
پشت هم گزارش سقوط مرگ
پشت هم خطابه ي سايه ي مرگ
خبر خودسوزي ترانه كش
خبر توقيف يك صداي خوش
خبر پريدن عطر گلاب
خبر دزديدن يك شعر ناب
پشت هم مراسم جايزه دار
خبر قتل گلي وقت فرار
تو فقط مبارك و خوش خبري!!
از همه گلخونه ها تازه تري!!
تو فقط حادثه اي خجسته اي!!
كه غريبانه به گل نشسته اي!!
پشت هم برنده اي از ناكجا
پشت هم دونده اي بي دست و پا
خبر بوسيدن گريه ي يار
خبر عروسي من با بهار!!!
پخش يك مسابقه بي قهرمان
پخش چه چه تا سحر بي لقمه نان
پشت هم مصاحبه با مير غضب
پشت هم سوزن و نخ بر لب شب
تو فقط ...
در شهریور 1323زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر می گذرد.او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.غلامحسین بنان می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند ! سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال، می سراید:
ای خاکت سرچشمه ی هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم...
همانجا، خالقی موسیقی آن را
می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف یک هفته، تصنیف «ای
ایران» در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.
سرود «اي ايران» دقيقا در 27 مهر
ماه سال 1323 در تالار دبستان نظامي [دانشکدۀ افسري فعلي] و در حضور جمعي از
چهرههاي فعال در موسيقي ايران متولد شد. شعر اين سرود را «حسين گل گلاب» استاد
دانشگاه تهران سروده بود، و از ويژگيهاي آن، اول اين است که تکتک واژههاي به کار
رفته در سروده، فارسي است و در هيچيک از ابيات آن کلمهاي معرب يا غير فارسي وجود
ندارد. سراسر هر سه بند سرود، سرشار از واژههاى خوشتراش فارسى است. زبان
پاكيزهاى كه هيچ واژه ى بيگانهاى در آن راه پيدا نكرده است، و با اين همه هيچ
واژهاى نيز در آن مهجور و ناشناخته نيست و دريافت متن را دشوار نمىسازد.
دومين ويژگي سرود «اي ايران» در بافت و ساختار شعر آن است، بهگونهاي که
تمامي گروههاي سني، از کودک تا بزرگسال ميتوانند آن را اجرا کنند. همين ويژگي
سبب شده تا اين سرود در تمامي مراکز آموزشي و حتي کودکستانها قابليت اجرا داشته
باشد.
و بالاخره سومين ويژگياي که براي اين سرود قائل شدهاند، فراگيري
اين سرود به لحاظ امکانات اجرايي است که به هر گروه يا فرد، امکان ميدهد تا بدون
ساز و آلات و ادوات موسيقي نيز بتوان آن را اجرا کنند.
آهنگ اين سرود که در
آواز دشتي خلق شده، از ساختههاي ماندگار «روحالله خالقي» است. ملودي اصلي و
پايهاي کار، از برخي نغمههاي موسيقي بختياري که از فضايي حماسي برخوردار است،
گرفته شده.
اين سرود در اجراي نخست خود بهصورت کر خوانده شد. اما ساختار
محکم شعر و موسيقي آن سبب شد تا در دهههاي بعد خوانندگان مطرحي همانند «غلامحسين
بنان» و نيز «اسفنديار قرهباغي» آن را بهصورت تکخواني هم اجرا کنند.
در
سالهاي اوليه پس از انقلاب، اين سرود براي مدت کوتاهي بهعنوان «سرود ملي» از راديو
و تلويزيون ايران پخش ميشد، اما بعدا چند سالي از رسانههاي داخلي حذف شد تا در
دهۀ اخير که باز در مناسبتهاي مختلف تاريخي، آن را ميشنويم.
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاكت سرچشمه هنر
دور از
تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای … دشمن ار تو سنگ خاره ای من
آهنم
جان من فدای خاك پاك میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست
اندیشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاك ایران
ما
سنگ كوهت دُر و گوهر است
خاك دشتت بهتر از زر
است
مهرت از دل كی برون كنم
برگو بی مهر تو چون كنم
تا … گردش جهان و دور
آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو
نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ايران
ما
ایران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش
بارد به پیكرم
جز مهرت بر دل نپرورم
از … آب و خاك و مهر تو سرشته شد
دلم
مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون ، شد پیشه ام
دور از تو
نیست ، انديشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ایران
ما
عشق هاي زشت و بي چهره
دروغ هاي معتبر
در انتهاي سياه چال فنجان فال
بي نسيم و هواي تابستاني
قهوه اي و تاريكند
نه به تكرار گذشته خشنودم
نه به فرداي متقلب
هراس من از خرد پنهان زندگي است
كه در فنجان نيست
خانه هاي سرد و پر از فراق
زندان هاي سكوت و پر از اميد
در كدام حجم قهوه اي فنجان
جا گرفته بوند
كه سرنوشت مي توانست
در يك فنجان قهوه ي سياه شده و ته نشسته
نقاشي شود؟
انتخاب شده از مجموعه ي «زخم عقل» مسعود كيميايي
هجده تير 88
«از زماني كه انسان تمام اجزاء تن خويش را مي شناسد جسم، او را كمتر نگران مي كند. هر كس مي داند كه روح از فعاليت ماده ي خاكستري مغز پديدار مي شود. دوگانگي تن و روان كه در پشت عبارات علمي پنهان مي شد امروز پيشداوري ناباب و به راستي خنده آوري بيش نيست.»
جملات فوق از كتاب بار هستي ميلان كوندراست كه رماني با دغدغههاي فلسفي است. داستان از منظر داناي كل مفسر روايت ميشود و به بازگو كردن سرگذشت چند خانواده ميپردازد.
« از كودكي هميشه پرسشهاي يكساني به ذهن ترزا خطور مي كند. زيرا پرسش هاي واقعا با اهميت را فقط يك كودك مي تواند مطرح كند. در واقع هميشه ساده ترين پرسشها با اهميت ترين پرسش هاست و پاسخي براي آنها وجود ندارد و پرسشي كه نتوان به آن پاسخ داد، مانعي است كه فراتر از آن نمي توان رفت. به عبارت ديگر پرسشهايي كه نمي توان به آنها جواب درست داد همان چيزي است كه محدوديتهاي امكانات بشري را نشان ميدهد و مرزهاي هستي ما را تعيين مي كند.»
جالب ديدم كه با جملات فلسفي فوق با خانم ترزا كه يكي از شخصيتهاي رمان است آشنا شويد.
يكي از زوجهايي كه رمان به زندگي آنها پرداخته ترزا و توما هستند. مطلب خاص قابل ذكر پيرامون زندگي اين دو زوج شك ترزا به توماست كه گاه با دليل و گاه بي دليل است. در همين جا ايرادي به اثر وارد است كه تمام شخصيتهايش بيش از حد باور، خودآگاه هستند و بر ضعفهاي شخصي اي كه در ناخودآگاه ذهنشان جا خوش كرده، احاطه دارند. مثلا در جايي از كتاب آمده:
« ترزا با خود مي گفت آشنايي آنها از آغاز مبتني بر يك اشتباه بوده است. كتاب آناكارنينا كه در آن روز زير بغل داشت و به وسيلهي آن توما را فريب داده بود، يك كارت شناسايي ساختگي بيش نبود. آنها متقابلا و به رغم دوست داشتن همديگر يك جهنم براي خود آفريده بودند. يكديگر را واقعا دوست داشتند و بنابراين تقصير از خودشان و رفتارشان يا احساسات خطا ناپذيرشان نبود، بلكه به روشني از عدم تجانس آنها ناشي مي شد زيرا توما قوي و او ضعيف بود.»
در تمام طول كتاب نويسنده از روانكاوي شخصيتهايش بهره ميجويد و در برخي جاها مخصوصا از صفحهي 220 به بعد آشكارا مخاطب را مورد خطاب قرار ميدهد و مخاطب متوجه ميشود اين نويسنده است كه دارد شخصيتها را روانكاوي ميكند اما تا قبل از اين صفحه نويسنده براي روانكاوي شخصيتها مطالبي را كه از ناخودآگاه آنها عنوان ميكند، به آگاهي خود ايشان نسبت ميدهد و اين مسئله باعث مي شود كه سبك روايت كاملا يك دست و يك جور نباشد.
ترزا به دليل اين شك مدام با كابوسهاي شبانه دست و پنجه نرم ميكند. كابوسهاي ترزا يكي از شاهكارهاي خلق خواب است كه خوب است توسط نويسندگان جوان مورد مطالعه قرار بگيرد. اين كابوسها همگي با ساختار خواب نوشته شدهاند، در معدود جاهايي از اثر كابوسها بدون حلقهي انفصال از واقعيت بازگو ميشوند ولي ساختار خواب به قدري خوب درآمده كه مخاطب به هيچ وجه شك نميكند كه ممكن است اين بخشي از اتفاقات واقعي زندگي شخصيتها باشد. يكي از اين كابوسها، كابوس كوه سنگي است. ترزا خواب ميبيند كه توما او را به كوه سنگي ميبرد و به دست مردي ميسپارد. مرد براي او توضيح ميدهد كه در اين كوه آنها متولي انجام مرگهاي اختياري هستند. او به ترزا ميگويد در صورتي كه واقعا مايل به مرگ اختياري باشد به او شليك خواهد شد. ترزا به خاطر اين كه به خواست توما جواب منفي ندهد قبول ميكند و كنار درختي كه متقاضيان مرگ اختياري جلوي آن ميايستند تا به آنها شليك شود در انتظار ميماند اما ديري نميگذرد كه فرياد ميزند كه مردن خواست قلبي اش نيست.
نويسنده عشق بين توما و ترزا را اين جور تفسير ميكند:
«عشق آنها معماري شگفت انگيز بي قرينه اي است كه فقط بر اعتماد مطلق به وفاداري ترزا استوار است مانند قصر مجللي كه فقط روي يك ستون بنا شده باشد.»
اما در خلال اثر ميبينيم كه اين قصر مجلل بر يك ستون به قدري سنگيني ميكند كه ستون در هم ميشكند:
«ترزا مي خواست فقط چند دقيقه در خانه ي مهندس بماند، فقط يك فنجان قهوه بنوشد و احساس كند كه تا مرز بي وفايي پيش رفتن چگونه است سپس وقتي مهندس كوشيد او را در ميان بازوان خود بگيرد همان طور كه به مرد تفنگ به دست روي كوه سنگي نه گفته بود به او خواهد گفت: "نه اين خواست من نيست."»
اما ترزا در هنگام عمل نميتواند به مهندس نه بگويد و كابوس فاش شدن خيانتش به توما هم بر كابوسهاي ديگرش افزوده ميشود.
زوج ديگري كه رمان به آنها ميپردازد سابينا و فرانز هستند. فرانز مردي است متاهل كه هيچ علاقه اي به زن رسمي خود ندارد و معشوقهاش سابينا دختري زيبا و شيطان است كه به نقاشي هم علاقه دارد.
در خلال معرفي اين زوج پي ميبريم كه نويسنده كم و بيش دغدغههايي در مورد تفاوت نگاه جامعه به زن و مرد نيز دارد:
« در يكي از ملاقاتهايش ، فرانز با لحني خاص به او گفته بود: "سابينا شما يك زن هستيد." او نمي فهميد چرا فرانز اين خبر را جدي و رسمي و با لحني كه كريستوف كلمب در موقع ديدن ساحل آمريكا داشت به او ميگويد!»
توجه ميلان كوندرا به نقد جامعهي مردسالار زماني بيشتر آشكار ميشود كه سرزنش جنس انساني ماده به سبب عادت ماهيانهاش توسط قوانين غير انساني جامعهي مردسالار به شكل زير مطرح ميشود:
پاسخ به نظر آسان است. سگ هرگز از بهشت رانده نشده است. كارنين از دوگانگي تن و روان هيچ آگاهي ندارد و تنفر و بيزاري را نميشناسد.»
با اين همه، شخصيتهاي زن داستان همگي ضعيف و حقيرند. اين ويراني حتي در شخصيتهاي حاشيهاي زن نيز مشهود است. مثلا ترزا مادري دارد كه به نحوي بيمارگونه دوست دارد زوال و خرابي خود را به نمايش گذارد، به زشتي مباهات كند، اظهار بدبختي نمايد و همگان را وادار سازد كه فروريختگي او را نظاره كنند.
سابينا البته تا حدي از اين قاعده مستثني است. او ضعيف نيست ولي علاقهي شديدي به خيانت دارد و نميتواند با اين ميل پنهان در وجودش مبارزه كند. اگر خوش بينانه به اين شخصيت پردازي نظر افكنيم بعيد نيست فريضهي نويسنده را «نشان دادن آنچه هست» به جاي «نشان دادن آنچه بايد باشد يا آنچه ميتواند باشد» فرض كنيم ولي اگر خوش بيني افراطي را كنار بگذاريم بعيد نيست تحقير اشخاص زن از تاثيرات ناخودآگاه گفتمان غالب جامعهي مردسالار در ذهن نويسنده باشد. خاصه اين كه در جايي "زن" را به عنوان "مشبه به" براي "مشبه" "گاو" با "وجه شبه" "چاقي" به كار ميبرد!!
«گاوها حيواناتي بسيار دوست داشتني هستند. گويي آنها زنان چاق پنجاه سالهاي هستند كه خود را چهارده ساله وانمود مي كنند.»
مطلب جالب توجه در مورد شخصيتهاي مرد داستان اين است كه اكثريت غريب به اتفاق آنها خيانت پيشهاند. فرانز به زن رسمياش خيانت ميكند. توما علي رغم اين كه عاشق ترزاست ولي در كنار او نميتواند از تفريح با زنهايي كه عاشقشان نيست و صرفا برايش بازيچهاند، چشم بپوشد. اتفاقا يكي از اين زنها سابينا معشوقهي فرانز است. جالب اين است كه شخصيتهاي مرد غير اصلي هم خيانت پيشهاند. مثلا وقتي فرانز خاطراتش را مرور ميكند ميفهميم كه پدرش هم به مادرش خيانت كرده است. فرانز با آنكه هميشه با به ياد آوردن ياس مادرش در هنگام فهميدن خيانت پدرش ناراحت مي شود خودش هم به زنش خيانت مي كند و تنها كاري كه براي خاطرهي درماندگي مادرش انجام مي دهد اين است كه اين خيانت را از زنش پنهان كند.
ميلان كوندرا اعتقاد دارد هر انساني نيازمند توجه است و براي هر كسي نوع خاصي از توجه ديگران لذتبخش است:
«همهي ما نياز به پرتو نگاه داريم و برحسب نوع نگاهي كه در زندگي خواستار آنيم به چهار گروه تقسيم ميشويم:
1- گروه اول تعداد بي شماري از چشمان ناشناس را مي طلبند، آواز خوانان ستاره هاي هاليوود و روزنامه نگاران از اين دستهاند.
2- گروهي كه اگر در پرتو جمع كثيري از آشنايان نباشند هرگز نمي توانند زندگي كنند. اين افراد بدون احساس خستگي مهمانيها عصرانه و شام و ناهار ميدهند. اين افراد خوشبختتر از گروه اولند زيرا گروه اول دير يا زود مستمعين خود را از دست ميدهند ولي اينها هميشه موفق ميشوند براي خود نگاههايي را به دست بياورند.
3- گروهي كه نياز دارند در پرتو چشمان يار دلخواه زندگي كنند. وضع آنها هم به اندازهي افراد گروه اول خطرناك است. كافي است كه چشمان يار دلخواه بسته شود تا عرصهي هستي آنها نيز در تاريكي فر رود.
4- كساني كه در پرتو نگاه هاي موجودات غايب زندگي مي كنند. اين افراد اغلب در رويا به سر ميبرند.»
اگر بخواهيم شخصيتهاي اثر او را در اين تقسيم بندي بگنجانيم توما و ترزا و فرانز در گروه سوم قرار ميگيرند. زن رسمي فرانز در گروه دوم قرار ميگيرد و پيدا كردن گروهي كه سابينا به آن تعلق دارد دشوار است.
براي من در اين تقسيم بندي گروه چهارم از همه جالبتر بود كه قاعدتا تمام نويسندگان از جمله ميلان كوندرا بايد به آن تعلق داشته باشند.
همان طور كه ذكر شد در اواخر كتاب نويسنده به وضوح مخاطب را خطاب قرار ميدهد. جالبترين قسمت خطاب قرار دادن مخاطب جايي است كه نويسنده از چگونگي شكل گيري شخصيتها و رمانش با مخاطب حرف ميزند:
«او را ميبينم كه پشت پنجره ايستاده و ديوار ساختمان مقابل حياط خود را نگاه مي كند. توما از همين تصوير جان گرفته است. همانطور كه قبلا گفته ام شخصيت هاي كتب مانند موجودات زنده از بطن مادر زاده نمي شوند بلكه از يك موقعيت ، از يك جمله يا از يك استعاره به وجود ميآيند. يك نوع توانايي بنيادي بشري به صورت بذر در آنها نهفته است و نويسنده مي پندارد كه اين نوع توانايي هنوز كشف نشده است و هنوز دربارهي آن سخني در خور اعتنا به زبان نيامده است.»
«با اضطراب به حياط نگاه كردن و مردد بودن، شنيدن قار و قورهاي پياپي شكم در يك لحظهي هيجان عاشقانه، خيانت كردن و احساس ناتواني كردن از كنار رفتن از راه دلفريب خيانت، بالا رفتن مشتها در صفوف راه پيمايي بزرگ، خوشمزگي و لودگي كردن در برابر ميكروفنهاي پليس، من با تمام اين موقعيتها برخورد و با آنها درگير شدهام ولي هيچ كدام از اين اوصاف از شخصيت واقعي من ناشي نشده است. شخصيت رماني كه نوشتهام امكانات خود من هستند كه تحقق نيافتهاند. بدين سبب، هم تمامي آنها را دوست دارم و هم هراسانم ميكنند.
رمان اعترافات نويسنده نيست بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد.»
در اين درددلها با مخاطب جايي كه ترزا براي مردن غريب الوقوع سگش عزادار است، نويسنده از دكارت، نيچه و ترزا حرف ميزند:
«دكارت ميگويد: انسان مالك و ارباب است در حاليكه حيوان ماشين خودكار است. يك ماشين جاندار. وقتي جانوري ناله مي كند نشانه ي شكوه و زاري نيست بلكه نشان آن است كه ابزار ماشيني خوب كار نمي كند. وقتي چرخ يك گاري به صدا در ميآيد بدين معنا نيست كه درد ميكشد بلكه روغن به آن زده نشده است. ناله و زاري جانوران را نيز بايد به همين گونه تعبير كرد. گريه و زاري براي سگي كه در آزمايشگاه قطعه قطعه ميشود بيهوده است.»
«نيچه از هتلي در شهر كورينو بيرون ميآيد و مشاهده ميكند كه يك درشكهچي با شلاق اسبش را ميزند. نيچه به اسب نزديك ميشود و جلوي چشم درشكهچي سر و يال اسب را در آغوش ميگيرد و با صداي بلند ميگريد. اين واقعه در سال 1889 روي داد، زماني كه نيچه از آدميان دور شده بود به عبارت ديگر دقيقا همان موقع كه بيماري رواني او بروز كرده بود. اما بايد مفهوم عميق حركت او را درك كنيم. نيچه آمده است تا از اسب براي دكارت طلب مغفرت كند و من نيچهي بيمار را دوست دارم. همان طور كه ترزا را دوست دارم كه سر سگ بيمار در حال مرگ را روي زانو گذاشته و نوازش ميكند.
من آن دو را كنار هم ميبينم آنها از مسيري دور مي شوند كه بشريت به عنوان ارباب و مالك طبيعت راه خود را به جلو ادامه ميدهند.»
مطلب قابل تامل در اين كتاب نقدهاي سياسياي است كه نويسنده در خلال اثر به اجتماع وارد ميكند. نويسنده ماركسيستهاي شكست خورده را مورد نقد و نكوهش قرار ميدهد اما از نظر من در اين قسمت تمام آنچه در خور ذكر است را بازگو نميكند.
اگر هستهي انديشههاي ماركسيستي را لزوم برقراري عدالت اجتماعي و از بين بردن اختلاف طبقاتي فرض كنيم بعيد است انديشمندي باشد كه با اين هسته مخالفت كند بلكه علت شكست و انحطاط سياستهاي كمونيستي در بسياري از كشورها، در پيش گرفتن راه افراط و حاكم شدن روحيهي ديكتاتوري و استبداد در فضاي جوامع بود. در حقيقت چيزي كه در بنيان انديشهي سياسي ماركسيستي قابل نقد است استبداد و ديكتاتوري است. روحيهي استبداد و ديكتاتوري به قدري فاسد است كه متعالي ترين انديشهها را در منجلاب خود غرق و نابود ميكند و از نظر من باز نكردن علت شكست سياستهاي ماركسيستي و حملهي صرف به آنها از كمكاريهاي اين كتاب منظور ميشود، اما با اين همه جملات قابل تاملي در مورد كساني كه بازيچهي دست ديكتاتورها شدهاند و بعد از سالها به پوچي اعتقادات پيشين خود پي بردهاند قابل ذكرند:
«وقتي با گذشت زمان معلوم شد چه جناياتي توسط حكومت انجام گرفته كساني كه مورد اتهام قرار ميگرفتند پاسخ مي دادند: ما نمي دانستيم. ما گول خورديم. ما اعتقاد داشتيم. ما باطنا بي گناهيم. بعد اين سوال مطرح ميشد كه آيا حقيقت داشت كه نمي دانستند يا تظاهر به بي خبري مي كردند.
توما با خود ميگفت اين كه ميدانستند يا نمي دانستند مسئله اساسي نيست. بلكه بايد پرسيد اگر بي خبر باشيم بي گناه هستيم؟ آيا آدم ابلهي كه بر اريكهي قدرت تكيه زده است تنها به عذر جهالت از هر مسئوليتي مبراست؟
به ياد افسانهي اديپ مي افتاد: چوپاني يك نوزاد را كه يافته بود براي شاه پوليپ ميبرد. كودك نزد شاه تربيت و بزرگ مي شود. روزي اديپ در يك راه كوهستاني با يك شاهزاده ناشناس درگير مي شود و شاهزاده را به قتل ميرساند. بعدها او با ملكهي ژوكاست ازدواج مي شكند و به پادشاهي "تب" مي رسد. او هرگز فكر نمي كرد مردي كه به هلاكت رسانده پدرش و زني كه با او همبستر گرديده مادرش باشد. پس از آن وضع اهالي كشورش روز به روز ناگوارتر مي شود و مردم به سبب شيوع بيماري از پاي در ميآيند. وقتي اديپ مي فهمد كه اين خود اوست كه مسئول درد و رنج آنهاست، چشمان خود را از حدقه درآورد و براي هميشه سرزمين "تب" را ترك كرد.
اديپ وقتي فهميد با مادرش همبستر مي شده با اين كه قبلا اين را نمي دانست خود را بي گناه تصور نكرد و نتوانست آن بدبختي و سيه روزي را كه حاصل جهل و نادانياش بود تحمل كند. خود را مجازات كرد و سرزمين تب را ترك كرد.»
توما در عين حال معتقد به مجازات كسي كه نميداند توسط اجتماع نيست و آن را نوعي توحش ميداند. در خلال اثر متوجه ميشويم كه توما بر مبناي انديشههاي فوق مقاله اي مي نويسد كه به مذاق مستبدان زمانهاش خوش نميآيد و اين مقاله براي او دردسرهايي را فراهم ميآورد.
ميلان كوندرا در خلال بازگويي بازجوييهاي توما، پارادوكسي را كه جوامع ديكتاتوري براي افراد روشنفكر و آگاه رقم ميزند، به نقد ميكشد:
«مضحك و در عين حال تاثر برانگيز است كه تربيت درست اوليه ي ما در خانواده به پليس در كار بازجويي ياري دهد! ما قادر نيستيم دروغ بگوييم. دستور "راست بگو" كه پدر و مادرها به ما آموختهاند به خودي خود ما را دروغ گرفتن حتي در برابر پليس شرمسار مي كند. براي ما آسانتر است با او مشاجره كنيم، به او دشنام دهيم (چيزي كه بي فايده است) تا صريحا به او دروغ بگوييم (تنها كاري كه بايد كرد.)»
در جامعهي ديكتاتوري توما مدام بين انتخاب بين درست و غلط در ترديد است. از يك سو با عملي كه ميداند درست است جان خود را به خطر مياندازد و از سوي ديگر با سكوت در برابر استبداد آرمانهايش را ميبازد:
«بنابراين چه بايد مي كرد؟ مي بايست بيانيه را امضا مي كرد يا نه؟ مي توان پرسش را اين گونه نيز مطرح كرد كه بهتر است فرياد برآوريم و مرگ خود را جلو بيندازيم يا سكوت كنيم و جان دادن تدريجي خود را طولاني سازيم؟
فكر كرد زندگي فقط يك بار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از تصميم نادرست تميز دهيم زيرا ما در هر وضعي فقط مي توانيم يك بار تصميم بگيريم.»
توما ميداند كه در جامعهي ديكتاتوري هيچ عملي راه به جايي نميبرد و راه را براي آزادي نميگشايد زيرا ديكتاتورها هرگز خواستههاي مشروع مردم را تاب نميآورند و آنها را با خشونت هر چه تمام سركوب ميكنند. در حقيقت هر كاري كه در يك جامعهي ديكتاتوري انجام ميشود تنها عملي نمادين است براي اين كه فقط كاري انجام شده باشد:
«به روزنامه نگاري فكر مي كنم كه براي بخشودگي زندانيان سياسي امضا جمع مي كرد. او به خوبي مي دانست كه اين كار نفعي براي زندانيان سياسي ندارد. هدف واقعي هم آزاد كردن زندانيان سياسي نبود بلكه مي خواستند نشان دهند هنوز افرادي هستند كه هراس به دل راه نمي دهند. آنچه مي كردند عملي نمايشي بود اما تنها راه ممكن بود. يا مي بايست هيچ كاري انجام ندهند يا اين كه فقط به كاري نمايشي اكتفا كنند.»
بار هستي كتابي است كه در يافتن پاسخ نسبي به سوالهاي مختلف هستي شناسانه كه ممكن است در ذهن ما مطرح باشد و يا وظيفهي اجتماعي و سياسياي كه بر عهدهي ماست ميتواند براي ما راهگشا باشد و در پايان خواندن اين كتاب ارزشمند را به شما خوانندهي گرامي توصيه ميكنم.
پي نوشت: ميتوانيد مقالهي بررسي اهم نظريات ادبي را در لينك زير مطالعه كنيد:
http://www.kanoonweb.com/index.php?option=com_content&task=view&id=896&Itemid=3
راستش ماهها روي اين مقاله زحمت كشيدم و دلم ميخواست اين مقاله را به عنوان هديه يا عيدي به تمامي شما خوانندگان هميشگي وبلاگم پيشكش كنم ولي در اين روزها، هديه...!؟!!؟
صداي عدالت:
در حالي كه شوراي نگهبان بارها اعلام كرده است در داوري هاي خويش درباره مسائل انتخاباتي موضعي بي طرف و عادلانه خواهد داشت صبح ديروز آيت الله محمد يزدي به طور صريح بر عليه مير حسين موسوي موضع گيري كرد. وي گفت نظام وظيفه ندارد آقاي موسوي را قانع كند و موسوي دارد به تدريج جوهرهي خود را نشان ميدهد!
علي لاريجاني رئيس مجلس شوراي اسلامي راه قدرداني از مشاركت 85 درصدي مردم را صيانت آرا دانست و گفت گسترش بي اعتمادي خسران جبران ناپذيري براي كشور دارد. علي لاريجاني گفت: چه معني دارد نيمه شب به دانشجويان كوي دانشگاه حمله شود و يا ساعت دو و نيم بامداد عده اي به مجتمع مسكوني سبحان حمله كنند و آسايش ساكنان را بر هم بزنن. وزير كشور در اين زمينه بايد پاسخگو باشد.
وي طي حكمي هيئتي را براي بررسي وقايع اخير به ويژه كوي دانشگاه تعيين كرده بود كه آنها پس از ديدار با نامزدهاي اتخاباتي و رئيس مجلس خبرگان گزارش خود را در مجلس قرائت كردند.
البته خواندن اين گزارش با كارشكنيهاي بسياري از سوي نمايندگان توام شد و حتي يكي از نمايندگان سخنگوي اين هيات را پس از پايين آمدن از پشت تريبون به سيلي آبداري مهمان كرد!
مرتضي الويري پس از اشاره به اين كه وزارت كشور 8 روز پس از انتخابات آراي صندوقها را آن هم به طور نصفه نيمه در سايتش منتشر كرده است و اين كار زماني اتفاق افتاده كه مهلت قانوني اعتراضات پايان يافته است. اين اقدام شبهه انگيز در حالي اتفاق افتاده است كه فرداي روز انتخابات اطلاعات صندوقها در وزارت كشور موجود بوده و ستد انتخابات از دادن اين اطلاعات به كانديداها سر باز زده است. وي گفت: وقتي كانديداها را از بديهي ترين اطلاعات درخواستي محروم ميكنند چگونه مي توان به حسن نيت آقايان خوش بين بود؟
وي اعلام كرد وقتي در قانون اساسي اجتماع آرام و مدني مردم آزاد است اگر جلوي اين اجتماعات گرفته شود مسلم است كه تلاشهاي مسئولان واقعا در راستاي بازگشت آرامش به جامعه نيست. وي تداوم بازداشت برخي فعالان سياسي و روزنامه نگاران در شرايط فعلي را فاقد توجيه قانوني و عقلاني دانست و اين اقدامات را متعارض با مردمسالاري دانست.
آيت الله جواد عاملي ابراز كرد اختلافات اجتماعي را بايد از راه عاطفه حل كرد.
علي خرم واكنش كشورهاي غرب در برابر تحولات اخير ايران را معقول دانتس. وي ابراز كرد كشورهاي غربي در مواضع خود از طرفداري از فرد يا جناح خاصي خودداري كردند و اعلام كردند مقامات و مردم ايران بايد تصميم نهايي را اتخاذ كنند و براي آنها موسوي و احمدي نژاد تفاوتي ندارد. آنها بر موازيني چون حقوق بشر و حقوق معترضين به نتايج انتخابات و اثبات سلامت انتخابات اشاره داشتند البته توجه به اين موارد را با استفاده از روشهاي مسالمت آميز مورد تاكيد قرار داده اند.
كشورهاي ديگري هم در برابر تحولات ايران سكوت اختيار كرده اند و منتظر مانده اند تا نتيجهي تحولات ايران مشخص شود و ابراز داشته اند با هر حكومتي كه در ايران امور را در دست گيرد آمادگي همكاري دارند. به باور آنها اعلام موضع در برابر وقايع اخير ايران و هر نوع دخالت تنها به پيچيده شدن اوضاع ايران خواهد انجاميد.
اما در اين ميان كشورهاي عربي نگاهي ديگر به تحولات ايران دارند. آنها مواضع خود در برابر ايران را با محوريت فرد اعلام كردند در حالي كه كشورهاي غربي از واكنشهايي كه بر فرد تاكيد داشته باشد خودداري كردند و بر مسائل كلي ايران متمركز شدند.
در نگاه روز اين روزنامه آمده است:
اگر چه در جامعهي ما تحليلها و مباحثههاي زيادي در مورد مقولهي امنيت شده است اما در بعد عملي و صورت ظاهري امنيت در جامعهي ما نشان زيادي از آثار مباحث علمي انجام شده نميبينيم.
در حالي كه در بسياري از كشورها مردم از جانب مداخلات اطلاعاتي دولت و گروههاي ديگر جامعه گله مندند، در جامعه ما هنوز جان انسانها به طور باورنكردني در معرض تهديد قرار ميگيرد. اين تهديد نه فقط به جهت تصادفات فراوان جادهاي و سقوط هواپيماست كه بي شك در اين زمينه ايران ركورد شكن است بلكه يك فرد احتملا ميدهد در خيابان مورد اصات گلوله قرار بگيرد يا ربوده شود!
در حالي كه يكي از وضعيتهاي اتفاق افتاده در كشور ما ميتواند در ساير كشورها منجر به بركناري مقامات عالي در ساير كشورها ميشود، در كشور ما به راحتي انسانها قتل عام ميشوند و برخي از مسئولين پس از يك ماه تازه از جريان باخبر ميشوند و تازه به ابراز تاسف و وعدههاي بسنده ميكنند!
تاسف بيشتر اينجاست كه مجازات نشدن عاملان قتل نه به دليل كمبود امكانات و منابع بلكه به جهت فقدان به كارگيري تدابير معمولي اتفاق ميافتد.
نيروي انتظامي اعلام كرد 457 نفر در روز شنبه دستگير شدند.
7 نفر از اعضاي مجاهدين انقلاب اسلامي به نامهاي بهزاد نبوي، مصطفي تاج زاده، جواد امام، مجيد نيري، حجت اسماعيلي، محسن باستاني، مهرداد بال افكن هم هنوز در بازداشت غير قانوني به سر ميبرند.
فراكسيون خط امام اعلام كرد بديهي است آزادي بازداشت شدگان اعم از مردم عادي و فعالان سياسي ميتواند نقش موثري در بازگشت آرامش به جامعه داشته باشد.
گفتني است فراكسيون خط امام در نامهاي به آقاي شاهرودي رئيس قوهي قضاييه نوشته است:
اين روزها دستگيريهاي گسترده و عمدتا بدون محمل قضايي سبب نگراني جامعه و خانواده بازداشت شدگان است. تعداد اين افراد و شيوه برخورد با آنها نامعلوم است. ما نمايندگان ملت خوهان آن هستيم كه دستور فرذماييد زمينه بازديد تعدادي از نمايندگان از محل نگهداري زندانيان و ملاقات با آنها فراهم آيند ت بتوانيم به جامعه و خانواده هايشان آرامش و اطمينان بدهيم كه حقوق اين افراد مراعات شده و روند كراها طبق موازين قانوني و شرعي است.
فزوني نمايندهي اصفهان از بيشتر بون كالاهاي وارداتي نسبت به كالاهاي توليدي در كشور ابراز نگراني كرد.
باغدار نمونهي تهران پس از گلايه از وزارت جهاد كشاورزي كه 2 سال است كه دادن يارانه سم و كود به كشاورزان قطع كرده است گفت هيچ گونه كنترلي بر عرضهي ميلوه وجود ندارد و دلاليهاي بي حساب سبب ميشود كه ميوه چند برابر نرخي كه از باغدار خريداري ميشود به دست مصرف كننده برسد.
او از عدم همكاري بانكها در پرداخت وام براي تبديل آبياري سنتي به قطرهاي گله كرد. گويا بانكها باغهاي آنها كه سند رسمي ندارد را به عنوان وثيقه نميپذيرند
او اذعان داشت كه با وجود واردات بي رويهي ميوه و عدم كنترل و سازماندهي در پخش آن به زودي همين تعداد باغدار باقي مانده نيز ورشكست خواهند شد و اين روال نزولي توليد ميوه را حاصل سياستهاي چند سال اخير دانست.
اعتماد ملي:
فائزه هاشمي و دخترش بازداشت شدند.
مصطفي ايزدي با خرده گرفتن به عملكرد صدا و سيما پرسيد: چرا فقط امسال يادتان افتاده كه فيلمهاي مربوط به خرداد 60 كه مربوط به درگيري منافقين در 31 تير را از آرشيو بيرون بكشيد؟ ربط سخنراني بني صدر در 14 اسفند 59 چه معني و مفهومي جز تنش آفريني و فشار روحي و رواني بر نامزدهاي اصلاح طلب دارد؟
او اذعان داشت كه منافقين و ديگر گروههاي سياسي اوائل انقلاب به دنبال برادازي نظام بوند و اگر ترورهاي خياباني و اغتشاشات را گسترش مي دادند براي فلج كردن حكومت در آن هم در زمان جنگ بود.
بنابراين حق اين بود كه پاسداران انقلاب اسلامي آنان را سركوب كنند و مردم را از دست آنها نجات دهند اما سركوب تظاهرات آرام اين روزها كه در راستاي اعتماد بخشيدن به رابطهي مردم و حكومت بود چه ربطي به آن سالها دارد؟
قطع سيستم پيامكها و اختلال در سيستم تماس با تلفن همراه كه گاه با انكار مسئولين مواجه شده و گاه گفته شده يك مقام امنيتي اين دستور را داده است رشد سهام مخابرات را نزول شديد مواجه كرده است.
همدردي شاعران و نويسندگان ايران با مردم:
من ندانم با كه گويم شرح درد
قصه رنگ پريده خون سرد
خون پاك ملت ايران، صداي فرو خورده شاعران و نويسندگان اين مرز و بوم را به فريادي رسا بدل كرد، همراه و هم نظر با مردمي كه گشوده شدن روزنهاي زخم عميق شان را عيان كرده است اعتراض خو را به كساني كه با ناديده گرفتن صداي مردم عامل ضرب و شتم و بازداشت هاي گسترده اخير هستند اعلام مي كنيم و ياد آور مي شويم كه هم بغض به سوگ نشستگان و در بند شدگان رخدادهاي اخير به سوگ نشسته اين و هوادار عدالت و آرامشي هستيم كه تنها با احقاق حقوق ملت ايران برقرار مي شود.
اين نامه به امضاي تعداد بسيار زيادي از نويسندگان و فرهيختگان از جمله سيميم بهبهاني، رضا براهني، علي اشرف درويشيان، حافظ موسوی رسيده است.
در كنار تمام اين مطالبي كه از روزنامههاي فوق گفته شد، چند سوال ذهن مرا به خود مشغول كرده است:
چطور ممكن است وزارت اطلاعاتي كه عوامل بمب گذاري در روز بيست ودوم خرداد در بيست نقطهي تهران را تمام و كمال دستگير كرده است نتوانسته عوامل حمله به كوي دانشگاه كه به قول رهبر دل هر انساني را به درد ميآورد دستگير كند؟
وقتي سردار رادان ادعا ميكند هيچ نيروي سازماني از بسيج و نيروي انتظامي و غيره اقدام به استفاده از سلاح گرم براي متفرق كردن مردم در روز شنبه و بعد از آن نكرده است، چطور هنوز عوامل كشتار كم سابقهي 30 خرداد و سي و يك خرداد دستگير نشده اند؟
اگر واقعا احمدي نژاد بدون تقلب راي آورده چرا نظام حاضر به تجديد انتخابات نيست و با انجام اقدامات سركوبگرانه تمام دلبستگي چهل مليون جمعيتي كه به پاي صندوقها آمدهاند به سياست ايران را زير سوال ميبرد؟
اين روزها هر وقت گزارم به باغ ويراني ميافتد كه نعش گلها خونينش كرده مدام بي اختيار زير لب زمزمه ميكنم:
لشكر گل خوار رو كي به راه انداخته؟