تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

من توي ماشينم يك سي دي دارم كه پره از آهنگهاي جفنگي مثل دلمو شكوندي و ساسي مانكن. تا قبل از پريروز وقتي ستايش باهام بود هميشه به ناچار اون رو گوش مي دادم و وقتي نبود با فلش، داريوش يا ابي و آهنگهاي سنگين و رنگين.

پريروز ستايش كه تو ماشين نشست گفت: دلمو شيكوندي.

گفتم بذار اين آهنگ تموم بشه بعد.

گفت: نه دلمو شيكوندي.

خيلي دلم مي خواست اون آهنگ داريوش رو تا ته گوش بدم.

گفتم: نوبتيه ديگه. اول نوبت من، بعد تو.

قبول كرد.

آهنگ كه تموم شد گفت: منه. منه. نوبت من.

زدم سي دي. سي دي مي خوند و من اصلا حواسم بهش نبود. هنوز تو ذهنم داشتم داريوش رو مرور مي كردم:

خورشيدتو كي برده و

كي سايه تو آتيش زده

كه از پي اين همه شب

شب رفته و شب اومده...

يكهو به خودم اومدم كه ديدم ستايش داره هوار مي كشه:

نوبت توئه. توئه. نوبت توس.

ديدم آهنگ دلمو شيكوندي تموم شده و آهنگ بعدي شروع شده. آهنگ رو زدم رو فلش و تا پايان مسير ستايش هم حواسش به نوبت من بود كه رد نشه و هم نوبت خودش!

همون موقع عهد كردم كه اين مطلب و خاطره قشنگ رو تو وبلاگم بنويسم و تهش هوار بكشم:

آهاي اونهايي كه تحمل عقيده‌ي يه كمي، فقط يه كمي مخالف خودتون رو نداريد، خجالت بكشيد.

ستايش من فقط دو سال و نيمشه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:24  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام دوستان عزيزم.

مي‌دونم كه خيلي وقته صاحب «وبلاگ ببايد ستايش نمود عشق را» مثل سابق به وبلاگهاتون سر نمي‌زنه و مطالبتون رو زير و رو نمي‌كنه، ولي باور كنيد اين سر نزدنها فقط و فقط از گرفتاريه.

امروز مطلبي رو توي وبلاگ غريبه خوندم كه باعث شد خاطره‌اي رو كه مدتهاست دلم مي‌خواد براتون بازگو كنم به ياد بيارم و اين بار ديگه واقعا بنويسمش.

چهار پنج سال پيش، ما در سه راه دهكده‌ي فرديس سكونت داشتيم. من از دانشگاه به مدد يك تاكسي كه راننده‌اش پيرمردي مو سفيد بود به خانه مي‌آمدم و در جاده‌ي مارليك گفتم:

« سر فرديس پياده مي‌شم.»

سر فرديس كه رسيديم راننده نگه نداشت و وارد فرديس شد، من كه فكر كردم راننده به دليل سنگين بودن گوشهاش نشنيده بلندتر گفتم:

«جناب، عرض كردم پياده مي‌شم.»

راننده همچنان در حالي كه به طور نامحسوسي احساس مي‌شد كه داره ماشين رو به سمت راست هدايت مي‌كنه به راه خودش ادامه مي‌داد. بي آنكه چيزي شبيه باشه، يا الان، يا چشم گفته باشد. چيزي نمانده بود راننده به فلكه اول برسد. گفتم:

«جناب، مثل اين كه متوجه نشديد، من سه راه فرديس پياده مي‌شدم.»

راننده گفت: «خيلي خوب خانم. يه ريز حرف مي‌زنه. صد دفعه گفتي شنيدم ديگه. كر كه نيستم. مشكل شما زنا اينه كه فكر مي‌كنيد گاز ماشين هم مث گاز خونه است كه هر وقت خواستي ببنديش. خوب بايد برم سمت راست تا بتونم وايسم.»

راننده فلكه اول را هم رد كرده بود كه موفق شد نگه دارد. از ماشين كه پياده شدم از شيشه‌ي جلو كرايه رو كه مي‌دادم گفتم:

« مشكل ما زنا اينه كه فكر مي‌كنيم تمام مردايي كه پشت فرمون مي‌شينن رانندگي بلدن واسه همين وقتي از مارليك تا فلكه اول طول مي‌كشه بتونن ماشين رو نگه دارن فكر مي‌كنيم حكما گوششون سنگينه و نشنيدن.»

اين را گفتم و منتظر جواب راننده نشدم و پياده به سمت سه راه فرديس به راه افتادم تا سوار ماشينهاي دهكده شوم. خوب يادم هست كه اسباب و اثاثيه‌ي زيادي هم همراه داشتم.

من كه اساسا به ندرت عصباني مي‌شوم يا اگر هم عصباني شوم سعي مي‌كنم اشتباه طرف را طوري جواب دهم كه اهانتي نكرده باشم، به فلكه اول نرسيده دچار عذاب وجدان شدم.

اگر قول دهيد آن قدر تعجب نكنيد كه دو شاخ روي سرتان سبز شود و من شرمنده‌ي شما و شاخهايتان شوم، يك اعتراف پيشتان مي‌كنم كه من خيلي از اوقات با خودم وارد يك گفتگوي دو نفره مي‌شوم:

- حالا مي‌مردي به پيرمرده چيزي نمي‌گفتي،چي مي‌شد مي‌ذاشتي تا شب با تيكه‌اي كه بهت انداخته خوش باشه؟

- اِ نه بابا، رودل مي‌كرد. نديدي چقدر بي ادب بود؟ نديدي گفت فكر مي كني گاز ماشين، گاز خونه‌است؟

- خوب حالا كه چي؟ ذهنيت اجتماعي اون اين رو ايجاب مي‌كرد. تو مي‌تونستي فكر كني لابد خسته‌ است يا قبل از تو يه زن كرايه‌شو نداده يا اذيتش كرده و اون داره سر تو خالي مي‌كنه يا اگر مي‌خواستي بهش حالي كني كه كار بدي كرده، مودبانه بهش مي‌گفتي كه اين طرز حرف زدن شما صحيح نيست، من قصد توهين به شما رو نداشتم فقط فكر كردم نشنيديد كه اين همه مسافت از جايي كه من گفتم مي‌خوام پياده بشم دور شديد.

- حالا اين قدر گير نده. هيچ كس هميشه نمي‌تونه عصبانيتش رو كنترل كنه.

- مگه تو قرار نبود مثل مولانا عمل كني. مگه قرار نبود هميشه اين جلمه‌شو يادت باشه كه «هرآنچه خواهي به من گوي، كه اگر هزار هم گويي يك نشنوي.»

- اي بابا، مولانا هم اگر توي اين ترافيك و اين دود و بوق بود كم مي‌آورد.

به سه راه فرديس رسيده بودم و به سمت ماشينهاي دهكده رفتم. من سمت راست دو مرد در عقب يك تاكسي جاي گرفتم. مرد وسطي كه قيافه‌اش را خوب به خاطر دارم، ريش و مويي بلند داشت و تيپ اسپرتي زده بود. يك تي شرت آبي و شلوار لي. من اسمش را مي‌گذارم آقاي موبلند مهربان.

كمي از مسير كه طي شد، مرد سمت چپي خواست پياده شود. آقاي موبلند مهربان از راننده پرسيد: «آقا، نمي‌شه ايشون از همون سمت چپ پياده بشن؟»

راننده با عصبانيت گفت: «از فرنگي‌ها فقط مو بلند كردنشون رو ياد گرفته. يه ذره شعورشون رو ياد نمي‌گيرن كه در سمت چپ جاي بياده شدن نيست، يه ذره نمي‌فهمن كه اين كار خطرناكه.»

ما پياده شديم. اتفاقا جايي كه نگه داشته بود پر از گل بود و راننده سر من داد كشيد: «هر جي گل بود با خودت آوردي تو.»

آقاي موبلند مهربان گفت: «آقا، من بي شعور نيستم. يعني اميدوارم كه نباشم. اگر گفتم از در سمت چپ پياده بشن به اين خاطر بود كه مي‌دونستم اينجا گله.»

«گله كه گله. من بذارم از در سمت چپ پياده شيد كه نخواي يه ذره آق دايي رو جا‌به‌جا كني؟ اون وقت يه موتوري بياد بزنه به در، تو بري و من بمونم و تمون زهرا خانوم.»

- آقاي عزيز، شما مي‌تونستيد با لحن بهتر و بدون توهين به من بگيد كه نمي‌شه از در سمت چپ پياده بشم. مثلا چه اشكالي داشت به جاي اين كه به من بگيد بي شعور و نفهم بگيد: پياده شدن از در سمت چپ خطرناكه، بهتره از همون در سمت راست پياده بشيد. پياده شدن هم براي من كاري نداشت، فقط نمي‌خواستم اين خانوم اذيت بشن.»

- آقا همه كه مثل شما خوش گل و خوش تيپ نيستن كه تا يه خانوم خوشگل مي‌بينن برن تو كفش كه بخوان دلبري كنن و لفظ قلم حرف بزنن. اگه دعوا داري ماشين رو بزنم كنار دست به يقه شيم ببينيم كي چند مرده حلاجه اگرم نه، اين قدر زر نزن و فكت رو ببند.»

رگهاي گردن راننده بيرون زده بود و صورتش حسابي قرمز شده بود. آقاي موبلند مهربان سري تكان داد و گفت: «آقا اين همه عصبانيت براي هيچ و پوچ؟ شما اگه به فكر احترام گذاشتن به من و شان بنده نيستيد لااقل به فكر خودتون باشيد. شما با اين رفتارهاتون به چهل سالگي نرسيده سكته مي‌كنيد.»

راننده كه بدجور داغان شده بود در حالي كه به سر و صورت خودش مي‌كوفت و خودش را مثل ديوانه‌ها مي‌زد داد ‌زد:

«چي رو مي‌خواي ثابت كني؟ آره من بي شعورم. آره من نفهمم. آره من گاوم، تو صداتوببر. خفه شو...»

آقاي موبلند مهربان مرتب مي‌گفت: «باشه، باشه، من معذرت مي‌خوام.»

به سه راه دهكده رسيده بوديم. من گفتم كه پياده مي‌شم. راننده به آقاي موبلند مهربان گفت: «تو هم پياده شو برو پي كارت، كرايه هم نمي‌خواد بدي، خوش ندارم ببينمت.»

آقاي موبلند مهربان كرايه‌اش را داد و با من پياده شد. فكر كردم مقصد او هم با من يكي بوده يا نهايتا چند كوچه پايين‌تر است.

او فقط يك نگاه به من كرد و پياده به سمت دهكده به راه افتاد. من مسيري كه او در پيش گرفته بود را نگاه مي‌كردم و منتظر بودم به يكي از كوچه‌ها بپيچد. كمي كه گذشت، ديدم نه، به راستي دارد تا خود دهكده پياده مي‌رود، ديگر منتظر بودم صاعقه‌اي بزند يا بادي بيايد و او غيب شود، انگار او مولانا بود كه از آن دنيا آمده بود كه به من بگويد، توي عصر حاضر هم اگر مولانا باشي مي‌تواني هزار بشنوي و يك هم نگويي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:0  توسط ارغوان اشترانی  | 

دبستاني كه بودم، وقتي روز سيزده آبان مي‌شد، خوشحال بودم، خوشحال بابت احترامهاي يك روزه و البته از همان روزها، غمگين هم مي‌شدم، غمگين براي كشتار دانش آموزاني در سالها قبل.

وقتي مي‌شنيدم اين روز مصادف است با تسخير لانه‌ي جاسوسي امريكا، خانه‌اي را در زير زميني مخوف تصور مي‌كردم كه جاسوهاي  امريكايي‌ها دزدانه و يواشكي به آن رفت و آمد داشته‌اند و اين لانه‌ي جاسوسي توسط مردان غيور ايران شناسايي و تسخير شده است!

هميشه از پدرم مي‌پرسيدم چرا در طي سالهاي سال قبل از انقلاب اين لانه كشف و ضبط نشده بود و او هميشه مي‌گفت بعدا خودت مي‌فهمي. از معلمهايم كه مي‌پرسيدم مي‌گفتند، چون شاه خائن بود و مزدور امريكا.

راهنمايي كه بودم فهميدم لانه‌ي جاسوسي كه مي‌گويند منظور همان سفارت امريكاست. فهميدم كه سفارت در هر كشوري مصونيت قانوني دارد. كتاب سفير را خواندم و در آن به وضوح به اين اشاره شده بود كه يكي از كارهاي سفير بايد رساندن اخبار كشور مورد اسقرار به سران كشور مستقر باشد. فهميدم چقدر لانه‌ي جاسوسي در كشورم به طور علني مشغول فعاليتند و كسي كاري به كارشان ندارد، لانه‌ي جاسوسي كانادا، لانه‌ي جاسوسي فرانسه و...

آن روزها همچون همين روزها به اقدام خودجوش دانشجويان اشاره مي‌شد و من هميشه فكر مي‌كردم يك سري دانشجو سرخود رفته‌اند و ريخته‌اند توي يك سفارت و خيلي محترمانه به سفيرها گفته‌اند ما نيازي به سفارت امريكا در كشورمان نداريم، بفرماييد برويد كشور خودتان.

دانشجو كه بودم تحقيق انقلاب اسلامي‌ام را پيرامون همين موضوع برداشتم، فهميدم اقدام دانشجويان خودجوش خودجوش هم نبوده است. فهميدم كه قريب دو ماه تمام كاركنان سفارت زنداني بوده‌اند و درست به ياد نمي‌آورم ولي فكر مي‌كنم بعد از هفتاد و دو روز زنها آزاد شده‌اند. فهميدم بازرگان  چقدر تلاش كرد تا يك جوري سر و ته قضيه را جمع كند ولي موفق نشد، فهميدم چهارصد و اندي روز ديگر هم طول كشيد تا باقي مستشاران امريكايي آزاد شدند!

در آن تحقيق به بسته شدن سفارت كشورهاي مختلف در كشورهاي ديگر دنيا و حتي ايران از راه‌هاي قانوني اشاره كردم! اشاره كردم بي آنكه جمعبندي كنم، بي آنكه نتيجه گيري كنم، بي آنكه بگويم دليل دشمني امريكايي‌ها با ايراني‌ها برايم آشكار شده، بي آنكه بگويم ديگر روز سيزده آبان خوشحال نخواهم شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 8:55  توسط ارغوان اشترانی  | 

دوست عزیزم آقای اسلامی به بهانه ی روزهای عزاداری حسینی مطلب جالبی با عنوان یک حرف زیادی نوشته اند که من را برآن داشت تا یه حرف زیادی دیگه بنویسم که درواقع خاطره ی میثم یکی از دوستان قدیمی است. در ضمن مطلب آقای اسلامی رو می تونید در لینک زیر  مشاهده کنید:

http://mseslami.blogfa.com/post-249.aspx

و اما خاطره: میثم پای منبر یک حاج آقایی نشسته بوده که داشته با دل سوخته از فضایل امام حسین (ع) در روز عاشورا میگفته:

ملعونا فکر کردن اگه حضرت عباس رو شهید کنن امام از پا در می یاد. آخه عباس شیر سپاه حسین بود...حسین...حسین...حسین...

نمی دونستن که عباس هر چی داره از شیر خداست. نمی دونستن که حسین خودش شیره. حسین شیره... حسین شیره... حسین شیره...

وقتی عباس رو شهید کردند دو ساعت طول کشید تا تونستن امام رو به شهادت برسونن. تو اون دو ساعت امام به تنهاییّ، صد هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زده بود...حسین...حسین...

مراسم که تمام می شود میثم نزد روضه خوان می رود و می گوید: «حاج آقا جسارته اما من هر چی فکر می کنم اگه سپاه یزید همه به صف ایستاده باشن که آقا امام حسین (ع) با اسب فقط بتازونند و سراشون رو قطع کنند بازم تو دو ساعت نمی تونستند سر صد هزار نفر رو قطع کنند. فکر نمی کنید اشتباهی کرده باشید؟ »

حاج آقا اخم در هم می کشد و عبور می کند. روز بعد همان روضه خوان بالای منبر چنین می گوید: «دیروز یکی اومده بود به من می گفت آقا نمی تونه تو دو ساعت سر صد هزار نفر رو از تن جدا کنه. می بینید کوته بینی تا کجاست؟ امروز به کوری چشم اون ملعون می گم حسین تو دو ساعت دویست هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زد. اصن سیصد هزار نفر رو گردن زد... حسین...حسین...»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:1  توسط ارغوان اشترانی  | 

آترين پسری كوچک و دوستداشتني است كه آبان امسال سه ساله شد و درست وقتي دوساله بود از موطنش كوچ كرد و به سرزمين سرد كانادا رفت. آترين برادرزاده‌ي من است و دلتنگي من براي ديدنش و پستهايي كه اين روزها راجع به كريمس ديدم و شيرين كاريهاي او باعث شد تا با اين مطلب آپ كنم.

امسال پاپانوئل براي آترين هديه آورده. يك مسواك مرد عنكبوتي. آن را توي جورابش گذاشته. پاپانوئل مي دانسته كه آترين عاشق مرد عنكبوتي است. اما جالب اينجاست كه صبح، وقتي آترين هديه را پيدا مي‌كند به مادرش مي‌گويد:

- مامان؟ بابانوئل چجوري وارد خونه‌ي ما شده و براي من هديه گذاشته؟ درِ خونه‌ي ما كه بسته است. پنجره ها هم باز نيست. ما حتي لوله بخاري يا دودكش هم نداريم! تازه از كجامي‌دونسته چي بياره؟ ما كه به اون نگفته بوديم من چي لازم دارم. حتي دكوريشن كريسمس هم كه نداريم...

مادرش جواب داده: عزيزم يه جوري اومده ديگه...

- مامان. اگه بابانوئل نصفه شب مي‌تونه يه جوري وارد خونه‌ي ما بشه و برامون كادو بياره پس دزد هم مي‌تونه وارد بشه و وسايلمون رو ببره. من فكر مي‌كردم خونه‌ي امني داريم اما مي‌بينم كه اين طور نيست!

مادرش كه در تماس تلفني تناقضاتي كه آترين پيدا كرده بود را براي ما تعريف مي كرد در ادامه به قول خودشان كامپلين كرد كه پيش خودم گفتم: بابا اينا بچه هاشون گنده هم مي شن، سيزده چهارده سالشون هم مي‌شه از بابانوئل هديه مي‌گيرند و دنبال اين چراها هم نمي‌گردند. تو فسقلي چرا مثل اونا گول نمي‌خوري؟...

*پي نوشت۱: چيزهاي زيادي دارم براي نوشتن. چيزهايي سردتر از برف سال نو و سرختر از لباس پاپانوئل. اما باشد براي بعد...

*پي نوشت ۲: به بهانه‌ي عيد غدير شما را به خواندن شعر علي كوچولو كه قبلا در وبلاگ گذاشته بودم دعوت مي‌كنم. نظرتتان را در همان پست هم كه بگذاريد مي‌خوانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 8:27  توسط ارغوان اشترانی  | 

پسر كوچك بامزه تر به پسر كوچكتر با مزه:

- تفنگت رو مي دي بازي كنم؟

- نه نمي دم.

- ببين گفته باشما من تا يه هفته ديگه مي رم پيش دبستاني بعد اگه اومدم با لباس نارنجي پيش دبستانيم تو محل راه رفتم و اومدي به من گفتي سعيد باهام بازي كن و من تحويلت نگرفتم ناراحت نشي‌ها!

- ببين سعيد. چيزه بيا اصن تفنگم رو ببر خونتون. پيشت باشه فعلا...

پسر با مزه‌تر تفنگ رو با غرور قبول مي‌كنه و با چشمان شرربارش به مني نگاه مي‌كنه كه دارم بهش مي‌خندم و در كوچه را باز مي‌كنم تا داخل شوم. مي‌خندد. از چشمان روشنش برقي بيرون مي‌جهد. برق پيروزي يا شادي يا زيركي...

پی نوشت: از نمایشگاه نقاشی اساتید با نیتی بارانی دیدن فرمایید:

http://www.mseslami.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:53  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >