بسياري از آنها هنوز كشف نشده باقي مانده‌اند اما بد نيست حدودي از تاثيرات ترشح اين هورمون كه توسط دانشمندان به اثبات رسيده است را بدانيم:

ترشح اكسي توسين اثر اضطراب زدايي دارد و آرام بخش است. هورمون اكسي توسين كه توسط هيپوتالاموس خلفي ترشح مي‌شود نقش حمايت كننده از قلب را داراست، مردان در هنگامي كه استرسي دارند و بدنشان قادر به ترشح ميزان كافي اكسي توسين براي كاهش استرس نيست، معمولا ایجاد سرگرمی‌اي مثل روزنامه خواندن و يا اعتیاد به کار را به عنوان گریزگاه انتخاب میکنند. اثبات شده كه ميزان ترشح هورمون اكسي توسين در زنان اغلب بيش از مردان است، اما زناني كه بدن آنها به لحاظ فيزيولوژيك قادر به ترشح ميزان كافي اكسي توسين نيست نيز وجود دارند و اين زنان، عواطف مادري ضعيف‌تري از خود بروز مي‌دهند. ترشح اكسي توسين فرد را وادار مي‌كند رفتارهاي حمايتگرانه و مراقبت‌كننده از خود بروز دهد، مراودات اجتماعي وترشح اكسي توسين با هم روابطي دو سويه دارند، يعني بدن افرادي كه به ايجاد روابط دوستانه و اجتماعي علاقمند هستند، اكسي توسين بيشتري ترشح مي‌كند و در جمعهاي دوستانه‌ي اجتماعي نيز ترشح اكسي توسين در افراد افزايش مي‌يابد. بد نيست در خصوص تصميمگيري در مورد چند جفتي بودن يا نبودن، صرف نظر از مسائل اخلاقي به اين نكته توجه داشته باشيم كه چند جفتي بودن بروز بيماريهاي بسياري مخصوصا بيماريهاي مراقبتي را در افراد افزايش مي‌دهد، اگرچه ابزارهاي كنترل مواليد داراي نقش پيشگيري كننده از اشاعه‌ي بيماريهاي مقاربتي نيز هستند اما اين ابزارها به هيچ وجه قادر نيستند به طور صد در صد از اشاعه‌ي بيماريهاي مقاربتي جلوگيري كنند. با توجه به گفته‌هاي دكتر مكري و دانسته‌هاي علمي در مورد اكسي توسين مي‌توان نتيجه گرفت، افرادي كه نمي‌توانند از تك جفتي بودن لذتي مكفي ببرند و براي رسيدن به لذت مايلند به چند جفتي بودن پناه ببرند، به دليل عدم توانايي در ترشح اكسي توسين، افرادي هستند كه به طور ناخودآگاه از يك نقيصه و فقدان پنهان رنج مي‌برند و اين افراد اگر از نقص خود آگاه شوند، مي‌توانند به صورت خودآگاه اين نقيصه را با رفتارهايي كه سبب ترشح اكسي توسين مي‌شود جبران كنند. مخصوصا جفت آنها در صورت آگاهي داشتن نسبت به اين موضوع مي‌تواند با ترتيب دادن جمعهاي دوستانه و در كل انجام اعمالي كه ترشح اكسي توسين را سبب مي‌شود در حفظ سلامت جسمي و اخلاقي اين افراد نقش تعيين كننده‌اي داشته باشد.

اكسي توسينتان افزون

هيپوتالاموستان پاينده

پي نوشت 1 (نوشته شده در تاريخ 5دي): دوستان عزيزم، در مورد اين پست، با تكيه به نظرات به اين نتيجه رسيدم كه خيلي‌ها حرفهاي دكتر رو اينجور برداشت كرده‌اند كه او قصد دارد رفتارهاي ناشايست آدمي رو با تكيه به نقايص جسماني توجيه كند و همچنين نقش فرهنگ رو در رفتارهاي انساني ناديده گيرد، من چنين برداشتي نداشتم ولي  خوب اين ايراد احتمالااز آقاي دكتره كه به اندازه‌ي كافي به مسائل فرهنگي نپرداخته‌اندو همچنين از من كه شايد در بيان مقصد ايشون عقيم بودم، اما براي اين كه كمي ايشون و خودم رو از اين ايراد مبرا كنم، قسمتهايي از حرفهاي ايشون رو رنگي كردم و مطلبي كه در جواب به يكي از دوستان در كامنتها گذاشتم رو در اينجا درج مي‌كنم:

هيچ كس نمي‌تواند مسائل فرهنگي، محيط و خانواده را ناديده بگيرد، بلكه اين مقاله سعي دارد به ما نشان دهد، فرهنگ حتي مي‌تواند بر نقيصه‌هاي جسماني پيروز شود. جالبه بدونيم كه دانشمندان روي كشف ژنهايي دزدي ، حسادت، قتل و خيلي چيزهاي ديگر كار كرده‌اند. به مطالبي هم در اين خصوص رسيده‌اند. مثلا قاتلان فرم ژنهايشان با ديگر افراد فرق داشت و زايده‌اي شبيه ايگرگ به آن وصل بود، اما در جوامع انساني افراد سالمي (به لحاظ اخلاقي) را هم پيدا كردند كه فرم ژنشان شبيه آنها بود، آنها افرادي بودند كه زود عصباني مي‌شدند و غالبا توانسته بودند، خشم و قدرت خود را با پيشرفت در ورزشي سنگين كنترل كنند، بنابراين عوامل بيولوژيك در مورد انسان فقط تا حدي كه انسان به آنها اجازه‌ي جولان دهد مي‌تواند تاثيرگذار باشد.

پي نوشت2: مي‌توانيد حرفهاي آقاي دكتر پيرامون مسير لذت در افراد معتاد را در لينك زير پيدا كنيد:

http://www.congress60.org/Default.aspx?PageID=62&RelatedID=hjGZhjPqhPaP

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 8:20  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >