تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

پيش نوشت: اگر اين متن كمي خارج از ادب است از قلم پل استر و يا ادبيات ناتان (راوي كتاب ديوانگي در بروكلين) آب مي‌خورد، ولي به هر حال به آدمهاي شديدا پاستوريزه توصيه مي‌شود كه كمربندهايشان را ببندند.

نقل مستقيم، فصل اول صفحه‌ي 10:

هر وقت مي‌خواستم بنويسم چشمانم را مي‌بستم و به خيالم پر و بال مي‌دادم و با وا داشتن خودم به راحتي مي‌توانستم ماجراهايي را كه در گذشته اتفاق افتاده بود، چيزهايي كه گمان مي‌كردم براي هميشه فراموش شده‌اند را بار ديگر به ياد آورم.

مثل زماني كه كلاس ششم ابتدايي بودم و يكي از همشاگرديهايم به اسم دادلي فرانكلين سر كلاس جغرافي وقتي همه ساكت بودند گوز پر صدايي بيرون داد. همه زدند زير خنده. (معلوم است براي يك مشت بچه‌ي يازده ساله هيچ چيز مضحك‌تر از يك باد در كردن بي موقع نيست.)، اما چيزي كه باعث شد اين پيشامد جزئي را تا مقام يك اتفاق كلاسيك، يكي از شاهكارهاي تاريخ شرمساري و تحقير بالا ببرد اين بود كه دادلي بيچاره گاف بزرگ ديگري داد و معذرت خواست. در حالي كه سرش را طوري پايين انداخته بود كه نوك دماغش به ميز مي‌ساييد و چهره‌اش چنان سرخ شده بود كه آدم را به ياد ماشين‌هاي آتش‌نشاني مي‌انداخت، تته پته كنان گفت: «آخ، ببخشيد.»

هرگز نبايد در جمع بابت باد در كردن عذرخواهي كرد. قانون نانوشته و دستور عامرانه‌ي عرف امريكايي اين است. باد شكم از فرد يا جايي نمي‌آيد، بلكه بوي گند بي نامي است كه به كل گروه مربوط مي‌شود و حتي اگر تك‌تك آدم‌هاي داخل اتاق يكي زا متهم قلمداد كنند، تنها واكنش معقول انكار است.

دادلي فرانكلين زيادي صاف و ساده بود و هرگز نتوانست اين واقعه را فراموش كند. از آن روز همه «آخ، ببخشيد» صدايش مي‌كردند و اين لقب تا آخر متوسطه رويش ماند.

پي نوشت: چيزي كه ناتان شصت ساله از آن خبر ندارد يا دارد و بروز نمي‌دهد اين است كه تمام سياستمداران تاريخ بشريت سر آن كلاس درس حضور داشتند و سرنوشت دادلي فرانكلين را به خوبي به خاطر سپردند بجز تعداد انگشت‌شماري از آنها كه آن جلسه را غيبت داشتند و يكي از معروف‌ترين غايبان، آخرين شاه ايران، يكي از كشورهاي خاورميانه بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:59  توسط ارغوان اشترانی  | 

در تو دو كس است، تو و "غير تو"

در من دو كس است، من و "غير من"

من در جستجوي تو و تو "غير تو"

من از "غير تو" بيزار و تو از "غير من"

من در جنگ با "غير تو" مي‌ميرد و "غير من" ظهور مي‌كند

تو براي جنگ با "غير من" حضور مي‌كند

در مزار من اشك مي‌ريزد و من متولد مي‌شود

من و تو تنها چند لحظه‌ي سبز و باز

من در جستجوي تو و تو "غير تو"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

يكي از همين روزها لگد مي‌زنم زير همه چيز. يكي از همين روزها جلوي هر كسي كه من را مي‌شناسد آيس پك را تا ته هورت مي‌كشم. يكي از همين روزها يادم مي‌رود تمام اما و اگرها. يادم مي‌رود تمام دلسوزيها را. يادم مي‌رود كوچه‌هاي بن بست خاطره‌ها را. لگد مي‌زنم زير ميوه‌هاي كاج و سرو پارك نياوران يا سنگهاي صاف كوه‌هاي ديزين.

به جهنم كه همسايه‌ها خوابند. من داد مي‌زنم. داد مي‌زنم. داد مي‌زنم.

همين روزها ماهي مي‌شوم يا شايد نهنگ و سر مي‌خورم توي آبهاي خليج يا هر جايي كه ديگر هيچ چيز نباشد‌، يا اگر هست، چيز آزاردهنده‌اي نباشد. آري، آري، مرجانها خوبند. به من كاري ندارند. دروغ نمي‌گويند. خسته و بيزارم نمي‌كنند،‌ آن زير به نفس نفس نمي‌افتم. قلبم تير نمي‌كشد...

يا چه‌ مي‌دانم شايد پنگوئن شدم. سالهاي سال موي فر دوست داشتم و خدا موهاي فر را به جاي من به ستايش داد. بگذار ستايش روي من بنشيند و سر بخورد. تمام قطب شمال را سر بخوريم يا تمام قطب جنوب را، اصلا چه فرق مي‌كند؟ پنگوئن كه باشم زندگي بهتر مي‌شود. توي سرماي زمستان اگر بيرون دايره هم بمانم و يخ بزنم شرف دارد به اين زندگي. اين زندگي كه نفرت را در نگاه كساني كه به تو لبخند مي‌زنند مي‌بيني. اين زندگي كه تنهايي تا مغز استخوان آدم را مي‌جود. به اين همدردي‌هاي الكي و سوالهاي نابجا.

پنگوئن باشي و طعمه‌ي شيرهاي دريايي شوي مي‌ارزد به اين كه آدم باشي و طعمه‌ي آدمها؛ آن هم آدمهايي كه دوستشان داري و مرده‌شوربرده‌ها ادعا مي‌كنند كه دوستت دارند.

اصلا شايد هم پرنده شدم. شايد آمدم پيش تو. پيش توي لعنتي كه منتظرم نيستي يا هستي و خودت خبر نداري يا خبر داري و من خبر ندارم.

همين روزها مي‌روم يقه‌ي خدا را مي‌گيرم و دادگاهي‌اش مي‌كنم. آنقدر جرم دارد در طول تاريخ كه نوبت به زندگي من نرسد، اما به جهنم، همين كه دادگاهي بشود دلم خنك مي‌شود.

ولي نوبت به دادخواهي من كه برسد اگر بفهمم كه پيچ و شكن موهاي ستايش كار اوست، تمام نكرده‌هايش را به همين يك كرده‌اش مي‌بخشم و مثل دو دوست دست مي‌دهيم و همه چيز را فراموش مي‌كنيم و مي‌رويم.

شايد هم بي آنكه ماهي شوم يا پرنده يا پنگوئن، رفتم دريا و درست در طوفاني‌ترين لحظه‌اش به آب زدم و به سختي از موج‌شكن عبور كردم و رفتم جلو. تا جايي كه توان در بدن داشته باشم جلو مي‌روم؛ آنقدر مي‌روم تا درياي طوفاني ديوانه‌تر از تمام ديوانه‌ها شود. وقت برگشتن كه برسد يا هستم يا نيستم. هستم اگر وقتي به موجشكن رسيدم و با ضربه‌ي موجها به زير آب رفتم، مثل پنج سالگي‌ام شوم؛ قوي و مصمم براي زنده ماندن. اگر به حرف پدر گوش دهم و به هيچ چيز جز به سطح آب آمدن و نفس كشيدن فكر نكنم. اگر نفس بگيرم كه تاب بياورم در مقابل موج بعدي و آنوقت؛ اگر بعد از ساعتها تلاش به ساحل برسم؛ در ساحل فقط و فقط منم. مني كه نه دلشكسته‌ام و نه خسته از بودن. مني كه به هيچ چيز زجر آوري فكر نمي‌كنم و شوقي دارم كه "من زنده‌ام." مني كه نمي‌ترسم كه كسي سوئيچ ماشينم را كه در ساحل خاك كرده‌ام پيدا كند و بدزدد و همان جا روي ساحل تا مدتي مي‌خوابم. آنقدر مي‌خوابم كه مد؛ موج را بكوبد توي صورتم و ناگهان بيدار مي‌شوم تا به سمت غرب بروم تا شايد اگر كسي باشد آنجا كه نگرانم باشد از دلهره در بياید. در آن لحظه برايم مهم نيست كه چه كسي يا چه كساني بايد نگران من باشند كه نيستند، فقط شوقي دارم كه "من زنده‌ام."

و نيستم اگر وقتي موج مي‌كوبدم كف دريا؛‌ به اين فكر كنم كه چقدر ميوه‌هاي سرو و كاج درختهاي نياوران حيفند براي اين كه آدم لگد بزند زيرشان، يا همين طور سنگهاي صاف كوه‌هاي ديزين كه با آن همه سختي آورده شده‌اند.

نيستم اگر به اين فكر كنم كه چه كسي كمين كرده كه سوييچم را بردارد يا به اين كه چه كساني بايد منتظر برگشتن من باشند كه نيستند و يا من منتظر برگشتن چه كسي هستم كه برگشتني نيست...

و شايد یکی از همين روزها، به عنوان یکی از ديوانگي‌هایم، پستي بگذارم روي وبلاگم با نام یکی از همين روزها.

چه اهميت دارد كه مولود تكثير شود و كساني كه به من پيشنهاد مي‌كنند كه به پزشك - كه همان محترمانه‌ي  روانپزشك است- مراجعه كنم بيشتر شوند. مولودها مولود حسادتهاي زنانه‌اند. مولود زن ستيزي تاريخي. مولود ديوانگي خواستن‌ها و از ديوانه ناميده شدن‌ ترسيدنها. از مولودها نبايد چيزي به دل گرفت. به حرفشان هم نبايد اهميت داد. از غير مولودها هم همين طور؛ آنها هم عادت ندارند ببينند پرنده‌اي كه قرار بر اين است كه پرنده نباشد بالهايش را باور دارد.

و مي‌دانم در عوض كسان ديگري هستند كه با خواندن ديوانگي‌هاي اين ديوانه، مشتري پر و پا قرص نوشته‌هايش خواهند شد و هر وقت آيس پك بخورند يواشكي كه تهش را هورت مي‌كشند به اين فكر مي‌كنند كه راستي،‌ جالب است كه آرزوي آدم اين باشد كه روي يك پنگوئن بنشيند و سر بخورد يا حتي آرزوي آدم اين باشد كه هر چيزي باشد ولي آدم نباشد، آدم نباشد كه نبيند آدمهايي را كه آدمند ولي آدم نيستند...

شاید يكي از همين روزها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 6:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام دوستان عزيزم.

مي‌دونم كه خيلي وقته صاحب «وبلاگ ببايد ستايش نمود عشق را» مثل سابق به وبلاگهاتون سر نمي‌زنه و مطالبتون رو زير و رو نمي‌كنه، ولي باور كنيد اين سر نزدنها فقط و فقط از گرفتاريه.

امروز مطلبي رو توي وبلاگ غريبه خوندم كه باعث شد خاطره‌اي رو كه مدتهاست دلم مي‌خواد براتون بازگو كنم به ياد بيارم و اين بار ديگه واقعا بنويسمش.

چهار پنج سال پيش، ما در سه راه دهكده‌ي فرديس سكونت داشتيم. من از دانشگاه به مدد يك تاكسي كه راننده‌اش پيرمردي مو سفيد بود به خانه مي‌آمدم و در جاده‌ي مارليك گفتم:

« سر فرديس پياده مي‌شم.»

سر فرديس كه رسيديم راننده نگه نداشت و وارد فرديس شد، من كه فكر كردم راننده به دليل سنگين بودن گوشهاش نشنيده بلندتر گفتم:

«جناب، عرض كردم پياده مي‌شم.»

راننده همچنان در حالي كه به طور نامحسوسي احساس مي‌شد كه داره ماشين رو به سمت راست هدايت مي‌كنه به راه خودش ادامه مي‌داد. بي آنكه چيزي شبيه باشه، يا الان، يا چشم گفته باشد. چيزي نمانده بود راننده به فلكه اول برسد. گفتم:

«جناب، مثل اين كه متوجه نشديد، من سه راه فرديس پياده مي‌شدم.»

راننده گفت: «خيلي خوب خانم. يه ريز حرف مي‌زنه. صد دفعه گفتي شنيدم ديگه. كر كه نيستم. مشكل شما زنا اينه كه فكر مي‌كنيد گاز ماشين هم مث گاز خونه است كه هر وقت خواستي ببنديش. خوب بايد برم سمت راست تا بتونم وايسم.»

راننده فلكه اول را هم رد كرده بود كه موفق شد نگه دارد. از ماشين كه پياده شدم از شيشه‌ي جلو كرايه رو كه مي‌دادم گفتم:

« مشكل ما زنا اينه كه فكر مي‌كنيم تمام مردايي كه پشت فرمون مي‌شينن رانندگي بلدن واسه همين وقتي از مارليك تا فلكه اول طول مي‌كشه بتونن ماشين رو نگه دارن فكر مي‌كنيم حكما گوششون سنگينه و نشنيدن.»

اين را گفتم و منتظر جواب راننده نشدم و پياده به سمت سه راه فرديس به راه افتادم تا سوار ماشينهاي دهكده شوم. خوب يادم هست كه اسباب و اثاثيه‌ي زيادي هم همراه داشتم.

من كه اساسا به ندرت عصباني مي‌شوم يا اگر هم عصباني شوم سعي مي‌كنم اشتباه طرف را طوري جواب دهم كه اهانتي نكرده باشم، به فلكه اول نرسيده دچار عذاب وجدان شدم.

اگر قول دهيد آن قدر تعجب نكنيد كه دو شاخ روي سرتان سبز شود و من شرمنده‌ي شما و شاخهايتان شوم، يك اعتراف پيشتان مي‌كنم كه من خيلي از اوقات با خودم وارد يك گفتگوي دو نفره مي‌شوم:

- حالا مي‌مردي به پيرمرده چيزي نمي‌گفتي،چي مي‌شد مي‌ذاشتي تا شب با تيكه‌اي كه بهت انداخته خوش باشه؟

- اِ نه بابا، رودل مي‌كرد. نديدي چقدر بي ادب بود؟ نديدي گفت فكر مي كني گاز ماشين، گاز خونه‌است؟

- خوب حالا كه چي؟ ذهنيت اجتماعي اون اين رو ايجاب مي‌كرد. تو مي‌تونستي فكر كني لابد خسته‌ است يا قبل از تو يه زن كرايه‌شو نداده يا اذيتش كرده و اون داره سر تو خالي مي‌كنه يا اگر مي‌خواستي بهش حالي كني كه كار بدي كرده، مودبانه بهش مي‌گفتي كه اين طرز حرف زدن شما صحيح نيست، من قصد توهين به شما رو نداشتم فقط فكر كردم نشنيديد كه اين همه مسافت از جايي كه من گفتم مي‌خوام پياده بشم دور شديد.

- حالا اين قدر گير نده. هيچ كس هميشه نمي‌تونه عصبانيتش رو كنترل كنه.

- مگه تو قرار نبود مثل مولانا عمل كني. مگه قرار نبود هميشه اين جلمه‌شو يادت باشه كه «هرآنچه خواهي به من گوي، كه اگر هزار هم گويي يك نشنوي.»

- اي بابا، مولانا هم اگر توي اين ترافيك و اين دود و بوق بود كم مي‌آورد.

به سه راه فرديس رسيده بودم و به سمت ماشينهاي دهكده رفتم. من سمت راست دو مرد در عقب يك تاكسي جاي گرفتم. مرد وسطي كه قيافه‌اش را خوب به خاطر دارم، ريش و مويي بلند داشت و تيپ اسپرتي زده بود. يك تي شرت آبي و شلوار لي. من اسمش را مي‌گذارم آقاي موبلند مهربان.

كمي از مسير كه طي شد، مرد سمت چپي خواست پياده شود. آقاي موبلند مهربان از راننده پرسيد: «آقا، نمي‌شه ايشون از همون سمت چپ پياده بشن؟»

راننده با عصبانيت گفت: «از فرنگي‌ها فقط مو بلند كردنشون رو ياد گرفته. يه ذره شعورشون رو ياد نمي‌گيرن كه در سمت چپ جاي بياده شدن نيست، يه ذره نمي‌فهمن كه اين كار خطرناكه.»

ما پياده شديم. اتفاقا جايي كه نگه داشته بود پر از گل بود و راننده سر من داد كشيد: «هر جي گل بود با خودت آوردي تو.»

آقاي موبلند مهربان گفت: «آقا، من بي شعور نيستم. يعني اميدوارم كه نباشم. اگر گفتم از در سمت چپ پياده بشن به اين خاطر بود كه مي‌دونستم اينجا گله.»

«گله كه گله. من بذارم از در سمت چپ پياده شيد كه نخواي يه ذره آق دايي رو جا‌به‌جا كني؟ اون وقت يه موتوري بياد بزنه به در، تو بري و من بمونم و تمون زهرا خانوم.»

- آقاي عزيز، شما مي‌تونستيد با لحن بهتر و بدون توهين به من بگيد كه نمي‌شه از در سمت چپ پياده بشم. مثلا چه اشكالي داشت به جاي اين كه به من بگيد بي شعور و نفهم بگيد: پياده شدن از در سمت چپ خطرناكه، بهتره از همون در سمت راست پياده بشيد. پياده شدن هم براي من كاري نداشت، فقط نمي‌خواستم اين خانوم اذيت بشن.»

- آقا همه كه مثل شما خوش گل و خوش تيپ نيستن كه تا يه خانوم خوشگل مي‌بينن برن تو كفش كه بخوان دلبري كنن و لفظ قلم حرف بزنن. اگه دعوا داري ماشين رو بزنم كنار دست به يقه شيم ببينيم كي چند مرده حلاجه اگرم نه، اين قدر زر نزن و فكت رو ببند.»

رگهاي گردن راننده بيرون زده بود و صورتش حسابي قرمز شده بود. آقاي موبلند مهربان سري تكان داد و گفت: «آقا اين همه عصبانيت براي هيچ و پوچ؟ شما اگه به فكر احترام گذاشتن به من و شان بنده نيستيد لااقل به فكر خودتون باشيد. شما با اين رفتارهاتون به چهل سالگي نرسيده سكته مي‌كنيد.»

راننده كه بدجور داغان شده بود در حالي كه به سر و صورت خودش مي‌كوفت و خودش را مثل ديوانه‌ها مي‌زد داد ‌زد:

«چي رو مي‌خواي ثابت كني؟ آره من بي شعورم. آره من نفهمم. آره من گاوم، تو صداتوببر. خفه شو...»

آقاي موبلند مهربان مرتب مي‌گفت: «باشه، باشه، من معذرت مي‌خوام.»

به سه راه دهكده رسيده بوديم. من گفتم كه پياده مي‌شم. راننده به آقاي موبلند مهربان گفت: «تو هم پياده شو برو پي كارت، كرايه هم نمي‌خواد بدي، خوش ندارم ببينمت.»

آقاي موبلند مهربان كرايه‌اش را داد و با من پياده شد. فكر كردم مقصد او هم با من يكي بوده يا نهايتا چند كوچه پايين‌تر است.

او فقط يك نگاه به من كرد و پياده به سمت دهكده به راه افتاد. من مسيري كه او در پيش گرفته بود را نگاه مي‌كردم و منتظر بودم به يكي از كوچه‌ها بپيچد. كمي كه گذشت، ديدم نه، به راستي دارد تا خود دهكده پياده مي‌رود، ديگر منتظر بودم صاعقه‌اي بزند يا بادي بيايد و او غيب شود، انگار او مولانا بود كه از آن دنيا آمده بود كه به من بگويد، توي عصر حاضر هم اگر مولانا باشي مي‌تواني هزار بشنوي و يك هم نگويي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:0  توسط ارغوان اشترانی  | 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه‌هاي شسته باران خورده پاك

عطر نرگس، عطر باد

نغمه‌ي شوق پرستوهاي شاد

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه‌ي رنگين نمي‌پوشي به كام

باده‌ي رنگين نمي‌پوشي ز جام

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار... 1



به آنان كه با قلم

رهايي خلق را

به چشم جهانيان

پديدار مي‌كنند

بهاران خجسته باد

و اين بند و بندگي

و اين بار فقر و جهل

به سر تا سر جهان
به هر صورتي كه هست

نگون و گسسته باد


به آنان كه هم‌قسم

سياهي ظلم را

به يمن حضور خود

سپيدار مي‌كنند

بهاران خجسته باد

و اين جنگ صد فريب

به سر تا سر جهان

به هر شيوه‌اي كه هست

نگون و گسسته باد... 2


پي نوشت1: گلچين شده از شعر فريدون مشيري

پي نوشت 2: اضافه شده به سرود انقلابي توسط ارغوان اشتراني

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >