تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

دوست عزیزم آقای اسلامی به بهانه ی روزهای عزاداری حسینی مطلب جالبی با عنوان یک حرف زیادی نوشته اند که من را برآن داشت تا یه حرف زیادی دیگه بنویسم که درواقع خاطره ی میثم یکی از دوستان قدیمی است. در ضمن مطلب آقای اسلامی رو می تونید در لینک زیر  مشاهده کنید:

http://mseslami.blogfa.com/post-249.aspx

و اما خاطره: میثم پای منبر یک حاج آقایی نشسته بوده که داشته با دل سوخته از فضایل امام حسین (ع) در روز عاشورا میگفته:

ملعونا فکر کردن اگه حضرت عباس رو شهید کنن امام از پا در می یاد. آخه عباس شیر سپاه حسین بود...حسین...حسین...حسین...

نمی دونستن که عباس هر چی داره از شیر خداست. نمی دونستن که حسین خودش شیره. حسین شیره... حسین شیره... حسین شیره...

وقتی عباس رو شهید کردند دو ساعت طول کشید تا تونستن امام رو به شهادت برسونن. تو اون دو ساعت امام به تنهاییّ، صد هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زده بود...حسین...حسین...

مراسم که تمام می شود میثم نزد روضه خوان می رود و می گوید: «حاج آقا جسارته اما من هر چی فکر می کنم اگه سپاه یزید همه به صف ایستاده باشن که آقا امام حسین (ع) با اسب فقط بتازونند و سراشون رو قطع کنند بازم تو دو ساعت نمی تونستند سر صد هزار نفر رو قطع کنند. فکر نمی کنید اشتباهی کرده باشید؟ »

حاج آقا اخم در هم می کشد و عبور می کند. روز بعد همان روضه خوان بالای منبر چنین می گوید: «دیروز یکی اومده بود به من می گفت آقا نمی تونه تو دو ساعت سر صد هزار نفر رو از تن جدا کنه. می بینید کوته بینی تا کجاست؟ امروز به کوری چشم اون ملعون می گم حسین تو دو ساعت دویست هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زد. اصن سیصد هزار نفر رو گردن زد... حسین...حسین...»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:1  توسط ارغوان اشترانی  | 

آترين پسری كوچک و دوستداشتني است كه آبان امسال سه ساله شد و درست وقتي دوساله بود از موطنش كوچ كرد و به سرزمين سرد كانادا رفت. آترين برادرزاده‌ي من است و دلتنگي من براي ديدنش و پستهايي كه اين روزها راجع به كريمس ديدم و شيرين كاريهاي او باعث شد تا با اين مطلب آپ كنم.

امسال پاپانوئل براي آترين هديه آورده. يك مسواك مرد عنكبوتي. آن را توي جورابش گذاشته. پاپانوئل مي دانسته كه آترين عاشق مرد عنكبوتي است. اما جالب اينجاست كه صبح، وقتي آترين هديه را پيدا مي‌كند به مادرش مي‌گويد:

- مامان؟ بابانوئل چجوري وارد خونه‌ي ما شده و براي من هديه گذاشته؟ درِ خونه‌ي ما كه بسته است. پنجره ها هم باز نيست. ما حتي لوله بخاري يا دودكش هم نداريم! تازه از كجامي‌دونسته چي بياره؟ ما كه به اون نگفته بوديم من چي لازم دارم. حتي دكوريشن كريسمس هم كه نداريم...

مادرش جواب داده: عزيزم يه جوري اومده ديگه...

- مامان. اگه بابانوئل نصفه شب مي‌تونه يه جوري وارد خونه‌ي ما بشه و برامون كادو بياره پس دزد هم مي‌تونه وارد بشه و وسايلمون رو ببره. من فكر مي‌كردم خونه‌ي امني داريم اما مي‌بينم كه اين طور نيست!

مادرش كه در تماس تلفني تناقضاتي كه آترين پيدا كرده بود را براي ما تعريف مي كرد در ادامه به قول خودشان كامپلين كرد كه پيش خودم گفتم: بابا اينا بچه هاشون گنده هم مي شن، سيزده چهارده سالشون هم مي‌شه از بابانوئل هديه مي‌گيرند و دنبال اين چراها هم نمي‌گردند. تو فسقلي چرا مثل اونا گول نمي‌خوري؟...

*پي نوشت۱: چيزهاي زيادي دارم براي نوشتن. چيزهايي سردتر از برف سال نو و سرختر از لباس پاپانوئل. اما باشد براي بعد...

*پي نوشت ۲: به بهانه‌ي عيد غدير شما را به خواندن شعر علي كوچولو كه قبلا در وبلاگ گذاشته بودم دعوت مي‌كنم. نظرتتان را در همان پست هم كه بگذاريد مي‌خوانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 8:27  توسط ارغوان اشترانی  | 

پسر كوچك بامزه تر به پسر كوچكتر با مزه:

- تفنگت رو مي دي بازي كنم؟

- نه نمي دم.

- ببين گفته باشما من تا يه هفته ديگه مي رم پيش دبستاني بعد اگه اومدم با لباس نارنجي پيش دبستانيم تو محل راه رفتم و اومدي به من گفتي سعيد باهام بازي كن و من تحويلت نگرفتم ناراحت نشي‌ها!

- ببين سعيد. چيزه بيا اصن تفنگم رو ببر خونتون. پيشت باشه فعلا...

پسر با مزه‌تر تفنگ رو با غرور قبول مي‌كنه و با چشمان شرربارش به مني نگاه مي‌كنه كه دارم بهش مي‌خندم و در كوچه را باز مي‌كنم تا داخل شوم. مي‌خندد. از چشمان روشنش برقي بيرون مي‌جهد. برق پيروزي يا شادي يا زيركي...

پی نوشت: از نمایشگاه نقاشی اساتید با نیتی بارانی دیدن فرمایید:

http://www.mseslami.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:53  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >