تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

* اگر پرنده را در قفس بيندازي مثل اين است كه پرنده را قاب گرفته باشي و پرنده اي كه قاب گرفته اي فقط تصور باطلي از پرنده است. عشق در قاب يادها پرنده اي است در قفس، منت آب و دانه را بر او مگذار و امنيت و رفاه را به رخ او نكش كه عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنيت و قاب.

 

* عشق آنگاه كه به واژه اي بر روي كارت پستال، به نامه، به آواز تبديل شد و با بسته بندي مشابه به مشتريان تشنه عرضه شد، در هر بازاري مي شود آن را خريد و به معشوق هديه كرد و همين عشق را تحقير كرده است. توليد انبوه مدتهاست راه را بر نامكرر بودن عشق بسته است.

 

* زماني زني را مي شناختم كه پيوسته به مردش مي گفت: ((تو تمام خاطرات ما را از ياد برده اي. زندگي روزمره حافظه تو را تسطيع كرده است. تو قدرت تخيلت را به قدرت تامين آينده تبديل كرده اي. تو مرا حذف كرده اي حذف...))

و مرد صبورانه و مهربان جواب مي داد: ((نه... به خدا نه... من با خود تو زندگي مي كنم نه با خاطرات تو. من تو را به عينه همين طور كه روبه روي من ايستاده اي، يا ظرف مي شويي يا سيب زميني پوست مي كني يا لباس تازه ات را اندازه مي كني عاشقم نه آن طور كه آن وقتها بودي. من تو را عاشقم نه خاطراتت را و تو چون مرا دوست نداري به آن يك مشت خاطره سنگواره‌هاي تكه تكه آويخته اي.))

 

* عشق آرام آرام در روند تبديل بود . تبديل شدن به محبت؛ صميميت؛ مهرباني ؛ همدردي ؛ عشق در روند تبديل شدن به چيزي جامد؛ سرد؛ كوتاه؛ محدود ؛ كهنه بود عشق در جريان تبديل بود و هر تبديلي عشق را باطل مي كند.

 

* من دختران و پسران زيادي را مي شناسم كه تمام هدفشان از طرح مسئله ي عشق رسيدن است. عجب جنجالي به پا مي كنند؛ اعتصاب غذا؛ تهديد به خودكشي؛ گريه؛ سكوت؛ فرياد و سرانجام رسيدن. مشكل اما از همين لحظه آغاز مي شود. وقتي هدف اين قدر نزديك باشد گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد؛ ديگر نمي دانند چه بايد بكنند. با اولين شست و شوي پرده ها؛ لب پر شدن بشقابها؛ بوي كهنگي گرفتن جهيز مي مانند معطل. قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند. بي حرمتي فرزند كهنگي است. فرزند تكرار. اين را بايد مي دانستند كه رسيدن پله ي اول مناره اي است كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند. برنامه اي براي بعد از وصل؛ براي تداوم بخشيدن به وصل و از وصل ممكن و آسان تن به وصل دشوار و خطير روح رسيدن.

براي بي زماني عشق.

 

* همسر يك باستان شناس به من گفت: شوهر م را به علت اين كه يك باستان شناس است و دائما با اشيا قديمي سرگرم است؛ دوست دارم ؛ چرا كه قدر مرا هر قدر كه كهنه تر مي شوم بيشتر مي داند. حال مدتهاست كه به من به عنوان يك ظرف بلور نازك نگاه مي كند. از من همان طور مراقبت مي كند كه از تنگ قديمي بالاي رف. او هميشه مي ترسد كه يك نگاه بد هم آن تنگ گرانبها را بشكند همانطور كه يك صداي مختصر بلند قلب مرا.

 

* بدون مكالمه عشق به جان كندن مي افتد؛ و چقدر هم سخت است دوام بخشيدن به اين گفتگوهاي آبي روشن.

 

* اين عشق نيست كه نرم نرمك عقب مي نشيند. اين بيكارگي است كه پيوسته هجوم مي آورد. بيكارگي؛ تنبلي بي قيدي؛ خستگي؛ بهانه جويي؛ كهنگي؛ وقت كشي؛ وا دادگي ؛ نق زدن؛ به هم ريختن؛ بي اعتنا شدن؛ به شكل جبران ناپذير تخريب كردن و به صورتي خوف آور به عادت زيستن تسليم شدن.

 

*عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق شدن مسئله اي نيست. عاشق ماندن مسئله ي ماست. بقاي عشق؛ نه بروز عشق. هر نوجواني هم گرفتار هيجانات عاشقانه مي شود اما آيا عاشق هم مي ماند؟ عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش...

 

* هيچ چيز همچون صدايي كه به خانه ي همسايه مي رود همسايه را از سستي بناي خانه ي ما و از واماندگي طاقت سوز ما آگاه نمي كند.م فرياد مثل گرد زغال روي اشيا خانه مي نشيند و زندگي را كدر و بد رنگ مي كند.

عاشق زمزمه مي كند؛ فرياد نمي كشد.

در گوشم زمزمه كن تا عطوفت صدايت را حس كنم؛ فرياد نكش تا خشونتش را...

 

با تو بودن هميشه پر معناست

بي تو روحم گرفته و تنهاست

با تو يك كاسه آب يك درياست

بي تو دردم به وسعت صحراست

با تو بودن هميشه پر معناست

...

پي نوشت: در اين كتاب عشق به معناي عميقش و نه به معناي توليد انبوه بازاريش به تصوير كشيده مي شود. اگر چه در بسياري از جاها با تفاوتهاي ديدگاه هاي زن و مرد مواجهيم كه هر يك ديگري را به عدم عاشقي متهم مي كنند (مثل پاراگراف ۳) و اين اتهامها صرفا به دليل عدم شناخت صورت پذيرفته، اما در كل ايرادات كتاب قابل چشم پوشي است...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:55  توسط ارغوان اشترانی  | 

«تف به ريش هر چي عنتر حق به جانب است. غير از تسبيح انداختن و از بر كردن كتابي كه اصلا زبان آن حاليشان نيست هنر ديگري ندارند. هر چي ملا يادت داده را ول كن. فقط يك گناه وجود دارد والسلام و آن هم دزدي است. هر گناه ديگري هم نوعي دزدي است مي فهمي چه مي گويم؟ اگر مردي را بكشي يك زندگي را مي دزدي. حق زنش را از داشتن شوهر و حق فرزندش را از داشتن پدر مي دزدي. وقتي دروغ بگويي حق كسي ار از دانستن حقيقت دزديده‌اي. وقتي تقلب مي‌كني حق رعايت انصاف را مي دزدي. هيچ كاري پست‌تر از دزدي نيست امير. اگر كسي چيزي را كه مال خودش نيست بردارد، خواه جان يك آدم باشد خواه يك تكه نان تف به رويش.»

اين جملات مربوط به كتاب بادبادكباز نوشته‌ خالد حسيني است.

اين كتاب، داستاني خطي را با نثري ساده و روان بيان مي‌كند. عذاب وجدان يك پسر متمول افغاني سوخت پيش برنده‌ي ماشين اثر است. خواننده در داستان به جاي مواجه شدن با تعليقي كه پيش برنده‌ي اثر باشد با اتفاقاتي مواجه مي‌شود كه انتظارش را دارد. انتظار دارد كه امير به حسن تهمت دزدي بزند. انتظار دارد كه گذشته‌ي ثريا را فراموش كند و با او ازدواج كند، مي داند كه سهراب قرار است كار نيمه‌تمام پدرش را تمام كند و انتقام او را بگيرد. حتي پايان باشكوه داستان را انتظار مي كشد ولي با تمام اينها اثر، جذاب و به طرز سرگيجه آوري با شكوه است. اينها همه به آن علت است كه در اين اثر چيزي فراتر از تعليق وجود دارد. شايد بشود گفت نويسنده تكه اي از روح خود را به اثر بخشيده. شنيده‌ام كه هر انساني اگر بتواند كتاب شخصي‌اش را بنويسد بي شك كتابي بي نظير خواهد بود و به نظر مي رسد بادبادكباز كتاب شخصي خالد حسيني است.

كتاب شخصي كتابي است كه در آن نويسنده بدون ترس از قضاوتها روح خود را عريان مي‌كند ودر معرض ديد تماشاگر مي‌گذارد. در كتابهاي شخصي عموما نويسنده آگاهانه يا ناآگاهانه از زندگي شخصي و كودكي‌اش وام مي گيرد و البته نيازي نيست به عينه ماجراهايي را روايت كند كه براي خودش اتفاق افتاده و اغلب تخيل و خاطرات را در هم مي‌آميزد و تنديس زيبايي از روحش را مي‌تراشد.

اين كتاب به لحاظ گذر از مقاطع تاريخي و سياسي افغانستان حرفهاي بسياري نيز براي گفتن دارد. به راحتي مي‌توان لمس كرد كساني كه به خود اجازه مي‌دهند به نام دين و ايمان به آزار انسانها بپردازند چه قسم افرادي هستند. كم و بيش مي توان حس كرد كه حكام ظالم چطور ملتها را به عقب مي رانند و ملتهاي عقب مانده چطور حكام ظالم را با ناجيان آسماني اشتباه مي گيرند.

تنها نقدي كه ممكن بود به كتاب وارد باشد از زبان خود نويسنده در بخشي از كتاب جاري مي‌شود:

- احساس مي‌كنم در كشور خودم يك توريست هستم.

فريد خنديد.

- مي خواهم بدانم براي چي مي خندي؟

- مي خواهي بداني؟ بگذار مجسم كنم آقا صاحب. شما لابد توي يك خانه‌ي سه طبقه زندگي مي كنيد كه باغبانتان آن را غرق گل كرده. پدرت هم يك ماشين امريكايي زير پايش است. چند تا خدمتكار هم داريد كه احتمالا هزاره‌اي هستند. مهماني‌هاي مجلل؟ درست نمي‌گويم؟

- براي چه اين حرفها را مي زني؟

به پيرمرد خنزرپنزري اشاره كرد كه توي كوره راهي خودش را به زور مي‌كشيد و توبره‌ي كرباس بزرگي پر از هيزم به پشتش بسته بود.

افغانستان واقعي اوست آقا صاحب. افغانستاني كه من مي شناسم اوست. شما  هميشه اينجا يك توريست بوده‌ايد، فقط خبر نداشتيد.

اين جملات نشان مي‌دهد نويسنده آگاه است زندگي پسر پولدار تحصيلكرده‌اي از افغانستان را بيان كردن متناقض با فعليت عمومي و واقعي افغانستان است و البته نقد كوچك ديگري بر كتاب وارد است كه تقريبا من را عصباني كرده بود و آن اين بود كه شخصيت اول اسم سگش را گذاشته بود افلاطون و علت را هم چشمان متفكر سگ دانسته بود!

تمام اينها را گفتم تا شما را به خواندن اين ايجاز جديد در ادبيات معاصر دعوت كنم.

براي خواندن زندگي نامه‌ي خالد حسيني و دانلود كتاب به صورت پي دي اف يا صوتي با صداي نويسنده اينجا كليك كنيد.

براي خواندن اخبار جريان سازي اين كتاب در امريكا و ساير نقاط جهان اينجا كليك كنيد.

فيلم بادبادك باز، هم در راه است. براي خواندن مطالب بيشتر درباره ‌ي اين موضوع اينجا كليك كنيد.

دوست عزيزم آقاي اسلامي هم نقد كوتاهي به آلوده سازي به بهانه‌ي زيبا سازي نوشته‌اند كه به كتاب بادبادك‌باز ربطي نداره ولي به ما مردم تهران كه ربط داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 14:25  توسط ارغوان اشترانی  | 

_ آدم تيره بختي كه جنازه ي قطعه قطعه شده معشوقش را در چمداني گذاشته و بي آنكه خود بخواهد يا بداند آن را به جاي نامعلومي مي برد. شما اسم اين را مي گذاريد زندگي؟ كه هر كدام از ما جنازه ي يك نفر را بر دوش داريم؟ سوار بر قطار به جاي نامعلومي مي رويم كه نه مبدا آن را مي دانيم و نه مقصدش را. دلمان را به اين خوش كرده ايم كه زنده ايم.

چقدر بر پريان كه در برابر چشمانمان آزادانه مي رقصند بي توجهيم و خيال مي كنيم آنها را نديده ايم. چقدر بر پولكهاي طلايي آفتاب نگاه مي كنيم و فكر مي كنيم هرگز از آفتاب پولك طلايي نريخته است و چقدر به هستي بي اعتناييم.

ما قدرت تشخيص نداريم. بلد نيستيم انتخاب كنيم وگرنه چرا موقعي كه به خانه او پناه بردم و در برابرش در حضورش روي تختخواب او دراز كشيدم ديوار سياه و سنگين خواب نمي گذاشت او را ببينم؟

در اين كتاب نويسنده آگاهانه يا ناآگاهانه به تقليد از نثر هدايت پرداخته كه صد البته كمتر از پنجاه درصد موفق بوده است. در اين اثر نقشهاي قلمدان بوف كور جان مي گيرند و مسير داستان بسيار بهتر از پايانش شكل مي گيرد.

خواندن اين كتاب كوتاه و آشنايي با اين نويسنده ي خوب كشورمان خالي از لطف نيست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

 

_ برده‌ي‌ زندگي‌ بودند كه‌ خودشان‌ انتخاب‌ نكرده‌ بودند اما تصميم‌ گرفته‌ بودند با آن‌ بسازند چرا كه‌ كسي‌ به‌ آنها القا كرده‌ بود اين‌ به‌ نفعشان‌ است‌ بدين‌ ترتيب‌ روزها و شبهاي‌ يكنواختشان‌ را مي‌گذراندند كه‌ در آن‌ ماجراجويي‌ فقط مال‌ كتابها بود يا فيلم‌هاي‌ تلويزيوني‌.

 

_ همه‌ چيز را خيلي‌ خوب‌ مي‌فهميدي‌ و ناگهان‌ از فهميدن‌ دست‌ كشيدي‌، هر شوهري‌ از لحظه‌اي‌ به‌ بعد

زنش‌ را بخشي‌ از لوازم‌ و اثاث‌ خانه‌ مي‌داند.

 

_ يعني‌ كار هر ازدواج‌ بايد به‌ اينجا بكشد؟ شور بايد جايش‌ را به‌ چيزي‌ به‌ نام‌ رابطه‌ي‌ پخته‌ بدهد؟ به‌ تو احتياج‌ دارم‌. دلم‌ برايت‌ تنگ‌ مي‌شود اما شادي‌ بين‌ ما غايب‌ است‌.

_ عشق ميان ما غايب‌ نيست‌ وقتي‌ از من‌ دوري‌ دلم‌ مي‌خواهد كنارم‌ باشي‌. پيش‌ خودم‌ خيال‌ مي‌كنم‌ وقتي‌ از سفر برگردي‌ يا برگردم‌ چه‌ حرفهايي‌ به‌ هم‌ مي‌زنيم‌. به‌ تو تلفن‌ مي‌كنم‌ تا خيالم‌ راحت‌ شود اوضاع‌ مرتب‌ است‌، تا هر روز صدايت‌ را بشنوم‌.

_ براي‌ من‌ هم‌ همين‌ طور است‌. اما وقتي‌ كنار هميم‌ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد؟ بحث‌ مي‌كنيم‌، به‌ خاطر هر چيز كوچكي‌ دعوا مي‌كنيم‌.

_ حق‌ با توست‌ و در اين‌ مواقع‌ سرگشته‌ مي‌شوم‌ چرا كه‌ مي‌دانم‌ با زني‌ هستم‌ كه‌ مي‌خواهم‌.

ـ من‌ هم‌ با مردي‌ هستم‌ كه‌ هميشه‌ دلم‌ مي‌خواست‌ كنار خودم‌ داشته‌ باشم‌.

استر سزاوار چيزي‌ بيش‌ از كلمات‌ بود اما همين‌ كلمات‌ ساده‌ هرگز وقتي‌ با هم‌ بوديم‌ به‌ زبانم‌ نمي‌آمد.

در ازدواج‌هاي‌ ناموفق‌ وقتي‌ يك‌ نفر از حركت‌ مي‌ماند ديگري‌ هم‌ مجبور مي‌شود توقف‌ كند و همچنان‌ منتظر

است‌ روابط عشقي‌ به‌ وجود بيايد. در مراقبت‌ از بچه‌ها افراط مي‌كند و بيش‌ از حد كار مي‌كند، خودش‌ را به‌ ديدن‌ فيلم‌ يا خواندن‌ كتاب‌ مشغول‌ مي‌كند و وانمود مي‌كند از همه‌ چيز راضي‌ است‌ اما همچنان‌ منتظر است‌.

اما خيلي‌ آسان‌تر اين‌ است‌ كه‌ آدم‌ با صراحت‌ از موضوع‌ حرف‌ بزند، اصرار كند و فرياد بزند: حركت‌ كنيم‌! داريم‌ از يكنواختي‌ و كسالت‌ و نگراني‌ و ترس‌ مي‌ميريم‌.

 

متوجه‌ مي‌شوند يك‌ جاي‌ كار ايراد دارد اما نمي‌توانند مشكل‌ را پيدا كنند. به‌ هم‌ وابسته‌تر مي‌شوند. سعي‌ مي‌كنند خودشان‌ را بيشتر مشغول‌ كنند. با كتاب‌ خواندن‌، تلويزيون‌، دوستان‌ اما هرگاه‌ بعد از شام‌ با هم‌ حرف‌ مي‌زنند مرد به‌ راحتي‌ عصباني‌ مي‌شود و زن‌ ساكت‌تر از هميشه‌ مي‌شود. هر دو مي‌فهمند كه‌ آن‌ يكي‌ مدام‌ دارد از او دورتر مي‌شود اما نمي‌دانند چرا. به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسند كه‌ زندگي‌ مشترك‌ همين‌ است‌ و قيافه‌ي‌ يك‌ زوج‌ خوشبخت‌ را مي‌گيرند كه‌ مال‌ هم‌ هستند و علايق‌ مشترك‌ دارند.

 

_ مگر متوجه‌ نيستي‌ كه‌ از صبح‌ كار كرده‌ام‌ و حالا ديگر خسته‌ام‌؟ بيا دراز بكشيم‌ و بخوابيم‌، فردا صحبت‌

مي‌كنيم‌.

_ در اين‌ دو سال‌ هر هفته‌ و هر ماه‌ همين‌ است‌. سعي‌ مي‌كنم‌ حرف‌ بزنم‌ اما تو خسته‌اي‌. بخوابيم‌! فردا صحبت‌ مي‌كنيم‌! فردا كارهاي‌ ديگري‌ داريم‌. يك‌ روز كار ديگر، شام‌ مي‌خوريم‌، مي‌خوابيم‌، تمام‌ عمرم‌ همين‌ طور گذشته‌. هميشه‌ منتظر بودم‌ روزي‌ تو را دوباره‌ در كنار خود داشته‌ باشم‌. چيز ديگري‌ نمي‌خواهم‌. دنيايي‌ خلق‌ كن‌ كه‌ وقتي‌ احتياج‌ دارم‌ بتوانم‌ به‌ آن‌ پناه‌ ببرم‌. دنيايي‌ كه‌ آنقدر دور نباشد كه‌ به‌ نظر برسد مستقل‌ از تو زندگي‌ مي‌كنم‌ و آنقدر نزديك‌ نباشد به‌ نظر برسد مي‌خواهم‌ به‌ دنياي‌ تو تجاوز كنم‌.

_ مي‌خواهي‌ چه‌ كار كنم‌؟ از كار دست‌ بكشم‌ و هر چه‌ را با اين‌ همه‌ زحمت‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌ بگذارم‌ و با كشتي‌ برويم‌ به‌ جزاير كارائيب‌؟

_ در كتابهايت‌ از هميت‌ عشق‌ حرف‌ مي‌زني‌ و مي‌گويي‌ ماجراجويي‌ لازم‌ است‌ و خوشبختي‌ در مبارزه‌ براي‌

روياهاست‌. الآن‌ كي‌ جلوي‌ من‌ نشسته‌؟ كسي‌ كه‌ كتابهاي‌ خودش‌ را نمي‌خواند؟ كسي‌ كه‌ عشق‌ را با رفاه‌ و

خوشبختي‌ را با اجبار اشتباه‌ مي‌گيرد؟ كو آن‌ مردي‌ كه‌ با او ازدواج‌ كردم‌ و به‌ حرفهاي‌ من‌ توجه‌ داشت‌؟

_ زني‌ كه‌ من‌ با او ازدواج‌ كردم‌ كجاست‌؟

_ كسي‌ كه‌ هميشه‌ از تو حمايت‌ مي‌كرد؟ تشويقت‌ مي‌كرد؟ محبت‌ مي‌كرد؟ جسمش‌ اينجاست‌ و فكر مي‌كنم‌ تا آخر عمر كنارت‌ بماند اما روح‌ اين‌ زن‌ دم‌ در اتاق‌ است‌. آماده‌ي‌ رفتن‌ است‌.

_ چرا؟

_ به‌ خاطر اين‌ جمله‌ي‌ نفرين‌ شده‌ي‌ فردا صحبت‌ مي‌كنيم‌. كافي‌ است‌؟ اگر كافي‌ نيست‌ فكر كن‌ زني‌ كه‌ با او ازدواج‌ كردي‌؛ شيفته‌ي‌ زندگي‌ بود، پر از ايده‌، شادي‌، آرزو و حالا به‌ سرعت‌ به‌ يك‌ زن‌ خانه‌دار مبدل‌ مي‌شود.

ـ احمقانه‌ است‌. فكر نمي‌كني‌ وقتش‌ رسيده‌ بچه‌دار شويم‌؟

_ همه‌ي‌ زوجها فكر مي‌كنند همين‌ كار مشكلشان‌ را حل‌ مي‌كند: بچه‌ آوردن‌!

_ قول‌ مي‌دهم‌ فردا صحبت‌ كنيم‌.

_  و اگر روح‌ من‌ دم‌ در اتاق‌ است‌ تصميم‌ بگيرد برود تاثير چنداني‌ بر زندگي‌ ما نخواهد داشت‌.

_ نمي‌رود.

_ تو روح‌ مرا خوب‌ مي‌شناختي‌ اما سالهاست‌ با او حرف‌ نزده‌اي‌. نمي‌داني‌ چقدر عوض‌ شده‌. چقدر نوميدانه‌

دلش‌ مي‌خواهد به‌ حرفش‌ گوش‌ دهي‌ حتي‌ اگر حرفهاي‌ پيش‌ پا افتاده‌ باشد.

_ اگر روحت‌ اين‌ قدر عوض‌ شده‌ چرا خودت‌ همان‌ طور مانده‌اي‌؟

_ به‌ خاطر ترس‌. به‌ خاطر اين‌ كه‌ فكر مي‌كنم‌ فردا قرار است‌ صحبت‌ كنيم‌. به‌ خاطر تمام‌ چيزهايي‌ كه‌ با هم‌

ساخته‌ايم‌ و دلم‌ نمي‌خواهد خراب‌ شود. يا شايد عادت‌ كرده‌ام‌.

 

عصر آن‌ روز با دوستي‌ ناهار خوردم‌ كه‌ تازه‌ از همسرش‌ جدا شده‌ بود و ادعا مي‌كرد: ((حالا ديگر آزادم‌، آن‌ طور كه‌ هميشه‌ آرزو داشتم‌.))

دروغ‌ است‌. هيچ‌ كس‌ اين‌ شكل‌ آزادي‌ را نمي‌خواهد، همه‌ي‌ ما تعهدي‌ مي‌خواهيم‌. مي‌خواهيم‌ كسي‌ در كنارمان‌ باشد و زيبايي‌هاي‌ ژنو را ببيند. درباره‌ي‌ كتابها، مصاحبه‌ها و فيلم‌ها صحبت‌ كند، يا ساندويچمان‌ را با هم‌ تقسيم‌ كنيم‌ چرا كه‌ پولمان‌ به‌ خريد دو ساندويچ‌ نمي‌رسد. بهتر است‌ آدم‌ نصف‌ يك‌ چيز را، كامل‌ بخورد. بهتر است‌ شوهر آدم‌ مزاحم‌ آدم‌ شود و براي‌ ديدن‌ يك‌ مسابقه‌ي‌ مهم‌ فوتبال‌ زودتر به‌ خانه‌ بيايد يا زن‌ آدم‌ جلوي‌ ويترين‌ مغازه‌اي‌ بايستد و حرف‌ آدم‌ را درباره‌ي‌ برج‌ كليساي‌ جامع‌ قطع‌ كند. بهتر است‌ آدم‌ گرسنه‌ بماند تا تنها؛ بدتر از قدم‌ زدن‌ در تنهايي‌ و بدبختي‌ در ژنو، اين‌ است‌ كه‌ كسي‌ را كنارمان‌ داشته‌ باشيم‌ و كاري‌ كنيم‌ كه‌ اين‌ شخص‌ احساس‌ كند در زندگي‌ ما هيچ‌ اهميتي‌ ندارد.

 

اين‌ كتاب‌ را پائولو زماني‌ مي‌نويسد كه‌ استر او را ترك‌ كرده‌ و پائولو دريافته‌ استر براي‌ چيزي‌ فراي‌ عشق‌ و دوست‌ داشتن‌ او چيزي‌ فراي‌ خواستن‌ است‌.

 را مي‌دهد.Zahirاو به استر نام

 ((ظهير)) در زبان‌عرب‌. اين‌ كلمه‌ در زبان‌ عرب‌ به‌ چيزي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ آنقدر روح‌ و ذهن‌ ما را به‌ خود مشغول‌ كرده‌ كه‌ در همه‌ جا، در طبيعت‌، پشت‌ فرمان‌ اتومبيل‌، در خواب‌ و بيداري‌، ظاهر است‌ و جلوي‌ چشم‌ ماست‌.

پائولو در جستجوي‌ زهير(مترجم‌ اين‌ كلمه‌ را با ((ز)) نوشته‌ تا خواننده‌ فراموش‌ نكند معناي‌ آن‌ با ظاهر فارسي‌ تفاوت‌ عمده‌اي‌ دارد.)  با موانعي‌ روبه‌رو مي‌شود كه‌ همه‌ به‌ رشد روح‌ او كمك‌ مي‌كند. در اين‌ مسير مرتب‌ به‌ نقد خود مي‌پردازد و تلاشهاي‌ استر پيش‌ از رفتن‌ براي‌ اصلاح‌ وضعيت‌ رابه‌ ياد مي‌آورد. چيزهايي‌ مي‌آموزد كه‌ پيشتر مي‌دانست‌ اما به‌ آنها عمل‌ نمي‌كرده‌ است‌.

متاسفانه‌ آدمها هميشه‌ تا وقتي‌ چيزي‌ را دارند قدرش‌ را نمي‌دانند.

 

_ اي‌ كاش‌ پيش‌ از رفتنم‌ براي‌ تو زهير مي‌شدم‌. اي‌ كاش‌ وقتي‌ به‌ خانه‌ مي‌آمدي‌ براي‌ شنيدين‌ اخباري‌ كه‌ چندين‌ بار شنيده‌ بودي‌ حرفم‌ را قطع‌ نمي‌كردي‌. اي‌ كاش‌ وقتي‌ براي‌ سخن‌ گفتن‌ و جايي‌ براي‌ ماندن‌ گذاشته‌ بودي‌. اي‌ كاش‌...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 13:58  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >