تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

همه دارن از سال جدید حرف می زنن. امسال هم شاید عید مثل پارسال برای من پر از دلتنگی نبودن بعضیا باشه اما لااقل یه فرقی با سال پیش داره و اون اینه که امید هست، آخه قراره خرداد ۸۷ برادر زاده ی کوچولوم که الان ۴ سالش شده به همراه مادرش بیاد.

آترین کوچولو به مادرم گفته: دیبی هر چی فکر می کنم نمی فهمم کیه اینجا که اجازه نمی ده شماها بیاید پیشم، وقتی اومدم ایران برام توضیح بده متوجه بشم.

گفته: وقتی بیام ایران دیگه برنمی گردم کانادا. من دوست ندارم جایی زندگی کنم که کسی هست که به شما اجازه نمی ده بیاید پیشم.

وقتی رو دنده ی حال کردن باشم مدام آترین رو تصور می کنم که کمی بد اخلاقه چون از خواب بیدار شده اما با دیدن ماها برقی توی چشماش می جهه و نمی دونه از بین اون همه آدم اول تو بغل کی بره و خودم رو تصو می کنم که بلندش می کنم و از این که این قدر سنگین شده و دیگه نمی تونم براش چرخ و فلک بشم جا می خورم...

اما امان از وقتی که رو دنده ی کابوس دیدن باشم مثل الان...

روز رفتن آترین و مادرشه. این بار خیلی دردناکتر از دو سال پیشه چون طعم دوری رو واقعا تجربه کردیم. آترین جیغ می زنه و پا می کوبه و گریه می کنه و نمی خواد بره. فرانک می گه سوار هواپیما بشه آروم می شه. ستایش از گریه ی من عصبی شده و همه من رو نصیحت می کنن که باید به خودم مسلط باشم ...و من مدام روزی که آترین ترجیح داد به جای ماشین مامان و باباش سوار ماشین ما بشه و تمام طول راه دست من رو ناز کرد و با صدای کودکانه اش همراه با نوایی که از باندهای ماشین پخش می شد زمزمه می کرد: ممممن اگه تتتتو تو رو دوباره نبینمت می میرم... رو به یاد می یارم...

وقتی بیدار می شم یاد گفتگوی تلفنیم با کسی می افتم که وقتی بهش گفتم برادرم نمی یاد ولی خیلی خوشحالم که خانمش و آترین رو دوباره می بینم گفت بالاخره اونا هم که بیان بوی آقا پیوند رو می دن و من با خودم فکر می کنم باید با بوی آقا پیوند چی کار کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام دوستان خوبم.

از غيبت صغرام براتون بگم كه: اول بلاگفا با من لج کرده بود و صفحه ی نظراتش رو برام باز نمی کرد بعد از اون کامپیوترم دچار مشکل شد و اصولا نتونستم به نت وصل بشم. اسفند و خونه تکونی و جمع کردن حساب کتابای آخر سال هم باعث شد تا رفتن به نت نیمه تعطیل بشه پس از همتون عذرخواهی می کنم که تو این مدت بهتون کم سر زدم و ممکنه تا وقتی که ویندوز عوض کنم باز هم کم سر بزنم.

خیلی وقته که با خودم قرار گذاشتم نقد سنتوری رو بنویسم. خیلی وقت هم هست که قرار گذاشتم تو بازی پروانه شرکت کنم. اون قدر دیر در بازی پروانه شرکت کردم که اون بازی جدیدی رو شروع کرده و من هنوز اندر خم یه کوچه ام. در این بازی امر شده ایم به این که ۵ تا از کتابهای نيمه خوانده مان را نام ببریم. شاید یکی از علل تاخیرم این بود که من هم به نوبه ي خودم سعی می کنم جزو همان جانوران با پشت کار باشم که: «یا کتابی را شروع به خواندن نمی (کنند) یا به هر زحمتی هست تا آخرش می رو(ند)»! (جمله ي داخل پرانتز از پروانه است!)

اما بالاخره همیشه هم در روي يك پاشنه نمي چرخد:

در اوج احساس گرایی جلد یک جنگ و صلح را سه بار کامل خواندم و هر بار وقتی در جلد دو به مرگ شاهزاده آندره رسیدم کتاب را بستم و کنار گذاشتم! خاصه آن که از برادرم شنیدم که توپ انداز محبوبم لیاخوف که عاشق سوفی بود هم در جنگ کشته خواهد شد.

 كتاب كمدي الهي را هم هر بار از يك جلدش شروع كردم. يك بار از دوزخ، يك بار از برزخ، يك بار از بهشت و هر بار به اين نتيجه رسيدم كه خواندن كتاب از جلد ديگرش زجر كمتري خواهد داشت!

يك كتاب نقد فيلم هم از مسعود فراستي نيمه خوانده دارم كه دربه در دنبال چند تا از فيلمهايش هستم كه ببينم و بعد نقدش را بخوانم. به خودم اميد بسته ام كه كتاب ديالكتيك نقدش را هم در  سال جديد به پايان ببرم.

مجموعه آثار هدايت را هم با اين تصميم آغاز كردم كه تمام آثارش را بخوانم و يك نقد و بررسي جامع در مورد آثار او بنويسم و تخت گاز جلو رفتم اما به مجموعه وغ وغ ساهاب كه رسيدم  تصميم گرفتم در تصميمم تجديد نظر كنم.

من هم طاها و پدرام و كيميا و محمد صالح حجت الاسلامي و هر كس ديگري كه دوست دارد در اين بازي شركت كند را به اين بازي دعوت مي كنم.

پيشاپيش فرا رسيدن سال جديد را به تمام شما تبريك مي گويم و شعر انديشه ي سيبم را به تمام شما عزيزان مخصوصا عزيزان ساكن ديار غربت مثل پروانه ي مهربان تقديم مي كنم:

http://ashtarani.blogfa.com/post-42.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

از میان دفترم بیرون بیا!
از ميان بسترم بيرون بيا
از ميان قهوه و فنجان من
از ميان شكر و دندان من
از درون دکمه ی پیراهنم
از ميان حوله ي ابریشمم
از ميان آنچه مي سايم به روي
از کفي كه گاه، مي مالم به موي
از ميان قلب من بر بند بار

تا توانم دل ببازم من به كار...

 

اين كامنتي بود كه براي سالي وقتي شعر نزار قرباني را گذاشته بود، گذاشتم.

الان چه احساسي دارم؟ از خودم چند بار است كه پرسيده‌ام اما نمي‌دانم. لابد بايد عصباني باشم كه مخابرات هفته‌ي پيش كلاه گشادي سرم گذاشته و پيش شماره‌ام را چك كرده و فرم تقاضاي اي دي اس الم را گرفته و گفته تا چهل و هشت ساعت بعد خط رانژه مي‌شود و من ذوق مرگ شده هم مودم خريدم و منتظر بودم كه خط رانژه شود و بعد از هشت روز كه به مخابرات زنگ زدم گفته‌اند كه خط شما فرق مي‌كند و پستش جي پي اس نيست و رانژه نمي‌شود و هيچ راهي هم ندارد و يك مودم يعني غريب پنجاه هزار تومن هزينه بيخودي مانده روي دستم، اما عصباني نيستم.

لابد بايد خوشحال باشم كه براي اولين بار در عمرم بدون مدد گرفتن از آنتي بيوتيك به ميكروبهايي كه درد گلو، به من تحميل كرده بودند فائق شدم، اما نيستم...

اصلا كشف احساسم را فراموش مي‌كنم، دست كم مي‌دانم از كامنتي كه براي سالي گذاشته بودم خوشم مي‌آيد. ديروز تصادفا توي فايلهاي سيوشده پيدايش كردم.

مرض سيو كردن گرفته‌ام. از روزي كه آقا فرهاد كامنت بلندبالايي كه برايش گذاشته بودم را پاك كرد و بعد پشيمان شد خيلي از اوقات كامنتهايي كه خودم براي ديگران مي گذارم را هم ذخيره مي كنم اما خيلي چيزها هست كه قابل ذخيره شدن نيست و خيلي از چيزهاي خوب هم توي همين هاست.

چه زمستان سردي است و چقدر پرستوي مهاجر داريم و من چه ايستاده‌ام در سرما.

ديروز سيزده دي ماه روز تولد يكي از همين پرستوها بود و فكر مي‌كنم اگر بود مادرم امروز كه جمعه است برايش تولد مي‌گرفت و چه حيف كه نيست و سال دومي است كه با كوچش هم خودش و هم ما را از كيك نسكافه‌‌اي «بي بي» بي نصيب مي‌گذارد.

اصلا كوچ بازاري شده است دنيا. يكي به زور مي‌رود و يكي به دلخواه.

كوچ پرستوهايي كه يك چندي در كنار اين درخت ارغوان قديمي كه ريشه در خاك دارد، خانه مي‌كنند تلخ است. چه آن پرستو، همخون و همخانه‌اش باشد و چه نباشد.

در اين مدت پدرام صاحب وبلاگ فلسفه موسيقي ادبيات كه اسمش را در لينكها فلسفه موساد گذاشته بودم و او هم به تلافي اسمم را در لينكها ارغوان ببست نعش را گذاشته بود كوچيد.

آقا فرهاد هم آهنگ خداحافظ همين حالا سر داد.

محمد صبا هم دستان سردش را از نوشتن شست.

رافع هم مدتهاست تعطيل شده.

آقاي ايرانپور هم كه همين امروز قصد كوچ كرده.

كوچ كرده زياد داشته‌ايم و همين طور هم به آمارشان اضافه مي‌شود.

كوچ سال ۷۷ مونا خوب يادم هست و كم كم دارد ردهايش را هم مي‌شويد...

آهاي نفيسه تا نرفته‌اي بگويم كه شكلاتهايي كه بي مناسبت دادي چقدر خوشمزه است و چيزهايي كه بي مناسبت به آدم مي دهند چقدر مزه مي‌كند...

آهاي پيوند تا ردهايت را نشسته‌اي بگويم كه تولدت مبارك.

آهاي...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:56  توسط ارغوان اشترانی  | 

دستت را بر چشم مي‌گذارم

تا اشكهايم زخم تو كه نه

شايد زخم قلبم را تسكين دهد

همه‌اش تقصير من بود...

ببخش اگر لالايي خواندن برايت بي بغض ناممكن است...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:26  توسط ارغوان اشترانی 

در شعرش نوشته بود، باران كه بزند تنهايي را خواهد تكاند.

كاش مي شد واقعا تنهايي را تكاند.


ولي تنهايي لزجتر و چربتر از آن است كه تكانده شود. بايد با پودري حسابي آنزيم دار شسته شود. پودر، شايد يك دوست. آنزيمها وفا و صميميت و صداقت و مهرباني. كه چنين پودري سخت گير مي آيد و اغلب شانه هايمان لبريز از تنهايي است!

مثل سالهاي قبل امروز را دوست ندارم. منتظر نيامدنش بودم تا آمدنش.

مي ترسيدم امروز كه غروب شود شانه هايم از تنهايي چرب چرب شود و درك كنم كه چقدر فراموش شده ام.

شايد هم خدا پيك بگيرد و چند جعبه پودر درست و درمان بفرستد براي شستن تنهاييم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:54  توسط ارغوان اشترانی  | 

دست خودم نيست. چند وقتي است كه هر بار با ستايش بازي مي كنم و او بلند بلند مي خندد زني را متصور مي شوم با چشمان بادامي و موهاي مشكي كوتاه كه بچه‌اي تپل را مقابل خودش روي زمين نشانده و با او بازي مي كند. كودك دقيقا همسن ستايش است و به اداهاي مادرش مي‌خندد. همه چيز شاد و زيباست. خانه هم شبيه خانه‌ي ماست ولي مبلمان و وسايل متفاوت است...
كه ناگهان صداي مهيبي به گوش مي‌رسد و انگار زمين لرزهاي اتفاق ميافتد. مادر سراسيمه بچه را به آغوش مي‌كشد و سعي مي‌كند از ساختمان خارج شود. انگار دوشنبه ششم اوت 1945 میلادی است و مادر و كودك كوچكش از مركز انفجار اتمي بمبي ملقب به پسر کوچک دور هستند، در ساختماني كه متاسفانه بر سرشان فرو نريخته تا در دم جان ببازند.
هر روز  در ذهنم شاهد مادري هستم كه بچه ي هشت نه ماهه‌اش، در اثر تششعات اتمي دارد ورم مي‌كند. كودكي كه تا چند لحظه پيش مستانه مي‌خنديد جيغ مي‌كشد و از درد كبود شده و مادر ديوانه وار خود را به در و ديوار مي‌كوبد. او نمي‌فهمد كه هر لحظه تاول جديدي روي صورت خودش مي‌نشيند. فقط به كودك بيچاره نگاه مي‌كند و ديوانه وار فرياد مي‌كشد. ادامه‌ي قصه را هر روز، به گونه اي مي بينم. يك روز مادر به ساختمان بر مي‌گردد و كارد آشپزخانه را بر مي‌دارد تا بچه را خلاص كند. اما نمي‌تواند و كارد را در قلب خودش فرو مي‌كند و بچه يك ساعت تمام زجر مي‌كشد تا زنده زنده پخته شود...
روز بعد زن در كشويي كلتي كمري پيدا مي‌كند و يك تير به كودك و تير بعد در مغز خودش...
روز بعد هر دو روي زمين افتاده‌اند و ضجه مي‌زنند...
همه‌اش مربوط است به آن مقاله‌ي لعنتي. كاش نخوانده بودمش. آزار دهنده ترين قسمتش مربوط به بخشي بود كه به ساخت بمب اتم اختصاص داشت: در دره اي در آمريكا شهركي ساخته بودند كه مردمش بي وقفه در كار ساخت چيزي بودند كه خودشان نمي دانستند چيست. بعد از يك سال يا بيشتر، درست يادم نيست، وقتي بمب اتمي ملقب به پسر كوچك آماده شد پشت بلندگو اعلام مي كنند كه اين همه تلاش به ثمر رسيد و اكنون ما به بمب اتمي دست پيدا كرده ايم. تمام كارگران و كارفرمايان از خوشحالي هورا مي كشند. زيرا فهميده اند كه در حال ساختن چه چيزي بوده اند...
يعني به راستي در آن جمع كسي نبوده كه با شنيدن اين خبر از بلندگو به ديوار تكيه دهد و روي زمين وا رود؟ يعني به راستي در آن جمع كسي نبوده كه بعد از انفجار بمبهاي اتمي در هيروشيما و ناكازاكي از عذاب وجدان خودسوزي كند؟ اگر از عقيم شدن شفقت انساني به گريه نيفتم آيا جاي آن نيست كه از اين همه شقاوت دردمند شوم؟
در اينترنت ديوانه‌وار مقالاتي را كه دربارهي بمباران اتمي هيروشيما پيدا مي‌كنم، مي‌خوانم. نمي‌دانم شايد دنبال يك ردي هستم از اين كه فلان آدمي كه در ساخت بمب اتم دست داشت آنچنان دستخوش ياس شد كه خود را نابود كرد و يا صدها امريكايي از شرم اقدام رئيس جمهورشان دست به فلان اقدام زده‌اند. هر چه بيشتر مي‌گردم بيشتر با فاجعه درگير مي‌شوم: پس از انفجار ، سایه یک انسان روی پله‌های ساختمان بانک واقع در فاصله 200 متری مرکز انفجار باقی مانده بود به این ترتیب که فردی روی پله‌ها افتاده و خاکستر شده بود، ولی پله‌های زیر بدن او سالم مانده بود، اما در دیگر نقاط پله ، سطح خارجی سنگها ذوب شده بود!
سعي مي كنم فراموش كنم كه آمريكا حتي در تهديداتش اشاره اي به استفاده از بمب اتم نكرده بود و بدون هيچ هشداري بيش از دويست و چهل هزار نفر انسان بي گناه را فداي قدرتنمايي عبث خود نمود. لعنت مي فرستم به هر چه نوشته در مورد بمباران اتمي هيروشيما وجود دارد. به ستايش نگاه مي‌كنم كه چون روزهاي پيش با لبخندي نيمه خشكيده و چشماني گشاده از تعجب در انتظار است كه باز شكمش را پخ پخ كنم تا بخندد. او را با تمام بغضم به آغوش مي‌كشم و فكر مي‌كنم شايد، فقط شايد اگر يكي به اين نوشته‌هاي لعنتي اضافه كنم بتوانم زن چشم بادامي و كودك هشت نه ماهه‌اش را فراموش كنم و فردا يك دل سير با ستايش بازي كنم و بخندم...

پي نوشت: عده اي شايد برآن باشند كه مرا از اين كه انيشتن پس از بمباران اتمي هيروشيما دستخوش افسردگي شد و خود را ملامت كرد، آگاه كنند. او امريكايي نبود و خود را به خاطر پيشنهاد ساخت بمب اتم مقصر مي دانست و آيا همين ميزان پشيماني در جهان قدرتمدارها كافي است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

من خلبان بوده‌ام. دروغ نمي‌گويم. خواب هم نديدم. طياره پرانده‌ام. آن هم نه يك بار، نه دو بار، نه سه بار، كه صدبار، صدها بار. يادت هست؟
طياره‌ام نه نقره‌فام و نه مهيب. سياه بود و كوچك و چهار چرخ داشت. خراب بود به گمانم. وقتي كه اوج مي گرفتم چرخهايش جمع نمي شد. يادت هست؟
چطور يادت نيست كوچكترين عاشق و بزرگترين معشوق من؟ تمامش به يمن حضور تو بود. وگرنه من پرواز نابلد را چه به پريدن و يك پي كي فكستني را چه به طياره شدن؟
چه خوب كه متصدي برج مراقبت خدا بود كه خوب مي دانست نيازي نيست خلوت عشق من و تو را با شكستن سكوتش برهم زند و فقط با لبخند مسير عاشقانه‌ي ما را به نظاره مي‌نشست. چه خوب كه به جاي خرخر بلندگوها يك آهنگ بود كه تا ته بلندش مي‌كردم و مي‌خواندم. مي‌خواندم و مي‌خواندم و مي‌خواندم و اشكهاي شوق و شكرم را به دامن خدا مي‌ريختم. با هر تكانت اوج مي‌گرفتيم. ده پا. صد پا. هزار پا. هزاران پا. اصلا از جو زمين خارج مي‌شديم و چشم در چشم خدا اشك مي‌ريختيم و باز هم نوايي به پا بود كه هر دو عاشقانه دوستش داشتيم:
تو از متن كدوم رويا رسيدي
كه تا اسمت رو گفتي شب جوون شد
كه از رنگ صدات دريا شكفت و
نگاه من پر از رنگين كمون شد؟
تو از خاموشي دلگير رويا
صدام كردي صدام كردي دوباره
صدا كردي منو از بغض مهتاب
از اندوه گل و اشك ستاره
صدام كردي صدام كردي نگو نه
اگرچه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد
اگر چه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج از خود گم شدنها
من از من مردم و پيدا شدم باز
از اين تك بستر تنهايي عشق
از اين دنج سقوط آخر من
صدام كردي كه برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام كردي كه رو خاموشي من
يه دامن ياس نوراني بپاشي
برهنه از هراس و تازه از عشق
توي آغوش جان من رها شي
صدام كردي صدام كردي نگو نه
اگر چه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد
اگر چه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج از خود گم شدنها
من از من مردم و پيدا شدم باز
صدام كردي صدام كردي نگو نه
اگر چه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد
اگر چه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج از خود گم شدنها
من از من مردم و پيدا شدم باز
من از من مردم و پيدا شدم باز
من از من مردم و پيدا شدم باز...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:44  توسط ارغوان اشترانی  | 

يادتونه بالابلندي بازي مي كرديم؟

يكي مي شد گرگ و دنبال بچه‌ها مي كرد و بچه‌ها اگه بالاي پله‌اي، جاي بلندي مي رسيدن به جاي امن رسيده بودن. يادتونه بعضيا به پله كه مي‌رسيدن تا پايان بازي همون بالا مي ايستادن؟ چقدر از بچه‌هايي كه از ترس اين كه گرگه بگيردشون از جاي امنشون تكون نمي‌خوردن متنفر بودم. اصلا انگار از ياد برده‌ بودن كه مزه‌ي بازي به خطر كردنشه. به اين كه حواس گرگ رو به خودت پرت كني تا باقي دوستات بتونن خودشون رو به جاي امن برسونن. به اين كه اون قدر سر به سر گرگ بذاري و بدوونيش كه از گرگ بودن خودش پشيمون بشه...

حالا خيلي وقته از ترس گرگ چسبيدم به پله‌ي امني كه روش ايستادم. گاهي نوك پام رو به زمين مي‌مالم كه بگم هستم. بي اون كه از روي پله جم بخورم. پس كو اون ارغوان شجاع بچگي؟ چرا يادش رفته كه از اين جور آدما بدش مي‌يومد؟...

پي نوشت: رفتم به وبلاگ يكي از دوستان كه در مورد بيژن نوباوه نوشته بود. يهو يادم اومد كه نوباوه چقدر از پله‌ اومده پايين و من به جاي امن خودم چسبيدم. اين بود كه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 3:43  توسط ارغوان اشترانی  | 

عيدي پارسال كه دادي مرا

بنگر چطور به ديدگانم نهاده‌ام

و چه جاري كه تا پايان جهان

و چه روشن كه تا تمام عيدها

آن عيدي؛ مرا بس است

و چنان عاشقش شدم

كه گاه از ياد برده‌ام

كه تو دادي‌اش

ببخش عزيز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:48  توسط ارغوان اشترانی 

دارم کتاب بادبادکباز را می خوانم. برعکس یکی از دوستان که در وبلاگش نوشته بود: ‍((كتاب خوبيه به شرطي كه بعد از خوندنش به اولين افغاني كه رسيدي بغلش نكني)) اصلا دلم نمي خواهد افغاني ها را بغل كنم. در عوض وقتي در آن اين جمله را ديدم: ((مدادهاي تراشيده؛ كيف و كفش نوي مدرسه)) يه حالي شدم و وقتي ديدم يك جاي ديگر نوشته: ((كاش تكاليف مدرسه سنگين باشه)) يه حالي‌تر.

ياد آن دوران افتادم. مدادهاي سياهي كه دوست داشتم بلند باشند و تهشان پاك‌كن داشته باشد تا موقع مشق نوشتن بخورمشان. مدادهاي خيلي كوچك را هم دوست داشتم. نمي‌دانم چرا. شايد چون كوچك شدن يك مداد نشان مي‌داد كه اين بار دختر خوبي بودم و مدادم را گم نكردم. اصولا نسبت به مدادهايم حس عجيبي داشتم. حس اين كه موجودي تو دنيا پيدا شده كه تا آخرين لحظه‌ي حياتش به من وفادار مانده و برايم مشق نوشته. آن هم مشقي كه من دوست داشتم بنويسد نه آن چيزي كه خودش فكر مي‌كرد براي من خوب است كه بنويسد؛ برعكس اغلب آدمهاي اطرافم...

اصولا انگار قرار بود تو زندگي من مداد باشم و براي كساني كه يا خيلي زود گمم مي‌كردند يا اگر ديگر ته خوبي بودند يك روز برايشان تمام مي‌شدم؛ مشق بنويسم؛ اما وقتي من مشق مي‌نوشتم من مداد نبودم؛ كس ديگري مداد بود...

توي راه كه از بيرون بر مي‌گشتيم به اين فكر مي‌كردم كه وقتي به خانه رسيديم يك دفتر پيدا كنم و يك مداد و نوشته‌ي جديدم را در حاليكه روي زمين دراز كشيدم و گاهي ته مدادم را مي‌خورم بنويسم كه ديدم ستايش كوچك توي آينه‌ي آسانسور باز از ديدن خودش تعجب كرد و باز براي تصويري كه در آينه بود ذوق كرد و بلند بلند خنديد.

به ياد آوردم كه حتي تا دوران راهنمايي از ديدن خودم در آينه تعجب مي‌كردم و هر چي به من مي‌گفتند آن تصوير خود توست نمي‌توانستم با اين مطلب ارتباط برقرار كنم:

تصوير من چطور پشت آينه رفته؟

هميشه فكر مي كردم يك نفر ديگر شبيه من پشت آينه است و ماهرانه حركات مرا تقليد مي‌كند و سعي مي‌كردم دستم را سريع و ناگهاني حركت دهم كه جا بماند و دستش رو شود ولي اين اتفاق نمي‌افتاد.

وقتي كه فيزيك خوانديم و با چند عكس و چند فلش مفهوم تابش و بازتابش براي ما توضيح داده شد تا چند روزي از دانستن مطلب جديد ذوق مرگ شدم و بعد از آن ذوق چند ساله‌ي ديدن خودم پشت آينه در اثر آن كشف علمي براي هميشه مرد.

بچه كه بودم فكر مي كردم ماهي دودي؛ يك نوع ماهي است كه سيگار مي‌كشد و ماهي شور هم نام نوعي ديگر! پدرم هم با اين كه دامپزشك بود هيچوقت به من نمي گفت كه اشتباه مي كنم و حتي توضيح مي‌داد كه ماهي شور به اين علت شور است كه آب دريا را زياد مي خورد و نمك آن را در بدنش ذخيره مي‌كند.

حتي وقتي به دريا مي رفتيم و من زير آب دنبال دستگاه جادويي مي گشتم كه بي‌وقفه نمك توليد مي كند و دليل شوري آب درياها را وجود آن دستگاه مي‌دانستم به من نمي‌گفت كه چنين دستگاهي وجود ندارد و وقتي از زير آب بالا مي‌آمدم مي‌پرسيد: پيدايش كردي؟ مي‌گفتم: نه! و باز زير آب مي رفتم.

شايد به يمن آن روزهاست كه زير آب شنا كردن حسي نظير پر داشتن به من مي‌دهد و يكي از زيباترين خاطراتم كه اميدوارم پيش از مرگم تجديد شود غواصي در آبهاي خليج فارس است...

پي نوشت ۱: ماجراي باور ارغوان كوچولو درباره‌ي دستگاهي كه نمك مي سازد؛ برمي‌گردد به يكي از داستانهاي كودكي‌اش...

پي نوشت۲: در وبلاگ آفتاب (شبنم) متن پر احساسي خواندم كه به من يادآور شد:

زماني تو نبودي و يادت بود و انگار بودي.
امروز تو هستي و يادت هست و انگار نيستي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:48  توسط ارغوان اشترانی  | 

كمي وقت كشي

كمي تلويزيون

كمي اخبار:

اداره ماليات اعلام كرد از اين پس كتابفروشيها مشمول معافيت از ماليات نمي شوند و بايد ماليات دهند. طي فلان ماده از قانون فلان، كتابفروشيها ملزم به پرداخت ماليات ده سال گذشته كه از آن معاف بوده اند مي باشد. وزير ارشاد اعلام كرد در اين مورد همكاري لازم را ....

كانال ديگر:

گزارش: گزارشگر مي پرسد آيا از حقوق شهروندي اطلاع داريد؟

بيشتريها بي اطلاعند. بالاخره به چند حق شهروندي اشاره مي شود:

حق تردد. از ذهن من مي گذرد كه حق تردد كه عملا با سهميه اي شدن بنزين نداريم.

زني شكايت مي كند:

از وقتي كه بنزين سهميه بندي شده نه تاكسي هاي نارنجي كار مي كنند و نه شخصي ها كار نمي كنند. بايد روزي سه ساعت منتظر تاكسي بايستيم. قربونش برم اين مسير كه اصلا اتوبوس هم نداره.

حق مسكن. معترضي وجود ندارد يا اگر وجود داشته در مونتاژ گزارش حذف شده.

ياد سه ماه پيش مي افتم كه در به در خانه بوديم. مسكن تقريبا دو برابر شده و اجاره ها سنگين و ...

حق امنيت. باز به ذهنم رجوع مي كنم: وقتي در شهر راه مي روم احساس امنيت هم ندارم. نه از ترس دزدها و اوباش كه كساني كه رسما نام دزد را به دوش مي كشند آنقدرها كه در توان دارند دزدي نمي كنند.

مدتي است وقتي از خانه بيرون مي روم مدام نگرانم. هر كسي را با لباس سبز مي بينم تنم مي‌لرزد. به خودم مي گويم تو كه مانتويت گشاد است و شالت هم بلند فوقش اين است كه اگر تذكر دهند جلو مي كشي و مي روي. ياد فيلمهايي كه از اينتر نت ديده ام مي افتم. فكر مي كنم فلان زن كه مانتويش گشاد بود باز دلداري مي دهم كه لابد آرايش غليظ داشت ولي در فيلم ديده نمي شد...

ولي اين دروغها باعث نمي شود كه از جلوي لباس سبزها كه مي گذرم فكر نكنم كه آنها دوست دارند پاك كنهايي باشند كه زنان را از جامعه پاك كنند.

فكر مي كنم اگر من را بگيرند مثل كدام زن رفتار مي كنم؟

به خاطر كودك كوچكم التماس مي كنم و مي گويم تو رو خدا بذاريد برم بچه ي شيرخوارم در خانه منتظرم است و به گريه مي افتم؟

يا داد مي زنم و سعي مي كنم فرار كنم و آنها سعي مي كنند مرا به زور سوار كنند. داد مي زنم مردم مگر غيرت نداريد؟ آنها فحش مي دهند: دهنت را ببند لكاته...

يا مودبانه سعي مي كنند با خواهرم خواهرم؛ دهن من را ببندند و سوارم كنند.

آيا موفق مي شوم با سر و صورت خونين سوار ماشيني شوم و خودم را به كودك كوچكي برسانم كه تا چند دقيقه ديگر به گريه مي افتد؟

و يا من را به زور روي صندلي عقب پرت مي كنند و در را مي بندند.

اما يك چيز را خوب مي دانم. وقتي در بازداشتم به اين فكر نمي كنم كه برايم سوء سابقه درست شده. به اين فكر نمي كنم كه وقتي از اينجا بيرون روم چه سرنوشتي در انتظارم است. به اين فكر نمي كنم كه چه كسي دنبالم مي آيد و آيا مرا سرزنش مي كنند يا تقدير. به اين فكر نمي كنم كه برادرم مسخره‌ام مي كند و مي گويد اينه كشوري كه نشستي توش و زندگي مي كني و مي گي عاشقي پس بايد بموني. عاشقي پس بكش؛ به اين فكر نمي كنم كه چطور با نوشتن خودم را خالي كنم...

من فقط به كودك كوچكم فكر مي كنم و از خودم مدام مي‌پرسم الان ستايش كوچكم دارد گريه مي كند يا نه... همين...

كانال ديگر تلويزيون. باز هم سريال رو حوضي كه مرد قصه دو تا زن دارد. تبليغات غير مستيقيم و مستقيم براي اين كه انسان ؛ هر بهار جفت جديدي انتخاب كند. راه را براي مونثها هم باز گذاشته‌اند. ياد كتاب سينوهه مي افتم. زنان و مرداني كه همه با هم در جشن خاصي در خيابان همبستر مي شوند و در آن روزگاران هم انديشمندي مثل سينوهه از اين وضع خوشش نمي آيد. تصميم مي گيرم نقدي كه در اين باره نوشته ام را روي وبم بگذارم اما بعدا...

حالم از تلويزيون به هم مي خورد و بلند مي شوم.

كمي اينترنت:

جستجو مي كنم كه ببينم تعريف دقيق حقوق شهروندي چيست و من ديگر از كدام حقها محرومم.

بر خلاف تصور اوليه ام تعريف حقوق شهروندي آنقدرها هم ساده نيست و خيلي ها توي آن مانده اند.

به هر حال:

حقوق مدنى و سياسى: مساوى بودن مردم از هر قوم و قبيله و رنگ و نژاد و زبان؛ مصونيت حيثيت، جان، حقوق، مسكن و شغل اشخاص از تعرض مگر با تجويز قانون، ممنوعيت تفتيش عقايد، آزادى نشريات و مطبوعات! ممنوعيت دخالت در حريم خصوصى افراد! آزادى جمعيت ها! انجمن هاى سياسى، صنفى و اقليت هاى مذهبى، آزادى تشكيل اجتماعات و راهپيمايى ها...

از تمامشان محرومم البته تا وقتي كه ماهواره نداريم خيالم مي تواند راحت باشد كه كسي از راه پشت بام وارد خانه ام نمي شود. لابد راجع به تبعيض حقوق زن و مرد هم نمي شود اعتراضي داشت چون جنس در ميان قوم و قبيله و رنگ و نژاد نيامده است. در مورد آزادي مطبوعات داشتن هيچ اعتراضي وارد نيست زيرا همه اينجور فكر مي كنند كه مطبوعات يعني چيزهايي كه به زينت طبع آراسته شده اند و يا به قول خودماني به چاپ رسيده اند اما مسئله اين است كه منظور از اين قانون؛ آزادي مطبوعات است نه مطبوعات. يعني آزادي چيزهايي كه باب طبع آقايان است و به قولي مطبوع است!
- حقوق اقتصادى، فرهنگى، اجتماعى: شامل داشتن حق آزادى انتخاب شغل، برخوردارى از تأمين اجتماعى، حق داشتن مسكن متناسب با نياز هر فرد و استوارى اقتصاد ايران بر اساس تأمين نيازهاى اساسى مانند مسكن، خوراك، پوشاك...

در سايه ي اين كه شوهرم يك روشنفكر است و حقوق مردانه اش استفاده نمي كند از اولي برخوردار! و از باقي محرومم.

حمايت از بقاي خانواده!

براي اين كه رسانه دارد شب و روز تبليغ و وزير كشور هم اعلاميه پخش مي كند.

ممنوعيت دستگيرى و بازداشت بدون حكم قانون. (اصل سى دوم).

عجب!
ممنوعيت شكنجه و اجبار به شهادت، اقرار يا سو گند(اصل سى و هشتم ).

متاسفانه لابد در دهخدا و معين و فرهنگهاي مشابه تعريف درستي از شكنجه وجود ندارد تا مسئولين و ما هر دو به آن رجوع كنيم و به تفاهم برسيم كه چه اعمالي شكنجه است و نبايد به كار گرفته شود.
ممنوعيت هتك حرمت و حيثيت كسانى كه به حكم قانون دستگير، بازداشت، زندانى و يا تبعيد شده اند ( اصل سى و نهم ).

خوب اگر دستگير كننده فكر كند اين كه مي گيرد آدم نيست يا اگر هم باشد حيثيت ندارد گزاره به انتفاي مقدم باطل است.
حق شكايت از طرز كار مجلس، قوه مجريه يا قضائيه ( اصل نودم ).

شكايت مجاز است ولي اگر فكر مي كنيد رسيدگي مي شود زهي خيال باطل!
اصل عطف به ماسبق نشدن قوانين ( اصل يكصد و شصت و نهم ).

از قانون پرداخت ماليات 10 سالي كه از آن معاف بوده اند معلوم است!

....

بهتر است تا دو تا شاخ در نياورده ام مقاله را ببندم و به كار ديگري مشغول شوم.
بالاخره موفق به دانلود آكروبات ريدر مي شوم. انگيزه ي دانلود آكروبات متني است كه با فرمت پي دي اف توسط دوست عزيز آقاي رضا بختياري مدتها پيش برايم ارسال شده بود تا در وبلاگم بگذارم. متن را باز مي كنم. نوشته اي است از ابراهيم نبوي با نام فاطمه ديگر فاطمه نيست!

كلي فكر مي كنم كه صلاح است اين نوشته را بگذارم يا نه.

فكر مي كنم يك پي نوشت مي نويسم كه گذاشتن مطالب ارسالي از جانب دوستان به معناي قبول داشتن كليه ي مطالب نمي شود. ياد اين مي افتم كه يكي از مطالبم را پيش از وبلاگ داشتن براي كسي فرستادم و او هم با يك پي نوشت خود را از هر بازخواستي نجات داد ولي خصوصي به من گفت كه مطالبم را قبول دارد...

به خودم مي گويم ولي اگر اين را بنويسي كه دروغ نگفته اي. قبول نداري كه زنان ايراني براي اين كه يك صورت براي نمايش دارند زياد آرايش مي كنند فكر مي كني كه شايد اين از فرهنگ ناشي شود. بعد كمي مي گذرد و فكر مي كنم شايد قبول دارم. بعد فكر مي كنم اصلا  ابراهيم نبوي آدم به اين معروفي. هر كس بخواهد مي‌رود و در اينترنت مقالاتش را مي خواند. بعد فكر مي كنم لابد فيلتر است. بعد جستجو مي كنم و مي بينم غير فيلتري اش هم گير مي آيد.

 

بي خيال اينها.

باز وبگردي مي كنم و نمي دانم از كجا از كامنتهايم يا از جاي ديگر سر در وبلاگي در مي آورم كه از نوشته‌هايش خوشم مي آيد و برايش كامنت مي گذارم ولي آدرسش را سيو نمي كنم. مي دانم كه بعضيها قصد  دارند راهنمايي كنند كه از هيستوري مي توانم پيدايش كنم. مسئله اين است كه حوصله‌اش را ندارم و بعدا اين كار را مي كنم. شايد تا آن موقع خودش كامنتم را بخواند و بيايد و كامنت بگذارد. در جايي چيزي شبيه اين نوشته بود:

مدام ياد بهترين كارتون دوران بچگيم مي افتم. توي كارتون يه صحنه بود كه مورچه خوار داشت راه مي رفت كه يهو ديد يه سوسيس داره از جلوش رد مي شه. مورچه خوار مادر مرده كه يه عمر تو حسرت مورچه بود بهش با كمال ادب و از سر بزرگواري گفت سلام سوسيس! غافل از اين كه تمام هدف زندگيش يعني همون مورچه زير اون سوسيسه و داره به ريش  اين بنده خدامي خنده. بعد مي‌ره چند قدم اون طرف تر و به خودش مي گه: سوسيس كه راه نمي ره ولي كار از كار گذشته بود...

منم چند وقته شانس و موقعيت از جلوم رد مي شن و بهشون مي گم سلام سوسيس!

با خودم فكر مي كنم اين روزها من به ياد كدام كارتون بچگي ام مي افتم؟

ياد رابين هود و بيشتر از همه ياد داروغه و پرنس جان كه دائم شستش را مي خورد!

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت 1: در مورد كساني كه رسما اسم دزد را دارند زماني به اين نتيجه رسيدم كه نيروي انتظامي دست به اقدام عجيب و غريبي زد. چند سال پيش بود كه به مناسبت جشن تولد 110 يا چنين چيزي؛ تلفن 110 رو در اختيار يك برنامه تلويزيوني قرار داد تا مردم زنگ بزنند و در مسابقه اش شركت كنند؛ بدون اين كه تلفن جايگزيني رو براي اطلاع دادن حوادث اعلام كند. خوب به ياد دارم كه جواب مسابقه هم قهرمان محبوب كشورمان رضا زاده بود.

درست پايين تر از خانه ي مادر شوهرم يك طلافروشي است كه متعلق به يكي از دوستان شوهرم است و در يك سرقت مسلحانه پدر دوست شوهرم هم چند سال پيش كشته شده است. از علي خواستم تا پشت پنجره كشيك بكشد و مغازه او را مراقبت كند. گيريم كه علي مي ديد كه آقايان رسما دزد قصد دارند مغازه را سرقت كنند؛ كاري از دست ما بر نمي آمد. من تا ساعت 2 يعني حتي پس از تمام شدن مسابقه هر كاري كردم نتوانستم 110 را بگيرم.

فكر مي كردم فردا بايد يك مغازه هم از شر دزدان جان سالم به در نبرده باشد چون به تازگي مقاله اي خوانده بودم كه در امريكا قصد داشتند براي بزرگداشت اديسون برق تمام شهر را براي مدت 10 دقيقه قطع كنند. و اين اقدام را در شهر كوچكي به طور آزمايشي امتحان كردند و ديدند در آن شعر به بيشتر فروشگاه ها و مغازه ها و حتي تعداد زيادي خانه دستبرد زده شد. بنا براين زمان را از 10 دقيقه به 1 دقيقه كاهش دادند!

حالا فكر كنيد در آن شب حد اقل 4 ساعت كشور ما پليس نداشت.

من به 197 زنگ زدم و با ذكر نام و تلفن بر روي انسرينگ همين انتقاد را مطرح نمودم. فكر كردم احتمالا با من تماس مي گيرند و تشكر مي كنند اما فرداي آن روز يكي از سردارهاي محترم در سيما گفت:

عده اي از هموطنان كوته بين! از عملكرد ديشب ما شكايت كرده اند. ما خودمان به فكر امنيت شهر بوديم و آنقدر گشتي ها را در اين مدت چند ساعت زياد كرده بوديم كه هيچ مشكلي براي خانه ها يا مغازه ها پيش نيايد!

من همان شب فهميدم كه خيابان جهاني نيا جزو تهران نيست چون در تمام مدت كشيك دادن علي يك گشتي موتوري هم نديده بود تا چه رسد به ماشين نيروي انتظامي. و همچنين فهميدم چقدر نيروي پليس ما مقتدر است و چقدر امكانات زيادي دارد كه مي تواند امنيت را در تمام تهران به اين بزرگي مانند قديم با بخوابيد و شاد باشيد كه شبگرد بيدار است برقرار كند.

مقاله اي نوشتم و اين مطلب را توضيح دادم كه در مردمسالاري چاپ نشد!

من فقط توانستم براي دوست و آشنا اين مطلب را بازگو كنم و به خودم دلداري دهم كه سردار گفت هموطنان كوته بين پس كساني ديگري هم مانند من كوته بين وجود داشته اند و به آنها دل خوش كردم.

 

پي نوشت 2: سايت آقاي مورچه خوار دوست عبارت است از:

http://serrelahoot.blogfa.com/post-7.aspx

 

پي نوشت3: مقاله ي حقوق شهروندي كه نداريم را هم اينجا پيدا كنيد:

http://www.iraninstitute.com/1386/860418/html/report.htm

 

 

پي نوشت 4: اين كه من به ياد كارتون رابين هود مي افتم يحتمل تقصير كودك كوچك است كه يكي از عروسكهايش را كه شبيه مار است خيلي دوست دارد و مدام توي سرش مي كوبد و موقع خواب هم شستش را مي‌مكد.

 

پي نوشت ۵: هميشه برايم سوال بود كه چرا در اين كارتون رابين هود را روباه انتخاب كرده اند كه در فرهنگ تمام كشورها نماد حيله و مكر  و بدجنسي است. اگر در اين مورد توضيحي سراغ داريد در نظرات برايم بنويسيد.

 

پي نوشت ۶: مقاله نبوي را هم اینجا مي توانيد پيدا كنيد:

http://www.limotorsh1.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:36  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

بچه تر كه بوديم دفتر عقايد داشتيم. دفتري ۱۰۰ يا ۲۰۰ برگ بر مي داشتيم و روي هر برگ آن چيزي مي نوشتيم: دريا، عشق، آسمان....

دوستان هر كدام با شعري چيزي يك خطي مي كشيدند به دفترمان.

دفتر خاطرات هم بود. مي داديم دست هر كس كه دوست داشتيم كه يك صفحه برايمان بنويسد. هر كس كه دفترش را به من مي داد معمولا بيش از يك صفحه مي نوشتم. از همان موقع پر حرف بودم!!!! خانم ها بايد به ياد داشته باشند. اين كه آقايان هم از اين جينگولك بازي ها مي كردند يا نه را نمي دانم.

نمي دانم ايراد كار كجا بود كه اين كار در مدارس غدقن بود. دليلش را نمي فهميدم. من كه هيچ وقت نتوانستم يك دفتر درست و حسابي درست كنم. يك بار ناظم مي گرفتش و غير از اين كه پاره اش مي كرد وليمان را هم مدرسه مي خواست. يك بار معلم و هر چه مي رفتيم التماسش مي كرديم كه خانم به خدا چيز بدي توي آن ننوشته اند شما بخوانيدش فايده نداشت كه نداشت. آن موقعها با عقل ناقصمان فكر مي كرديم شايد بعضي ها توي دفتر عقايد جوكهاي بد ناموسي مي نويسند و از اين جور چيزها. شايد مشكل آنجا بود كه داشتن عقيده و تمرين عقيده داشتن مي تواند خطرناك باشد. شايد گوسفند بودن آدمها بيشتر به درد بعضي ها مي خورد...

امروز يكهو توي دلم خالي شد و ترسيدم سر و كله ي ناظممان يا يكي از اون معلم نماهاي جيغ جيغو پيدا شود و دفتر عقايدم را پاره كنند. آخر وبلاگنويسي هم يك جورهايي  مثل همان دفتر عقايد است. فقط سطحش از دريا به كوه رسيده و گاهي از عشق به مردم. اينجا هم تيتر هست، كامنت هست، فيلترينگ هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست... چي دارم مي گم بابا؟!! دست خودم نيست اين شعر سهراب بد جور رفته توي ناخودآگاهم و وقتي هست هست كنم مي زند بالا. بد هم نيست سيبش را خوردم و دلم دوباره پر شد. ايمانش را مرور كردم و شقايقش را بو. ادامه مي دهيم...ناظم را بي خيال!!

(وبگردي كه در پست قبلي گذاشتم كوتاه است و زياد وقتتان را نمي گيرد. حتما ببينيد و اگر نظري داشتيد در اين پست بگذاريد.)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:49  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

چند روز است می خواهم بنویسم که اینجا فضای عجیبی است. عجیب تر از آن که فکرش را می کردم. می خواستم بنویسم با اینجا بودن می شود قد کشید. مثل روزه است. می شود با وسوسه ها مبارزه کرد. در جایی که هیچ کس تو را نمیبیند می توانی مطلبش را نخوانده بنویسی: وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن، می توانی بنویسی خوب بود. منتظرت هستم. یک جاهایی می توانی با اسم مستعار کامنت بگذاری اما هیچ کدام از این کارها را نمی کنی...

هيچ كدام را ننوشتم تا سر فرصت بنويسم. يك روز براي اين كه جبران بيشتر بماند و روز ديگر حريق مهمتر بود و روز ديگر بهانه اي ديگر.

حالا که آمدم ديدم بايد انگشتهايم را آزاد بگذارم. بايد كمي خودم باشم. آمدم يك مشت صفر و يك بريزم اينجا. هيچ جا نمي روم بنويسم به روزم. به هيچ كس نمي گويم بيايد و اين پست من را بخواند. فقط مي خواهم براي خودم و براي كودكي بنويسم كه يك روز بزرگ مي شود و مي تواند اينها را بخواند و بزرگي كه شايد يك روز كودك شود و بخواهد كه اينها را بخواند. روزي كه البته براي تبديل صفرهاي من به يك و تبديل يك من به دو دير شده است.

 شايد این فضا چیزی بجز صفر و یک باشد! اينجا پر از اعجاز است:

روزی بر حسب تصادف به وبلاگی رفتم و بر حسب تصادف مطلبی خواندم و آنچنان مرا به یاد ماندنم انداخت که دلتنگی هایم را در کامنتهایش ریختم. از آن روز خدا رنگ تازه ای ریخت به ماندنم و من ایمان پیدا کردم که خدا وبلاگش را میخواند. این را به خود او هم گفتم.

امروز هم حس كنجكاويم مرا از وبلاگي به پيوندهاي آن وبلاگ برد. ديدم آنجا بوي تنهايي من مي آيد. تنهايي من آنجا چه كار مي كرد؟ بماند. فهميدم كه دارم همش مسكن مصرف مي كنم. مسكنهايي كه درد را از بين نمي برد فقط فكر مرا از آن منحرف مي كند، درست مثل يك معتاد...

اي كاش روي اين را داشتم كه باز دلتنگي هايم را ببرم به همان وبلاگي كه گفتم. شايد خدا باز هم مي خواند. اي كاش مي شد بگويم مگر خود او نبود كه ميگفت  سنگ را هم اگر هي بكوبند به در و ديوار مي شكند؟ مگر نخواند كه بدون مكالمه عشق به جان كندن مي افتد؟ مگر نديد كه مدتهاست كه ديگر گريه نمي كنم؟ مدتهاست...

ستايش جان آرام باش. كمي ديگر مانده از صفر و يكهايم...

باشد عزيز هر چه تو بگويي. بودن تو هنوز زندگي است و بودن من ماندن.

لالالالا گل پونه                        بخواب عشقم نگير بونه

لالالالا گل مريم                       نباشه پيش قلبت غم

لالالالا گل زيره                         بخواب عشقم ديگه ديره

لالالالا گل گندم                        غمم از درد اين مردم

لالالالا گل لاله                          بخواب عشقم نكن ناله

لالالالا گل شب بو                     سيه چشم و سيه ابرو

لالالالا گل نازم                          تويي تو زخمه ي سازم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 20:5  توسط ارغوان اشترانی  | 

نظر رهگذر كوچه خيس و مه آلود در پست قبلي باعث شد تا امروز كوتاه بنويسم.

بنويسم تا امروز را هم تهي نگذرانم.

نوشتن براي من تلاشي است براي زنده بودن.

با ورود به اين فضا نيم آن روزها احساس زنده بودن مي كنم.

روزهايي كه در روزنامه كار مي كردم.

تمام عشقم اين بود كه به من ستون دهند تا هر روز مطلب داشته باشم. تمام روزنامه هايي را كه در آنها مطلب داشتم ،نگه مي داشتم. كسي بود آنجا كه مي گفت روزي آنقدر مطلب خواهي داشت كه ديگر اينها را جمع نكني.

آري آقاي به هيچ وجه عزيز، اگر من مي توانستم آن جور كه شما مي خواهيد باشم ياشما ميخواستيد آن جور كه بايد باشيد؛ باشيد...

دوست عزيز، من نويسنده اي بزرگ نيستم اما مي توانم آرزوي نويسنده اي بزرگ را آرزو كنم:

دوست دارم سنگنوشته ي گورم چنين باشد:

او زماني مرد كه هنوز زنده بود.

اگر در مورد اين پست نظري داري در پست قبلي بگذاريد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:39  توسط ارغوان اشترانی 

 

 

 

آبان 85 بود كه برادرم به اتفاق همسر و پسر سه ساله اش به كانادا مهاجرت كرد.

مادرم چندي است براي گرفتن ويزاي توريستي اقدام كرده است. يك بار مهر قرمز زده اند و بار دوم مدارك تكميلي خواسته اند. او هم دل خوش كرده كه اين بار سفير خيال دارد ويزا بدهد.

امروز مادرم با آنها صحبت كرد. برادر زاده ي كوچكم مادر بزرگش را دبي خطاب مي كند.

زن برادرم به او گفته از وقتي كه به آترين گفته ايم شما قرار است بياييد كاملا عوض شده و روحيه ي شاد خودش را بازيافته است. با عروسكهايش كه صحبت مي كند به آنها مي گويد:

(دبي مي خواد بياد پيشم. يه نفر دم در كانادا واستاده و نمي ذاره هيچ كس از ايران بياد پيشم اما انگار به دبي اجازه داده بياد منو ببينه.)

اوايل كه رفته بودند آترين به خاله اش زنگ مي زد و مي گفت:

(ناناز پژوت رو سوار شو بيا ما رو پيدا كن. ما تو كانادا گم شديم.)

ما آدم بزرگها حس مي كنيم بچه ها نمي فهمند. براي دلتنگي هايمان نقاشي مي كشيم. به آن نام دهن پر كن نوستالژي مي دهيم. اول كه رفته بودند هر وقت به او مي گفتيم دبي و بابايي مي يان پيشت مي بيننت؛ جواب مي داد:

(نيان پيشم. منو ببرن ايران. اينجا اصلا به درد نمي خوره...)

پس از مدتي هم ديگر پاي تلفن با هيچ كس حرف نزد. انگار سعي مي كرد فراموش كند.

و حالا همه دلمان مي لرزد كه نكند سفير با يك دل سنگي يك مهر قرمز به دبي جايزه بدهد....

چقدر عشق بچه ها عميق است.

چقدر بزرگند بچه ها.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:23  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >