تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

مي خواهم حكايتي را برايتان تعريف كنم كه سالها پيش يك جايي خوانده‌ام يا شنيده‌ام و اين روزها خيلي خيلي به يادش مي‌افتم.

راستش خيلي خوب يادم نيست كه حكايت مربوط است به بازديد ژنرال آيزنهاور از رواندا، زماني كه نيروهاي امريكايي در آن مستقر بودند يا مربوط است به بازديد ژنرال مك آرتور از برونئي يا مثلا ژنرال دوگل از جايي ديگر. به هر حال هر چه هست حكايت واقعي ما مربوط است به يك ژنرال گردن كلفتي كه خيلي به ظاهر سازي رسانه‌اي براي اين كه نشان دهد از محبوبيت بالايي برخوردار است اهميت مي‌داد، در موقعي كه اين حكايت را شنيدم اسامي زياد برايم اهميتي نداشت. حالا فرض كنيم بازديد ژنرال آيزنهاور از روآندا.

ژنرال آيزنهاور به اين علاقه داشت كه وقتي با جيپ خود از دهكده ها عبور مي‌كند مردم كنار جاده صف بكشند و برايش پرچم تكان دهند و به او ابراز علاقه كنند، حالا اگر يكي دو نفر هم پيدا مي شدند كه با گريه اسمش را صدا كنند كه چه بهتر.

مشاور آيزنهاور يك ماه قبل از روز بازديد به ديدن فرماندار محل آمد و او را در جريان امر قرار داد. فرماندار دستي به سرش كشيد و گفت: «راستش خيلي دلم مي خواست چنين مراسم با شكوهي براي او ترتيب دهيم ولي دو سال قبل كه شما به اين روستا لشكر كشي كرديد تمام مردان اين روستا را در جنگ كشتيد، آنهايي را هم باقي مانده بودند دستگير كرديد و الان در زندان هستند، توي اين روستا فقط زنها باقي مانده‌اند و بچه ها و دو پيرمرد كه يكي عليل است و ديگري رئيس قبيله.»

- خوب چه اشكال دارد. زنها، زنها را رديف كنيد كنار جاده.

- راستش، زنهاي اين روستا هم، دل خوشي از شما ندارند. كافي است داسهايشان را بگيريد و به آنها تفنگ بدهيد تا بهتان نشان دهند يك من ماست چقدر كره دارد.

- پدر سوخته‌ي بي عرضه. يك غلطي بكن ديگر. تهديدشان كن كه بچه هايشان را مي‌كشي و حالشان را جا مي‌آوري، بچه نداشت، مادر دارد، بالاخره هر تخم سگي يك نقطه ضعفي دارد ديگر.

فرماندار قبول كرد و به سراغ رئيس قبيله‌اي كه در دهكده ساكن بودند رفت، اما يك مشكل خيلي خيلي خيلي بزرگ سر راه آنها قرار داشت. زنان بومي اين دهكده هيچ وقت لباس نمي پوشيدند و جز گردن بندي از مهره هاي رنگي و گاهي كمربندي باريك چيزي به تن نمي‌كردند.

فرماندار تعداد زيادي بلوز و دامن تهيه كرد و به رئيس قبيله داد، مبلغان مذهبي زيادي به محل اعزام شدند تا در عرض يك ماه به زنان بقبولانند كه آيين قبلي آنها غلط بوده و پوشيدن لباس بهتر از نپوشيدن آن است. عده‌اي از زنها واقعا استدلالهايي كه تا يك ماه پيش به نظرشان احمقانه مي رسيد را پذيرفتند و عده اي هم وانمود كردند كه استدلالهاي آنها را قبول كرده اند تا از شر تليت شدن مخهايشان و كابوس آزار بچه هايشان رها شوند.

بالاخره روز موعود فرا رسيد و زنها براي اجراي مراسم استقبالي پرشور از آيزنهاور، كنار جاده صف كشيدند، اما يك اتفاق عجيب افتاده بود، زنها دامن به پا داشتند ولي هيچ كدام بلوزها را نپوشيده بودند.

راستش هيچ كس نفهميد آنها واقعا از بلوزها خوششان نيامده بود يا مبلغان مذهبي فراموش كرده بودند، نحوه‌ي پوشيدن بلوزها را به آنها ياد بدهند.

مشاور آيزنهاور كه چند دقيقه زودتر از او به محل رسيده بود با ديدن زنهاي نيمه برهنه خشكش زد و فرماندار را احضار كرد:

- پدر سوخته! اين چه وضعي است، مگر من صد دست لباس كامل به توي مادر سگ نداده بودم؟

رئيس قبيله نزد مشاور آمد و به او اطمينان داد كه زنان قبيله نقشه اي در سر دارند كه موقع عبور خودروي ژنرال آيزنهاور سينه‌هايشان را بپوشانند.

مشاور با ترديد گفت: «مطمئنيد؟»

- بله بله ارباب بزرگ. خيلي خيلي مطمئن.

خب مشاور مجبور بود اعتماد كند زيرا وقتي براي لباس پوشاندن به زنان نبود و حداكثر يك دقيقه‌ي ديگر ژنرال از راه مي‌رسيد.

فكر مي كنيد وقتي جيپ ژنرال آيزنهاور به آنجا رسيد زنان چه كردند؟

زنان سينه برهنه يكي پس از ديگري با ظرافت لبه‌ي دامنهايشان را گرفتند و بالا آوردند و با آن سينه‌هايشان را پوشاندند!!


پي نوشت: خيلي بد است كه آدم خودش را ملزم به رازگشايي يك داستان بداند ولي حس مي كنم در اينجا رمزگشايي بدجور لازم است، زيرا ممكن است با قياس با فرهنگ ايراني اين جور به نظر برسد كه خيلي هم خوش به حال ژنرال آيزنهاور شده است، اما در حقيقت اينجور نبوده است، يقينا ژنرال ما كه دچار گشنگي جنسي نبوده در آن لحظه فكر نمي كرده كه "از اين بهتر نمي شود!!" بلكه به اين فكر مي كرده كه مبلغان مذهبي كارشان را درست انجام نداده اند و اين خانمهاي محترم خواسته يا ناخواسته جلوي تمام رسانه ها لو داده اند كه براي اجراي اين مراسم استقبال، تحت فشار بوده اند و اعتقادي به اين لباس پوشيدن و استقبال نداشته اند و خب چنين چيزي تمام استقبالهايي كه از ژنرال شده در تمام شهرها و روستاهاي دنيا را زير سوال مي برده است...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:8  توسط ارغوان اشترانی  | 

بسمه تعالي

سركار خانم فاطمه رجبي، دو آتشه ترين طرفدار رئيس‌دولت ايران:

با سلام و عرض تبريك اعياد مبارك شعبان‌ مطالبي را خدمتتان عرض مي‌كنم:

بنده با اين كه انتخابات نهم را «معجزه هزاره سوم» ناميده ايد كاري ندارم، چون محتمل است شما دلايلي داريد كه برايتان مسجل است كه خداوند منّان، «آراي فاطمي» براي آقاي احمدي نژاد به صندوق‌ها ريخته است كه با اين صراحت آن را عنوان مي‌كنيد.

با اينكه با صراحت و قاطعيت، انتخابات دهم را «تكرار معجزه هزاره سوم» ‌مي‌ناميد، هم كاري ندارم چون اصولا اهل مداخله در اموري كه خوب نيست در آن دخالت كنند، نيستم!

با اين كه فرموده ايد، اين انتخابات بيش از انتخابات نهم، نمايانگر امدادهاي الهي بود و عنايات بارزتر امام عصر (عج) را متوجه حال كشور اسلامي و ملت مسلمان ايران كرد، هم كاري ندارم زيرا اساسا خداوند به ما بدبخت بيچاره‌ها راپورت اعمالش را نمي دهد كه بتوانم اظهار نظري در مورد صحت و سقم گفته‌ي جنابعالي داشته باشم.

با اين تفكر عجيب شما كه طرفداران موسوي به دنبال جامعه اي بي روسري بوده اند كه به كل، عملكرد شوراي نگهبان در تاييد آقاي موسوي و بدتر از آن عملكرد امام خميني در انتخاب و پشتيباني از موسوي در هشت سال دفاع مقدس را زير سوال مي برد هم كاري ندارم.

با وجود اين كه به هيچ وجه متوجه نمي شوم كه «نذر 14هزار صلوات»، «روزه‌هاي يك تا چندروز»، «ختم قرآن كريم»، «نماز امام زمان (عج)»، «ادعيه بسيار» و «توسلات گوناگون» مردم، و نذر شخصي شما كه « 14‌ نماز امام زمان عج» بوده كه هنوز هم تعدادي را به گردن داريد چه نقشي مي تواند در رسيدن آقاي احمدي نژاد به پست رياست دولت داشته باشد، با اين نذر و نيازها هم كاري ندارم!

در مورد لسان الغيب هم نمي شود به شما خرده اي گرفت كه چرا حضرت حافظ نزد شما موافق ميل شما حرف مي زند و نزد ديگران موافق ميل ايشان، به خود ايشان هم البته نمي شود ايرادي وارد كرد، چرا كه آدم عاقل همين كاري را مي كند كه حضرت انجام داده اند!

مي‌دانيد كه ايرانيها از قديم الايام اهل تعارف و رعايت حال ديگران بوده‌اند، بنابراين فقط از روي خيرخواهي خدمتتان عرض مي كنم كه توي اين روزها كه روي حرفهاي آدمهاي زنده هم نمي شود حساب كرد بهتر است به تفال به ديوان مردگان دل خوش نكنيد، چرا كه اگر به فرض محال يك شال سبزي چيزي زبانم لال؛ دور گردنتان بود؛ يا چه مي دانم نور اتاق كم بود و حافظ اشتباهي يك دستبند به دستتان مي ديد مطمئنا به جاي "مرضية السجايا محمودة الخصائل" شعر ديگري را برايتان حواله مي‌کرد مانند اين:

روز هجران و شب فرغت يار آخر شد/ زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد

شكر ايزد كه به اقبال گله گوشه ي گل/نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد

صبح اميد كه بد معتكف پرده ي غير/گو برون آي كه كار شب تار آخر شد

باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز/ قصه ي غصه كه در دولت يار آخر شد...

دوست گرامي، اين شعر به عينه تفال يكي از دوستان بنده است كه قبل از انتخابات در سايتشان هم ذكر شده بود، مي‌بينيد كه، حافظ گرامي با كمال دودوزه بازي در همان حالی که به شما قول پیروزی دکتر را می داده است به طرفداران موسوي هم پيروزي سید را بشارت می داده است. از غزلي كه در تفال يكي از دوستانم كه اتفاقا هم نام من است كه بهتر است گذر كنيم زيرا حضرت، رسما به نام ايشان هم در آن اشاره فرموده بودند:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/ آري به اتفاق جهان مي توان گرفت

بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند/كان كس كه پخته شد مي چو ارغوان گرفت

اين است كه خواهرانه عرض مي كنم حالا كه خدا را شكر اين بار اعتماد شما به فال و فالگيري برايتان نااميد كننده نبوده است و به قول معروف اين بار جستي ملخك، من بعد از اين به هيچ وجه به فال دل نبنديد! البته به هر حال روش شما در زندگي محترم است و دست آخر مختاريد كه براي زندگي خودتان علي رغم توصيه هاي دوستانه ي من بعد از اين هم با فال و فالگيري تصميم گيري فرماييد و پند مرا جدي نگيريد!

بنابراین از فال و فالگیری شما هم گذر می کنم و به مطلب اصلی می رسم که سبب اصلی نگارش این نامه برا ی حضرتعالی بود:

فرموده بودید دو نكته سبب گرديد تا حضرتعالی نامه ای به آقای احمدی نژاد بنگارید: یکی شنیدن جمله «من با تحجر مخالفم» در نخستين گفت‌وگوي تلويزيوني و ديگري «اعلان حضور وزراي زن در ليست‌هاي منتشره» كابينه دهم!

فرموده بودید از شنیدن آن جمله متحیر شده اید!

فرموده بودید واژه ی تحجر از تعابير شوم گفتمان اصلاح‌طلبي عليه تفكر ديني است و محمد خاتمي را سردمدار نشر اين تئوري و اشاعه دهنده‌ي اين تعبير ضد اسلامي دانسته اید!

خانم رجبي! من به شما علاقه‌مندم، ولي اطلاعات شما غلط است! كمي به توصيه‌ي مرادتان گوش فرا دهيد و حافظه‌ي تاريخي خود را بهبود بخشيد. (البته شايد مراد كلمه‌ي كاملا صحيحي نباشد چرا كه بايد ديد عملكرد آقاي احمدي نژاد در انتخاب وزراي زن چگونه خواهد بود و به واقع، ايشان مريد شما هستند يا شما مريد ايشان!)

خانم عزيز اولين كسي يا كساني كه از واژه ي تحجر استفاده كرده‌اند محمد خاتمي و اصلاح طلبان بعد از انقلاب 57 نبوده‌اند بلكه حد اقل سي سال پيش از پيروزي انقلاب اسلامي اين واژه در مقالات ترقي‌خواهانه به كار آمد و شايد اگر كسي حافظه‌ي تاريخي قوي‌تري نسبت به بنده داشته باشد، بتواند به استفاده از اين واژه در دوره هاي قبل تر تاريخي نيز اشاره كند.

خانم عزيز! اگر نبودند كساني كه مقابل يكي از علماي بنامي كه مي‌گفت: «از كساني كه حق انتخاب ندارند، نسوان هستند. امروز هر چه ما تامل مي كنيم ميبينيم خداوند قابليت در اينها قرار نداده است كه لياقت حق انتخاب را داشته باشند.» قد علم كنند و بگويند برداشت شما از اسلام "متحجرانه" است، امروز شما حق راي نداشتيد تا بتوانيد خود را جزو راي دهندگان به احمدي نژاد محبوبتان بدانيد.

خانم عزيز! اگر نبودند كساني كه به بيماري مزمن روشنفكري دچار باشند و مقابل يكي ديگر از علماي معروفي كه احداث مدارس دخترانه را در رديف اشاعه ي فاحشه خانه ها و اباحه و مسكرات مي‌دانست، از برابري زن و مرد دفاع كنند و چنين برداشتهاي متحجرانه‌اي از اسلام را محكوم كنند، جنابعالي امروز، حتي سواد خواندن و نوشتن نداشتيد تا بتوانيد اين همه براي رئيس دولت محبوبتان قلم فرسايي كنيد!

خانم رجبي گرامي! كاش نامه را در همين حدود نگاشته بوديد و چيزي اضافه بر اينهايي كه خود جاي نقد بسيار داشت نمي‌نوشتيد، چرا كه قسمت تاسف بار نامه‌ي شما از اينجا به بعد تازه آغاز مي‌شود.

جنابعالی ظاهرا برای دفاع از اسلام شیعی با تمام وجود! به وجود زن در هر گونه سمت رهبري حمله كرده ايد و وجود زن در پستهاي مهم سياسي را فاجعه و بدعتي نوين در اسلام توسط هاشمي دانسته‌ايد و دليل آن را هم عدم وجود رهبران زن در سيره ي ائمه (ع) دانسته‌ايد.

اين قسمت از نامه‌ي شما در همان اولين باري كه با آن مواجه شدم به راستي تاسف و اندوه مرا برانگيخت چرا كه واقعا برداشت متحجرانه‌ي شما از اسلام محمدي(ص) كه در زماني كه دختران را زنده به گور مي‌كردند در حديثي تلويحي علت آفرينش جهان را خلقت فاطمه(س) دانست، تاسف برانگيز است، ولي اين كه چرا اين همه روز جواب دادن به نامه‌ي شما طول كشيد نهيبهاي عقل ابزاري بود، كه مدام به من خاطر نشان مي‌كرد كه فاطمه رجبي اي كه از توهين به جمعيت حداقل چهارده مليوني و نخست وزير امام صرفا به دليل انديشه‌اي مخالف راي او، چشم نمي‌پوشد، اگر به چالش كشيده شود بعيد به نظر مي‌رسد كه به تطهير كلام در مورد ارغوان اشتراني و باز نگري تفكر خويش بيانديشد ولي بالاخره وقتي در خانه‌ي يكي از اقوام با برنامه‌ي يكي از كانالهاي ماهواره مواجه شدم، عقل انتقادي عقل ابزاري را خانه نشين كرد و دست به قلم شدم.

خانم عزيز! وااسفاها كه با نامه‌ي اخيرتان گزك به دست به قول خودتان اسلام‌ستيزان نشاندار داده‌ايد! خانم عزيز، نمي دانيد چه خدمتي به آن اسلام ستيزان نشاندار كرده ايد كه با شور هيجان نامه ي شما را سر تيتر كرده اند و چپ و راست گزيده و ناگزيده اش را مي خوانند كه بدانيد و آگاه باشيد كه اسلام، دين زن ستيزي است كه با هر حركت ترقي خواهانه مخالف است.

خانم رجبي، شما در لباس دوست اسلام، بدون گرفتن هيچ جيره و مواجبي، خدمتي را به اسلام ستيزان نشاندار كرده ايد كه تا به حال هيچ دشمن آگاه دين ستيزي نتوانسته بود، بكند!

معلم اسلام شما كه بوده كه به شما نگفته است زينب(س) در صدر اسلام منبر داشته است؟ چطور نمي دانيد كه بعد از خلافت ابوبكر فاطمه(س) خانه به خانه در مي زده تا مردم را آگاه كند كه صلاحيت علي(ع) بيش از ابوبكر بوده است براي خلافت؟ چطور نمي‌دانيد فاطمه(س) غصب فدك را بهانه كرده بود تا ظلم قوم حاكم را در كوچه و خيابان فرياد كند؟ آيا نشنيده ايد كه عاشورا به زينب(س) و نطق كوبنده‌ي او در برابر يزيد است كه زنده است؟ آيا نمي دانيد كه اسلام در زماني كه زن هيچ حق ارثي نداشت و خود نيز جزو ميراث بود، براي زن، نيم مرد ارث تعيين كرد؟ آيا نمي دانيد زماني كه تفاخر قوم عرب به داشتن فرزند پسر بود، پيامبر اعلام كرد كه نسل او از دخترش جاويد خواهد ماند؟

خانم عزيز! اسلام مسيري از بي عدالتي به سمت عدالت را براي زنان پايه ريزي كرد كه متاسفانه با همان شدت و حدتي كه در صدر اسلام رو به رشد بود، كامل نشد و علت آن هم رويه‌ي تاريخي مردسالاري و مبارزات دشمنان اسلام عليه اين مكتب ترقي خواهانه و برداشتهاي متحجرانه‌ي دوستان اسلام، از اين مكتب بود.

خانم عزيز! اگر هيچ زني در زمان ائمه عهده دار فرماندهي سياسي نشده بود، علت آن بود كه خود ائمه بجز چند سال كوتاه در احراز پستهاي سياسي در حاشيه قرار داشتند و از طرفي با فوت پيامبر و رسيدن قدرت به ابوبكر و عثمان و خصوصا عمر قوانين مردسالارانه بجز آنهايي كه بر عليه آنها آيه‌ي مستقيم در قرآن وجود داشت، به شدت تثبيت شده بود.

در همان زمان حيات پيامبر هم عده‌ي بسياري بودند كه با مبارزه‌ي پيامبر با قوانين مردسالارانه به مخالفت برخاستند به طور مثال بعد از نزول آيه‌اي كه براي زن ارث تعيين مي‌كرد، جلوي خانه‌ي ايشان اجتماع كردند و اعتراض نمودند ولي چون حضرت بانفوذ خارق العاده‌اي كه در دلها و افكار داشتند زنده بودند، نتوانستند عليه زن كاري از پيش ببرند.

خانم عزيز! امروز بعد از گذر هزار و چهار صد سال، فرهنگ مردسالاري به يمن تلاشهاي عمر و امثال او چنان پابرجاست كه ما معتقديم سيادتي كه اصولا از دختر پيامبر به ما رسيده است از پدرانمان به ما منتقل مي شود و نه از مادرانمان! امروز بعد از گذر چهارده قرن، هنوز زن ستيزي چنان پا برجاست كه وقتي صحبت از پست وزارت براي زن مي‌شود، در كنار مليونها زني كه از يافتن جايگاه انساني خود خوشحال مي شوند، حداقل يك فاطمه رجبي پيدا مي شود كه احساسات سركوب شده‌اش خدشه دار شود و نامه نگاري كند به رئيس دولت! اما تصور كنيد هزار و چهار صد سال پيش را، اگر ائمه قدرت سياسي هم داشتند و با علم به توانايي هاي يك زن، او را به عنوان يك رهبر سياسي بر مي‌گزيدند مي‌خواستند چگونه پاسخگوي فاطمه رجبي ها باشند كه تعدادشان خيلي خيلي بيشتر از حالا بود و سلاحشان هم به جاي قلم، قمه بود يا سنگ يا تيشه؟

خانم عزيز، امروز اگر به علت تلاشهاي بي وقفه ي همانهايي كه به بيماري روشنفكري مزمن دچارند، ده‌ها نفر پيدا شوند كه مقابل يك فاطمه رجبي جوابيه بنويسند و از اقدام درست آقاي احمدي نژاد دفاع كنند، هزار و چهار صد سال پيش، در مقابل هزار فاطمه رجبي، يك نفر هم پيدا نمي‌شد كه حق را به آن معصوم يا آن بزرگوار بدهد. به همين دليل غياث شما، به دو دليل، يكي قدرت سياسي كافي نداشتن ائمه و ديگري برهه‌ي تاريخي زن ستيز، اساسا غياث مع الفارق است.

خانم عزيز! من كاملا درك مي كنم كه شما شيفته‌ي اسلاميد و هيچ قصدي جز دفاع از آن نداشته ايد، ولي محض رضاي خدا از دفاع از چيزهايي كه دوست ‌داريد چشم بپوشيد چرا كه اين كار را به نحوي انجام مي‌دهيد كه باعث شادي و دست‌افشاني دشمنان آن چيزها مي‌شويد!

رجبي بزرگوار! اگر همچنان اصرار داريد از آقاي احمدي نژاد دفاع كنيد ملالي نيست ولي محض رضاي خدا دفاع از اسلام را به كسان ديگري محول سازيد! شايد قلم زدن براي دفاع از اسلام در حوزه‌ي توانايي‌هاي شما نيست، بنابراين من درك مي‌كنم كه شما قصد نداشته ايد گزك به دست تلويزيونهاي بيگانه بدهيد و فقط از عدم توانايي رنج مي‌بريد، ولي دوست عزيز ننوشتن كاري است كه از هر كسي، هر چقدر هم ناآگاه و ناتوان، بر مي‌آيد، فقط كافي است كمي بر نفس خود غلبه داشته باشيد.

با احترام و سپاس فراوان:

ارغوان اشتراني، شاعر و نويسنده

پي نوشت: رونوشت نامه‌ي فوق در روز شنبه براي روزنامه هاي همشهري، ايران، اعتماد، آفتاب، حيات نو، مردمسالاري، اعتماد ملي فكس يا ايميل شد. طبعا در زمان نوشتن اين نامه هنوز اقدام قطعي آقاي احمدي نژاد در معرفي وزراي زن مشاهده نشده بود. لازم به ذكر است، روزنامه‌ي جام جم از دريافت فكس امتناع كرد و آقاي علاقبندان از روزنامه‌ي همشهري تلويحا گفت كه به دليل اين كه همشهري يك روزنامه‌ي دولتي است اجازه ندارد پا توي كفش رجبي ها كند، برخورد مسئولين روزنامه‌هاي مردمسالاري و آفتاب بسيار دوستانه تر از سايرين بود، اما بايد ديد بالاخره در روزگاري كه دندان پزشكهاي قهار دندان شجاعت عموم را كشيده‌اند كسي پيدا مي شود كه دنداني در دهان داشته باشد يا خير! بگذريم كه بنده آن قدر در اين نامه به رد نشدن از خطوط قرمز توجه كرده ام كه واقعا فكر نمي كنم چاپش نيازي به شجاعت عجيب و غريبي داشته باشد!!!

اگر در مورد اين پست نظري داشتيد در پست قبل بگذاريد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:58  توسط ارغوان اشترانی 

من توي ماشينم يك سي دي دارم كه پره از آهنگهاي جفنگي مثل دلمو شكوندي و ساسي مانكن. تا قبل از پريروز وقتي ستايش باهام بود هميشه به ناچار اون رو گوش مي دادم و وقتي نبود با فلش، داريوش يا ابي و آهنگهاي سنگين و رنگين.

پريروز ستايش كه تو ماشين نشست گفت: دلمو شيكوندي.

گفتم بذار اين آهنگ تموم بشه بعد.

گفت: نه دلمو شيكوندي.

خيلي دلم مي خواست اون آهنگ داريوش رو تا ته گوش بدم.

گفتم: نوبتيه ديگه. اول نوبت من، بعد تو.

قبول كرد.

آهنگ كه تموم شد گفت: منه. منه. نوبت من.

زدم سي دي. سي دي مي خوند و من اصلا حواسم بهش نبود. هنوز تو ذهنم داشتم داريوش رو مرور مي كردم:

خورشيدتو كي برده و

كي سايه تو آتيش زده

كه از پي اين همه شب

شب رفته و شب اومده...

يكهو به خودم اومدم كه ديدم ستايش داره هوار مي كشه:

نوبت توئه. توئه. نوبت توس.

ديدم آهنگ دلمو شيكوندي تموم شده و آهنگ بعدي شروع شده. آهنگ رو زدم رو فلش و تا پايان مسير ستايش هم حواسش به نوبت من بود كه رد نشه و هم نوبت خودش!

همون موقع عهد كردم كه اين مطلب و خاطره قشنگ رو تو وبلاگم بنويسم و تهش هوار بكشم:

آهاي اونهايي كه تحمل عقيده‌ي يه كمي، فقط يه كمي مخالف خودتون رو نداريد، خجالت بكشيد.

ستايش من فقط دو سال و نيمشه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:24  توسط ارغوان اشترانی  | 

ترمه را که پيش مامان بردم ديدم باز سگرمه هايش تو هم است.

- داري دروغ مي گي. هر روز، هر روز که خريد نمي رن. يه جايي مي ري که نمي خواي به من بگي.

- اگه فکر مي کني نمي خوام بگم واسه چي پرس و جو مي کني؟

- آخه واسه چي نبايد به من بگي؟

- خودت چي فکر مي کني؟

- چون مي دوني با رفتنت مخالفم. چون مي دونم اين کارها بي فايده است. آب در هاون کوبيدنه.

جوابش را ندادم. حوصله ي جر و بحث دوباره نداشتم. آدم با همه کس مي تواند بحث کند و قانعش کند يا لااقل بعد از اتمام بحث احساس خسران نکند الا با پدر و مادرش. آنها اغلب اوقات وقتي دليلي ندارند يادشان مي افتد که چند پيرهن بيشتر پاره کرده اند يا به جاي ديدن مو غرق ديدن پيچشش هستند. وقتي داشتم کفش به پا مي کردم يک کيسه به من داد. توي كيسه چيزي كتابچه‌مانند بود.

- حرف بزنم که فکر مي کني چون نمي خوام ترمه رو نگه دارم دارم رايت رو مي زنم. اين تقويم، خاطرات خودته. بخونش. يه چيزايي هست که بايد يادت بياد. اگه مي گم نري براي اينه که نمي خوام ببينم نااميد مي شي.

کيسه را از دستش گرفتم و از خانه بيرون زدم. به ستاد که رسيدم آقاي امامي جلوي در ايستاده بود و به گرمي از من استقبال کرد. مقاله را از دستم گرفت و خواند و گفت مي دهد تکثير شود که بين مردم پخش کنند. گفت که بروم بالا خودم بنشينم کنار دست مسئول سايت و مقاله را توي سايت با عکسهاي انتخابي خودم بگذارم.

بالا که آمدم خانم آذري مسئول سايت نيامده بود. آمدم توي همين اتاق کوچکي که الان نشسته ام. چند زن روي موکت نشسته اند و دارند روسري و شال مي دوزند و دو نفر هم تند تند پارچه ها را برش مي زنند. شرط مي بندم اينها شب که بروند خانه کمرشان راست نمي شود. کار کردن با چرخ خياطي، رو زمين بد بلايي سر کمر آدم مي آورد. براي من صندلي آوردند ولي روي آن ننشستم. کنار اين خانمها روي زمين ولو شده ام و تقويم قديمي را ورق مي زنم. تقويم مربوط است به سال دوم راهنمايي‌م. مامان گوشه ي بعضي صفحه ها را تا کرده که يعني اينها را بخوان.

5دي ماه 72 شنبه

حالم خيلي خوب است. بازي را دو به صفر بردم. حريف اصلي من سارا است. سارا، اسري را سوسک مي کند و من مريم را؛ بعد من و سارا مقابل هميم. دوست دارم که هر جور شده، من نماينده ي مدرسه در بازيها باشم ولي خوب اگر سارا بهتر از من باشد چه اشکالي دارد؟ مهم اين است که بتواند آبروي مدرسه را بخرد و دست پر برگردد. ولي آخ که چه کيفي دارد وقتي حسرت نماينده ي مدرسه شدن به دل اسري بماند. حاضرم سارا برنده باشد ولي اسري نه. فکر کرده هميشه مي تواند با پول پدرش همه‌ي بازيها را به هم بزند. اگر راست مي گويد سي هزار تومن بريزد توي قلک بوسني تا ببينم باز هم مي تواند با اين ولخرجيها منتخب مدرسه بشود براي بازيهاي استاني؟ دختره ي چاق سبيلو.

خاصيت گذر زمان اين است كه تا حدودي تلخي خاطرات گذشته را مي‌زدايد. به ياد مي‌آورم كه بازيها يك روز درميان، زنگ اول براي انتخاب منتخب مدرسه براي مسابقات بدمينگتن استاني برگزار مي‌شد. اسري يزدي را خوب به خاطر مي آورم. هميشه با يک تويوتاي سفيد به مدرسه مي آمد. هميشه دو مرد قد بلند هيکلي او را تا دم در مدرسه همراهي مي کردند. زنگهاي تفريح هم هميشه ناظم مدرسه، خانم زينالي دوش به دوش، دنبالش بود. حتي دستشويي که مي رفت، ناظم پشت در مي ايستاد تا شاهزاده خانم اجابت مزاجشان تمام شود و تشريف بياورند. يکي از افتخارآفرين ترين کارها اين بود که وقتي اسري از توالت بيرون مي آمد مي رفتيم و به او مي گفتيم "خسته نباشي اسري جان" و پوزخند مي‌زديم.

اسري هميشه يک ربع زودتر از بچه هاي ديگر از مدرسه مي رفت و ديرتر از همه، وقتي تمام شاگردها سر کلاس بودند به مدرسه مي آمد و هميشه هم نمره ي انضباطش بيست بود. قانون منفي خوردن، براي سر صف دير رسيدن، قانوني بود که فقط براي ما اعتبار داشت. قوانين بسيار ديگري هم بودند که توسط اسري يزدي زير پا گذاشته مي شد.

ماجراي قلک بوسني هم بر مي گشت به روزي در آذر ماه سال قبلش. يكي از روزهاي آذر هفتاد و يک سالگرد تصويب يک قطعنامه اي، چيزي عليه عراق بود. انگار سازمان ملل عراق را محكوم كرده بود يا چيزي شبيه اين. در مورد آن رويداد و جنگ ايران و عراق كلي روزنامه ديواري درست كرديم ولي الان چيز دقيقي به خاطر نمي‌آورم.

مدرسه ي ما در آن روز خاص مي خواست کمکهاي نقدي بچه ها به بوسني که در حال جنگ با صربها بود را ارسال کند. قرار بر اين شد که مسابقه برگزار شود و هر کلاسي که مبلغ بيشتري جمع کرد براي اردو از طرف مدرسه به مشهد برود.

همه‌ي بچه ها پول قلکهايشان را جمع کرده بودند. هر کلاس بين چهار هزار تا پنج هزار تومن جمع کرده بود.

آخ که چه کارهايي که نمي کرديم تا پول روي پول بگذاريم، براي اين کلاسمان اول شود. ما پول ساندويچهايمان را هر روز توي قلک مي انداختيم و وقت ناهار که مي شد با حسرت جلوي بوفه پهن مي شديم. بعضي روزها با پول خردهاي ته کيفمان يک نان باگت از بوفه مي گرفتيم و به مسئول بوفه مي گفتيم توي آن سس بزند و نان و سس مي خورديم. بعضي روزها هم مسئول بوفه دلش برايمان مي سوخت و ته ديگ ماکاروني بهمان مي داد يا ساندويچ نان و پنير و سبزي درست مي کرد و مجاني بين ما تقسيم مي کرد.

با فداکاريهاي بچه ها، کلاس ما از همه جلوتر بود. هر روز زنگهاي تفريح شعار مي‌داديم: "داريم مي‌يايم به پيشت امام رضا، رضا جون" پنج هزار و دويست تومن يا چيزي نزديک به اين جمع شده بود. اختلاف کلاسها سر بيست تومن و پنجاه تومن بود که درست در لحظه ي آخر، اسري يزدي سي هزار تومني که پدرش براي کمک به بوسني داده بود را به قلک ريخت و بازي به هم خورد و کلاس اسري با اختلاف زيادي برنده شد.

همه اعتراض کرديم که اين مسابقه بين بچه ها بوده و نه پدر بچه ها، ولي کسي به حرفمان گوش نکرد و اردوي مشهد سهم اسري و هم کلاسيهايش شد.

7 دي ماه 72 دو شنبه

اصلا باورم نمي شود. سارا بازي را به اسري باخت. نه اين که اسري خوب بازي کرده باشد، اسري همان دختر چاق دست و پا چلفتي هميشگي بود، فقط سارا همان ساراي هميشه نبود. به اين ترتيب صعود من قطعي است و لذتش هم چند برابر چون کسي که مقابل من له مي شود اسري يزدي است و نه سارا مهدوي.

9دي ماه 72 چهارشنبه

بازي را بردم ولي امروز گه ترين روز زندگيم بود. ست اول که با اختلاف هوار تا اسري را آبكش كردم. ولي کمي از ست دوم که گذشته بود، وقتي بازي هشت به سه به نفع من بود، خانم زينالي مرا به کناري کشيد و گفت مي دوني که مادر اسري مريضه؟ گفتم "آخي. اتفاقا خانم، عموي ما هم هفته ي پيش مرده و حال بابامون هيچ خوب نيست." عصباني شد و گفت "چند بار بهت گفتم که خوب نيست دختر حاضر جواب باشه؟" گفتم "خانوم يعني مي گيد کار خدا عيب و ايراد داشته که ما رو پسر خلق نکرده؟" دستم را گزيدم و گفتم "استغفر الله." زينال بلا برعکس هميشه که بالاخره خنده اش مي گرفت عصباني تر شد و سرش را کرد توي گوشم و گفت: "به نفعته که بازي رو بهش ببازي. از من گفتن بود و از تو لابد نشنيدن. صدات هم در نياد که چيزي شنيدي از من. روشن شد؟"

انگار عرق تنم يكهو يخ كرد. کوفت بگيرد اين اسري. يواشکي به خانم؛ ورزشمان گفتم. ديدم که زينالي چشم غره مي رود ولي محل ندادم. خانم ورزش گفت که تو بازي خودت را بکن و به اين کارها کار نداشته باش.

اما دست خودم نبود. تند تند گند مي زدم. هجده شانزده شده بوديم و من هنوز تمرکز نداشتم. اسري همش دو تا از من عقب بود و حالم خراب.

بالاخره کشفيدم که بايد چه کار کنم که ببرم. کفشهاي کتاني م رو در آوردم و کفشهاي شانسم را پوشيدم. اين کفش هميشه معجزه مي کند. ست دوم را هم بردم و نماينده ي مدرسه شدم. اما خوشحالي اين برد چيز زيادي طول نکشيد. سر زنگ نماز توي نماز خانه بوديم و دعاي قبل از اذان را خانم؛ ديني مي خواند که خانم انيماني مثل شمر ذي الجوشن پريد به من و زد توي صورتم و جيغ و ويغ راه انداخت که همه چيز را به مسخره گرفته اي. حتي نماز و دعا را. گفتم "خانم آخه مگه ما چي کار کرديم؟" گفت "عين علم يزيد موقع دعا خوندن لش‌ت رو مي لرزوني که چي؟ فردا مي گي مادرت بياد مدرسه." زبانم بند آمده بود. حاضر بودم بميرم ولي مادرم مدرسه نيايد. توي راهرو ديدم که خانم ديني باهاش حرف مي زند. داشت مي گفت که من اصولا زياد وول مي خورم و سر کلاس هم که بنشينم مي جنبم و قصد توهين نداشتم ولي انيماني ان پدر کوتاه آمدني نبود که نبود. از وقتي هم که آمدم خانه مانده‌ام چطور به مامان بگويم كه عصباني نشود. خدا كند باورش بشود كه اين ايماني بي شرف دنبال بهانه مي گشت و دعوا مرافه راه نيندازد.

10 دي ماه 72 پنج شنبه

تعهد گرفتند. يکشنبه بازي اول است. آن بازي را که ببرم تمام حال گرفتگي اين انيماني تخم سگ از سرم مي رود.

12 دي 72 شنبه

باورم نمي شود. باورم نمي شود. نمي خواهند مرا به بازيهاي استاني بفرستند. خانم ورزش مي گويد انيماني کثافت گفته چون تعهد دارم توي پرونده ام نمي شود نماينده ي مدرسه شوم. قرار است نفر دوم به جاي نفر اول برود يعني اسري. حالا معني کارهاي چهارشنبه ي آن مادر فولاد زره را مي فهمم. از خانم ورزش متنفرم. از خانم ديني متنفرم. از انيماني متنفرم. از اسري متنفرم. ديگر مدرسه نمي روم. ديگر مسابقه نمي دهم.

يادم مي‌آيد زماني كه كلاس اسري برنده ي سفر مشهد شد اسري و تعدادي از همكلاسيهاش زنگهاي تفريح شعار مي‌دادند: "سفر، پيش امام رضا، طلب مي‌خواد. طلب مي‌خواد." آن روز هم توي دفتر خاطراتم نوشتم: "ديگر هيچوقت براي بوسني پول جمع نمي‌كنم. ديگر به مشهد نمي روم. "

اما وقتي عصبانيتم فرو كش كرد، دفتر را به كل پاره كردم.

19 دي 72 شنبه

تمام هفته ي پيش، خودم را به مريضي زدم و مدرسه نرفتم. امروز که مدرسه رفتم فهميدم چه خبرها که نبوده. اسري، بازي يکشنبه و سه شنبه اش را با اختلاف فاحشي باخته و با فضاحت حذف شده. چهارشنبه، بچه ها شورش کردند. با سنگ شيشه‌ي دفتر را شکسته بودند و با شعار "ش. ش، شيشه شکست، " شورش آغاز شده بود. چند تا ميز را از بالا، تو حياط پرت کرده بودند و حسابي مدرسه را به هم ريخته بودند. همان زنگ اول من را دفتر خواستند و گفتند اين شورش زير سر توست. گفتند شعار بچه ها اين بوده: "اگر که مهناز مي رفت آبرومون نمي رفت." گفتند اعتراض بچه ها به خاطر محروم کردن من از مسابقات بوده. گفتم: "خدا رو شکر که من غايب بودم. مي خوايد تعهد بدم که ديگه اول نمي شم، يا تعهد بدم که اسري يزدي از اين به بعد هر جا با تقلب رفت، گند نمي زنه؟"

دو ساعت من را پشت در دفتر نگه داشتند. نزديک زنگ تفريح دوم بود که انيماني بيرون آمد و مثل سگ هار به من نگاه کرد. گفتم: "خانوم يه پيشنهاد دارم براتون. از تمام بچه ها بجز اسري يه تعهد بگيريد و بذاريد تو پرونده‌شون که ديگه کسي بجز اسري در مسابقات براي نمايندگي مدرسه ي ما نمونه. اين جوري ديگه لازم نيست اين همه ساعت از وقت کلاسها رو بگيريد و مسابقه برگزار کنيد."

گفت: "خفه مي شي يا..." گفتم: "يا چي؟ اگه دلتون خنک مي شه اين ورم رو هم بزنيد. شايد اين جوري اسري برنده بشه."

گفت: "فردا مي گي پدرت بياد مدرسه و پرونده‌ت رو بدم زير بغلش که دختر بي تربيتش رو ببره ور دل خودش ببينم کجاي دنيا رو مي گيري."

خانه که آمدم همه چيز را به بابا گفتم. از مسابقه تا نماز خانه تا امروز را. بابا گفت "خيلي دلشون بخواد که تو، تو مدرسشون باشي. اگر التماس هم کنند ديگه نمي ذارم تو مدرسشون بموني." گفتم که دوستهاي من همه تو همين مدرسه اند. مي خوام همين جا بمونم. به خاطر تموم بچه هايي كه به خاطر من تعهد رفته لاي پروندشون، بايد همين جا بمونم.

20 دي 72 يکشنبه

امروز بابا با توپ پر آمد مدرسه. از در که رفتيم تو گفت "کدوم معلوم الحالي بوده که زده تو صورت دختر من؟" رفت جلوي زينالي به هواي اين که مديره و گفت "ازت شکايت مي کنم، به روز سياه مي شونمت. اگه از روز اول اومده بود به من گفته بود که چه غلطي کرديد بهتون حالي مي کردم که دنيا دست کيه." زينالي بابا را آرام کرد و من را از دفتر بيرون کردند. بالاخره زينالي بيرون آمد و به من گفت بروم سر کلاس. حالا من مي دانم و اين مدرسه ي خراب شده. يک مدرسه بسازم که ده تا مدرسه از کنارش در بيايد.

تصميم گرفته ام يک کارناوال حسابي راه بيندازم تا بفهمند رهبري شورش يعني چه. اولين اقدام، شعار نوشتن توي دستشويي هاست. اولين شعار هم اين است: "اسري جان، ما را ببخش که براي كاري که تخصص بلا انکار توست بعضي وقتها از اين مکان استفاده مي کنيم."

باقي دفتر سفيد است. بعد از اين ماجراها زينالي يک بار هم من و يکي از دوستانم را با ماژيک در حال بيرون آمدن از دستشويي گرفت. فکر مي کردم يک مصيبت تازه آغاز شده ولي زينالي خيلي آرام ماژيک را توي سطل آشغال انداخت و گفت: "زود بريد سر کلاستون آتيش پاره‌ها." مدتي بود که اسري زنگهاي تفريح مي رفت دفتر مدير و ديگر زينالي همراه او نبود. بگذريم از اين كه سال بعد به بهانه ي جا نداشتن نه من را ثبت نام كردند و نه سارا را. به هر حال آن سال تا پايانش به كام مدير و اسري تلخ شد.

براي مامان متن زير را پيامک مي کنم:

"مامان، منظورت رو مي فهمم. من همون بچه ي ياغي دوران راهنمايي ام. امروز پشيمون نيستم که چرا براي بردن اسري تلاش کردم. مي دوني چرا؟ چون يه چيزي هست که تو نمي دوني. بعد از اون روز، تقريبا تمام بچه ها، بجز اون عده ي محدودي که زنگ تفريح ها ساندويچ و سانديس مهمان اسري بودند، از اسري متنفر شدند. حتي خود خانم زينالي ناظممون. ازت ممنونم که ترمه رو نگه مي داري. يه روزي ترمه هم واسه اين روزها ازت ممنون مي شه."

يکي از زنها با لبخند نگاهم مي کند.

- اصلا سابقه نداشته خانم آذري اين قدر دير بيان.

- چه اشکالي داره. من هنر خياطي ندارم ولي مي تونم که روبان ببرم، هان، نمي تونم؟ اگه يه قيچي بهم بديد تا خانم آذري بيان کمکتون مي کنم.

نشسته ام و دارم قيچي مي زنم و مدام با خودم فکر مي کنم زماني که ترمه به مدرسه برود چه مي شود؟ خانم آذري خيلي دير كرده. دلم بدجور شور مي‌زند.
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:37  توسط ارغوان اشترانی  | 

دخترم خنده كنان سر خوش و مست

آرزوي بند و زندان دارد

بازي اي بين من و دخترم است

دست من ميله و بند

و اسارت آغوش

راه آزادي او بوسه بود

غم ته ذهن و دلم موج زند

كاش هيچوقت نفهمي كودك

كه چه اندازه مخوف است زندان

كاش هيچ وقت نفهمي بوسه

توي زندان به لگد مي گويند

دخترم برگ گلم، عشقك من

آرزويم اين است

مردك زندانبان

توي آغوش زني بچه شود

و زني بي پروا

بوسه ها بر سر و دست و لب او هديه كند

او اگر مي فهميد

بازي بوسه و عشق

چه صفايي دارد

بي يقين شلاقش

پيكرش مي سوزاند

دست او مي لرزيد

و به خاك مي افتاد

دل من غمگين است

بهر آن زندانبان

بهر آن زنداني

چند وقتي است مدام

ناله هاي مردان

گريه ي دخترها

توي گوشم جاري است

جغد شوم نفرت

جاي قمري به جهان خنده كند

و دگر زنداني

بازي اي بين من و خنده ي مستانه ي تو

دخترم نيست، نبايد باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:39  توسط ارغوان اشترانی  | 


شاید این نام برای یک قهرمان ایرانی بسیار مناسب باشد اما این لقب یکی از بازیکنان تنیس فرانسه است.

ارغوان رضایی 22 ساله متولد 25 فروردین 1366 در شهر سنت آتین از هشت سالگی ابتدا برای تفریح بازی تنیس را انتخاب کرد و بعد به صورت حرفه ای آن را ادامه داد.

همواره وطنش ایران دغدغه ای بوده که نمی توانست از آن به سادگی عبور کند:

«دلم می خواهد برای ایران بازی کنم اما برخی از محدودیتها اجازه ی چنین کاری را به من نمی دهد. اگر قوانین بازی های تور حرفه ای زنان اجازه بدهد که من بتوانم با لباسهای بلند اسلامی بازی کنم همین فردا پرچم ایران را به بدنم گره می زنم و تنیس بازی می کنم. امروز که مرا یک بازیکن فرانسوی می دانند به این خاطر است که در فرانسه به دنیا آمده ام اما همیشه فرانسه را کشور دوم خود می دانم و احساس می کنم ایرانی هستم و در هر بازی ای که پیروز باشم برای کشورم افتخار آفرینی کرده ام.»

از افتخارات او می توان به مکان سوم تورنمنت آزاد استرالیا در سال 2008،حضور در گراند اسلم اوکلند و شکست دادن بزرگانی چون سربنتیک و دنییلدو که جزو بهترینهای جدول رده بندي بودند، حضور در یک چهارم نهایی بازیهای پالرمو، هاسسلت و کلکته را نام برد.

او در سال 2007 لقب پدیده ی بازیهای استانبول را به خود اختصاص داد چرا که در آن تورمومنت توانست تنیس بازان سرشناسی مثل ماریا شاراپوآ و ونوس ویلیامز را شكست دهد و اگر به یکباره مصدوم نمی شد شاید به مقام قهرمانی هم نائل می شد.

ارغوان رضایی وقتی در بزرگترین گراند اسلم های دنیا مقابل چشم میلیونها بیننده ی تلویزیونی و در مقابل دوربینها بازی می کند همواره یک پلاک طلا که نقشه ی ایران روی آن حک شده را به گردن دارد و پس از هر پیروزی این پلاک طلا را می بوسد...

در دنیای حرفه ای ورزش رسم است وقتی یک بازیکن به هیبت یک قهرمان در می آید در اطرافش انواع و اقسام کارخانجات را برای تبلیغ ببیند اما انگار ارغوان از این قاعده مستثنی است و تا به حال هیچ کارخانه ای بر روی او سرمایه گذاری نکرده و او مجبور است از جیب خرج کند.

حق است یکی از کارخانجات ایرانی غیر دولتی از این فرصت طلایی استفاده کند و به عنوان اسپانسر ارغوان رضایی در میادین بین المللی حضور یابد. تصور کنید چقدر تاثیر گذار خواهد بود که جهان ببیند یک دختر ایرانی با یک اسپانسر ایرانی پیروز میدان می شود و نقشه ی ایران را می بوسد ولی مدالش را به مردم فرانسه تقدیم می کند. کوچکترین کاری که ما می توانیم در قبال ایران محروم از قهرمانانی چون ارغوان رضایی انجام دهیم این است که حضور او را به عنوان بازیکنی در فرانسه اطلاع رسانی کنیم و برای این که روزی قهرمانان ایرانی که نقشه ی ایران از قلب و گردنشان جدا نمی شود بتوانند با داشتن امکانات کافی با پرچم ایران به میدان بروند لحظه شماری کنیم.

پي نوشت:كساني كه از پست قبل سر در نياوردند بخش كامنتهاي پست را دوباره نگاه بيندازند.
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >