تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

خب بابا خب، تسليم. تسليم.

من يكي، همين جا اعتراف مي‌كنم رسما بي خيال بحث منطقي، عصباني شدن، داغ كردن و حتي تاسف خوردن به حال جامعه‌ي روشنفكري ايران شده‌ام.

اصلا از فردا خانم اشتراني يك سيني مي‌گيرد توي دستش و به جاي چاي، توي مجامع روشنفكري لقب تعارف مي‌كند و هر مردي را كه متلك و ليچار بار زنان كند، ملقب به يكي از القاب ملوك السلطنتي مي‌نمايد. اصلا انتخاب لقب هم به عهده‌ي خود آقايان. القابي مثل سالار، سالار پريم، سالار زگوند، سوپر سالار، آلترا سالار، ماكسيمم سالار، سالار تمام، سالار بيگ، خيلي سالار، سالار نژاد، احمدي سالار، محمود سالار و نهايتا لقب بسيار با ارزش و بزرگ خوش ركاب براي كساني كه ته ته مردسالاري هستند و فكر مي‌كنند زن را بايد مثل گوسفند سر بريد. البته لازم به ذكر است براي كساني كه درجات كمتري از مردسالاري دارند هم القاب مناسبي در نظر گرفته شده كه با استمرار و تلاش آنها براي به خاطر سپردن حرفهاي رسانه‌ي ملي و پيشينه‌ي زن ستيز ادبي ايران و جهان، اين القاب به القاب فوق الذكر قابل ارتقا مي‌باشد. برخي از اين القاب عبارتند از: ميني سالار، اپسيلون سالار، تيني سالار، سالارك، سالارچه، ريز سالار، نيمچه سالار، ني ني سالار، جوجه سالار، اوا سالار، سالار جون، سالي و خلاصه براي كسي كه به طور آگاهانه برابري زن و مرد را در تمامي امور پذيرفته لقب: سالار بعد از اين در نظر گرفته مي شود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:39  توسط ارغوان اشترانی  | 

سوار مترو مي شوم. جا نيست. همه، جا دارند الا من. خسته ام. حالم بد است. روي زمين ولو مي شوم. هيچ كس انگار من را نمي بيند. زنهاي فروشنده وارد مي شوند. همه در فكر ناند و پول. مترو شلوغ مي شود. بو مي گيرد. حالم را بد مي كند. توي ذهنم يك چيز بيشتر نمي گذرد: مترو - شلوغ - كثيف- لعنتي.
بلند مي شوم. لباسم خاكي است. بايد از اين جهنم پياده شوم. پياده مي شوم. پله ها هم شلوغ است. انگار هيچ راهي رو به فضاي باز نيست. پله برقي اي كه رو به پايين مي آيد خلوت است. روي آن مي روم و شروع مي كنم به بالا رفتن. خوبي اش اين است كه هر چه بالا مي روم نمي رسم. مي شود ساعتها روي آن بالا رفت و نرسيد. دوست ندارم برسم آن بالا. نمي دانم آن بالا، دنيا، لعنتي تر از اين پايين است يا بهتر...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:31  توسط ارغوان اشترانی  | 

"مجموعه كامل اشعار فروغ"

ديواني افست شده و بدون سانسور با عكسهاي فروغ فرخزاد. هديه‌ي تولدم در سال 78 توسط واله والي. از همان روزها بسيار شريف بوده و قانونمند. تا جايي كه تقديم نامه اش، پاورقي دارد:

«روزي بود كه مانند آن كس ياد نداشت» *

سالروز تولد تو...

هميشه بخند

شاد باش و شاد زي...

عاشق باش و عشق بورز

جز آن...نيارزد...

نيارزد...

واله

* بيهقي!

 

هميشه همه چيز آن طور كه آدم مي خواهد پيش نمي رود ولي هيچ چيز، بد نيست. در پس هر تاريكي، نوري نهفته است. خوبي اين روزها بازگشت من به شعر است. خواندن دفتر خاطراتها و نامه هاي قديمي است كه سالها بود گوشه‌ي انبار يكي از فاميلها خاك مي خورد. دفترهاي قديمي از دوران راهنمايي گرفته تا دانشگاه. دوراني كه دوستان مدرسه ام غصه را با «ق» نوشته اند يا نهيبم زده اند كه نبايد در تخيل بزيم و من پند نگرفتم يا پدر، برايم خاطره‌اي نوشته از دو بوسه‌ي مادرش.

خاطره‌ي ديوانگي ها، يك پاكت تخمه‌ي شكسته هديه دادنها، پوست سانديس و شيرين عسل ها را نگه داشتن ها.

خاطره‌ي پرياي شاملو خواندنها در سالروز جشن انقلاب و توبيخ شدنها.

و رشد من مديون تمام اين خاطره هاست. مديون تمام انسانهايي است كه در زندگي من حضوري كوتاه يا طولاني داشته اند. به من بخشيده اند يا از من گرفته اند. محبت كرده اند يا آزار. دوستشان داشته ام يا نداشته ام. دوستم داشته اند يا نداشته اند.

اين پست را به خاطر سعيده اينجا گذاشته ام. كامنتها هم بدون تاييد باز است. ببينم چه خوابي برايم ديده اين بانوي سر زنده و دوست داشتني، پستي شايد براي «تولدي ديگر»

 

همه ي هستي من آيه ي تاريكي است

كه تو را در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

 

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني

با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست كه مردي با آن

خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد

طفليست كه از مدرسه برمي گردد

 

زندگي شايد آن لحظه‌ي مسدوديست

كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...

 

سهم من اين است

سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروكست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

«دستهايت را

دوست مي دارم»

 

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام

تخم خواهند گذاشت

 

من

پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد...

 

«و اينك منم، زني تنها، در آستان فصلي سرد...»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 6:45  توسط ارغوان اشترانی  | 

گو كجا بايد به محراب سعادت سجده زد؟

عقده ي نامردميها را كجا بايد گشود؟

قصه ي رفتن،  رسيدن تا خدا

قصه ي تنهايي دل را كجا بايد سرود؟

در ميان سوز و سرماي كبود

در كدامين بستر بي خار و پر گرما غنود؟

دل كه پيمان بسته بود از عشق دوري مي كند

سر دل دزدي و افسون تو را آخر چه بود؟

دل كه مردابي ز ياران دو رنگان گشته بود

گو چگونه در پي ات افتان و خيزان شد چو رود؟

من كه منع عاشقي كردم دل ديوانه ام

آه از اين دل، پيش از اين خط و نشان افتيده بود

من همه ديوانگي ها را بسوزانم به عقل

وان سپس سوزم همه عقل و خرد را همچو عود

دلبري و دلخري را من ببوسم زين سپس

چونكه از آن، جز غم و درد و فغان حاصل نبود

دل نبندم من دگر بر هر چه دارم در برم

ناكسم گر در تجارت آمدم بي مزد و سود

سر بذارم در پي آوارگي، ديوانگي

سنگ چخماقم بسوزانم از اين پس هر چه هود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:36  توسط ارغوان اشترانی  | 

من از آن روز كه نگاهم دويد و پرده هاي آبي زنگاري را شكافت و من انسان خود را ديدم كه بر صليب روح نيمه اش به چارميخ آويخته است، در افق شكسته ي خونينش، دانستم كه در افق ناپيداي رو در روي انسان من- ميان مهتاب و ستاره ها- چشمان درشت ودردناك روحي كه به دنبال نيمه ي ديگر خود مي گردد شعله مي زند.

                                                                                                              احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:1  توسط ارغوان اشترانی  | 

گفتم كه دلم تنگ است

نشنيدي و نشنيدي

اندوه، بد آهنگ است

نشنيدي و نشنيدي


ما را ز غم دوري

سوزاندي و سوزاندي

تا رشته ي عشقم را

ببريدي و ببريدي


اي رفته ز دل، مهرت

آزار مكن ما را

رفته است چو بيماري

تيمار مكن ما را


من در پي عشق تو

هر روز دوان بودم

چون سايه به دنبالت

هر لحظه روان بودم


در هر سخن و اشكم

صد بوسه و خواهش بود

افسوس، تمنايم

يك لحظه نوازش بود


اكنون به دلِ دردم

اندوه و فغان جاري است

ديگر به ميان ما

افسوس كه ديواري است


دير است كنون ديگر

هرچند پشيماني،

تلخي است ميان ما

مي داني و مي داني...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط ارغوان اشترانی  | 

وقتي سالها پيش كتاب كوري ساراماگو را خواندم علي رغم اين كه از آن خوشم آمده بود ولي از دست ساراموگو عصباني بودم. مدام به خودم مي گفتم "ديگه دنيا اين قدرها هم كه اين تصوير كرده لجن نيست. دكتر كه مي دونه زنش چشم داره ولي به خاطر بودن با اون خودش رو به نابينايي زده، با دختري كه عينك تيره به چشم دارد سكس داشته باشه."

امروز بعد از سالها فيلمش را ديدم و تازه ساراماگو را مي فهمم. باورم شده كه دنيا به همين كثيفي است و يا حتي بدتر...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

من

عاشقی هایم را آبستنم

همه ی تردیدهای آبی و امیدهای سپیدم را

زخم خورده ترین تنها

تنهاترین زخم خورده

با انگشتانی جوهری

و موهایی پریشان در باد

آرام هستم و نیستم

خرسند هستم و نیستم

و می پرستم

انگشتان جوهری ام را

من سالهاست

که بر آستانه ی در ایستاده ام

با چمدانی بردوش

که در آن جنازه حمل می کنم

من سالهاست که نور را

در امتداد شب بی پایان طللب می کنم

من سالهاست که زیر بارانم

نا امید از تولد یک چتر

یا سالهاست در کویر سوزان

به دنبال سایه می گردم

من

عاشقی هایم را آبستنم

و هیچ طبیبی نمی داند

روز پایان من کی است...
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >