تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

پیش نوشت:

تقدیم به عباس که شاید تنها کسی است که منتظر سخن من با ستایش است.

تقدیم به نفیسه، یکی از آن چند نفر.

تقدیم به محمد صالح حجت الاسلامی ، مشوق من برای ایجاد این وبلاگ و یکی از آن چند نفر.

تقدیم به کیمیای همراهی، همراهی کیمیا از بدو تاسیس این وبلاگ تا کنون و یکی از آن چند نفر.

تقدیم به مهدی سلطانی، یکی از آن چند نفر و تمام بر و بچه های تازگی که باعث شدند لذت بودن در جهانی هر چند کوچک ولی بدون جنسیت سالاری های ماتریالیستی تاریخی را تجربه کنم.

تقدیم به اولین آن چند نفر که ديگر، اغلب نوشته های مرا نمی خواند.

و تقدیم به ستايشم و تمام کسانی که به هر تقدیر،عشق می ورزند و چون من می اندیشند: بباید ستایش نمود عشق را...

ستایش کوچکم، چند روزی است که طبق روال عادی زندگی داشتم با رنجهای ریز و درشت دست و پنجه نرم می کردم و فکر می کنم درست همین امشب که اینها را برای تو می نویسم بر آنها فائق آمده ام.

ستایش کوچکم، این نوشته، كمي درد دل است و كمي هم اعتراف.

ستایش کوچکم تو، در دنیایی پا به عرصه ی وجود گذاشته ای که خیلی از آدمهایش عشق و دوست داشتن را مسخره می کنند، توی کامنتهای عمومی همین وبلاگ هم که بگردی می توانی کامنتهایی پیدا کنی که نشان از تمسخر نام این وبلاگ داشته باشد، اما این را بدان که تمام آدمها در درون مقدس خودشان به این اعتقاد دارند که بباید ستایش نمود عشق را...

عزیز من، محکوم کردن احساسات و خصوصا محكوم كردن نشان دادن احساسات از مظاهر مردسالاری است. بايد بداني چون در طول تاریخ زنها بشر احساساتی بوده اند و مردها برای اثبات مردانگی شان و اين كه زن خوانده نشوند، ملزم به کتمان احساسات بوده اند، با مطرح شدن ادعای برابری زن و مرد، باز هم مردسالاری کار خودش را کرد و از بین احساس گرا بودن یا نبودن، امتیاز را به خصیصه ی مردانه داد. مهم نیست عزیز، تو تنها به یاد داشته باش که مردها هم علی رغم ظاهرشان بسیار احساساتی و شکننده اند و اگر چه شاید نابرابری های زنانه و مردانه از دیر زمان تاریخ بشر، چنان سایه افکنده باشد که در قرنهای آتی هم مشکلات زنی و مردی حل نشود اما در درون هر زن و مرد، انسانی بدون جنسیت قرار دارد که در بسیاری از موارد می شود او را بيرون كشيد و با او به صحبت نشست. انسانی با تمام ویژگیهای انسانی که مطمئنا عشق ورزیدن هم یکی از آنهاست.

نمی دانم رو به رو شدن تو با دنیا چگونه خواهد بود، ولی از آنجایی که درست همانطور که من در بچگی با شیطنتهایم پوست مامان را می کندم، تو هم مرا به مرز جنون می رسانی، احتمال می دهم زمانی که با حقیقت دنیا هم رو به رو شوی، مانند نوجواني مادرت، روزهای سختی را پیش رو داشته باشی.

براي من تلخ بود وقتی می توانستم تمام آدمهای روی کره ی زمین را دوست بدارم و می ديدم عده ی دیگری هم در زمین هستند که به کشتن همین آدمها عشق می ورزند. سخت بود دوست داشتن دنیایی که بیشتر آدمهایی که به سمت تو می آیند به طمع به دست آوردن یا به قول دوستی کندن چیزی از تو آمده اند، اما ياد گرفتم حتی آنها را دوست بدارم و فكر كنم هر اتفاقی و هر کسی در این دنیا سر راهم قرار می گیرد تا بیاموزم و به کمال نزدیک تر شوم.

من در این مدت زندگی ام با دوست داشتن ها و محبت های بسیاری رو به رو بوده ام. با انسانهایی با تعاریف عمیق از دوست داشتن و انسانهایی با لجن مال ترین تعریفی که می شود از عشق ارائه داد. هر وقت کسی را دیده ام که تعریفی مشابه من از دوست داشتن دارد خوشحال شده ام که در این دنیا تنها نیستم و هر وقت کسی را دیده ام که برای مثال تعریفش از عشق، احساسی است که فقط می تواند بین زن و مردی که قادرند با هم رابطه جنسي داشته باشند جریان دارد، با آنکه درکش نکرده ام اما به خودم گفته ام از کجا معلوم اگر تو جای او بودی می توانستی تا این حد انسانی و بی جنسیت عشق را تعبیر كني؟

خلاصه این که نگاه جنسیتی حتی به مقوله ی دوست داشتن هم چسبيده و باعث می شود آدمها در عشق ورزیدن هم به دو دسته تقسیم شوند.

اما دسته بندی دیگری که می خواهم ارائه دهم چیزی فرای اینهاست که گفتم.

به تازگی فهمیده ام اغلب آدمها به گونه ای عمل می کنند که فکر می کنند با آن عمل، راهی برای نشاندن خودشان در قلب دیگران می گشایند، اما آدمهای اندکی هم در دنیا هستند که مقابل تو به گونه ای عمل می کنند که تو یاد بگیری خودت را دوست بداری. آنها به تو احساس ارزشمند بودن و تصور لیاقت دوست داشته شدن را هدیه می کنند. اینها به جای این که به فکر این باشند که دوست داشته شوند، به تمام آدمها احساس دوست داشتنی بودن را هدیه می دهند.

و شايد تنها كليد بخشيدن حس ارزشمندي به انسانهاي ديگر، فقط و فقط محاكمه نكردن آنها باشد.

ستايش كوچكم، تو خیلی زود یاد می گیری که روال عادی رفتار خیلی آدمها با تو، گاه محاکمه کردن تو به خاطر گناهی است که انجام نداده ای و روال باقی آدمها محاکمه کردن تو به خاطر گناه هایی است که انجام داده ای و عده ی کمی هم هستند که لااقل اغلب اوقات تو را حتی به خاطر گناه هایی که انجام داده ای هم محاکمه نمی کنند و حتی بی آنکه تو را تخریب کنند به تو می آموزند تا ضعفهایت را درمان کنی.

در این دو هفته، من درسهای زیادی گرفتم. بدترین احساس بشری زمانی اتفاق می افتد که تو احساس می کنی داری محاکمه می شوی. چه وقتی گناهی را انجام نداده ای و به تو تهمت می زنند و چه وقتی که ضعفی داری که آن را با پتک توی سر تو می کوبند اما اين را بدان كه هر کسی گاهی ممکن است بی آنکه بخواهد دست به محاکمه بزند. ممکن است بدون هیچ عمدی، در خلال یک توصیه‌ي دوستانه، تو احساس محاکمه شدن را در دوستت بیدار کنی و یا وقتی از دست کسی عصبانی هستی به عمد برای جریحه دار کردن غرور او، به او ضعفهایش را بگویی و یا حتی او را به کارهایی که نکرده متهم کنی.

ستایش عزیزم، واقعیت این است که بیان ایرادهای دیگران بدون این که احساس کنند محاکمه می شوند یک هنر است که هر کسی ندارد. چند نفری را اطرافم می شناسم که چنین هنری را دارند و من با به یاد آوردن بيان ايرادات خودم توسط یکی از آنها و نجاتم از چيزي كه بودم و مقایسه اش با محاکمه هايی که این چند روز، پشت سر گذاشتم به این جمعبندی رسیدم.

وقتی تو دنیا آمده بودی، من تا مدتها، من نبودم. نمی دانم تقصیر بالا پایین شدن هورمونها بود یا شب نخوابی ها یا این که به خاطر نگهداری از تو از تمام فعالیتهای اجتماعی ام باز مانده بودم.

حوصله ی هیچی را نداشتم و همه چیز به نظرم سیاه بود تا این که در این فضای مجازی برای خودم به توصيه ي يكي از دوستان خانه ای گزيدم.

اما باز هم من، من نبودم! انگار خودم را گم کرده بودم و هر چه مي گشتم پيدا نمي شدم، حتي به خودم مي گفتم مهم نيست، ارغوان مرده تا فرد جديدي حيات پيدا كند! شايد علتش اين بود که دوره ی مشكلات جسمانی من خیلی خیلی طولانی تر از زنهای دیگر بود يا این که روح سرکش من بیشتر از دیگران میل پروازهای آزادانه داشت، به هر حال من، لحظه به لحظه به نابودی نزدیک و نزدیک تر می شدم. كساني كه اطراف من بودند يا متوجه حالت روحي من نبودند يا برايشان اهميتي نداشت يا اگر داشت نمي دانستند چه كمكي مي توانند به من بكنند اما يكي از آن چند نفر بود كه مدام به من توانايي‌هايم را يادآور مي‌شد و مي‌گفت كه بايد بلند شوم اما انگار گوش من برای شنیدن تشویقهاي او كر شده بود و هيچ تغيير عمده اي در وضعيت روحي من حادث نمي شد. بالاخره طاقتش طاق شد و گوشی تلفن را برداشت. باید من را بابت چیزی که شده بودم محاکمه می کرد، اما او آنقدر هنرمندانه و صميمانه این کار را انجام داد که من بی آنکه احساس کنم محاکمه شده ام به خویشتن خویش بازگشتم.

- کجاست اون ارغوانی که من می شناختم که عین وروجک از این کلاس به اون کلاس می رفت و پر از انرژی بود؟ تو فکر می کنی مثلا مادر خوبی برای ستایشی وقتی نمی تونی به زندگی با امید و دلخوشی نگاه کنی؟ کو اون همه اعتماد به نفس؟ قبلا وقتی راه رفتنت رو می دیدم حس می کردم یه جوری راه می ری که آدم احساس می کنه زمین و زمان دارن بهت سجده می کنن، حتی الان راه رفتنت هم عوض شده. ورزش کن. داد بکش، گريه كن، نمی دونم یه کاری بکن که دوباره بشی همون ارغوانی که بودی...

همان روز روی دوچرخه ثابتی که بیشتر از يک سال بود که گوشه ی راهرو افتاده بود نشستم و یک ساعت تمام در حالیکه گریه می کردم پا زدم. از فرداش کم کم ارغوان دوباره آغاز کرد به متولد شدن تا اینکه دوباره شدم همین ارغوانی که هستم و دوستش دارم، البته حتي هنوز هم نه به قوت و سرسختي سابق.

بله فرق این چند نفر، با باقی آدمها این است که برایشان مهم نیست که تو آنها را دوست داشته باشی بلکه مهم اين است که تو خودت را دوست داشته باشی و اين ايثار آنها خود به خود باعث می شوند که آنها را هم دوست بداری.

در اين چند روز يك بار بي آنكه براي گناه روا شده، كسي را محاكمه كرده باشم، براي گناه نكرده، توسط او محاكمه شدم.

در عوض، يك بار هم بي آنكه براي گناه نكرده، توسط كسي محاكمه شده باشم، براي گناه نكرده، همان كس را محاكمه كردم.

يك بار هم، هم بابت گناه كرده و هم گناه نكرده، كسي را محاكمه كردم و هم به جرم گناه كرده و هم به جرم گناه نكرده، توسط همان فرد محاكمه شدم!

همين جا از تمامي كساني كه ممكن است خواسته يا ناخواسته محاكمه‌شان كرده باشم عذر مي خواهم...

همين جا بابت اين كه عصباني مي شوم، زياد حرف مي زنم يا مي نويسم و اين كه جلب اعتماد من به آدم بودن آدمها يك قرني طول مي كشد عذر مي خواهم...

و دست آخر اين نوشته را تقديم ميكنم به تمام آدمهايي كه خواسته يا ناخواسته، به جرم گناه كرده يا ناكرده محاكمه ام كرده اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:6  توسط ارغوان اشترانی  | 

از تاكسي هاي هفت تير - تجريش پياده مي شوم و بوي پيتزا پايم را به سمت رستوران مي‌كشاند. صداي آشنايي از پشت سرم مي‌پرسد:

- اين پيتزا كوچيكا چنده آقا؟

- 1300 تومن.

- سيب زميني چي؟

- 1000 تومن.

نگاهش مي‌كنم. همان پسري است كه تو پمپ بنزين اسدي هميشه آدامس و بيسكويت و خرت و پرت مي‌فروشد. همين چند روز پيش هم مثل معمول هميشه ديده بودمش و از او خريد كرده بودم كه مامور پمپ بنزين جلو آمد و در گوشم گفت:

«خانوم بيخود دلتون براي اين نسوزه. اينا پولدارن. سر و وضعش رو نمي بينيد؟»

- سر و وضع كه دليل نمي‌شه. اگه احتياج نداشت كه كار نمي‌كرد.

- از ما گفتن بود از شما نشنيدن، من حتي از يكي از راننده‌ها شنيدم اين بچه‌ي صاحب همين جاست.

- آهان، باباش پمپ بنزين داره، اونم اينجا، بعد بچه‌ش رو مي‌فرسته آدامس فروشي؟

- باور نمي كنيد؟ يه بار كه بر و بچ اينجا به پر و پاي اين بچه هه پيچيده بودند، انگار موي آقا بهزادو آتيش زده باشي. سه سوت بعد پيداش شد و بچه‌هه همه چي رو گذاشت كف دستش و اونم حسابي پيچيد به بچه‌ها.

كارت سوختم را برداشتم و پوزخندي زدم و سوار ماشين شدم.

- يه پيتزا نداريد كه يه خرده سوخته باشه يا كوچيكتر باشه كه 1000 تومن بشه؟

منتظرم صندوق دار نگاهم كند كه به او اشاره كنم، پيتزا را به او بدهد اما صندوقدار با صداي بلندي "نچ" مي‌كشد.

پسرك كمي اين پا و آن پا مي‌كند و بالاخره هزار تومني اش را به صندوقدار مي‌دهد و فيش سيب زميني را مي‌گيرد. من هم پول پيتزا را روي ميز مي‌گذارم و فيش مي‌گيرم و كنار باجه‌ي تحويل مي‌روم.

پيتزاي مرا ديرتر از او تحويل مي‌دهند و مجبور مي‌شوم تقريبا دنبالش بدوم.

- هي پسر. يه دقيقه وايسا.

- بله خانم، كاري داشتيد؟

- من پولم كم بود، مي ياي با هم غذامون رو شريك بشيم؟ من از سيب زميني تو مي خورم و تو از پيتزاي من، قبوله؟

برق چشمان قهوه‌اي روشنش خيلي زود جايش را به ترديد مي‌دهد. كمي مكث مي‌كند و وقتي با سر كج كردنم دوباره سوال مي‌كنم كه "باشد؟"، مي‌گويد:

- باشه. قبوله.

- مي ياي بريم تو اين چمنها بشينيم؟

ميان چمنهاي كنار خيابان نشسته‌ايم و پسرك مقابلم است. اولين باري كه ديدمش پنج، شش ساله بود. تو همين پمپ بنزين اسدي. هجده سالم شده بود و تازه ماشين بابا را بر مي داشتم كه بروم تمرين رانندگي، كه متوجه او شدم. نمي دانم چند وقت بود كه آنجا خرت و پرت مي فروخت، ولي خيلي از راننده‌ها و كاركنان پمپ بنزين او را مي شناختند. هميشه مي‌ديدم كه با او خوش و بش مي‌كنند و مي‌گويند: «چطوري پهلوون؟» يا از او سيگار مي خواستند و او مي‌گفت: «بي خيال جناب. ما كه دشمن شما نيستيم بهتون سيگار بندازيم، اونم تو پمپ بنزين.»

اوايل تابستان كه من كلاس رانندگي ثبت نام كردم، پسر بچه گم و گور شد. حتي چند باري از مسئولان پمپ بنزين سراغش را گرفتم ولي آنها هم گفتند آنجا نمي‌آيد. دروغ نگويم همان روزها هم دلم برايش تنگ مي‌شد و از ته دل آرزو داشتم دوباره ببينمش.

- ماشينت كو؟

- ماشينم؟ تو از كجا مي دوني من ماشين دارم؟

- يه 206 سفيد صندوقدار.

- نه بابا، نكنه شماره‌ش رو هم بلدي.

- شماره كه نه، ولي يك عروسك مشكي با لباي قرمزِ اينجوري پشتش زدي.

لبهايش را به حالت غنچه جلو آورده. بلند مي‌خندم.

- همه‌ي مشتريهات، اينجور خوب يادت مي مونن؟

- همه كه نه ولي بعضيا چرا.

- حالا چرا من جزو اون بعضيام؟

لبخند مي‌زند و شانه بالا مي اندازد. دلم مي خواهد به موهايش دست بكشم و ببينم هنوز هم زبر است يا نه؟!!

موهاي زبرش را از همان سالها پيش به ياد دارم.

بعد از اين كه پسر بچه گم و گور شد، يك بار كه با پدرم براي تمرين رانندگي به بام تهران رفته بوديم ديدمش. ماشين را پارك كرده بوديم و زير انداز انداخته بوديم و نشسته بوديم. هميشه همين بود، به اسم تمرين رانندگي شبهايي كه هوا صاف بود، مي رفتيم بام تهران و آنقدر مي مانديم تا حسابي خلوت شود و زير آسمان، روي چمنها با هم دراز مي كشيديم و بابا از دوران ارتش و اتفاقاتي كه در حين خدمت در روستاها برايش پيش آمده بود، برايم حرف مي زد. آن روز بابا رفته بود توالتي، جايي و من روي حصير نشسته بودم و واكمن گوش مي دادم كه آمد جلوم و گفت: «آدامس لازم نداري؟‍»

انگار لحن كودكانه اش با تصوير كاملا واضحش توي ذهنم حك شده، موهاي قهوه اي روشن و پوست سفيد كك مكي.

- شما كه چيزي از سيب زميني من نخوردي. فقط دو تا. مگه قرار نشد نصف نصف كنيم؟

- سيب زميني نمي خوام. به جاي اين، بذار ازت يه عكس بندازم.

- نه خانوم. اون روز يه خانمه اومد تو پمپ بنزين، گفت بذار ازت عكس بندازم، هيچ جا چاپش نمي كنم، فرداش ديدم تو يه مجله عكس ما رو انداخته.

- پس تمام مجله‌ها رو هم مي‌خوني؟

- تمام مجله‌ها رو كه نه. ولي عكس خودمونو ديديم. باورتون نمي شه؟ به خدا راس مي گيم.

- خب حالا، من اون خانمه نيستم تو هم الان تو پمپ بنزين نيستي.

به ظرف پيتزا نگاه مي كنم كه يك تكه بيشتر توش نمانده كه لابد مال من است و به ظرف سيب زميني كه تا نصفه پر است. حدس مي زنم يكي دو تا سيب زميني كه بردارد راهش را مي گيرد و مي رود. اين وروجك مغرور را خوب مي شناسم. توي كيفم دنبال يك پانصد توماني مي گردم و به دستش مي دهم.

- مي ري دو تا نوشابه برامون بخري بياري؟

- شما كه گفتي پول نداري؟

جا مي خورم. حواسم نبود كه به چه بهانه اي با هم همسفره شده ايم.

- هزار تومن نداشتم ديگه. پونصد تومنه. نمي شد بگم كه سيب زميني نصفه بده، روم نشد.

- واسه شما مي خرم، واسه خودم نه.

- بخر ديگه، حالا يه بار مهمون من. مگه چي مي شه؟

با همان چشمان پرسشگر پنج سالگي اش توي چشمم نگاه مي كند و بلند مي شود و به طرف رستوران مي رود.

آن روز با ديدن او خوشحال شدم و با لبخند گفتم: «بله كه لازم دارم.»

آدامسي برداشتم و درشت‌ترين پول توي كيفم را به او دادم. هميشه همين كار را مي‌كردم. از ديدن دستهاي كوچكش كه از هر جيب شلوار شش جيبش، پولهاي مچاله شده بيرون مي‌كشيد خوشم مي آمد.

- چرا ديگه نمي ياي پمپ بنزين اسدي؟

اين را كه گفتم سكوت كرد و غمي توي چشمهايش زبانه كشيد. باقي پول مرا پس داد و رفت سراغ يك خانواده‌اي ديگر. به آنها هم كمي خرت و پرت فروخت و دوباره از جلوي من رد شد. كمي تعلل كرد و با خجالت گفت:

- مي شه بخوابم رو حصيرت؟ يه ديقه. مي خوام قولنجم رو بشكنم.

با سر اشاره كردم كه بخوابد. به پشت خوابيد و در حالي كه سر و پاهايش به زمين چسبيده بود، شكمش را داد بالا و با اين جور انحنا دادن به بدنش صداي ترق و توروق استخوانهايش درآمد. سپس روي زمين خوابيد و دستهايش را باز كرد و با صداي بلند گفت «آخيش» و با همان نگاه عجيبش به من كه بالاي سرش نشسته بودم خيره شد. من موهايش را نوازش كردم. موهايش خيلي زبر بودند. از موهاي تمام بچه هاي دوست و آشنا زبرتر. پسرك خيلي آرام، در حاليكه تو چشمهاي من خيره شده بود پرسيد: «تو مامان نداري؟»

با تعجب نگاهش كردم و جواب ندادم.

متعجب بودم از اين سوال يكدفعه و بي دليل. كم كم تصوير پسرك كه در سكوت من، تو چشمهايم نشسته بود، تار شد. پسرك بلند شد و ايستاد مقابلم. قد ايستاده‌ي او، از قد نشسته‌ي من كمي بلندتر بود، سرش را جلو آورد و گفت: «منم همين طور.»

جعبه اش را برداشت و به سمت سرازيري تپه، بناي دويدن گذاشت. با سرعت هر چه تمام، كفشهايم را نصفه نيمه پوشيدم و دنبالش دويدم ولي پيدايش نكردم. وقتي به حصير برگشتم، بابا، متعجب منتظرم بود.

- بفرماييد خانم.

جا مي‌خورم. متوجه آمدنش نشدم. دو تا نوشابه خريده يك ليوان بزرگ و يك ليوان كوچك. ليوان بزرگ را براي من گرفته. باقي پولم هم در دستش است.

- ببينم؟ يه سوال... تو يه مدت هم تو بام تهران آدامس مي فروختي؟ نه؟

- آره خانم. مال كوچيكي‌هامونه. از موقعي كه رفتيم مدرسه، تو پارك قيطريه بوديم، تا دو سال پيش كه نگهبوناي پارك عوض شدند و ما رو يه دل سير زدن. اونوقت برگشتيم همين اسدي.

پولهاي مچاله شده‌ي توي دستش را مي‌گذارد توي در جعبه‌ي پيتزا. دلم مي خواهد از او بپرسم كه آن شب را به ياد دارد يا نه. دلم مي خواهد يك بار ديگر موهايش را نوازش كنم تا ببينم هنوز زبر هستند يا نرم‌تر شده اند. اين بچه، با نگاه مغرورش هميشه براي من سوال برانگيز بوده. روي لباسش كمي نوشابه مي ريزد.

- آخ ديديد چي شد خانوم؟ لابد راضي نبوديد. لباسمونو تازه خريده بوديم.

لك كوچكي افتاده روي پيراهن سبز روشنش كه با شلوار يشمي شش جيبش هماهنگ است. لبهايم را مي‌گزم و چپ چپ نگاهش مي‌كنم.

- خب حالا. چرا اخم مي كنيد خانوم. منظوري نداشتيم، شوخي كرديم.

مي خندم كه فكر نكند جدي جدي از دستش عصباني شده‌ام.

- حالا كه با هم دوست شديم، نمي ذاري يه عكس ازت بندازم؟

ني ني چشمانش مي‌خندد و دست مي‌كند توي موهايش كه چند وقتي است مثل مانكن‌هاي كانال مد، با ژل سيخ سيخ مي‌كندشان. سرش را كج مي‌كند و لبخند مي‌زند.

دوربين را بالا مي‌آورم و او را از توي لنز نگاه مي‌كنم. به بغل سرش دست مي‌كشم تا ببينم موهايش هنوز زبرند يا نه. به چشمهاي وروجكش كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم كه با نگاه متعجبش دارد سين جيمم مي‌كند.

- شاخ شده بود موهات.

شاتر را فشار مي‌دهم. عكس پسرك روي مانيتور دوربين حك مي شود. به همان وضوحي كه توي ذهن من حك شده است. پسرك جعبه اش را بر مي دارد و يك آدامس توت فرنگي مي‌گذارد توي در جعبه‌ي پيتزا، كنار صد و پنجاه تومني كه از پانصدتومان مانده بود.

- با اجازه. مرسي بابت زحمتتون.

- بيا پول آدامسو بگير.

- نه خانم. نمي‌خوايم.

- نمي خوايم نداره. يعني چي؟

- حالا يه بارم مهمون من. مگه چي مي‌شه؟

ساكت مي‌شوم و فقط نگاهش مي‌كنم.

- خانم ما بايد بريم. مامانمون نگرانمون مي‌شه.

جا مي‌خورم و هزاران پرسش جديد در مورد اين پسرك مغرور و "مامانش" توي ذهنم صف مي‌كشند. آدامس و پول خردها را از توي در جعبه پيتزا بر مي دارم و با نگاهم و سر، كج كردنم، مي‌گويم كه برود. پسرك توي شلوغي آدمها گم مي شود.

وقتي پسر را نمي‌بينم تازه متوجه مي‌شوم چقدر صداي موتور ماشينها با قار و قور موتورهايشان و جيغ و ويغ بوق هايشان بلند است. طبق معمول يادم مي آيد كه باز فراموش كرده ام. از كارهاي خودم خنده‌ام مي‌گيرد، اين بار هم يادم رفت اسم او را بپرسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

برام عجیبه. عجیب نیست که تو همینی باشی که این اس ام ها نشون می ده. عجیب اینه که چقدر سخت شدم. بار اولی که حرفهایی که به من زدید به مراتب از اینايي که گفتي بهتر بود، اون قدر داغون شدم که تا چند هفته، از هیچ چی نمی تونستم لذت ببرم، گاه و بیگاه با آهنگ "انسانم آرزوست" داغ دلم تازه می شد، ولی این بار ناراحتی از "آنچه یافت می نشود، جسته ایم ما" بیشتر از یک ساعت طول نکشید و تازه اون قدر هم زیاد نبود. اولین نارنگی ای که سر راهم قرار گرفت، به من لذت خوردن اولین نارنگی پاییز رو بخشید. آدم می تونه از هر چیزی توی این دنیا درس بگیره، حتی از خوردن یک نارنگی! خانم احتمالا عزیز: روال زندگی اینه که نارنگی شیرین و خوشمزه هم، پوستی تلخ و مزخرف داره که باید روونه ی سطل آشغال بشه. باید از شیرینی های زندگی لذت برد و با کمال تاسف تلخیها رو روانه ی سطل آشغال کرد...


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >