تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

"مجموعه كامل اشعار فروغ"

ديواني افست شده و بدون سانسور با عكسهاي فروغ فرخزاد. هديه‌ي تولدم در سال 78 توسط واله والي. از همان روزها بسيار شريف بوده و قانونمند. تا جايي كه تقديم نامه اش، پاورقي دارد:

«روزي بود كه مانند آن كس ياد نداشت» *

سالروز تولد تو...

هميشه بخند

شاد باش و شاد زي...

عاشق باش و عشق بورز

جز آن...نيارزد...

نيارزد...

واله

* بيهقي!

 

هميشه همه چيز آن طور كه آدم مي خواهد پيش نمي رود ولي هيچ چيز، بد نيست. در پس هر تاريكي، نوري نهفته است. خوبي اين روزها بازگشت من به شعر است. خواندن دفتر خاطراتها و نامه هاي قديمي است كه سالها بود گوشه‌ي انبار يكي از فاميلها خاك مي خورد. دفترهاي قديمي از دوران راهنمايي گرفته تا دانشگاه. دوراني كه دوستان مدرسه ام غصه را با «ق» نوشته اند يا نهيبم زده اند كه نبايد در تخيل بزيم و من پند نگرفتم يا پدر، برايم خاطره‌اي نوشته از دو بوسه‌ي مادرش.

خاطره‌ي ديوانگي ها، يك پاكت تخمه‌ي شكسته هديه دادنها، پوست سانديس و شيرين عسل ها را نگه داشتن ها.

خاطره‌ي پرياي شاملو خواندنها در سالروز جشن انقلاب و توبيخ شدنها.

و رشد من مديون تمام اين خاطره هاست. مديون تمام انسانهايي است كه در زندگي من حضوري كوتاه يا طولاني داشته اند. به من بخشيده اند يا از من گرفته اند. محبت كرده اند يا آزار. دوستشان داشته ام يا نداشته ام. دوستم داشته اند يا نداشته اند.

اين پست را به خاطر سعيده اينجا گذاشته ام. كامنتها هم بدون تاييد باز است. ببينم چه خوابي برايم ديده اين بانوي سر زنده و دوست داشتني، پستي شايد براي «تولدي ديگر»

 

همه ي هستي من آيه ي تاريكي است

كه تو را در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

 

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني

با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست كه مردي با آن

خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد

طفليست كه از مدرسه برمي گردد

 

زندگي شايد آن لحظه‌ي مسدوديست

كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...

 

سهم من اين است

سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروكست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

«دستهايت را

دوست مي دارم»

 

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام

تخم خواهند گذاشت

 

من

پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد...

 

«و اينك منم، زني تنها، در آستان فصلي سرد...»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 6:45  توسط ارغوان اشترانی  | 

من از آن روز كه نگاهم دويد و پرده هاي آبي زنگاري را شكافت و من انسان خود را ديدم كه بر صليب روح نيمه اش به چارميخ آويخته است، در افق شكسته ي خونينش، دانستم كه در افق ناپيداي رو در روي انسان من- ميان مهتاب و ستاره ها- چشمان درشت ودردناك روحي كه به دنبال نيمه ي ديگر خود مي گردد شعله مي زند.

                                                                                                              احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:1  توسط ارغوان اشترانی  | 

وقتي سالها پيش كتاب كوري ساراماگو را خواندم علي رغم اين كه از آن خوشم آمده بود ولي از دست ساراموگو عصباني بودم. مدام به خودم مي گفتم "ديگه دنيا اين قدرها هم كه اين تصوير كرده لجن نيست. دكتر كه مي دونه زنش چشم داره ولي به خاطر بودن با اون خودش رو به نابينايي زده، با دختري كه عينك تيره به چشم دارد سكس داشته باشه."

امروز بعد از سالها فيلمش را ديدم و تازه ساراماگو را مي فهمم. باورم شده كه دنيا به همين كثيفي است و يا حتي بدتر...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

برام عجیبه. عجیب نیست که تو همینی باشی که این اس ام ها نشون می ده. عجیب اینه که چقدر سخت شدم. بار اولی که حرفهایی که به من زدید به مراتب از اینايي که گفتي بهتر بود، اون قدر داغون شدم که تا چند هفته، از هیچ چی نمی تونستم لذت ببرم، گاه و بیگاه با آهنگ "انسانم آرزوست" داغ دلم تازه می شد، ولی این بار ناراحتی از "آنچه یافت می نشود، جسته ایم ما" بیشتر از یک ساعت طول نکشید و تازه اون قدر هم زیاد نبود. اولین نارنگی ای که سر راهم قرار گرفت، به من لذت خوردن اولین نارنگی پاییز رو بخشید. آدم می تونه از هر چیزی توی این دنیا درس بگیره، حتی از خوردن یک نارنگی! خانم احتمالا عزیز: روال زندگی اینه که نارنگی شیرین و خوشمزه هم، پوستی تلخ و مزخرف داره که باید روونه ی سطل آشغال بشه. باید از شیرینی های زندگی لذت برد و با کمال تاسف تلخیها رو روانه ی سطل آشغال کرد...


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

پشت هم گزارش سقوط مرگ

پشت هم خطابه ي سايه ي مرگ

خبر خودسوزي ترانه كش

خبر توقيف يك صداي خوش

خبر پريدن عطر گلاب

خبر دزديدن يك شعر ناب

پشت هم مراسم جايزه دار

خبر قتل گلي وقت فرار

تو فقط مبارك و خوش خبري!!

از همه گلخونه ها تازه تري!!

تو فقط حادثه اي خجسته اي!!

كه غريبانه به گل نشسته اي!!

پشت هم برنده اي از ناكجا

پشت هم دونده اي بي دست و پا

خبر بوسيدن گريه ي يار

خبر عروسي من با بهار!!!

پخش يك مسابقه بي قهرمان

پخش چه چه تا سحر بي لقمه نان

پشت هم مصاحبه با مير غضب

پشت هم سوزن و نخ بر لب شب

تو فقط  ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

و روز بيست و دوم خرداد سال هشتاد و هشت،

همه چيز تا شب رو به راه بود. ما هم مثل هزاران روشنفكر كه در دوره هاي مختلف تاريخ فريب خورده اند، فريب خورده بوديم، ما از خودمان نپرسيديم كه اگر احمدي نژاد يك سر سوزن شك داشته باشد كه به مقام رياست جمهوري خواهد رسيد يا نه، چطور ممكن است جرات پيدا كند و هاشمي و ناطق و صفايي را آن هم در يك رسانهي عمومي آن هم نه يك بار كه سه بار دزد بخواند.

ما از خودمان پرسيديم كه رفتن جمعي از سياسيون براي اخذ اجازه مبني بر عزل احمدي نژاد چه معنايي ميتواند داشته باشد ولي از پذيرش جوابي كه مبني بر عدم وجود چيزي به نام انتخابات بود طفره رفتيم.

من، حتي تمام روز جمعه خودم را فريب دادم. ميديدم كه مدام گزارشگر از مردم گزارش ميگيرد تا به مردم حالي كند كه اگر كانديدايشان راي نياورد وظيفه شان سكوت و همدلي با كانديداي مخالف است و برايم عجيب بود كه حكومت ما اين همه به فكر اقليتي است كه كانديدايشان در رياست جمهوري راي نميآورد! باورم نميشد اين همه تلاش ممكن است براي اين باشد كه دل اكثريت را آرام كنند!

تا ساعت دو شب بيدار بوديم. از پنج حوزه ي اخذ راي برايمان خبر آوردند.

حوزه اي در مالزي: موسوي 80درصد و بيست درصد باقي بين سه كانديداي ديگر.

حوزه اي در هفت تير: موسوي هشتاد و پنج درصد.

حوزه اي در كرج: موسوي 74 درصد...

يك درصد هم احتمال نميداديم كه كانديداي رقيب راي بياورد. همه چيز آنقدر روشن و منطقي به نظر ميرسيد كه اگر كسي ميگفت ممكن است احمدي نژاد راي بياورد خنده سر ميداديم و ميگفتيم درست مثل اين است كه بگويي دو خط موازي ممكن است به هم برسند!

به تمام دوستانمان زنگ زديم و قرار گذاشتيم كه يك شنبه از لحظهاي كه نتايج به صورت رسمي اعلام شد تا دوشنبه صبح شيريني پخش كنيم.

ساعت پنج و نيم صبح از خواب پريدم و با ديدن همسرم كه پاي تلويزيون خشكش زده بود پشتم تير كشيد.

- تمام شد. احمدي نژاد 64 درصد.

نيمي از حوزه هاي راي گويا رايشان را شمرده بودند و من هنوز هم باور نداشتم كه چه اتفاقي افتاده است. گفتم راي حوزه هاي شهرهاي كوچك و روستاها شمارش شده است و با اضافه شدن آراي شهرهاي بزرگ و خارج از كشور به آن اين ميزان كاهش پيدا خواهد كرد. راستش ديگر انتظار داشتم كه احمدي نژاد با پنجاه و يكي دو درصد راي بياورد. منتظر بودم كه اگر چنين اتفاقي افتاد پيش خودم بگويم تقصير آن ده مليون نفري است كه راي ندادهاند.

بالاخره صبح فرا رسيد و آمار رسمي اعلام شد! آمار رايهاي احمدي نژاد يك درصد افزايش هم پيدا كرده بود!!! هيچ كسي از كانديداي رقيب شيريني پخش نكرد. يا او هيچ طرفداري نداشت و يا طرفدارانش شرمگين بودند از فتوحاتش. هنوز هم برخيها مچ بند سبز به دست داشتند و هنوز هم عكس موسوي بر خيلي جاها بود، اما چندين مغازه را هم ديدم كه عكس احمدي نژاد را به جاي عكس موسوي كه تا ديروز بر شيشه شان رخ نمايي ميكرد، چسباندند! حالا از ترس بود يا جهل نميدانم.

باورم نميشد كه به اين راحتي بازيچه شده باشم. باورم نميشد كه به اين راحتي بازيچه شده باشيم.

حالا تمام نشانه هايي كه نشان ميداد چه قرار است اتفاق بيفتد را به ياد ميآوردم. حالا كه ديگر خيلي دير شده بود. ما با بازيهاي سياسي فريب خورده بوديم و دستهايمان را سياه كرده بوديم، سياهياي كه هرگز و هرگز پاك نخواهد شد.

با برخي فريب خورده ها كه صحبت كردم ميگفتند كه حدس ميزده اند كه چنين اتفاقي خواهد افتاد و تمام تشويق به راي دادنشان براي اين بوده كه فرد منصوب جديد يا بهتر قديم در سياستهاي تند رويش ميانه روي كند! چه دليل جالبي. كدام سياست تند رو؟ يك گشت ارشاد را ممكن است غلاف كند كه براي من اهميتي ندارد.

چه اهميت دارد كه موي من حق نداشته باشد هواي اين سرزمين را تنفس كند وقتي پول نفت حق كودكان گرسنه نيست؟

چه اهميت دارد بدن من از پوشيدن لباسهاي زيبا محروم باشد وقتي پيكر آزادي از رها شدن در ايرانم محروم است؟

چه اهميت دارد كه كتاب جديدي به دستم نرسد براي خواندن وقتي اين همه خواندنها راه به جايي نميبرد؟

چه اهميت دارد كه فيلم جديدي بر پردهي سينما باشد براي ديدن وقتي همين ديدهها براي مايوس كردن من كافي است؟

وقتي يكي از دوستانم گفت كه دوست دارد ايران را ترك كند تازه فهميدم كه ياس چه مي تواند بر سر اين سرزمين بياورد. تازه فهميدم تزوير و سياهي با مردم اين خاك چه خواهد كرد. تازه فهميدم كه من اگر چه اميدم را نباختهام اما خيليها اميدهايشان را باخته اند.

و من با سياهي سر انگشت جوهريام سوختم. از ديروز صبح ميخواهم بنويسم، پيامك هاي زمان قبل از انتخابات و شعارها را بنويسم، بنويسم كه به عقيده ي جامعه شناسان ساختن جوك و طنز در مردمي كه نارضايتي دارند، بيشتر رواج مييابد. بنويسم مردمي كه ناراضي اند از فحش بيشتر استفاده ميكنند. ميخواستم دانه دانهي پيامكها را تحليل كنم ولي حوصله اش را ندارم. هنوز هم باورم نميشود كه چه اتفاق افتاده است. مطالبي را كه جمع كرده ام در كامنتها مينويسم تا بماند، فقط همين.

اما نه. بگذاريد با رئيس جمهور خوش اقبال ايران زمين هم حرفي بزنم. بالاخره تبريكي، تشويقي، چيزي:

آقاي احمدي نژاد، مبارك است. ميتوانيد چهار سال ديگر بگوييد كه به جهنم كه توليد كننده هاي داخلي در حال ورشكستگي اند و شكري كه لب مرز 330 تومن ميفروشند را 560 تومن از توليد كننده ي داخلي نخريد. ميتوانيد با همين سياستهايي كه تمام مزارع چغندر قند را كه به مزارع سيب زميني تبديل كرده ايد، تمام ايران را پر از سيب زمينيهايي بي رگ و ريشه كنيد كه بگندند و بوي گندشان تمام دنيا را بردارد. ميتوانيد آنقدر كالاهاي اساسي وارد كنيد كه كشوري كه در توليد گندم در زمان خاتمي به خودكفايي رسيد براي قوت مردمش يك وابسته ي تمام عيار شود.

راستي جالب است كه بدانيد شما با اغلب وارد كنندگان بنام ايران زمين يك فرق عمده داريد كه ستودني است. شما بر عكس ايشان استثناءا صداقت داريد و كتمان نميكنيد كه آينده ي توليد كنندگان داخلي به آروغ بعد از غذايتان هم نيست!

آقاي رئيس جمهور ميتوانيد در سال جديد تعريف شاغل را از كسي كه در هفته يك ساعت به كار اشتغال داشته باشد به كسي كه در هفته حداقل يك بار اجابت مزاج كرده باشد تغيير دهيد تا بيكاري را كاملا در كشور ريشه كن كنيد.

ميتوانيد چهار سال ديگر خوشحال باشيد كه با شما عكس مياندازند و دختر بچه هاي دوساله ي اسپانيولي زبان شما را به اسم كوچك ميشناسند!

ميتوانيد وقتي به علت كتمان فرمايشات حضرت عالي پيرامون هاله ي نور و جعل آمار نرخ تورم از بيست و پنج درصد به پانزده درصد شما را دروغگو ميخوانند با چشمان ريزتان، معصومانه توي دوربين نگاه كنيد و بپرسيد: افزايش حقوق بازنشستگان دروغ است؟ انرژي هسته اي دروغ است؟ راه آهن فلان بهمان دروغ است؟ و اصلا به روي خود نياوريد كه چه ميگويند و به قول آقاي رضايي راستنمايي كنيد!

ميتوانيد دستور دهيد تمام مدارس را بسيج كنند تا براي استقبال شما به هر كجا كه پا ميگذاريد بروند تا دوربينهاي رسانهي ملي!!!! هر چه بيشتر و بهتر استقبال چند صد نفري كه ناگهان ميفهميد چند هزار نفري است! را به تصوير بكشند.

آقاي رئيس جمهور، به شما تبريك ميگويك كه توانستيد راي روستاييان ساده دلي را كه با يك سفر به روستايشان و دريافت بيست هزار تومن شاد ميشوند خريداري كنيد و به ياري معجزات عجيب و غريب و پي در پي باز هم عنان ايران و ايراني را به دست داشته باشيد.

ميتوانيد در دوره ي جديد رياست جمهوري عوض يك ميليارد و يا سي و پنج و نيم ميليارد دلار سيصد ميليارد دلار كسر بودجه بياوريد. تا وقتي احمقهايي در ديوان محاسبات هستند كه ريال را با دلار جمع ميكنند چه جاي تعجب است؟

راستي يادتان نرود اين سري مدارك وزراي خود را شخصا نگاه كنيد و اگر ديديد جعلي است يك دستور درست و درمان مبني بر عدم حق كند و كاو براي نمايندگان مجلس ضميمه كنيد كه كسي بو نبرد مداركشان جعلي است و بيش از اين رسوايي به بار نيايد.

راستي آقاي رئيس جمهور چشمتان روشن باشد. از ديروز پيامكها از كار افتاده است. ميدانم ميدانم. ميخواهي بگويي كه ربطي به برنده شدن شما در انتخابات ندارد و هيچ عمدي در كار نيست. ميدانم كه وقتش كه برسد پشت دست وزير مخابرات را جيز ميكني تا ديگر از اين كارها نكند!

آقاي رئيس جمهور به خاطر رضاي خدا كه نه، به خاطر حق مردم هم نه، به خاطر خودت هم كه شده مفسدان اقتصادياي را ميشناسي محاكمه كن! واي به تو اگر اين خاله زنكبازيها يا بهتر آقا مردك بازيها كه با آن راي ميليونها آدم را خريده اي واقعيت نداشته باشد !

آقاي رئيس جمهور راستي حواست باشد وقتي در ميان دوست و آشنايانت داري به ساده دلي ما ميخندي و ما را مسخره ميكني كسي دستگاه ضبطي نداشته باشد كه ممكن است لنز دوربين در پايان دوره تاب نياورد از شرم دروغهايي كه به تو ميبندند و تو بايد برايشان جواب پس بدهي!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:35  توسط ارغوان اشترانی  | 

در تو دو كس است، تو و "غير تو"

در من دو كس است، من و "غير من"

من در جستجوي تو و تو "غير تو"

من از "غير تو" بيزار و تو از "غير من"

من در جنگ با "غير تو" مي‌ميرد و "غير من" ظهور مي‌كند

تو براي جنگ با "غير من" حضور مي‌كند

در مزار من اشك مي‌ريزد و من متولد مي‌شود

من و تو تنها چند لحظه‌ي سبز و باز

من در جستجوي تو و تو "غير تو"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

يكي از همين روزها لگد مي‌زنم زير همه چيز. يكي از همين روزها جلوي هر كسي كه من را مي‌شناسد آيس پك را تا ته هورت مي‌كشم. يكي از همين روزها يادم مي‌رود تمام اما و اگرها. يادم مي‌رود تمام دلسوزيها را. يادم مي‌رود كوچه‌هاي بن بست خاطره‌ها را. لگد مي‌زنم زير ميوه‌هاي كاج و سرو پارك نياوران يا سنگهاي صاف كوه‌هاي ديزين.

به جهنم كه همسايه‌ها خوابند. من داد مي‌زنم. داد مي‌زنم. داد مي‌زنم.

همين روزها ماهي مي‌شوم يا شايد نهنگ و سر مي‌خورم توي آبهاي خليج يا هر جايي كه ديگر هيچ چيز نباشد‌، يا اگر هست، چيز آزاردهنده‌اي نباشد. آري، آري، مرجانها خوبند. به من كاري ندارند. دروغ نمي‌گويند. خسته و بيزارم نمي‌كنند،‌ آن زير به نفس نفس نمي‌افتم. قلبم تير نمي‌كشد...

يا چه‌ مي‌دانم شايد پنگوئن شدم. سالهاي سال موي فر دوست داشتم و خدا موهاي فر را به جاي من به ستايش داد. بگذار ستايش روي من بنشيند و سر بخورد. تمام قطب شمال را سر بخوريم يا تمام قطب جنوب را، اصلا چه فرق مي‌كند؟ پنگوئن كه باشم زندگي بهتر مي‌شود. توي سرماي زمستان اگر بيرون دايره هم بمانم و يخ بزنم شرف دارد به اين زندگي. اين زندگي كه نفرت را در نگاه كساني كه به تو لبخند مي‌زنند مي‌بيني. اين زندگي كه تنهايي تا مغز استخوان آدم را مي‌جود. به اين همدردي‌هاي الكي و سوالهاي نابجا.

پنگوئن باشي و طعمه‌ي شيرهاي دريايي شوي مي‌ارزد به اين كه آدم باشي و طعمه‌ي آدمها؛ آن هم آدمهايي كه دوستشان داري و مرده‌شوربرده‌ها ادعا مي‌كنند كه دوستت دارند.

اصلا شايد هم پرنده شدم. شايد آمدم پيش تو. پيش توي لعنتي كه منتظرم نيستي يا هستي و خودت خبر نداري يا خبر داري و من خبر ندارم.

همين روزها مي‌روم يقه‌ي خدا را مي‌گيرم و دادگاهي‌اش مي‌كنم. آنقدر جرم دارد در طول تاريخ كه نوبت به زندگي من نرسد، اما به جهنم، همين كه دادگاهي بشود دلم خنك مي‌شود.

ولي نوبت به دادخواهي من كه برسد اگر بفهمم كه پيچ و شكن موهاي ستايش كار اوست، تمام نكرده‌هايش را به همين يك كرده‌اش مي‌بخشم و مثل دو دوست دست مي‌دهيم و همه چيز را فراموش مي‌كنيم و مي‌رويم.

شايد هم بي آنكه ماهي شوم يا پرنده يا پنگوئن، رفتم دريا و درست در طوفاني‌ترين لحظه‌اش به آب زدم و به سختي از موج‌شكن عبور كردم و رفتم جلو. تا جايي كه توان در بدن داشته باشم جلو مي‌روم؛ آنقدر مي‌روم تا درياي طوفاني ديوانه‌تر از تمام ديوانه‌ها شود. وقت برگشتن كه برسد يا هستم يا نيستم. هستم اگر وقتي به موجشكن رسيدم و با ضربه‌ي موجها به زير آب رفتم، مثل پنج سالگي‌ام شوم؛ قوي و مصمم براي زنده ماندن. اگر به حرف پدر گوش دهم و به هيچ چيز جز به سطح آب آمدن و نفس كشيدن فكر نكنم. اگر نفس بگيرم كه تاب بياورم در مقابل موج بعدي و آنوقت؛ اگر بعد از ساعتها تلاش به ساحل برسم؛ در ساحل فقط و فقط منم. مني كه نه دلشكسته‌ام و نه خسته از بودن. مني كه به هيچ چيز زجر آوري فكر نمي‌كنم و شوقي دارم كه "من زنده‌ام." مني كه نمي‌ترسم كه كسي سوئيچ ماشينم را كه در ساحل خاك كرده‌ام پيدا كند و بدزدد و همان جا روي ساحل تا مدتي مي‌خوابم. آنقدر مي‌خوابم كه مد؛ موج را بكوبد توي صورتم و ناگهان بيدار مي‌شوم تا به سمت غرب بروم تا شايد اگر كسي باشد آنجا كه نگرانم باشد از دلهره در بياید. در آن لحظه برايم مهم نيست كه چه كسي يا چه كساني بايد نگران من باشند كه نيستند، فقط شوقي دارم كه "من زنده‌ام."

و نيستم اگر وقتي موج مي‌كوبدم كف دريا؛‌ به اين فكر كنم كه چقدر ميوه‌هاي سرو و كاج درختهاي نياوران حيفند براي اين كه آدم لگد بزند زيرشان، يا همين طور سنگهاي صاف كوه‌هاي ديزين كه با آن همه سختي آورده شده‌اند.

نيستم اگر به اين فكر كنم كه چه كسي كمين كرده كه سوييچم را بردارد يا به اين كه چه كساني بايد منتظر برگشتن من باشند كه نيستند و يا من منتظر برگشتن چه كسي هستم كه برگشتني نيست...

و شايد یکی از همين روزها، به عنوان یکی از ديوانگي‌هایم، پستي بگذارم روي وبلاگم با نام یکی از همين روزها.

چه اهميت دارد كه مولود تكثير شود و كساني كه به من پيشنهاد مي‌كنند كه به پزشك - كه همان محترمانه‌ي  روانپزشك است- مراجعه كنم بيشتر شوند. مولودها مولود حسادتهاي زنانه‌اند. مولود زن ستيزي تاريخي. مولود ديوانگي خواستن‌ها و از ديوانه ناميده شدن‌ ترسيدنها. از مولودها نبايد چيزي به دل گرفت. به حرفشان هم نبايد اهميت داد. از غير مولودها هم همين طور؛ آنها هم عادت ندارند ببينند پرنده‌اي كه قرار بر اين است كه پرنده نباشد بالهايش را باور دارد.

و مي‌دانم در عوض كسان ديگري هستند كه با خواندن ديوانگي‌هاي اين ديوانه، مشتري پر و پا قرص نوشته‌هايش خواهند شد و هر وقت آيس پك بخورند يواشكي كه تهش را هورت مي‌كشند به اين فكر مي‌كنند كه راستي،‌ جالب است كه آرزوي آدم اين باشد كه روي يك پنگوئن بنشيند و سر بخورد يا حتي آرزوي آدم اين باشد كه هر چيزي باشد ولي آدم نباشد، آدم نباشد كه نبيند آدمهايي را كه آدمند ولي آدم نيستند...

شاید يكي از همين روزها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 6:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه‌هاي شسته باران خورده پاك

عطر نرگس، عطر باد

نغمه‌ي شوق پرستوهاي شاد

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه‌ي رنگين نمي‌پوشي به كام

باده‌ي رنگين نمي‌پوشي ز جام

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار... 1



به آنان كه با قلم

رهايي خلق را

به چشم جهانيان

پديدار مي‌كنند

بهاران خجسته باد

و اين بند و بندگي

و اين بار فقر و جهل

به سر تا سر جهان
به هر صورتي كه هست

نگون و گسسته باد


به آنان كه هم‌قسم

سياهي ظلم را

به يمن حضور خود

سپيدار مي‌كنند

بهاران خجسته باد

و اين جنگ صد فريب

به سر تا سر جهان

به هر شيوه‌اي كه هست

نگون و گسسته باد... 2


پي نوشت1: گلچين شده از شعر فريدون مشيري

پي نوشت 2: اضافه شده به سرود انقلابي توسط ارغوان اشتراني

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط ارغوان اشترانی  | 

گاليور من، مرا يادت هست؟ من فلورتيشياي كوچك توام. همان فلورتيشيا كه تو تمام هستي‌ات را براي پيدا كردن چشمه‌اي كه او مي‌دانست اگر از آب آن بخورد بزرگ مي‌شود به خطر انداختي. همان فلورتيشيا كه توي جيبت مي‌گذاشتي و با هر چه كاپيتان ليچ توي دنيا بود مي‌جنگيدي تا او را به چشمه برساني.

آخ كه چقدر در راهي كه با هم رفتيم كاپيتان ليچها بسيار بودند.

امروز ديگر فلورتيشيا بزرگ شده. آنقدر بزرگ كه ديگر خيلي‌ها مي‌شناسندش. آنقدر بزرگ كه كاپيتان ليچ‌هايي كه هر جا كه نگاه مي‌كند حضور دارند، ديگر نمي‌توانند زير پا لهش كنند. بزرگ‌تر از اين هم خواهد شد، زيرا هر روز و هر لحظه از آن چشمه‌اي كه به ياري تو تسخيرش كرد مي‌نوشد. همان چمشه‌اي كه جوششش اصلا به خاطر حضور تو اتفاق افتاد، اما باور كن كه آنقدر بزرگ نشده كه ديگر شواليه‌هاي بدتركيب نخواهند كه او عروسك خيمه‌شب بازيشان باشد. باور كن كه هنوز هم جيب تو تنها جاي امن دنيا براي اوست. تنها جايي است كه احساس آرامش مي‌كند. باور كن كه هنوز هم اگر بر شواليه‌هاي چاق بدتركيب و كاپيتان ليچ‌هايي كه امروز آنقدر مقتدر شده‌اند كه حتي در كالبد نزديك‌ترين نزديكانش حلول مي‌كنند فائق مي‌آيد، به ياري حضور تو و جيب جادويي جادارت است.

دروغ چرا. گاهي مي‌ترسم كه جيبت سوراخ شود و من از آن بيفتم بيرون و تو نفهمي كه پيدايم كني، يا حالا كه گنج پيدا كرده‌اي و نمي‌تواني از هر كار تكي كه جواهري شايان مي‌آورد براي فلورتيشيا گذر كني، يادت برود كه فلورتيشيا فقط يك حلقه‌ي نازك بدون نگين سي چهل هزارتومني از تو خواسته است.

مي‌ترسم كه حالا كه فلورتيشيا بزرگ شده، فكركني كه فراموش كرده آن جنگلهاي تاريك و مخوف و رعب‌آوري را كه به ياري تو از آن گذر كرد يا فراموش كرده كه در تمام طول راه تو به جاي اين كه به فكر مدار خودت باشي به فكر مدار عشق بودي و مواظب بودي كه فلورتيشيا آناليز سه كذايي‌ش را با خسروي و توپولوژي‌اش را با لالي پاس كند.

مي‌ترسم كه فكر كني يادش رفته آن شبهاي سرد زمستاني كه از رختخواب گرم بلند مي‌شدي و چهار طبقه مي‌رفتي پايين تا خانه گرم بماند، تا فلورتيشياي سرمايي سرما نخورد!

مي‌ترسم كه فكر كني ديگر نيازي ندارم به اين كه سراغ ماشينم كه مي‌آيم ببينم كه تو به قول خودت كرده‌ايش عروسك و اشك در چشمم جمع شود كه بيخود زنگ زدم و داد و بيداد راه انداختم كه تمام روز جمعه را مي‌خواهي در پاركينگ بماني كه چه؟ مي‌ترسم كه فكر كني، كارواش با پنج هزار تومن پول مي‌تواند ماشينم را عروسك كند، مي‌تواند اشك شوق به چشمم بياورد!

بيشتر از تمام اينها از اين مي‌ترسم كه وقتي به مني كه بزرگ شده‌ام نگاه مي‌كني، فكر كني آنقدر بزرگ شده‌ام كه ديگر نيازي به بودن در جيبت ندارم و آنقدر با گوشيهاي رنگارنگ و پول و تراول و سوييچ ماشين و غيره و ذلك جيبت را پر كني كه واقعا ديگر جايي براي فلورتيشيا نماند.

مي‌ترسم كه بزرگ شدن من، يگانه جاي امنم را از من بدزدد و آن وقت من تنها بمانم در دنيايي پر از كاپيتان ليچ و پر از شواليه‌هاي چاق بدتركيب كه مرا فقط براي اين مي‌خواهند كه عروسك خيمه‌شب بازي شبهايشان باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:49  توسط ارغوان اشترانی  | 

گر ز تو مي نالم

ساز ناساز ادب،

آسمان را آبي

و سبك تر خواهم

اين همه دود گلان را افسوس

منهدم مي‌سازد

من درختم اما

ارغواني كه دلش داده به عشق

و ز دود و غم و اندوه زمان

غنچه‌ها مي سازد

منتقد چاقويت

به خراش تن اين كهنه درخت خدمت گير

تا تواني آزار

هديه بر جان و تنم كن، نهراس

من ز هر آزاري

داستاني، شعري

بهر خود خواهم ساخت

و بدينسان چه نشاني ز تو و من به جهان خواهد ماند!

منتقد راحت باش

آجرت را بنداز

خانه اي خواهم ساخت

به شكوه قصري

و چه بسيار بلند

كه به اندوه زمان خنده زند...

مدتهاست كه قضاياي نقد سازنده و علل انتقاد ستيزي فكر من را به خود مشغول ساخته است، مدام نظرهاي پستهاي پيشينم را زير و رو مي‌كردم و مي‌انديشيدم. فكر مي كردم بايد علل بيشتري پيدا كنم تا علت اين كه اغلب افراد انتقاد پذير نيستند مشخص شود، تا شايد با پيدا كردن منشا درد، راه درمان نيز شناخته شود، متاسفانه در تحقيق و انديشيدن‌هاي بسيار به اين پي بردم كه انتقاد ناپذير بودن انسان، بسيار ريشه‌اي‌تر از آن است كه بشود آن را از ميان برداشت، توجه داريد كه خداوند در روز عزل از روح خودش در انسان دميد، مشكل اين است كه خداوند انتقاد پذير نبود! به ياد داريد كه شيطان را به خاطر يك انتقاد كوچك كه به خدا گفت اين آدمي كه خلق كرده است لياقت سجده كردن ندارد و اين آدم در زمين فساد خواهد كرد و خونها خواهد ريخت، از درگاه خود راند؟ با آنكه خداوند مي دانست شيطان درست مي‌گويد با همين انتقاد كوچك چند هزار سال عبادت او را فراموش كرد و او را براي هميشه ترد كرد! اين است كه انتقاد ستيزي ما آدمها به روز عزل بر مي‌گردد!

دوستان عزيزم، فكر مي‌كنم با اين شوخي با اسطوره، ريشه‌ي اصلي انتقاد ستيزي بشر مشخص شده باشد، افراد انتقاد ستيز اساسا فراموش كرده‌اند كه خدا فقط قسمتي از وجود خود را در ايشان دميده است و واقعا احساس خدايي مي‌كنند و به دليل همين غرور كاذب به خود اجازه مي‌دهند تا منتقدين را منفور و حكم شيطاني صفت بودن ايشان را امضا كنند.

اگر چه براي من به شخصه اهميتي ندارد كه با چه ادبياتي با من سخن بگويند زيرا اين گونه سخن گفتن نه سبب نااميدي و نه سبب برانگيختن خشم من خواهد شد اما در مورد اين كه چرا بعضي از انتقاد كنندگان از ادبيات صحيح در گفتمان خود استفاده نمي‌كنند و حاضر به پيروي از اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من نيستند، بسيار انديشيده‌ام. به اين نتيجه رسيدم كه اصرار من به ايشان براي استفاده از ادبيات انساني آب در هاون كوبيدن است، زيرا تا بوده همين بوده كه انتقاد كنندگان آثار هنري دو دسته بيشتر نبوده اند: بي‌سوادان منتقد و منتقدين با سواد.
منتقدان بي سواد كه تكليفشان معلوم است، با معلومات اندك، نمادها و مجازها را به اشتباه تفسير ميكنند و براي تفاسير غلطشان هم هو و جنجال راه مياندازند.
مصداق اين منتقدان در داستان زير بارز است:

شاه آگاهي نگين گران قيمتي به عنوان هديه براي شاهزاده خانمي فرستاد. شاهزاده خانم بي توجه آن را در ليوان شيري كه مي نوشيد انداخت و دستور داد لنگه ي همان نگين را مهيا كنند، آن نگين را هم در ليوان شير انداخت و به قاصد داد تا براي شاه مرجوع كند. اطرافيان شاه هو و جنجال راه انداختند كه شاهزاده خانم قصد اهانت به شما را داشته است، هم نگين اهدايي شما را در شير انداخته و پس فرستاده و هم نگيني مشابه آن به شما داده تا به شما نشان دهد ارزش نگيني كه براي او فرستاده ايد كم بوده است و خودش نظير آن نگين را داشته. شاه به حرفهاي آنهاگوش داد و لبخند زد و نگينها را از شير درآورد و دستور داد با دو نگين تاجي زيبا درست كنند و براي شاهزاده خانوم بفرستند...
شاه ميدانست كه شير نماد عشق و عرفان است و شاهزاده خانم با اين كارش به او گفته، اگر چه وجود تو براي من چون اين نگين بسيار گران قدر است ولي مايلم تو و من گوهر وجودمان را از عشق و عرفان عبور دهيم و صاف و خالص و سر بلند از آن بيرون بياييم و با هم باشيم...

منتقدان با سواد هم متاسفانه دو دسته اند، باشد كه ما همگي از دسته ي اول باشيم:
دسته ي اول: منتقدين سازنده: سعي دارند با انتقاد سازنده و نشان دادن نقاط ضعف اثر وسايل ترقي هنرمند را هر چه بيشتر فراهم كنند. اين دسته از منتقدان از ادبيات توهين آميز استفاده نمي‌كنند و حتي در اكثر مواقع از گفتن اين كه اين اثر ضعيف است چشم مي‌پوشند زيرا اصولا با ذكر نقاط ضعف اثر به طور دقيق و ذكر نكات مثبت، نيازي به گفتن اين كه اثر ضعيف است وجود ندارد، مخاطب و انتقاد شونده با مقايسه‌ي دو كفه‌ي خوبي ها و بديهاي اثر مي‌تواند از ضعف و قوت اثر خود آگاه شود.

اين دسته به راحتي اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من را پذيرا مي‌شوند و يا شايد حتي تعداد ديگري بايد و نبايد هم بر آن بيفزايند تا با رعايت هر چه بيشتر اين بايدها و نبايدها اسباب دلخوري انتقاد شونده را هر چه كمتر فراهم آورند.

دسته ي دوم: منتقدين سودجو: اين دسته سعي دارند از نقد و انتقاد براي خود پله اي بسازند و نه براي انتقاد شونده.

اين دسته هم باز به دو دسته‌‌ي فرعي منتقدين سودجوي جسور و منتقدين سودجوي ترسو تقسيم مي‌شوند.

دسته‌ي اول كه شجاعت بيشتري دارند سعي ميكنند با بزرگنمايي خطاهاي آثار هنري هنرمندان تراز اول و بنام و فاقد ارزش دانستن آن خود را مطرح كنند و در آن صنف براي خود جايي باز كنند.

طبعا اگر هم به موفقيتهايي دست يابند اين موفقيتها موقتي خواهد بود، ممكن است من و تو اكنون به ياد داشته باشيم كسي كه نيما يوشيج را فاقد شعور شعر شناسي ميدانست كه بود ولي بايد اطمينان داشت كه دويست سال ديگر هيچ كس نامي از او به سبب ايراداتي كه به نيما وارد ميكرد به ياد نخواهد داشت ولي نسلهاي آينده همواره به نيما خواهند گفت: «من از يادت نميكاهم...»

همانطور كه امروزه غالبا ديگر كسي به ياد نميآورد هم عصران مولوي كه وي را فاقد قريحه و ذوق شعري ميدانستند چه كساني بوده اند.

دسته‌ي ديگر كه جسارت كمتري دارند در نكوهش آثار رقباي خود كه شهرت چنداني ندارند، راه افراط را در پيش ميگيرند و به هيچ وجه دور و بر نقد كوبنده از اثر كساني كه جايي در آن هنر براي خود باز كرده اند نمي گردند.

اين دسته از منتقدان براي باز كردن گره هاي شخصيتي خود به جاي نقد اثر، هر چه دم دستشان بيايد از لنگه كفش و شام شب نيم خورده و گوجه فرنگي له شده گرفته تا غزل شماره 449 حافظ و ابياتي در مذمت مخاطبين اثر و گوهرناشناس خواندن آنها و چيزهايي از اين قبيل به سمت انتقاد شونده پرتاب مي‌كنند.

بديهي است كه اين افراد در لواي حق آزادي بيان و شعارهاي فريبنده‌اي از اين قبيل بر حفظ ادبيات غير انساني خود اصرار مي‌ورزند و حرفهاي من و امثال من را نه تنها نخواهند پذيرفت بلكه از شنيدن چنين حرفهايي از شدت خشم عنان اختيار از كف خواهند داد، زيرا اساسا دغدغه‌ي آنها از نقد با دغدغه‌ي من متفاوت است.

علي اي الحال براي كمك به اين گروه تعداد اندكي از شعرهايي كه مي توانند در نقدهايشان براي توهين هر چه بيشتر استفاده كنند را به ياري حافظه‌ي نه چندان قدرتمندم در اختيارشان قرار مي‌دهم:

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

ای که در کوی خرابات مقامی داری

پي عيش خودی ار دست به جامی داری

نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

تویی امروز در این شهر که نامی داری

اسب تازي شده مجروح به زير پالان

طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم

در ديده ي قوم سفله پرور ديدم

خر مهره گرانبها تر است از گوهر

آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با در برابر می کنند!

(توجه داشته باشند كه ابيات فوق براي مذمت آثار افراد بنام مناسب است.)

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی!

چه مردي و نام و نشان تو چيست

كه زاينده را بر تو بايد گريست

(توجه داشته باشند اين بيت خطاب به خانمها نبايد نگاشته شود و در مورد مرداني كه از قيود افكار مردسالاري رسته باشند هم كاربردي ندارد، چون نمي تواند خشم آنها را بر افروزد!)

زن و اژدها هر دو در خاک به

زمين پاک از اين هر دو ناپاک به

(اين بيت را هم فقط بايد براي هنرمندان زن استعمال كنند!)

اظهار تاسف و تعجب فراوان، از اداهاي روشنفكري است كه نبايد به هيچ وجه از يادشان برود.

توجه داشته باشند هنگامي كه تصميم به ترك مجادله گرفتند و به اصطلاح خودماني تر كم آوردند حتما از جمله هايي نظير: «جواب ابلهان خاموشي است.» يا «كبوتر با كبوتر، باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز.» استفاده كنند.

در صورتي كه اشعار فوق در مجادله‌ها كفايت نكرد، انيميشن‌هاي جديد نيروي انتظامي هم ديالوگ‌هاي جالبي نظير «اندازه‌ي كارت سوختت گاز بده» يا «تو كه موتورت بوي روغن سوخته مي‌ده ادعا نكن» و چيزهايي از اين قبيل دارد كه با استمرار در سير سيما بر تعداد بي شماري از آنها دست خواهند يافت!

پي نوشت 1: مطلب فوق تصحيح شده‌ي نظري بود كه براي آتيش پاره در وبلاگش گذاشته بودم، اگر دوست داشتيد مي توانيد به وبلاگ او هم سري بزنيد:

http://1366-1-31.blogfa.com/

پي نوشت 2: تا چهارشنبه نيستم و با چند روز تخير نظراتي كه برايم مي گذاريد را خواهم ديد.

پي نوشت3: وبگردي پيشنهادي من:

http://blognevis.wordpress.com/2008/11/26/powe/

http://karamad.blogfa.com/post-115.aspx

http://www.muhammadi357.blogsky.com/1387/07/09/post-167

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:59  توسط ارغوان اشترانی  | 

مردها هميشه مي‌گويند زنها موجودات عجيبي هستند! اما به نظر من مردها موجودات عجيب‌تري هستند!
عاشق زنهاي مستقل مي‌شوند و بعد سعي مي‌كنند آنها را خانه‌نشين و وابسته كنند.
شيك پوشي و زيبايي زنها را تحسين مي‌كنند و زماني كه زنهاي اطرافشان (مادر، خواهر، همسر و ...) براي اين شيك پوشي و زيبايي وقت صرف مي‌كنند مسخره‌شان مي‌كنند.
وقتي زني آرام رانندگي مي‌كند از كنارش كه رد مي‌شوند متلك مي‌اندازند كه مثلا (پدال گاز سمت راستيه نه وسطي) (حالا ممكن است بدبخت دنبال آدرس مي‌گردد مثلا) اما وقتي همين زن پايش را روي گاز مي‌فشارد حس مي‌كنند دارد فحش... به آنها مي‌دهد و به بهاي باختن جانشان هم كه شده مي‌خواهند از او سبقت بگيرند و با مزه‌تر آنكه فوجي از ماشينهايي كه سعي دارند لايي بكشند و از آن زن جلو بزنند به راه مي‌افتد!...
ناداني زنها را نكوهش مي‌كنند و اگر زني پيدا شود كه معلومات داشته باشد و از آنها در بحثها استفاده كند حس مي‌كنند كه مي‌خواهد معلموماتش را به رخ آنها بكشد و ترجيح مي‌دهند هرگز پيش دكترهاي زن، وكلاي زن، معلمان زن و ... نروند!
و ....
پيكاسو مي‌گويد براي مردها دو نوع زن وجود دارد، الهه يا جاروكش.
زن عزيز خواننده‌ي وبلاگ من! راه سختي در پيش داري، اما تمام نيرويت را به كار ببر كه با تمام سعي‌ي كه مردها مبذول مي‌دارند تا تو را از الهه به جاروكش بدل كنند، الهه بماني!
نه براي اين كه مردها نمي‌توانند عاشق جاروكش‌ها شوند، براي اين كه خودت، نمي‌تواني خودت را در هيئت جاروكش دوست بداري!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:20  توسط ارغوان اشترانی  | 

چقدر عجيب است گاهي معجزاتت و چقدر ساده اند...
سه شاخه گل كه دادي كه بگويي هر سه‌ي ما را به ياد داري...
و من هنوز شفافم كه اشك احساس بدي پيدا نمي كند از آشنايي ام...
به همين معجزه قسمت مي‌دهم، به او كه باور كرده از يادش برده‌اي باوري بده كه يادش بيايد اشكهايي كه امروز هديه‌اش دادي معجزه‌ي آشكار فردايش خواهدبود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

    عجب رسميه، رسم زمونه...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:50  توسط ارغوان اشترانی 

همه دارن از سال جدید حرف می زنن. امسال هم شاید عید مثل پارسال برای من پر از دلتنگی نبودن بعضیا باشه اما لااقل یه فرقی با سال پیش داره و اون اینه که امید هست، آخه قراره خرداد ۸۷ برادر زاده ی کوچولوم که الان ۴ سالش شده به همراه مادرش بیاد.

آترین کوچولو به مادرم گفته: دیبی هر چی فکر می کنم نمی فهمم کیه اینجا که اجازه نمی ده شماها بیاید پیشم، وقتی اومدم ایران برام توضیح بده متوجه بشم.

گفته: وقتی بیام ایران دیگه برنمی گردم کانادا. من دوست ندارم جایی زندگی کنم که کسی هست که به شما اجازه نمی ده بیاید پیشم.

وقتی رو دنده ی حال کردن باشم مدام آترین رو تصور می کنم که کمی بد اخلاقه چون از خواب بیدار شده اما با دیدن ماها برقی توی چشماش می جهه و نمی دونه از بین اون همه آدم اول تو بغل کی بره و خودم رو تصو می کنم که بلندش می کنم و از این که این قدر سنگین شده و دیگه نمی تونم براش چرخ و فلک بشم جا می خورم...

اما امان از وقتی که رو دنده ی کابوس دیدن باشم مثل الان...

روز رفتن آترین و مادرشه. این بار خیلی دردناکتر از دو سال پیشه چون طعم دوری رو واقعا تجربه کردیم. آترین جیغ می زنه و پا می کوبه و گریه می کنه و نمی خواد بره. فرانک می گه سوار هواپیما بشه آروم می شه. ستایش از گریه ی من عصبی شده و همه من رو نصیحت می کنن که باید به خودم مسلط باشم ...و من مدام روزی که آترین ترجیح داد به جای ماشین مامان و باباش سوار ماشین ما بشه و تمام طول راه دست من رو ناز کرد و با صدای کودکانه اش همراه با نوایی که از باندهای ماشین پخش می شد زمزمه می کرد: ممممن اگه تتتتو تو رو دوباره نبینمت می میرم... رو به یاد می یارم...

وقتی بیدار می شم یاد گفتگوی تلفنیم با کسی می افتم که وقتی بهش گفتم برادرم نمی یاد ولی خیلی خوشحالم که خانمش و آترین رو دوباره می بینم گفت بالاخره اونا هم که بیان بوی آقا پیوند رو می دن و من با خودم فکر می کنم باید با بوی آقا پیوند چی کار کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام دوستان خوبم.

از غيبت صغرام براتون بگم كه: اول بلاگفا با من لج کرده بود و صفحه ی نظراتش رو برام باز نمی کرد بعد از اون کامپیوترم دچار مشکل شد و اصولا نتونستم به نت وصل بشم. اسفند و خونه تکونی و جمع کردن حساب کتابای آخر سال هم باعث شد تا رفتن به نت نیمه تعطیل بشه پس از همتون عذرخواهی می کنم که تو این مدت بهتون کم سر زدم و ممکنه تا وقتی که ویندوز عوض کنم باز هم کم سر بزنم.

خیلی وقته که با خودم قرار گذاشتم نقد سنتوری رو بنویسم. خیلی وقت هم هست که قرار گذاشتم تو بازی پروانه شرکت کنم. اون قدر دیر در بازی پروانه شرکت کردم که اون بازی جدیدی رو شروع کرده و من هنوز اندر خم یه کوچه ام. در این بازی امر شده ایم به این که ۵ تا از کتابهای نيمه خوانده مان را نام ببریم. شاید یکی از علل تاخیرم این بود که من هم به نوبه ي خودم سعی می کنم جزو همان جانوران با پشت کار باشم که: «یا کتابی را شروع به خواندن نمی (کنند) یا به هر زحمتی هست تا آخرش می رو(ند)»! (جمله ي داخل پرانتز از پروانه است!)

اما بالاخره همیشه هم در روي يك پاشنه نمي چرخد:

در اوج احساس گرایی جلد یک جنگ و صلح را سه بار کامل خواندم و هر بار وقتی در جلد دو به مرگ شاهزاده آندره رسیدم کتاب را بستم و کنار گذاشتم! خاصه آن که از برادرم شنیدم که توپ انداز محبوبم لیاخوف که عاشق سوفی بود هم در جنگ کشته خواهد شد.

 كتاب كمدي الهي را هم هر بار از يك جلدش شروع كردم. يك بار از دوزخ، يك بار از برزخ، يك بار از بهشت و هر بار به اين نتيجه رسيدم كه خواندن كتاب از جلد ديگرش زجر كمتري خواهد داشت!

يك كتاب نقد فيلم هم از مسعود فراستي نيمه خوانده دارم كه دربه در دنبال چند تا از فيلمهايش هستم كه ببينم و بعد نقدش را بخوانم. به خودم اميد بسته ام كه كتاب ديالكتيك نقدش را هم در  سال جديد به پايان ببرم.

مجموعه آثار هدايت را هم با اين تصميم آغاز كردم كه تمام آثارش را بخوانم و يك نقد و بررسي جامع در مورد آثار او بنويسم و تخت گاز جلو رفتم اما به مجموعه وغ وغ ساهاب كه رسيدم  تصميم گرفتم در تصميمم تجديد نظر كنم.

من هم طاها و پدرام و كيميا و محمد صالح حجت الاسلامي و هر كس ديگري كه دوست دارد در اين بازي شركت كند را به اين بازي دعوت مي كنم.

پيشاپيش فرا رسيدن سال جديد را به تمام شما تبريك مي گويم و شعر انديشه ي سيبم را به تمام شما عزيزان مخصوصا عزيزان ساكن ديار غربت مثل پروانه ي مهربان تقديم مي كنم:

http://ashtarani.blogfa.com/post-42.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

از میان دفترم بیرون بیا!
از ميان بسترم بيرون بيا
از ميان قهوه و فنجان من
از ميان شكر و دندان من
از درون دکمه ی پیراهنم
از ميان حوله ي ابریشمم
از ميان آنچه مي سايم به روي
از کفي كه گاه، مي مالم به موي
از ميان قلب من بر بند بار

تا توانم دل ببازم من به كار...

 

اين كامنتي بود كه براي سالي وقتي شعر نزار قرباني را گذاشته بود، گذاشتم.

الان چه احساسي دارم؟ از خودم چند بار است كه پرسيده‌ام اما نمي‌دانم. لابد بايد عصباني باشم كه مخابرات هفته‌ي پيش كلاه گشادي سرم گذاشته و پيش شماره‌ام را چك كرده و فرم تقاضاي اي دي اس الم را گرفته و گفته تا چهل و هشت ساعت بعد خط رانژه مي‌شود و من ذوق مرگ شده هم مودم خريدم و منتظر بودم كه خط رانژه شود و بعد از هشت روز كه به مخابرات زنگ زدم گفته‌اند كه خط شما فرق مي‌كند و پستش جي پي اس نيست و رانژه نمي‌شود و هيچ راهي هم ندارد و يك مودم يعني غريب پنجاه هزار تومن هزينه بيخودي مانده روي دستم، اما عصباني نيستم.

لابد بايد خوشحال باشم كه براي اولين بار در عمرم بدون مدد گرفتن از آنتي بيوتيك به ميكروبهايي كه درد گلو، به من تحميل كرده بودند فائق شدم، اما نيستم...

اصلا كشف احساسم را فراموش مي‌كنم، دست كم مي‌دانم از كامنتي كه براي سالي گذاشته بودم خوشم مي‌آيد. ديروز تصادفا توي فايلهاي سيوشده پيدايش كردم.

مرض سيو كردن گرفته‌ام. از روزي كه آقا فرهاد كامنت بلندبالايي كه برايش گذاشته بودم را پاك كرد و بعد پشيمان شد خيلي از اوقات كامنتهايي كه خودم براي ديگران مي گذارم را هم ذخيره مي كنم اما خيلي چيزها هست كه قابل ذخيره شدن نيست و خيلي از چيزهاي خوب هم توي همين هاست.

چه زمستان سردي است و چقدر پرستوي مهاجر داريم و من چه ايستاده‌ام در سرما.

ديروز سيزده دي ماه روز تولد يكي از همين پرستوها بود و فكر مي‌كنم اگر بود مادرم امروز كه جمعه است برايش تولد مي‌گرفت و چه حيف كه نيست و سال دومي است كه با كوچش هم خودش و هم ما را از كيك نسكافه‌‌اي «بي بي» بي نصيب مي‌گذارد.

اصلا كوچ بازاري شده است دنيا. يكي به زور مي‌رود و يكي به دلخواه.

كوچ پرستوهايي كه يك چندي در كنار اين درخت ارغوان قديمي كه ريشه در خاك دارد، خانه مي‌كنند تلخ است. چه آن پرستو، همخون و همخانه‌اش باشد و چه نباشد.

در اين مدت پدرام صاحب وبلاگ فلسفه موسيقي ادبيات كه اسمش را در لينكها فلسفه موساد گذاشته بودم و او هم به تلافي اسمم را در لينكها ارغوان ببست نعش را گذاشته بود كوچيد.

آقا فرهاد هم آهنگ خداحافظ همين حالا سر داد.

محمد صبا هم دستان سردش را از نوشتن شست.

رافع هم مدتهاست تعطيل شده.

آقاي ايرانپور هم كه همين امروز قصد كوچ كرده.

كوچ كرده زياد داشته‌ايم و همين طور هم به آمارشان اضافه مي‌شود.

كوچ سال ۷۷ مونا خوب يادم هست و كم كم دارد ردهايش را هم مي‌شويد...

آهاي نفيسه تا نرفته‌اي بگويم كه شكلاتهايي كه بي مناسبت دادي چقدر خوشمزه است و چيزهايي كه بي مناسبت به آدم مي دهند چقدر مزه مي‌كند...

آهاي پيوند تا ردهايت را نشسته‌اي بگويم كه تولدت مبارك.

آهاي...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:56  توسط ارغوان اشترانی  | 

دستت را بر چشم مي‌گذارم

تا اشكهايم زخم تو كه نه

شايد زخم قلبم را تسكين دهد

همه‌اش تقصير من بود...

ببخش اگر لالايي خواندن برايت بي بغض ناممكن است...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:26  توسط ارغوان اشترانی 

در شعرش نوشته بود، باران كه بزند تنهايي را خواهد تكاند.

كاش مي شد واقعا تنهايي را تكاند.


ولي تنهايي لزجتر و چربتر از آن است كه تكانده شود. بايد با پودري حسابي آنزيم دار شسته شود. پودر، شايد يك دوست. آنزيمها وفا و صميميت و صداقت و مهرباني. كه چنين پودري سخت گير مي آيد و اغلب شانه هايمان لبريز از تنهايي است!

مثل سالهاي قبل امروز را دوست ندارم. منتظر نيامدنش بودم تا آمدنش.

مي ترسيدم امروز كه غروب شود شانه هايم از تنهايي چرب چرب شود و درك كنم كه چقدر فراموش شده ام.

شايد هم خدا پيك بگيرد و چند جعبه پودر درست و درمان بفرستد براي شستن تنهاييم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:54  توسط ارغوان اشترانی  | 

دست خودم نيست. چند وقتي است كه هر بار با ستايش بازي مي كنم و او بلند بلند مي خندد زني را متصور مي شوم با چشمان بادامي و موهاي مشكي كوتاه كه بچه‌اي تپل را مقابل خودش روي زمين نشانده و با او بازي مي كند. كودك دقيقا همسن ستايش است و به اداهاي مادرش مي‌خندد. همه چيز شاد و زيباست. خانه هم شبيه خانه‌ي ماست ولي مبلمان و وسايل متفاوت است...
كه ناگهان صداي مهيبي به گوش مي‌رسد و انگار زمين لرزهاي اتفاق ميافتد. مادر سراسيمه بچه را به آغوش مي‌كشد و سعي مي‌كند از ساختمان خارج شود. انگار دوشنبه ششم اوت 1945 میلادی است و مادر و كودك كوچكش از مركز انفجار اتمي بمبي ملقب به پسر کوچک دور هستند، در ساختماني كه متاسفانه بر سرشان فرو نريخته تا در دم جان ببازند.
هر روز  در ذهنم شاهد مادري هستم كه بچه ي هشت نه ماهه‌اش، در اثر تششعات اتمي دارد ورم مي‌كند. كودكي كه تا چند لحظه پيش مستانه مي‌خنديد جيغ مي‌كشد و از درد كبود شده و مادر ديوانه وار خود را به در و ديوار مي‌كوبد. او نمي‌فهمد كه هر لحظه تاول جديدي روي صورت خودش مي‌نشيند. فقط به كودك بيچاره نگاه مي‌كند و ديوانه وار فرياد مي‌كشد. ادامه‌ي قصه را هر روز، به گونه اي مي بينم. يك روز مادر به ساختمان بر مي‌گردد و كارد آشپزخانه را بر مي‌دارد تا بچه را خلاص كند. اما نمي‌تواند و كارد را در قلب خودش فرو مي‌كند و بچه يك ساعت تمام زجر مي‌كشد تا زنده زنده پخته شود...
روز بعد زن در كشويي كلتي كمري پيدا مي‌كند و يك تير به كودك و تير بعد در مغز خودش...
روز بعد هر دو روي زمين افتاده‌اند و ضجه مي‌زنند...
همه‌اش مربوط است به آن مقاله‌ي لعنتي. كاش نخوانده بودمش. آزار دهنده ترين قسمتش مربوط به بخشي بود كه به ساخت بمب اتم اختصاص داشت: در دره اي در آمريكا شهركي ساخته بودند كه مردمش بي وقفه در كار ساخت چيزي بودند كه خودشان نمي دانستند چيست. بعد از يك سال يا بيشتر، درست يادم نيست، وقتي بمب اتمي ملقب به پسر كوچك آماده شد پشت بلندگو اعلام مي كنند كه اين همه تلاش به ثمر رسيد و اكنون ما به بمب اتمي دست پيدا كرده ايم. تمام كارگران و كارفرمايان از خوشحالي هورا مي كشند. زيرا فهميده اند كه در حال ساختن چه چيزي بوده اند...
يعني به راستي در آن جمع كسي نبوده كه با شنيدن اين خبر از بلندگو به ديوار تكيه دهد و روي زمين وا رود؟ يعني به راستي در آن جمع كسي نبوده كه بعد از انفجار بمبهاي اتمي در هيروشيما و ناكازاكي از عذاب وجدان خودسوزي كند؟ اگر از عقيم شدن شفقت انساني به گريه نيفتم آيا جاي آن نيست كه از اين همه شقاوت دردمند شوم؟
در اينترنت ديوانه‌وار مقالاتي را كه دربارهي بمباران اتمي هيروشيما پيدا مي‌كنم، مي‌خوانم. نمي‌دانم شايد دنبال يك ردي هستم از اين كه فلان آدمي كه در ساخت بمب اتم دست داشت آنچنان دستخوش ياس شد كه خود را نابود كرد و يا صدها امريكايي از شرم اقدام رئيس جمهورشان دست به فلان اقدام زده‌اند. هر چه بيشتر مي‌گردم بيشتر با فاجعه درگير مي‌شوم: پس از انفجار ، سایه یک انسان روی پله‌های ساختمان بانک واقع در فاصله 200 متری مرکز انفجار باقی مانده بود به این ترتیب که فردی روی پله‌ها افتاده و خاکستر شده بود، ولی پله‌های زیر بدن او سالم مانده بود، اما در دیگر نقاط پله ، سطح خارجی سنگها ذوب شده بود!
سعي مي كنم فراموش كنم كه آمريكا حتي در تهديداتش اشاره اي به استفاده از بمب اتم نكرده بود و بدون هيچ هشداري بيش از دويست و چهل هزار نفر انسان بي گناه را فداي قدرتنمايي عبث خود نمود. لعنت مي فرستم به هر چه نوشته در مورد بمباران اتمي هيروشيما وجود دارد. به ستايش نگاه مي‌كنم كه چون روزهاي پيش با لبخندي نيمه خشكيده و چشماني گشاده از تعجب در انتظار است كه باز شكمش را پخ پخ كنم تا بخندد. او را با تمام بغضم به آغوش مي‌كشم و فكر مي‌كنم شايد، فقط شايد اگر يكي به اين نوشته‌هاي لعنتي اضافه كنم بتوانم زن چشم بادامي و كودك هشت نه ماهه‌اش را فراموش كنم و فردا يك دل سير با ستايش بازي كنم و بخندم...

پي نوشت: عده اي شايد برآن باشند كه مرا از اين كه انيشتن پس از بمباران اتمي هيروشيما دستخوش افسردگي شد و خود را ملامت كرد، آگاه كنند. او امريكايي نبود و خود را به خاطر پيشنهاد ساخت بمب اتم مقصر مي دانست و آيا همين ميزان پشيماني در جهان قدرتمدارها كافي است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

من خلبان بوده‌ام. دروغ نمي‌گويم. خواب هم نديدم. طياره پرانده‌ام. آن هم نه يك بار، نه دو بار، نه سه بار، كه صدبار، صدها بار. يادت هست؟
طياره‌ام نه نقره‌فام و نه مهيب. سياه بود و كوچك و چهار چرخ داشت. خراب بود به گمانم. وقتي كه اوج مي گرفتم چرخهايش جمع نمي شد. يادت هست؟
چطور يادت نيست كوچكترين عاشق و بزرگترين معشوق من؟ تمامش به يمن حضور تو بود. وگرنه من پرواز نابلد را چه به پريدن و يك پي كي فكستني را چه به طياره شدن؟
چه خوب كه متصدي برج مراقبت خدا بود كه خوب مي دانست نيازي نيست خلوت عشق من و تو را با شكستن سكوتش برهم زند و فقط با لبخند مسير عاشقانه‌ي ما را به نظاره مي‌نشست. چه خوب كه به جاي خرخر بلندگوها يك آهنگ بود كه تا ته بلندش مي‌كردم و مي‌خواندم. مي‌خواندم و مي‌خواندم و مي‌خواندم و اشكهاي شوق و شكرم را به دامن خدا مي‌ريختم. با هر تكانت اوج مي‌گرفتيم. ده پا. صد پا. هزار پا. هزاران پا. اصلا از جو زمين خارج مي‌شديم و چشم در چشم خدا اشك مي‌ريختيم و باز هم نوايي به پا بود كه هر دو عاشقانه دوستش داشتيم:
تو از متن كدوم رويا رسيدي
كه تا اسمت رو گفتي شب جوون شد
كه از رنگ صدات دريا شكفت و
نگاه من پر از رنگين كمون شد؟
تو از خاموشي دلگير رويا
صدام كردي صدام كردي دوباره
صدا كردي منو از بغض مهتاب
از اندوه گل و اشك ستاره
صدام كردي صدام كردي نگو نه
اگرچه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد
اگر چه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج از خود گم شدنها
من از من مردم و پيدا شدم باز
از اين تك بستر تنهايي عشق
از اين دنج سقوط آخر من
صدام كردي كه برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام كردي كه رو خاموشي من
يه دامن ياس نوراني بپاشي
برهنه از هراس و تازه از عشق
توي آغوش جان من رها شي
صدام كردي صدام كردي نگو نه
اگر چه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد
اگر چه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج از خود گم شدنها
من از من مردم و پيدا شدم باز
صدام كردي صدام كردي نگو نه
اگر چه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد
اگر چه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج از خود گم شدنها
من از من مردم و پيدا شدم باز
من از من مردم و پيدا شدم باز
من از من مردم و پيدا شدم باز...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:44  توسط ارغوان اشترانی  | 

يادتونه بالابلندي بازي مي كرديم؟

يكي مي شد گرگ و دنبال بچه‌ها مي كرد و بچه‌ها اگه بالاي پله‌اي، جاي بلندي مي رسيدن به جاي امن رسيده بودن. يادتونه بعضيا به پله كه مي‌رسيدن تا پايان بازي همون بالا مي ايستادن؟ چقدر از بچه‌هايي كه از ترس اين كه گرگه بگيردشون از جاي امنشون تكون نمي‌خوردن متنفر بودم. اصلا انگار از ياد برده‌ بودن كه مزه‌ي بازي به خطر كردنشه. به اين كه حواس گرگ رو به خودت پرت كني تا باقي دوستات بتونن خودشون رو به جاي امن برسونن. به اين كه اون قدر سر به سر گرگ بذاري و بدوونيش كه از گرگ بودن خودش پشيمون بشه...

حالا خيلي وقته از ترس گرگ چسبيدم به پله‌ي امني كه روش ايستادم. گاهي نوك پام رو به زمين مي‌مالم كه بگم هستم. بي اون كه از روي پله جم بخورم. پس كو اون ارغوان شجاع بچگي؟ چرا يادش رفته كه از اين جور آدما بدش مي‌يومد؟...

پي نوشت: رفتم به وبلاگ يكي از دوستان كه در مورد بيژن نوباوه نوشته بود. يهو يادم اومد كه نوباوه چقدر از پله‌ اومده پايين و من به جاي امن خودم چسبيدم. اين بود كه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 3:43  توسط ارغوان اشترانی  | 

عيدي پارسال كه دادي مرا

بنگر چطور به ديدگانم نهاده‌ام

و چه جاري كه تا پايان جهان

و چه روشن كه تا تمام عيدها

آن عيدي؛ مرا بس است

و چنان عاشقش شدم

كه گاه از ياد برده‌ام

كه تو دادي‌اش

ببخش عزيز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:48  توسط ارغوان اشترانی 

دارم کتاب بادبادکباز را می خوانم. برعکس یکی از دوستان که در وبلاگش نوشته بود: ‍((كتاب خوبيه به شرطي كه بعد از خوندنش به اولين افغاني كه رسيدي بغلش نكني)) اصلا دلم نمي خواهد افغاني ها را بغل كنم. در عوض وقتي در آن اين جمله را ديدم: ((مدادهاي تراشيده؛ كيف و كفش نوي مدرسه)) يه حالي شدم و وقتي ديدم يك جاي ديگر نوشته: ((كاش تكاليف مدرسه سنگين باشه)) يه حالي‌تر.

ياد آن دوران افتادم. مدادهاي سياهي كه دوست داشتم بلند باشند و تهشان پاك‌كن داشته باشد تا موقع مشق نوشتن بخورمشان. مدادهاي خيلي كوچك را هم دوست داشتم. نمي‌دانم چرا. شايد چون كوچك شدن يك مداد نشان مي‌داد كه اين بار دختر خوبي بودم و مدادم را گم نكردم. اصولا نسبت به مدادهايم حس عجيبي داشتم. حس اين كه موجودي تو دنيا پيدا شده كه تا آخرين لحظه‌ي حياتش به من وفادار مانده و برايم مشق نوشته. آن هم مشقي كه من دوست داشتم بنويسد نه آن چيزي كه خودش فكر مي‌كرد براي من خوب است كه بنويسد؛ برعكس اغلب آدمهاي اطرافم...

اصولا انگار قرار بود تو زندگي من مداد باشم و براي كساني كه يا خيلي زود گمم مي‌كردند يا اگر ديگر ته خوبي بودند يك روز برايشان تمام مي‌شدم؛ مشق بنويسم؛ اما وقتي من مشق مي‌نوشتم من مداد نبودم؛ كس ديگري مداد بود...

توي راه كه از بيرون بر مي‌گشتيم به اين فكر مي‌كردم كه وقتي به خانه رسيديم يك دفتر پيدا كنم و يك مداد و نوشته‌ي جديدم را در حاليكه روي زمين دراز كشيدم و گاهي ته مدادم را مي‌خورم بنويسم كه ديدم ستايش كوچك توي آينه‌ي آسانسور باز از ديدن خودش تعجب كرد و باز براي تصويري كه در آينه بود ذوق كرد و بلند بلند خنديد.

به ياد آوردم كه حتي تا دوران راهنمايي از ديدن خودم در آينه تعجب مي‌كردم و هر چي به من مي‌گفتند آن تصوير خود توست نمي‌توانستم با اين مطلب ارتباط برقرار كنم:

تصوير من چطور پشت آينه رفته؟

هميشه فكر مي كردم يك نفر ديگر شبيه من پشت آينه است و ماهرانه حركات مرا تقليد مي‌كند و سعي مي‌كردم دستم را سريع و ناگهاني حركت دهم كه جا بماند و دستش رو شود ولي اين اتفاق نمي‌افتاد.

وقتي كه فيزيك خوانديم و با چند عكس و چند فلش مفهوم تابش و بازتابش براي ما توضيح داده شد تا چند روزي از دانستن مطلب جديد ذوق مرگ شدم و بعد از آن ذوق چند ساله‌ي ديدن خودم پشت آينه در اثر آن كشف علمي براي هميشه مرد.

بچه كه بودم فكر مي كردم ماهي دودي؛ يك نوع ماهي است كه سيگار مي‌كشد و ماهي شور هم نام نوعي ديگر! پدرم هم با اين كه دامپزشك بود هيچوقت به من نمي گفت كه اشتباه مي كنم و حتي توضيح مي‌داد كه ماهي شور به اين علت شور است كه آب دريا را زياد مي خورد و نمك آن را در بدنش ذخيره مي‌كند.

حتي وقتي به دريا مي رفتيم و من زير آب دنبال دستگاه جادويي مي گشتم كه بي‌وقفه نمك توليد مي كند و دليل شوري آب درياها را وجود آن دستگاه مي‌دانستم به من نمي‌گفت كه چنين دستگاهي وجود ندارد و وقتي از زير آب بالا مي‌آمدم مي‌پرسيد: پيدايش كردي؟ مي‌گفتم: نه! و باز زير آب مي رفتم.

شايد به يمن آن روزهاست كه زير آب شنا كردن حسي نظير پر داشتن به من مي‌دهد و يكي از زيباترين خاطراتم كه اميدوارم پيش از مرگم تجديد شود غواصي در آبهاي خليج فارس است...

پي نوشت ۱: ماجراي باور ارغوان كوچولو درباره‌ي دستگاهي كه نمك مي سازد؛ برمي‌گردد به يكي از داستانهاي كودكي‌اش...

پي نوشت۲: در وبلاگ آفتاب (شبنم) متن پر احساسي خواندم كه به من يادآور شد:

زماني تو نبودي و يادت بود و انگار بودي.
امروز تو هستي و يادت هست و انگار نيستي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:48  توسط ارغوان اشترانی  | 

كمي وقت كشي

كمي تلويزيون

كمي اخبار:

اداره ماليات اعلام كرد از اين پس كتابفروشيها مشمول معافيت از ماليات نمي شوند و بايد ماليات دهند. طي فلان ماده از قانون فلان، كتابفروشيها ملزم به پرداخت ماليات ده سال گذشته كه از آن معاف بوده اند مي باشد. وزير ارشاد اعلام كرد در اين مورد همكاري لازم را ....

كانال ديگر:

گزارش: گزارشگر مي پرسد آيا از حقوق شهروندي اطلاع داريد؟

بيشتريها بي اطلاعند. بالاخره به چند حق شهروندي اشاره مي شود:

حق تردد. از ذهن من مي گذرد كه حق تردد كه عملا با سهميه اي شدن بنزين نداريم.

زني شكايت مي كند:

از وقتي كه بنزين سهميه بندي شده نه تاكسي هاي نارنجي كار مي كنند و نه شخصي ها كار نمي كنند. بايد روزي سه ساعت منتظر تاكسي بايستيم. قربونش برم اين مسير كه اصلا اتوبوس هم نداره.

حق مسكن. معترضي وجود ندارد يا اگر وجود داشته در مونتاژ گزارش حذف شده.

ياد سه ماه پيش مي افتم كه در به در خانه بوديم. مسكن تقريبا دو برابر شده و اجاره ها سنگين و ...

حق امنيت. باز به ذهنم رجوع مي كنم: وقتي در شهر راه مي روم احساس امنيت هم ندارم. نه از ترس دزدها و اوباش كه كساني كه رسما نام دزد را به دوش مي كشند آنقدرها كه در توان دارند دزدي نمي كنند.

مدتي است وقتي از خانه بيرون مي روم مدام نگرانم. هر كسي را با لباس سبز مي بينم تنم مي‌لرزد. به خودم مي گويم تو كه مانتويت گشاد است و شالت هم بلند فوقش اين است كه اگر تذكر دهند جلو مي كشي و مي روي. ياد فيلمهايي كه از اينتر نت ديده ام مي افتم. فكر مي كنم فلان زن كه مانتويش گشاد بود باز دلداري مي دهم كه لابد آرايش غليظ داشت ولي در فيلم ديده نمي شد...

ولي اين دروغها باعث نمي شود كه از جلوي لباس سبزها كه مي گذرم فكر نكنم كه آنها دوست دارند پاك كنهايي باشند كه زنان را از جامعه پاك كنند.

فكر مي كنم اگر من را بگيرند مثل كدام زن رفتار مي كنم؟

به خاطر كودك كوچكم التماس مي كنم و مي گويم تو رو خدا بذاريد برم بچه ي شيرخوارم در خانه منتظرم است و به گريه مي افتم؟

يا داد مي زنم و سعي مي كنم فرار كنم و آنها سعي مي كنند مرا به زور سوار كنند. داد مي زنم مردم مگر غيرت نداريد؟ آنها فحش مي دهند: دهنت را ببند لكاته...

يا مودبانه سعي مي كنند با خواهرم خواهرم؛ دهن من را ببندند و سوارم كنند.

آيا موفق مي شوم با سر و صورت خونين سوار ماشيني شوم و خودم را به كودك كوچكي برسانم كه تا چند دقيقه ديگر به گريه مي افتد؟

و يا من را به زور روي صندلي عقب پرت مي كنند و در را مي بندند.

اما يك چيز را خوب مي دانم. وقتي در بازداشتم به اين فكر نمي كنم كه برايم سوء سابقه درست شده. به اين فكر نمي كنم كه وقتي از اينجا بيرون روم چه سرنوشتي در انتظارم است. به اين فكر نمي كنم كه چه كسي دنبالم مي آيد و آيا مرا سرزنش مي كنند يا تقدير. به اين فكر نمي كنم كه برادرم مسخره‌ام مي كند و مي گويد اينه كشوري كه نشستي توش و زندگي مي كني و مي گي عاشقي پس بايد بموني. عاشقي پس بكش؛ به اين فكر نمي كنم كه چطور با نوشتن خودم را خالي كنم...

من فقط به كودك كوچكم فكر مي كنم و از خودم مدام مي‌پرسم الان ستايش كوچكم دارد گريه مي كند يا نه... همين...

كانال ديگر تلويزيون. باز هم سريال رو حوضي كه مرد قصه دو تا زن دارد. تبليغات غير مستيقيم و مستقيم براي اين كه انسان ؛ هر بهار جفت جديدي انتخاب كند. راه را براي مونثها هم باز گذاشته‌اند. ياد كتاب سينوهه مي افتم. زنان و مرداني كه همه با هم در جشن خاصي در خيابان همبستر مي شوند و در آن روزگاران هم انديشمندي مثل سينوهه از اين وضع خوشش نمي آيد. تصميم مي گيرم نقدي كه در اين باره نوشته ام را روي وبم بگذارم اما بعدا...

حالم از تلويزيون به هم مي خورد و بلند مي شوم.

كمي اينترنت:

جستجو مي كنم كه ببينم تعريف دقيق حقوق شهروندي چيست و من ديگر از كدام حقها محرومم.

بر خلاف تصور اوليه ام تعريف حقوق شهروندي آنقدرها هم ساده نيست و خيلي ها توي آن مانده اند.

به هر حال:

حقوق مدنى و سياسى: مساوى بودن مردم از هر قوم و قبيله و رنگ و نژاد و زبان؛ مصونيت حيثيت، جان، حقوق، مسكن و شغل اشخاص از تعرض مگر با تجويز قانون، ممنوعيت تفتيش عقايد، آزادى نشريات و مطبوعات! ممنوعيت دخالت در حريم خصوصى افراد! آزادى جمعيت ها! انجمن هاى سياسى، صنفى و اقليت هاى مذهبى، آزادى تشكيل اجتماعات و راهپيمايى ها...

از تمامشان محرومم البته تا وقتي كه ماهواره نداريم خيالم مي تواند راحت باشد كه كسي از راه پشت بام وارد خانه ام نمي شود. لابد راجع به تبعيض حقوق زن و مرد هم نمي شود اعتراضي داشت چون جنس در ميان قوم و قبيله و رنگ و نژاد نيامده است. در مورد آزادي مطبوعات داشتن هيچ اعتراضي وارد نيست زيرا همه اينجور فكر مي كنند كه مطبوعات يعني چيزهايي كه به زينت طبع آراسته شده اند و يا به قول خودماني به چاپ رسيده اند اما مسئله اين است كه منظور از اين قانون؛ آزادي مطبوعات است نه مطبوعات. يعني آزادي چيزهايي كه باب طبع آقايان است و به قولي مطبوع است!
- حقوق اقتصادى، فرهنگى، اجتماعى: شامل داشتن حق آزادى انتخاب شغل، برخوردارى از تأمين اجتماعى، حق داشتن مسكن متناسب با نياز هر فرد و استوارى اقتصاد ايران بر اساس تأمين نيازهاى اساسى مانند مسكن، خوراك، پوشاك...

در سايه ي اين كه شوهرم يك روشنفكر است و حقوق مردانه اش استفاده نمي كند از اولي برخوردار! و از باقي محرومم.

حمايت از بقاي خانواده!

براي اين كه رسانه دارد شب و روز تبليغ و وزير كشور هم اعلاميه پخش مي كند.

ممنوعيت دستگيرى و بازداشت بدون حكم قانون. (اصل سى دوم).

عجب!
ممنوعيت شكنجه و اجبار به شهادت، اقرار يا سو گند(اصل سى و هشتم ).

متاسفانه لابد در دهخدا و معين و فرهنگهاي مشابه تعريف درستي از شكنجه وجود ندارد تا مسئولين و ما هر دو به آن رجوع كنيم و به تفاهم برسيم كه چه اعمالي شكنجه است و نبايد به كار گرفته شود.
ممنوعيت هتك حرمت و حيثيت كسانى كه به حكم قانون دستگير، بازداشت، زندانى و يا تبعيد شده اند ( اصل سى و نهم ).

خوب اگر دستگير كننده فكر كند اين كه مي گيرد آدم نيست يا اگر هم باشد حيثيت ندارد گزاره به انتفاي مقدم باطل است.
حق شكايت از طرز كار مجلس، قوه مجريه يا قضائيه ( اصل نودم ).

شكايت مجاز است ولي اگر فكر مي كنيد رسيدگي مي شود زهي خيال باطل!
اصل عطف به ماسبق نشدن قوانين ( اصل يكصد و شصت و نهم ).

از قانون پرداخت ماليات 10 سالي كه از آن معاف بوده اند معلوم است!

....

بهتر است تا دو تا شاخ در نياورده ام مقاله را ببندم و به كار ديگري مشغول شوم.
بالاخره موفق به دانلود آكروبات ريدر مي شوم. انگيزه ي دانلود آكروبات متني است كه با فرمت پي دي اف توسط دوست عزيز آقاي رضا بختياري مدتها پيش برايم ارسال شده بود تا در وبلاگم بگذارم. متن را باز مي كنم. نوشته اي است از ابراهيم نبوي با نام فاطمه ديگر فاطمه نيست!

كلي فكر مي كنم كه صلاح است اين نوشته را بگذارم يا نه.

فكر مي كنم يك پي نوشت مي نويسم كه گذاشتن مطالب ارسالي از جانب دوستان به معناي قبول داشتن كليه ي مطالب نمي شود. ياد اين مي افتم كه يكي از مطالبم را پيش از وبلاگ داشتن براي كسي فرستادم و او هم با يك پي نوشت خود را از هر بازخواستي نجات داد ولي خصوصي به من گفت كه مطالبم را قبول دارد...

به خودم مي گويم ولي اگر اين را بنويسي كه دروغ نگفته اي. قبول نداري كه زنان ايراني براي اين كه يك صورت براي نمايش دارند زياد آرايش مي كنند فكر مي كني كه شايد اين از فرهنگ ناشي شود. بعد كمي مي گذرد و فكر مي كنم شايد قبول دارم. بعد فكر مي كنم اصلا  ابراهيم نبوي آدم به اين معروفي. هر كس بخواهد مي‌رود و در اينترنت مقالاتش را مي خواند. بعد فكر مي كنم لابد فيلتر است. بعد جستجو مي كنم و مي بينم غير فيلتري اش هم گير مي آيد.

 

بي خيال اينها.

باز وبگردي مي كنم و نمي دانم از كجا از كامنتهايم يا از جاي ديگر سر در وبلاگي در مي آورم كه از نوشته‌هايش خوشم مي آيد و برايش كامنت مي گذارم ولي آدرسش را سيو نمي كنم. مي دانم كه بعضيها قصد  دارند راهنمايي كنند كه از هيستوري مي توانم پيدايش كنم. مسئله اين است كه حوصله‌اش را ندارم و بعدا اين كار را مي كنم. شايد تا آن موقع خودش كامنتم را بخواند و بيايد و كامنت بگذارد. در جايي چيزي شبيه اين نوشته بود:

مدام ياد بهترين كارتون دوران بچگيم مي افتم. توي كارتون يه صحنه بود كه مورچه خوار داشت راه مي رفت كه يهو ديد يه سوسيس داره از جلوش رد مي شه. مورچه خوار مادر مرده كه يه عمر تو حسرت مورچه بود بهش با كمال ادب و از سر بزرگواري گفت سلام سوسيس! غافل از اين كه تمام هدف زندگيش يعني همون مورچه زير اون سوسيسه و داره به ريش  اين بنده خدامي خنده. بعد مي‌ره چند قدم اون طرف تر و به خودش مي گه: سوسيس كه راه نمي ره ولي كار از كار گذشته بود...

منم چند وقته شانس و موقعيت از جلوم رد مي شن و بهشون مي گم سلام سوسيس!

با خودم فكر مي كنم اين روزها من به ياد كدام كارتون بچگي ام مي افتم؟

ياد رابين هود و بيشتر از همه ياد داروغه و پرنس جان كه دائم شستش را مي خورد!

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت 1: در مورد كساني كه رسما اسم دزد را دارند زماني به اين نتيجه رسيدم كه نيروي انتظامي دست به اقدام عجيب و غريبي زد. چند سال پيش بود كه به مناسبت جشن تولد 110 يا چنين چيزي؛ تلفن 110 رو در اختيار يك برنامه تلويزيوني قرار داد تا مردم زنگ بزنند و در مسابقه اش شركت كنند؛ بدون اين كه تلفن جايگزيني رو براي اطلاع دادن حوادث اعلام كند. خوب به ياد دارم كه جواب مسابقه هم قهرمان محبوب كشورمان رضا زاده بود.

درست پايين تر از خانه ي مادر شوهرم يك طلافروشي است كه متعلق به يكي از دوستان شوهرم است و در يك سرقت مسلحانه پدر دوست شوهرم هم چند سال پيش كشته شده است. از علي خواستم تا پشت پنجره كشيك بكشد و مغازه او را مراقبت كند. گيريم كه علي مي ديد كه آقايان رسما دزد قصد دارند مغازه را سرقت كنند؛ كاري از دست ما بر نمي آمد. من تا ساعت 2 يعني حتي پس از تمام شدن مسابقه هر كاري كردم نتوانستم 110 را بگيرم.

فكر مي كردم فردا بايد يك مغازه هم از شر دزدان جان سالم به در نبرده باشد چون به تازگي مقاله اي خوانده بودم كه در امريكا قصد داشتند براي بزرگداشت اديسون برق تمام شهر را براي مدت 10 دقيقه قطع كنند. و اين اقدام را در شهر كوچكي به طور آزمايشي امتحان كردند و ديدند در آن شعر به بيشتر فروشگاه ها و مغازه ها و حتي تعداد زيادي خانه دستبرد زده شد. بنا براين زمان را از 10 دقيقه به 1 دقيقه كاهش دادند!

حالا فكر كنيد در آن شب حد اقل 4 ساعت كشور ما پليس نداشت.

من به 197 زنگ زدم و با ذكر نام و تلفن بر روي انسرينگ همين انتقاد را مطرح نمودم. فكر كردم احتمالا با من تماس مي گيرند و تشكر مي كنند اما فرداي آن روز يكي از سردارهاي محترم در سيما گفت:

عده اي از هموطنان كوته بين! از عملكرد ديشب ما شكايت كرده اند. ما خودمان به فكر امنيت شهر بوديم و آنقدر گشتي ها را در اين مدت چند ساعت زياد كرده بوديم كه هيچ مشكلي براي خانه ها يا مغازه ها پيش نيايد!

من همان شب فهميدم كه خيابان جهاني نيا جزو تهران نيست چون در تمام مدت كشيك دادن علي يك گشتي موتوري هم نديده بود تا چه رسد به ماشين نيروي انتظامي. و همچنين فهميدم چقدر نيروي پليس ما مقتدر است و چقدر امكانات زيادي دارد كه مي تواند امنيت را در تمام تهران به اين بزرگي مانند قديم با بخوابيد و شاد باشيد كه شبگرد بيدار است برقرار كند.

مقاله اي نوشتم و اين مطلب را توضيح دادم كه در مردمسالاري چاپ نشد!

من فقط توانستم براي دوست و آشنا اين مطلب را بازگو كنم و به خودم دلداري دهم كه سردار گفت هموطنان كوته بين پس كساني ديگري هم مانند من كوته بين وجود داشته اند و به آنها دل خوش كردم.

 

پي نوشت 2: سايت آقاي مورچه خوار دوست عبارت است از:

http://serrelahoot.blogfa.com/post-7.aspx

 

پي نوشت3: مقاله ي حقوق شهروندي كه نداريم را هم اينجا پيدا كنيد:

http://www.iraninstitute.com/1386/860418/html/report.htm

 

 

پي نوشت 4: اين كه من به ياد كارتون رابين هود مي افتم يحتمل تقصير كودك كوچك است كه يكي از عروسكهايش را كه شبيه مار است خيلي دوست دارد و مدام توي سرش مي كوبد و موقع خواب هم شستش را مي‌مكد.

 

پي نوشت ۵: هميشه برايم سوال بود كه چرا در اين كارتون رابين هود را روباه انتخاب كرده اند كه در فرهنگ تمام كشورها نماد حيله و مكر  و بدجنسي است. اگر در اين مورد توضيحي سراغ داريد در نظرات برايم بنويسيد.

 

پي نوشت ۶: مقاله نبوي را هم اینجا مي توانيد پيدا كنيد:

http://www.limotorsh1.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:36  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

بچه تر كه بوديم دفتر عقايد داشتيم. دفتري ۱۰۰ يا ۲۰۰ برگ بر مي داشتيم و روي هر برگ آن چيزي مي نوشتيم: دريا، عشق، آسمان....

دوستان هر كدام با شعري چيزي يك خطي مي كشيدند به دفترمان.

دفتر خاطرات هم بود. مي داديم دست هر كس كه دوست داشتيم كه يك صفحه برايمان بنويسد. هر كس كه دفترش را به من مي داد معمولا بيش از يك صفحه مي نوشتم. از همان موقع پر حرف بودم!!!! خانم ها بايد به ياد داشته باشند. اين كه آقايان هم از اين جينگولك بازي ها مي كردند يا نه را نمي دانم.

نمي دانم ايراد كار كجا بود كه اين كار در مدارس غدقن بود. دليلش را نمي فهميدم. من كه هيچ وقت نتوانستم يك دفتر درست و حسابي درست كنم. يك بار ناظم مي گرفتش و غير از اين كه پاره اش مي كرد وليمان را هم مدرسه مي خواست. يك بار معلم و هر چه مي رفتيم التماسش مي كرديم كه خانم به خدا چيز بدي توي آن ننوشته اند شما بخوانيدش فايده نداشت كه نداشت. آن موقعها با عقل ناقصمان فكر مي كرديم شايد بعضي ها توي دفتر عقايد جوكهاي بد ناموسي مي نويسند و از اين جور چيزها. شايد مشكل آنجا بود كه داشتن عقيده و تمرين عقيده داشتن مي تواند خطرناك باشد. شايد گوسفند بودن آدمها بيشتر به درد بعضي ها مي خورد...

امروز يكهو توي دلم خالي شد و ترسيدم سر و كله ي ناظممان يا يكي از اون معلم نماهاي جيغ جيغو پيدا شود و دفتر عقايدم را پاره كنند. آخر وبلاگنويسي هم يك جورهايي  مثل همان دفتر عقايد است. فقط سطحش از دريا به كوه رسيده و گاهي از عشق به مردم. اينجا هم تيتر هست، كامنت هست، فيلترينگ هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست... چي دارم مي گم بابا؟!! دست خودم نيست اين شعر سهراب بد جور رفته توي ناخودآگاهم و وقتي هست هست كنم مي زند بالا. بد هم نيست سيبش را خوردم و دلم دوباره پر شد. ايمانش را مرور كردم و شقايقش را بو. ادامه مي دهيم...ناظم را بي خيال!!

(وبگردي كه در پست قبلي گذاشتم كوتاه است و زياد وقتتان را نمي گيرد. حتما ببينيد و اگر نظري داشتيد در اين پست بگذاريد.)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:49  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

چند روز است می خواهم بنویسم که اینجا فضای عجیبی است. عجیب تر از آن که فکرش را می کردم. می خواستم بنویسم با اینجا بودن می شود قد کشید. مثل روزه است. می شود با وسوسه ها مبارزه کرد. در جایی که هیچ کس تو را نمیبیند می توانی مطلبش را نخوانده بنویسی: وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن، می توانی بنویسی خوب بود. منتظرت هستم. یک جاهایی می توانی با اسم مستعار کامنت بگذاری اما هیچ کدام از این کارها را نمی کنی...

هيچ كدام را ننوشتم تا سر فرصت بنويسم. يك روز براي اين كه جبران بيشتر بماند و روز ديگر حريق مهمتر بود و روز ديگر بهانه اي ديگر.

حالا که آمدم ديدم بايد انگشتهايم را آزاد بگذارم. بايد كمي خودم باشم. آمدم يك مشت صفر و يك بريزم اينجا. هيچ جا نمي روم بنويسم به روزم. به هيچ كس نمي گويم بيايد و اين پست من را بخواند. فقط مي خواهم براي خودم و براي كودكي بنويسم كه يك روز بزرگ مي شود و مي تواند اينها را بخواند و بزرگي كه شايد يك روز كودك شود و بخواهد كه اينها را بخواند. روزي كه البته براي تبديل صفرهاي من به يك و تبديل يك من به دو دير شده است.

 شايد این فضا چیزی بجز صفر و یک باشد! اينجا پر از اعجاز است:

روزی بر حسب تصادف به وبلاگی رفتم و بر حسب تصادف مطلبی خواندم و آنچنان مرا به یاد ماندنم انداخت که دلتنگی هایم را در کامنتهایش ریختم. از آن روز خدا رنگ تازه ای ریخت به ماندنم و من ایمان پیدا کردم که خدا وبلاگش را میخواند. این را به خود او هم گفتم.

امروز هم حس كنجكاويم مرا از وبلاگي به پيوندهاي آن وبلاگ برد. ديدم آنجا بوي تنهايي من مي آيد. تنهايي من آنجا چه كار مي كرد؟ بماند. فهميدم كه دارم همش مسكن مصرف مي كنم. مسكنهايي كه درد را از بين نمي برد فقط فكر مرا از آن منحرف مي كند، درست مثل يك معتاد...

اي كاش روي اين را داشتم كه باز دلتنگي هايم را ببرم به همان وبلاگي كه گفتم. شايد خدا باز هم مي خواند. اي كاش مي شد بگويم مگر خود او نبود كه ميگفت  سنگ را هم اگر هي بكوبند به در و ديوار مي شكند؟ مگر نخواند كه بدون مكالمه عشق به جان كندن مي افتد؟ مگر نديد كه مدتهاست كه ديگر گريه نمي كنم؟ مدتهاست...

ستايش جان آرام باش. كمي ديگر مانده از صفر و يكهايم...

باشد عزيز هر چه تو بگويي. بودن تو هنوز زندگي است و بودن من ماندن.

لالالالا گل پونه                        بخواب عشقم نگير بونه

لالالالا گل مريم                       نباشه پيش قلبت غم

لالالالا گل زيره                         بخواب عشقم ديگه ديره

لالالالا گل گندم                        غمم از درد اين مردم

لالالالا گل لاله                          بخواب عشقم نكن ناله

لالالالا گل شب بو                     سيه چشم و سيه ابرو

لالالالا گل نازم                          تويي تو زخمه ي سازم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 20:5  توسط ارغوان اشترانی  | 

نظر رهگذر كوچه خيس و مه آلود در پست قبلي باعث شد تا امروز كوتاه بنويسم.

بنويسم تا امروز را هم تهي نگذرانم.

نوشتن براي من تلاشي است براي زنده بودن.

با ورود به اين فضا نيم آن روزها احساس زنده بودن مي كنم.

روزهايي كه در روزنامه كار مي كردم.

تمام عشقم اين بود كه به من ستون دهند تا هر روز مطلب داشته باشم. تمام روزنامه هايي را كه در آنها مطلب داشتم ،نگه مي داشتم. كسي بود آنجا كه مي گفت روزي آنقدر مطلب خواهي داشت كه ديگر اينها را جمع نكني.

آري آقاي به هيچ وجه عزيز، اگر من مي توانستم آن جور كه شما مي خواهيد باشم ياشما ميخواستيد آن جور كه بايد باشيد؛ باشيد...

دوست عزيز، من نويسنده اي بزرگ نيستم اما مي توانم آرزوي نويسنده اي بزرگ را آرزو كنم:

دوست دارم سنگنوشته ي گورم چنين باشد:

او زماني مرد كه هنوز زنده بود.

اگر در مورد اين پست نظري داري در پست قبلي بگذاريد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:39  توسط ارغوان اشترانی 

 

 

 

آبان 85 بود كه برادرم به اتفاق همسر و پسر سه ساله اش به كانادا مهاجرت كرد.

مادرم چندي است براي گرفتن ويزاي توريستي اقدام كرده است. يك بار مهر قرمز زده اند و بار دوم مدارك تكميلي خواسته اند. او هم دل خوش كرده كه اين بار سفير خيال دارد ويزا بدهد.

امروز مادرم با آنها صحبت كرد. برادر زاده ي كوچكم مادر بزرگش را دبي خطاب مي كند.

زن برادرم به او گفته از وقتي كه به آترين گفته ايم شما قرار است بياييد كاملا عوض شده و روحيه ي شاد خودش را بازيافته است. با عروسكهايش كه صحبت مي كند به آنها مي گويد:

(دبي مي خواد بياد پيشم. يه نفر دم در كانادا واستاده و نمي ذاره هيچ كس از ايران بياد پيشم اما انگار به دبي اجازه داده بياد منو ببينه.)

اوايل كه رفته بودند آترين به خاله اش زنگ مي زد و مي گفت:

(ناناز پژوت رو سوار شو بيا ما رو پيدا كن. ما تو كانادا گم شديم.)

ما آدم بزرگها حس مي كنيم بچه ها نمي فهمند. براي دلتنگي هايمان نقاشي مي كشيم. به آن نام دهن پر كن نوستالژي مي دهيم. اول كه رفته بودند هر وقت به او مي گفتيم دبي و بابايي مي يان پيشت مي بيننت؛ جواب مي داد:

(نيان پيشم. منو ببرن ايران. اينجا اصلا به درد نمي خوره...)

پس از مدتي هم ديگر پاي تلفن با هيچ كس حرف نزد. انگار سعي مي كرد فراموش كند.

و حالا همه دلمان مي لرزد كه نكند سفير با يك دل سنگي يك مهر قرمز به دبي جايزه بدهد....

چقدر عشق بچه ها عميق است.

چقدر بزرگند بچه ها.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:23  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >