بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

عادل فردوسی پور در دقیقه 55 بازی دیروز می‌گفت : "اگه داور همین الان سوت پایان بازی رو بزنه همه‌ی ما رو راضی می‌کنه...."

 

وای چقدر خوبیم ما.... (با لحن خود فردوسی پور بخوانید)

 

ما اساسا یک ملت شاد و خجسته‌ایم که با یک تیم باخته از شب تا صبح در خیابانها قر می‌تکانیم...

 

وای چقدر خوبیم ما....

 

در مملکتی که چند ماه پیش رقصیدن آن قدر جرم بود که اقدام علیه امنیت ملی تلقی می‌شد و کسانی که ویدئویی از رقصشان منتشر کرده بودند وادار به اعترافات تلویزیونی  و به محضر عدالت دادگاه‌ها کشیده شدند مردم اجازه پیدا کردند در ملا عام و با حضور برادران نیروی انتظامی به خاطر باخت تیم ملی فوتبالشان در جام جهانی از شب تا صبح به رقص و پایکوبی بپردازند.

 

وای چقدر خوبیم ما....

 

روحانی که به تقلید از سیستانی به دولت عراق پیشنهاد می‌دهد پس از حل کردن بحران داعش در سیستم حکومتی خود از سنی ها و کردها استفاده کند، خود در دولتش حتی در سمتهایی پایین تر از وزا هم یک سنی یا یک کرد ندارد...

 

وای چقدر خوبیم ما....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 9:41  توسط ارغوان اشترانی  | 

خیلی وقته که فکرم رو مشغول کرده...

اندازه‌ی کوله‌ی آدمها...

آدمهای معدودی رو دیدم که اغلب کیفهای بزرگی حمل می کنند. توی کیفشون هم همه چیز از جون مرغ تا شیر آدمیزاد پیدا می‌شه... چرا این آدمها به چنین رنجی تن می دن؟

شاید چون خیلی تنهان. شاید چون خیلی بی اعتمادند. شاید چون خیلی مغرورند و خیلی بی تکیه گاهی کشیدند. شاید چون دوست ندارند برای گرفتن هیچ چیزی محتاج کسی باشند و از کسی کمک بخوان...

شاید چون هر روز که از خونه بیرون می‌زنن بیشتر از آدمهای دیگه برگشتشون به خونه طول می‌کشه...

نمی دونم... ولی به هر حال... وقتی بعضی آدما رو با کوله‌های بزرگ می‌بینم بدجور دلم می‌گیره....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 9:30  توسط ارغوان اشترانی  | 

معشوق من

با تو به هیچ کجا نخواهم آمد

اینجا گربه ایست محتاج من

بگو چگونه حرف رفتن می‌زنی

وقتی با خبری که شبها

برادران وزارت عشق

با صدای من به خواب می روند

آنهنگام که باتو

عاشقانه ی فروغ می‌خوانم

اصلا فکرت چگونه به رفتن است

وقتی از گامهامان در مسیر ترقی خواهی،باخبری

زمانیکه میدانی در این خاک ماندن هر سال

پانصدوچهل هزار تومان از پولهای مسروقه ات را باز میگرداند

و یا شجاعت بازخرید اوراق مشارکت دولتی و خرید دلار

مشتی اساسی است بر پالان خر

معشوق من

ما در این مسیر تنها نیستیم

همراهانمان هزاران مرد کُردند

که شناسنامه ی دخترانشان را به فاطمه میگیرند

و در دل روژانند دلبرکانشان

و هزاران زن تهرانی

که پرچم های اعتراضشان

کاکل های مش کرده و شلوارهای پاره ایست

که همجنسان سیاه پوش چون شلوارهایشان را

غرق خشم میکند

و حتی ته کوچه‌های بن بست سیگار می‌کشند

و اینجا پر است از بچه‌های معصوم لواشک فروش در مترو

که وقتی اجناسشان را به جرم ندادن مالیات می‌گیرند

به اشکی سوزناک، همه را به لعنت دولت وا می‌دارند

باورت نمی‌شود اما زنها

از این که بی‌حیا شوند نمی‌ترسند

و کلم به سری را که در شلوغی مترو

به کابین راننده خزیده است، مادر فلان خطاب میکنند

من، حتی مردی را می شناسم

که جریمه‌هایش را  پاره می‌کند

و هنگام فروش ماشینش

با پرداخت جریمه های یکجای دو برابر شده

پاره می شود

اینجا پر است از مردمان هوشمندی

که برای ضرر زدن به نظام

بنزین مانده در کارتهای سوختشان را مصرف نمی‌کنند

و بنزین آزاد هفتصد تومانی می خرند

تا وقت از راه رسیدن بنزین هزار تومانی

بنزین چهارصدتومانی در خورجین داشته باشند

معشوق من

اینجا تمامی مردم

به وقت قضای حاجت

مبارزان سیاسی‌اند

و هنوز با گرانی دلار و ابسولوت و نایابی سیگار بی برچسب

با عرق سگی و سیگار برچسبدار،

 مست می‌کنند

و نا مرغوبی عرق و سیگار را

با خمیر چیپس و ماست موسیر

به عنوان والاترین اقدام سیاسی

قِی می‌کنند

مبارزات سیاسی مردم، بی محاباست!

باور کن رفیق

اینجا یک مستراح عمومی است

با مردم و سیاستمدارانی

که به اسهالی تاریخی، دچارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 0:4  توسط ارغوان اشترانی  | 

 یک حکومت دیکتاتوری مردم را به وضعیتی دچار کرده که هیچ خاطره‌ای از گذشته ندارند. در این جامعه‌ی دیکتاتوری عشق ممنوع است و آدمها با تله اسکرین ها در کنترل همیشگی‌ به سر می‌برند و خلاف مصالح حذب (قدرت حاکمه) اندیشیدن و یا حتی احساس تنفر داشتن نسبت به ناظم بزرگ جرم است و افرادی که توسط جاسوسها یا تله‌اسکرین‌ها به عنوان مجرم اندیشه کشف یا شناخته شوند به وزارت عشق فرا خوانده می‌شوند و با انواع اسبابهای شکنجه تادیب می‌شوند و مخالفان سرسخت تبخیر می‌شوند و به لایه‌های فوقانی جو فرستاده می‌شوند و دیگر هیچ کس هیچ نشان یا خاطره‌ای از آنها در ذهن نخواهد داشت. در این میان تنها یک نفر وجود دارد که به فراموشی دچار نیست که راوی سوم شخص داستان بجز تخطی‌های جزئی ورود به دانای کل تمام روایت را معطوف به ذهن این فرد به تصویر می‌کشد:

«معلوم شد تظاهرات دیگری به خاطر تشکر از ناظم کبیر به خاطر بالا بردن سهمیه‌ی شکلات تا 20 گرم در هفته در جریان بوده است. با خود اندیشید که همین دیروز بود که اعلام شد سهمیه‌ی شکلات به 20 گرم در هفته تقلیل می‌یابد. آیا امکان داشت که تنها به فاصله‌ی 24 ساعت بتوانند این را فرو ببرند؟ آری آن را فرو می دادند. پارسونز به سادگی آن را فرو می‌داد. به سادگی و حماقت یک حیوان. آن موجود بی چشم در میز دیگر آن را با تعصب و دلدادگی فرو می‌داد. با میلی سرکش برای لو دادن هر کسی که می‌گفت هفته‌ی گذشته سهمیه‌ی شکلات 30 گرم بوده است.

آمار افسانه ای همچنان از تله اسکرین بیرون می‌ریخت. در مقام قیاس با سال گذشته، غذای بیشتر، لباس بیشتر، خانه‌ی بیشتر، سوخت بیشتر، کتاب بیشتر، همه چیز بیشتر شده بود الا مرض و جنایت و جنون.»

وینسون اسمیت از قانون وضع شده توسط حکومت مطلقه سرپیچی می کند و دل به عشق زنی به نام جولیا می‌بندد و سرانجام توسط وزارت عشق به خاطر این عاشقی و نیز به یاد داشتن گذشته‌ای که همه از یاد برده‌اند دستگیر می‌شود و خوانش باقی داستان را به شما می‌سپارم و فقط همین را اضافه می‌کنم که پایان شوم کتاب با پیروزی حکومت دیکتاتوری بر یگانه آگاه شهر رقم می‌خورد...

در این داستان اورول یک حکومت توتالیتر را ترسیم می‌کند. حکومت توتالیتر یک دیکتاتوری ساده نیست. تفاوت حکومت توتالیتر با یک حکومت دیکتاتوری ساده در این است که یک حکومت دیکتاتوری تنها از مردم سکوت مطالبه می‌کند و برایش کافی است که مردم مقابل خودکامه گی‌اش اقدامات براندازانه اتخاذ نکنند اما یک حکومت توتالیتر علاوه بر سکوت از مردم انتظار تشویق و ابراز علاقمندی به خویش را نیز مطالبه می‌کند. از این رو به انواع روشها از قبیل شستشوی مغزی از تله اسکرین‌ها و فریب، سعی خود را در اضمحلال هویت اشخاص و تبدیل آنها به غیر خود مبذول می‌دارد. غیر خودی که یا آگاهانه به طمع مقام یا ثروت به ستایش نظام ظلم برخاسته و یا ناآگاهانه چنان با فریبهای تله‌اسکرین ها بازی خورده است که مبدل به مبلغ نظام سلطه شده است.

اورول که پیش از این رمان با داستان قلعه‌ی حیوانات حکومتهای شعارزده و مقدس معابانه که آرمانهای مطلوب توده را دستمایه‌ای برای به دست گرفتن حکومت و چپاول هرچه بیشتر آنها قرار می‌دهند، به سخره گرفته بود، در این داستان ترسیم فساد یک حکومت توتالیتر را چنان متبحرانه انجام می دهد که تمام بازیهای حکومتهای توتالیتر برای کسانی که تنها یک بار 1984 را خوانده باشند رنگ می‌بازد و مخاطبان این کتاب در صورت سر و کار داشتن با چنین نظامی لااقل تا زمانی که به اتاق 101 فرا خوانده نشوند، قادر خواهند بود حافظه‌ی تاریخی خود را حفظ کنند و فریب خورده‌ی بازیهای قدرت حاکمه نشوند.

یکی از زیباترین قسمتهای داستان زمانی است که وینستون اسمیت در وزارت عشق تحت شکنجه قرار دارد. او می داند که به چیزهایی که از او می‌خواهند اعتراف خواهد کرد و هویت خویش را از دست خواهد داد اما هر روز به خود می گوید هنوز تحمل درد از حد توانم خارج نیست و تا زمانی که چنین نشود مقاومت خواهم کرد تا لااقل پیش وجدان خود شرمگین نباشم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 11:2  توسط ارغوان اشترانی  | 

 امروز به علت بارندگی در ناحیه تهرانپارس ترافیک وحشتناکی بود به طوریکه مسیری که هر روز تو پنج دقیقه می رم، از ساعت 9 تا 10: 10 شب طول کشید. وقتی بالاخره بعد از حدود یک ساعت ماندن در ترافیک به کوچه‌ای رسیدم که باید سمت چپ می‌رفتم تا به خونه برسم، دیدم پلیس ظاهرا محترمی راه رو بسته و می گه باید فقط به راست بپیچید، در صورتی که مسیر سمت چپ و رو به رو هم باز بود!!!

وقتی به آقا گفتم که خونه‌م بالاست و نمی تونم تو این ترافیک برم پایین و دوباره 2 ساعت تو ترافیک بمونم، گفت که شده تا صبح نگهت دارم، نمی‌ذارم بپیچی به چپ. من رو هم که می شناسید، شده تا صبح بایستم زیر بار حرف زور نمی‌رم...

من ایستادم و پلیس مکرر می گفت برو به راست و من می گفتم نمی تونم، موبایلم رو هم نبرده بودم و احتمال می‌دادم تا همین حالاش هم، به همین دلیل برای اطرافیانم نگرانی درست کرده باشم... پلیس تهدید می کرد که پلاک ماشینت رو می کنم و بالاخره شروع کرد به مشت کوبیدن روی ماشین من... بالاخره یه مرد پیدا شد که سرش رو از شیشه کرد بیرون و فحش رو کشید به آقای پلیس و بهش می گفت، لشت رو از سر راش بکش کنار، بذار بره خونه... تا قبل از این آقا، باقی آقایون شجاع دل که رد می شدند، می گفتند، حالا برو پایین، یه وقت پلاکت رو بکنه برات دردسر می شه، یا آروم می گفتند اینا بی شعورند، همینن دیگه، نمی‌فهمن یه زن رو این وقت شب نباید زا به راه کنن...

خلاصه بعد از فحش دادن رابین‌هود، باقی مردم هم دستاشون رو گذاشتن رو بوق و بالاخره پلیس از جلوی من کنار رفت و من پیچیدم سمت خونه...

تازه می گن تو نیروی انتظامی، پلیس راهنمایی رانندگی بهترینشونه...

حالا خدا می‌دونه، فردا که بشه و یه دفترچه‌ی ثبت جریمه بدن، آقای پلیس متعهد و مهربون، چند تا برگه ش رو با شماره ماشین من، یا شماره ماشین آقای رابین هود سیاه می کنه، البته پلیسی که من دیدم کاغذ و قلم نداشت و حکما ابزاری که من و شما ازش برای ثبت شماره یا چیزهای دیگه در هنگام فقدان کاغذ و قلم استفاده می‌کنیم، هرگز در اختیارش نبوده و نیست و نخواهد بود.

این مطلب رو به اشتراک بگذارید. نه به خاطر رسوا کردن کسی یا چیزی، که به قول نادر ابراهیمی، فقط احمقها از چیزی که همه مي‌دونن حرف می‌زنن، این مطلب رو به اشتراک بذارید نه به خاطر من، به خاطر خودتون، به خاطر اون یه دونه مرد شجاع بین اون همه رهگذر بی عار و به خاطر این که شاید با خوندن این مطلب، ایستادگی در برابر ظلم و حرف غیر منطقی توی همه مون افزایش پیدا کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

ستایش کوچکم، نبرد نابرابری است زن بودن...

از کودکستان که به خانه می‌آیی، می‌گویی پسرها می‌گویند باید دامن بپوشی و از من می‌خواهی برای این که مسخره‌ات نکنند، دامن پایت کنم و من در فکر فرو می‌روم و روزهای کودکی‌ام را به یاد می‌آورم. روزهایی که در آن پسرها شیر بودند و دخترها محکوم به موش بودن. یادم می‌آید قلدری‌های پسرها را که حرفشان این بود که ما دخترهای کودکستانی، به جرم دختر بودن باید ساکت باشیم و آنها قربان باشند و از همان روزها یک چرا و یک طغیان مرا وارد نبرد بی پایان بی دلیلی کرد. نبرد بی پایان اثبات این که من مجرم نیستم، من ناتوان نیستم، من... فقط یک زنم...

تو هم این روزها در چنین نبرد بی‌دلیلی به مهدکودک می‌روی و می‌آیی و تازه این، اول راه است.

کم‌کم بزرگ می‌شوی. می‌بینی که پسرها حق دارند به تو متلک بگویند و تو باید جواب ندهی. می‌بینی که پسرها حق دارند شب دیر به خانه بیایند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند با یک کش چند متری میان زمین و هوا تاب بخورند و از فرط شادی و هیجان هوار بکشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها وسط چله‌ی تابستان حق دارند با آستین کوتاه بگردند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند هنگام ازدواج باکره نباشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند بلند بلند بخندند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند خانه‌ی مجردی داشته باشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند ماشین بابایشان را بدون گواهینامه سوار شوند و دخترها حتی با گواهینامه هم نه. می‌بینی که پسرها حق دارند وقتی عصبانی می‌شوند فحش دهند و قضاوت به رجاله بودن نشوند و دخترها نه...

خب قضیه این است که یا آن روزها من زنده‌ام و برخی از این نه‌ها را می‌توانم برایت تبدیل به آری کنم و یا نیستم و تو جانوری هستی شبیه خودم که نه سرش نمی‌شود.

روی دنده‌ی لج می‌افتی و یک ماشین برای خودت می‌خری و تازه می‌بینی چه خبر است!!! کم‌کم یاد می‌گیری که به راننده‌های بی‌ادب حالی کنی که توی کل‌کل محال است کم بیاوری.

کمی بزرگتر که می‌شوی، صبور و آرام می‌شوی و فکر می‌کنی با نگاهت می‌توانی جهان را تغییر دهی. فرض کن که مثل من بنویسی و فکر کنی که با نوشته‌هایت می‌توانی بشر را شده چند قدم به جهان برابر نزدیک کنی. دلت را خوش می‌کنی به مردهایی که اطرافت هستند و شعار برابری زن و مرد سر می‌دهند و فکر می‌کنی همرزمانی داری که نبردشان دیگر نبرد نابرابر نیست.

رفتار توهین آمیز و تحقیر آمیز نامردهای کوچه و بازار را با دل خوش کردن به آشنایانت تاب می‌آوری و ادامه می‌دهی، بی بغض و پرامید و با تکیه به مردهایی که دوستشان داری به خودت می‌گویی بله سخت است، ولی نبرد نابرابری نیست زن بودن...

و چقدر دردناک است که باید بگویم، روزهایی هست که در این نبرد نابرابر کمرت می‌شکند، روزهایی که یکی از همراهانت که محتمل است از همه برایت مهمتر باشد و تو فکر می‌کنی از تمام آدمهای جهان برایش مهمتری، در یک لحظه که از دست اشتباه کوچک تو  عصبانی است می‌گوید: «هی می‌خواهی خودت را فریب بدهی که قدیمی‌ها این حرفهایی که در مورد زن گفته‌اند بیخود بوده، اما بالاخره زنها کارهایی می‌کنند که می‌فهمی راست گفته‌اند قدیمی‌ها...»

تو ساکت می‌شوی و تلخند می‌زنی و می‌فهمی نبرد نابرابری است، زن بودن...

پی نوشت: این نوشته مربوط به قبل است. سرجدتان کسی نگران احوالات ما نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:35  توسط ارغوان اشترانی  | 

این روزا گوزنو سر نمی بُرن

می‌شکنن شاخشو می‌فرستن تو باغ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 23:41  توسط ارغوان اشترانی  | 

وقتی چنین فیلمی در سینمای ایران ساخته می شه باید گریست؟

یا این که باید گفت اساسا چیزی به نام سینما در ایران نیست؟

باید به کسانی که اسم خودشونو فیلمنامه نویس و کارگردان این کار گذاشتند خندید؟

یا این که اساسا باید به سینمای ایران....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 16:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

گاهي فكر مي‌كنم چه زود، درون آدم براي بعضي از آدمها، بي اون كه بخواد نامرئي مي‌شه...

گاهي فكر مي‌كنم چه دير، درون بعضي از آدمها براي آدم، بي اون كه بخوان مرئي مي‌شه...

گاهي فكر مي‌كنم چه زود، بعضي از آدمها پيماني رو كه با آدم دارند، از ياد مي‌برند...

گاهي فكر مي‌كنم چه دير، آدم پيماني رو كه با بعضي از آدم ها داره، از ياد مي‌بره...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 23:49  توسط ارغوان اشترانی  | 

داستان پسر دانشجويي است كه مي خواهد پايان نامه اش را به دست استادش برساند و نقش او را حامد كميلي بر عهده دارد. حامد كميلي با ابروهايي به شدت برداشته شده، معترض به نتيجه‌ي انتخابات است و از شلوغيهاي معترضين خوشحال است. او كه دير به استاد مي‌رسد، به همراه نامزدش و دوستش و نامزد دوستش دست به تعقيب طولاني استاد مي زنند و بالاخره بعد از حداقل هفت هشت ساعت تعقيب، ميبينند كه استادشان به همراه خانمي به خانه اي وارد  مي شوند. اين دو دانشجو در مي زنند و وارد خانه مي شوند. در، خانه بي آنكه بخواهند متوجه مي شوند كه خانه محل مخابره‌ي پيامها و فيلمهاي اعتراض به خارج از كشور است. آنها از خانه مي گريزند و تحت تعقيب عمال رسانه‌هاي بيگانه قرار مي گيرند. از سويي يكي از بسيجيان مخلص حكومت اسلامي در بين عمال بيگانه رسوخ كرده و وقتي مي بيند اين دو جوان بيگناه قصد فرار دارند به آنها كمك مي كند. برادران وزارت اطلاعات او را توبيخ مي كنند كه نبايد مداخله مي كرده و نبايد باعث شود جايگاهش فاش شود اما اين جوان كه نمي تواند از جان اين 4 بيگناه بگذرد و مي داند عمال بيگانه در صدد كشتن آنها هستند، از دست اطلاعاتي ها فرار مي كند و به كمك جوانها مي شتابد ولي بسيار ناموفق ظاهر مي شود و محمد حاتمي كه آرنولد را لوله كرده و گذاشته تو جيب پشت شلوارش، از تمامي سوءقصدهاي او جان سالم به در مي برد و جوانها را يكي يكي مي‌كشد. اولين كسي كه كشته مي شود ترانه، نامزد حامد كميلي است. دومين نفر دوست حامد كميلي است و آذر، نامزد دوست حامد كميلي به همراه او فرار مي‌كند. حامد كميلي به يكي از دوستانش كه اتفاقا آدم احمق و خالي بندي است پناه مي‌برد كه نقش او را خود حامد كلاهداري به خوبي ايفا مي كند. اين رفيق ناشفيق خائن نادان، جاي دوستش را به دشمنش  لو مي دهد و سبب كشته شدن آذر مي شود.

همانطور كه از خلاصه ي داستان پيداست، قصه، چفت و بست درستي ندارد. تعقيب استاد براي رساندن پايان نامه آن هم از صبح تا شب، اصلا منطق ندارد و محمل خوبي براي روايت نيست. فيلمنامه‌اي كه ضعيف شروع شده، ضعيف هم به پايان مي‌رسد و آذر دچار جنون آني مي شود تا سر و ته فيلم هم بيايد. ديالوگها به قدري ضعيف نوشته شده كه طبعا وقتي حامد كميلي با مواجه شدن با جسد نامزدش با لحني خنثي و شوخ گفت: «ترانه مرد؟» تمام سالن زير خنده زدند.

حامد كميلي وقتي توسط بسيجي زنداني است و مرد بسيجي، دكتر را بالاي سر ترانه برده است، مثل بچه‌هاي خوب پشت در، ساكت است تا ديالوگهاي داريوش ارجمند تمام شود و بعد داد و بيداد مي كند كه در را باز كن. چرا ما رو زنداني كردي!!

شايد تنها نماي قابل توجه و خوب اثر در همين صحنه اتفاق افتاده باشد. نماي شيشه‌اي كه روي آن دو سوراخ گلوله است. حامد كميلي و بسيجي و آذر پشت شيشه، فلو ديده مي‌شوند و از ميان سوراخ، ترانه و دكتر كه تير خورده و كشته شده‌اند، فوكوس ديده مي‌شوند.

گريم كار كه شاهكار است. جوان بسيجي يك لنز تابلوي رنگي دارد كه معلوم نيست لزومش در كل كار چه بوده و بنده به هيچ وجه نمي‌فهمم كه اگر اين جوان بسيجي كمتر قرطي و خوشگل بود، چه صدمه‌اي به بدنه‌ي روايت وارد مي‌شد. چسب سبيلهاي كاراكترها هم، به قدري از حاشيه‌ي سبيلشان بيرون زده كه كم مانده تا زير چشمشان برق ايجاد كند.

راكورد كار كه اساسا در جاهاي معدودي حفظ شده. در اين فيلم حتي مرده‌ها مي‌توانند در كسري از ثانيه جابجا شوند. در نماي باز وقتي تير مي خورند و مي افتند چندين متر با هم فاصله دارند و در نماي بسته، بغل به بغل هم افتاده اند.

نورپردازي كار هم مثل باقي اثر شاهكار است. مثلا توي صورت آذر وقتي پشت صندلي كمك راننده در پژو 206 حامد كلاهداري نشسته است، نور تابيده مي شود كه تابلوست منبع نور زير پايش است. حالا لزوم اين نورپردازيهاي بي منطق چيست، بعيد است كسي از دست اندر كاران خود كار هم ايده يا انگيزه‌اي در اين مورد داشته باشد.

در چنين اثر ضعيفي اگر فيلمبرداري خوبي صورت گرفته بود جاي تعجب بود. البته شايد بنده فهم درستي از فيلمبرداري نداشته باشم و فوكوس روي گوش، به جاي فوكوس روي چهره در نماهاي نزديك، از تكنيكهاي ويژه‌ي فيلمبرداري باشد.

ظاهر قضيه اين است كه اين فيلم براي تخطئه‌ي طرفداران موسوي و بالابردن طرفداران رئيس دولت، ساخته شده است و اعتراضات اخير به نتايج انتخابات  را دسيسه‌اي ديده كه توسط بيگانگان رقم خورده است، اما لااقل در همين راستا هم درست عمل نمي‌كند، مثلا آذر كه مدافع آقاي احمدي نژاد است، در بحثي خطاب به ترانه مي گويد: «اعتراض بكنيد ولي قبلش قرصاتونو بخوريد.» و به اين ترتيب توهين مي‌كند و نشان مي‌دهد اهل منطق و بحث مودبانه نيست، درصورتي كه وقتي اين جوانها با اين آرسن لوپن بازي، به اين حقيقت دست يافته‌اند كه دست بيگانگان در كار است، دليلي ندارد توهين كند و مي‌تواند منطقي، ترانه را قانع كند كه در مورد تقلب در انتخابات جوسازي شده است. از سوي ديگر، دوستان اطلاعاتي هستند كه همه به جوان بسيجي نهيب مي زنند كه نبايد براي نجات جوانها مداخله كند و تنها يك نفر در اين سازمان هست كه انساني‌تر فكر مي‌كند و جان اين جوان‌ها برايش مهم است.

آنچه مسلم است در اثري كه قرار است ايدئولوژي يا مطلب خاصي را تبليغ كند، تكنيك و فرم درست بسيار از آثار ديگر مهمتر است، چرا كه اين گونه آثار قرار است، عده‌اي مخالف را با خود همراه كنند و نظرشان را نسبت به موضوع مورد بحث تغيير دهند، حال آنكه يك ملودرام عاشقانه به خودي خود توسط مخاطب پذيرفته است و كافي است داستان از تعليق كافي برخودار باشد تا مطلوب واقع شود.

توجه داشته باشيد كه اين مقاله، يك نقد ساختارگرايانه است و بحث هيچ ربطي به محتواي اثر ندارد.

بارها گفته‌ام كه اساسا ايدئولوژيك بودن هر اثري از جمله فيلم، از بار هنري آن مي‌كاهد و آن را نهايتا در اوج ساختارمندي به يك مقاله‌ي خوب سياسي يا اجتماعي تبديل مي‌كند، ولي اين اثر كه ساختار درست و منطقي‌اي هم ندارد و به لحاظ تكنيكي و هنري هم بسيار ضعيف عمل مي‌كند، هر نوع مخاطبي را از اصول گرا گرفته تا ضد نظام پس مي‌زند.

پي نوشت: جنسيت گرايي تا حدي در جامعه‌ي ما پيش رفته كه نه تنها مغز خيلي از ما رو از نگاه كردن به جنس بالغ مخالف به عنوان يك ماهيت انساني ناتوان كرده، بلكه حتي در فرد كودك و نابالغ هم به دنبال تبادلات جنسي مي‌گرديم و از درك اين كه مجاز نيستيم به پديده‌هاي انساني به عنوان ابژه‌ي جنسي نگاه كنيم عاجز مي‌مونيم. توي چنين جامعه‌اي، بنده عبايي ندارم داد بزنم: بله مردم، من يك عقده‌اي هستم. عقده‌ي ديده شدن به عنوان يك انسان، سالهاست كه در جاي جاي ذهنيتم، رخنه كرده. عقده‌ي بزرگ كردن كودكم در فضايي كه بشه بهش ياد داد، تمام آدمهاي روي كره‌ي زمين، قبل از مرد يا زن بودن (و بدبختانه قبل از پسربچه بودن يا دختربچه بودن)، انسانند و تو بايد ياد بگيري تمام اين انسانها رو صرف نظر از اين كه جنسيتشون موافق توست يا مخالف تو، به خاطر ماهيت انساني‌شون دوست داشته باشي. مادر عزيز مهدي گرامي، حق با شماست، من يك عقده‌اي تمام عيارم...

 http://www.chuchul.blogfa.com/post-32.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 8:41  توسط ارغوان اشترانی  | 

اي مفتي شهر از تو بيدارتريم

با اين همه مستي ز تو هشيارتريم

تو خون كسان مي نوشي و ما خون رزان

انصاف بده، كدام خون خوارتريم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 16:23  توسط ارغوان اشترانی  | 

ديدن اين فيلم واقعا تجربه‌ي شگفت آوريه. فيلم داستان واقعي 127 ساعت از زندگي آرن، طبيعت گرديه كه در اثر حادثه‌اي در جايي گير مي‌افته و براي زنده موندن، دست به انتخاب خارق العاده‌اي مي‌زنه.

در اين اثر تقابل مرگ-زندگي، تقابل ياس-اميد، تقابل تلاش-تسليم به زيبايي به تصوير كشيده مي‌شه.

دست آرن در اثر سقوط در گسلي بين ديواره‌ي گسل و سنگ عظيمي گير گرده. جايي كه نه اميدي به عبور كسي هست و نه صداي فرياد راه به جايي مي‌بره. آرن انواع روشها رو امتحان مي‌كنه، سعي مي‌كنه سنگ رو بتراشه و دستش رو نجات بده، سنگ رو با طناب مي‌بنده و سعي مي‌كنه سنگ رو بكشه بالا، هر كاري كه فكرش رو بكنيد مي‌كنه. ولي خب دل سنگه از سنگه ديگه. به رحم نمي‌ياد كه نمي‌ياد، ذخيره‌ي آبش هم تموم شده و دست آخر به اقدامي دست مي‌زنه كه موی تن آدمو سيخ مي‌كنه. اون دست خودش رو مي‌شكنه و قطع مي‌كنه، واي خداي من، نمي‌تونيد تصور كنيد كه چه دردي رو با اون تجربه كردم. هنوز هم با يادآوري‌ش تيره‌ي پشتم تير مي‌كشه.

اين رو ننوشتم كه در مورد فيلم حرف بزنم، اين رو نوشتم كه در مورد زندگي حرف بزنم. زندگي هر روز و هر لحظه‌ي من و تو ممكنه مثل آرن بشه. مي‌دونم كه عين واقعيتي كه براي آرن اتفاق افتاد تقريبا مي‌تونه تكرار ناپذير باشه، ولي يه نگاه به گذشته‌ت بنداز، بارها و بارها، به لحاظ احساسي توي يه گودال گير افتاديم. يه جايي كه آب و حياتي وجود نداره و قلب لعنتي‌مون بين اون سنگ لعنتي و ديواره‌ي لعنتي گسل مونده. براي ما موندن تو اون گسل مساوي مرگه يا دست كم بي تحركي و اسارت. مساوي لذت نبردن از زندگيه و تن دادن به شرايطي ذلالت بار. شرايطي كه شايد يه خرده بارون از بالا بريزه رو سرمون و از كرمهاي متعفن توي گسل تغذيه كنيم و سر جامون ادرار كنيم و توي كثافت خودمون زندگي كنيم تا بميريم...

و خيلي از آدمها هستند كه شجاعت آرن رو ندارند. اون شرايط رو تحمل مي‌كنند چون قدرت اين رو ندارند كه درد رو به جون بخرند و يك تكه از قلبشون رو قطع كنند و برن دنبال زندگي‌شون. مي‌فهمي چي دارم مي‌گم؟

مي‌دونم داري به چي فكر مي‌كني. به اين كه آدمهايي كه به لحاظ احساسي به تو ضربه زدند، ممكنه يك يا دو نفر نباشند، تو فكر مي‌كني اين بار اگه درد رو تحمل كني و يك تكه از قلبت رو توي اون گسل جا بذاري و بري تا دوباره به خورشيد برسي، اساسا ديگه قلبي برات نمی مونه كه بتوني دوست داشته باشي و اعتماد كني. فكر مي‌كني يه افليج تمام عيار مي‌شي.

اما مطمئن باش اين طور نمي‌مونه. شجاع باش و درد رو تحمل كن و نذار قلبت وادارت كنه بين دو تا سنگ بپوسي. بيرون اون گسل لعنتي، خورشيد منتظرته...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

پارسال سفره‌ي هفت سين نچيده بودم.

امسال چيدم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 19:19  توسط ارغوان اشترانی 

من در زندان بزرگم

با فكر تو اي زنداني

آزادي اسيرم

و تو

در بند كوچكت

با فكر ملتت

اسيري آزادي...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0:29  توسط ارغوان اشترانی  | 

«من از مردم همين شهرم. تقريبا همه‌ي آدمهاش رو هم دوست دارم، چون اونها رو نمي‌شناسم. اينجا نمي‌شه به كسي نزديك شد، آدمها از دور دوست داشتني‌ترند...»

شبهاي روشن. مونولگهايي كه وقتي براي اولين بار فيلم رو ديدم، از ته دلم، دركشون نكردم، ولي حالا با تمام وجودم اونها رو مي‌فهمم.

آدمهايي كه دوست داريم، اغلب ساخته‌ي ذهن ما هستند. ما آدمها رو اونجور مي‌بينيم كه دوست داريم باشن، ولي آدمها اون جوري كه توي ذهن ما هستند، باقی نمي‌مونن. يه روزي خيلي ساده، براي يك لحظه لذت، براي يك لحظه كامجويي، گند مي‌زنن به تصويري كه ما توي ذهنمون ازشون ساختیم.

لحظه‌هاي اول دچار يك شوكيم. دچار يك سردرگمي، بعد از چند ساعت كه نمي‌دونيم با بغض لعنتي تو گلومون چه غلطي بايد بكنيم، به خودمون مي‌گيم گور باباشون، قحط آدم كه نيست، چه خوب كه بدتر از اين نشد، چه خوب كه بيشتر از اين اعتماد نكردم، چه خوب كه بيشتر از اين تكيه نكردم. لياقتش رو نداشت، خيلي ساده گند زد به رابطه‌ و علاقه‌ي چندين و چند ساله. به جهنم، به جهنم.

فكر مي‌كنيم تصوير واقعي لعنتي رو به راحتي دور ريختيم. خودمون رو سرگرم مي‌كنيم به چيزايي كه بازم درك ما ازشون مولود ذهن ماست. مولود نياز ما، مولود ماهيت ما. سعي مي كنيم فراموش كنيم ولي يه روز جمعه مي بينيم بي دليل دلمون گرفته و يه چيزي توي ذهنمون خطاب به یکی از اون آدمها مي گه: «دِ آخه لعنتي، چي مي شد مي ذاشتي همون تصويري كه من ازت داشتم باقي بموني.»

اون لحظه است كه مي‌فهميم تصوير واقعي لعنتي فراموش نشده و قراره گاه و بيگاه بره رو اعصابمون. از خودمون ميپرسيم آخه تا كي؟ جوابش برامون نااميد كننده است: شايد تا آخر عمر...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:17  توسط ارغوان اشترانی  | 

همبازي دوران كودكي ام، بود. ديگر مجال اين نبود كه قد بگيريم. بدون قد گرفتن هم، معلوم بود كه خيلي خيلي از من بلندتر است. چه دوراني كه با هم نداشتيم. از بازي كردن هاي كودكانه زير پله ي خانه ي آنها و مامان و بابا شدنمان گرفته تا بازيهای نیمچه بزرگانه ی ايروپولي و منچ در اتاق خواهرم. من و او، هر دو اتاق نداشتيم، چون بچه ي كوچك خانواده بوديم. شايد هم او اتاق داشت و من نداشتم، درست يادم نيست. به هر حال...

خيابان نادري را خريدن چه صفايي داشت. نمي دانم قضيه چه بود كه هميشه تاس جوري مي آمد كه همه از خيابان نادري گذر كنند و مجبور شوند جریمه دهند.

تمام پارتي بازي هاي خدا در دنياي كودكي خلاصه مي شود به اين كه چه كسي زودتر تاس مي آورد و وارد خيابان نادري مي شود و چقدر دنياي كودكي ساده تر و زيباتر بود از حالا.

زياد با هم دعوايمان مي شد و قهر مي كرديم. يا من به خانه ي آنها نمي رفتم و يا او به خانه ي ما نمي آمد. اما زود آشتي مي كرديم، چون هنوز كودك بوديم و ساده و يا من پيشقدم مي شدم براي رفتن به خانه‌شان و يا او.

لجباز بود. در سفر شيراز، چند قورباغه در حوض آب يخ زده بودند و يك نفر با لهجه ي شيرازي گفت: «افتاده دِ او، يخشون زده...» و او اصرار داشت بگويد كه مرد گفته: «افتاده تو آب يخ كرده...»

اما راز دار بود و با اين كه ده ساله بوديم، تا وقتي كه خانواده ام خودشان نفهميده بودند، به آنها نگفته بود كه وقتي ظهر خوابند، من يواشكي بيدار مي شوم و مي روم اتاق ژاپني‌هايي كه در همسايگي ما، در هتل ارم اقامت داشتند و با كامپيوترشان كه آن روزها در ايران باب نبود، بازي مي كردم...

بالاخره يك بار قهر كرديم و ديگر آشتي نكرديم، چون بزرگ شده بوديم. چون ديگر ساده نبوديم و نه من پيشقدم شدم براي آشتي و نه او.

چند روز پیش، من بعد از سالها، رفتم كه مرگ مادرش را تسليت بگويم و از شنيدن صداي لرزان او كه گفت: "خيلي لطف كردي ارغوان جان" بغض كردم و به ياد تمام خاطرات كودكي افتادم.

كاش كودك مانده بوديم. كاش دنيايمان به اندازه ي دنياي كودكي ساده بود و شاد. كاش تمام پارتي بازي هاي خدا، خلاصه مي شد به اين كه چه كسي زودتر تاس مي آورد و وارد خيابان نادري مي شود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 16:26  توسط ارغوان اشترانی  | 

امروز ارغوان احساس كرد يك شاهزاده است، آن هم فقط به خاطر خوردن يك نيمروي اساسي به عنوان صبحانه كه با محبت براي من درست شده بود. تخم مرغ با كره و آويشن و نمك تصفيه نشده...

يكي از ناشران همكار كه براي حساب كتاب زنگ زده بود، گفت به همه گفته ام كه ارغوان اشتراني وقتي شاد باشد، ويروس خنده است و شادي و نشاطش را با خودش به همه جا سرايت مي دهد، حالا دليل شادي امروزت چيست؟ گفتم هيچي، يك دليل خيلي ساده و بچه‌گانه. امروز، صبحانه  يك نيمروي خوشمزه خوردم...

به بهانه ي كوچك من براي شادي خنديد و من تصميم گرفتم يك پست بذارم روي وبلاگم كه اگر سيستمهاي امنيتي بدنتان خيلي در مقابل شادي قوي نشده، آلوده‌تان كنم و كمي بخنديد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 12:45  توسط ارغوان اشترانی  | 

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پا برجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست...

 

افتخارم این است که بودنم هرگز برای کسی مایه ی اشک نبوده

چه غم اگر کسانی که بودنشان مایه ی اشک است تاب نیاورند این بودن را...

که نبودنم شود بهانه ی اشک

برای چشمانی که با اشک بیگانه اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 18:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

كدوم درست بود؟ واقعا كدوم درست بود؟

اين روزها خيلي زياد به ياد ارغوان كوچك مي افتم. ارغواني كه وقتي سيگار دست پدرش مي ديد، مي گفت بابا نكش. تمام دغدغه ش اين بود كه وقتي باباش سيگار دستشه، يه جوري حواسش رو پرت كنه و باهاش بازي كنه كه مقدار بيشتري  از سيگار، دود هوا بشه. ارغواني كه به سر سيگار باباش فوت مي كرد تا دود سيگار كمتر بره تو جون باباش. ارغواني كه تا سالها قبل هنوز زنده بود و وقتي سيگار رو دست كسايي كه دوست داشت مي ديد، ديوانه مي شد...

امروز ديگه ارغوان، اون ارغوان سابق نيست. مي دونه چرا آدمها به سيگار پناه مي برن. مي دونه كه درد تنهايي بدتر از دود سيگاره. ارغواني كه وقتي سيگار دست دوستاش مي بينه، براشون فندك روشن مي كنه. كدوم درست بود؟ من يا اون؟ چرا دنيا اينجوريه؟ واقعا چرا؟

اين روزها، خيلي از اوقات از خودم مي پرسم، شايد اگه خيلي زودتر از اينها ارغوان معصوم و دلسوز و عاشق مي مرد و ارغوان سخت دل متولد مي شد، شايد اتفاقات تلخ كمتري رخ مي داد...

دنياي لعنتي، نفرين به تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 16:39  توسط ارغوان اشترانی  | 

زخمي دارم به وسعت عشق

عشقي دارم به عميقي زخم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 11:49  توسط ارغوان اشترانی  | 

يشناي كوچك من

آشناي كوچك من

تو اولين عضو از خانواده ي من هستي كه بعد از وجود داشتن وبلاگم پا به اين جهان گذاشته اي، پس اين پست عمه ات پيشكش قدمهاي تو...

پنج شنبه كه به ديدارت مي آمدم، شاد بودم و غمگين. شاد از آمدن آشناي كوچكي به سرزمين دلم، شاد از اين كه تو هم به زودي سهمي خواهي داشت از ديدن زيبايي هاي اين دنيا، شاد از اين كه به زودي تو هم مثل ستايشم با ديدن يك چيز تازه مثل هواپيما ذوق مي كني و مستانه مي خندي و دل همه ي ما را آشنا مي كني با لبخند، لبخندي كه اگر آشناهايي چون تو نباشند، گم مي شود در اين جهان صد فريب...

و غمگين از اين كه درست از همين امروز كه پا به اين جهان گذاشته اي بايد با سلاح اشک با این جهان، دست و پنجه نرم كني.

پشناي كوچكم. سرنوشت انسان آن است كه با اشك بزرگ شود. امروز كه تو كوچكي، اشك مي ريزي تا شير طلب كني، آب بخواهي، آغوش بخواهي و همه را چه راحت به دست مي آوري و بزرگ مي شوي و وقتي بزرگ شدي، باز هم نوبت اشك است. اشكهايي از جنس ديگر...

تو آشنا مي شوي با دروغ و فريب آدمها، با جنايات و جنگها، با نمك خوردن و نمكدان شكستنها و از پشت خنجر زدن ها و دختر كوچكم، تو باز با اشك بزرگ مي شوي، با اشك لبخند مي زني، با اشك مي بخشي و جهان ناموزون را تطهير مي كني...

آشناي تازه ي كوچك ارغوان

به ياد داشته باش كه هر حسي در اين جهان يا تلخ است و يا شيرين و در عين حال يا سبك است و يا سنگين.

اغلب حسهاي خوب شيرين و سبك هستند، مثل حس آزاد بودن، مثل پرواز و اغلب حسهاي بد تلخ و سنگين اند مثل اسارت، مثل جنگ. اما در اين ميان سنگيني هايي هستند كه شيرينند، مثل داشتن يك كودك، يا عاشقي يا دانايي و سبكي هايي هم هستند كه تلخند، مثل برگزيدن جدايي...

تو در اين جهان بارها و بارها بايد انتخاب كني. گاهي سبكي تلخ و گاه سنگيني شيرين، اما يك چيز را فراموش مكن. هرگز و هرگز به خاطر حرف ديگران يا اجتماعت به سنگيني تلخ تن مده و اگر تمام مردم دنيا بالهايت را باور نداشتند، تو بالهايت را اثبات كن...

دختر كوچكم، اگر روزي اشك مهمان دو چشم زيبايت شد، روي سرانگشت من براي برداشتن و بوسيدن اشكت حساب كن و به ياد داشته باش در روز ميلادت، آسمان تهران باريد. باراني به تندي بارانهاي شمال، پس جهان را با تمام زشتيها و زيبايي هايش به مهر آسماني كه عاشق توست و به يمن حضورت زمين را به اشكهايش تطهير نمود، دوست بدار...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:41  توسط ارغوان اشترانی  | 

گفت: «تو به اندازه ي يك ديوان شعر زيبايي »...

زيباترين جمله ي كنايي بود كه شنيده بودم. غمگين شدم. به تمام زنان سرزمينم فكر كردم كه به اندازه ي ديوانهاي شعر زيبا هستند، از خودم پرسيدم چطور مي شود كه كسي عاشق يك ديوان شعر شود و براي به دست آوردنش هر كاري كند و بعد بيندازدش توي كتابخانه و اصلا انگار نه انگار كه ديوان شعري هست؟

چند روز فكر كردم، به اين كه شايد آدمها هر كدام يك كتاب باشند.

بله آدمها هر كدام يك كتابند، بعضي كتابها جلدهاي زيبايي دارند ولي بازشان كه مي كني، تو خالي و پوچند. بعضي از كتابها علاوه بر جلد، مقدمه ي خوبي هم دارند، درست مثل كتاب فمنيسم در يك نگاه معصومي، ولي جلوتر كه مي روي، نه تنها از خريدنشان كه از خواندنشان هم پشيمان مي شوي.

هستند آدمهايي كه به اندازه ي ديوان فروغ يا حافظ زيبايند، كه هر چقدر بخواني، باز هم خواندني اند، كه دوست داري نه تنها بخواني شان، بلكه خريدارشان شوي و گاهي آنقدر عاشق كه جزئي از تو مي شوند، با تو هستند توي كيفت، توي جيبت، كيف كه نه، قلبت، جيب كه نه فكرت...

و همه جا مي خواني‌شان، درست مثل عباس اقلامی كه هميشه حافظ را همراه دارد براي خواندن...

بله، ديوان هاي شعر دوست دارند از مغازه ها خريده شوند و در خانه اي گرم ماوا بگيرند و چرا كسي نمي فهمد كه با تمام اين اشتياق، ديوانهاي شعر دوست ندارند محبوس خانه و كتابخانه باشند، ديوان هاي شعر دوست دارند توسط هزاران هزار نفر ورق بخورند، دوست دارند خوانده شوند، دوست دارند كه ديده شوند، دوست دارند كساني شعرهايشان را ترانه كنند، فرياد كنند، با خط خوش بنويسند و در كنار همه ي اينها دوست دارند سطرهاي پنهاني عاشقانه شان را به صاحب خانه نشان دهند، سطرهايي كه فقط قرار است چشم يكي به آنها بيفتد، كسي كه آن سطرها را مي پرستد، بو مي كند، مي فهمد، زندگي مي‌كند، كسي كه شب، در آغوش آنها به خواب مي رود...

اما آدمهاي زيادي هستند كه فقط عاشق جلد ديوان هاي شعر مي شوند، ديوان شعر را به هر زحمتي مي خرند و به خانه مي برند. چند باري كتاب را ورق مي زنند و يكي دو شعر مي خوانند. شعر معجزه اي دارد كه عاشق مي كند. ادعا مي كنند كه عاشقند، كه پاي همراه ديوانند، كه مي خواهند بال پرواز ديوان شوند، ادعا مي كنند كه مي خواهند شعرهاي ديوان جهاني شود، ولي چيزي نمي گذرد كه ديوان شعر كمتر و كمتر خوانده مي شود. كم كم ديوان شعر به كتابخانه سپرده مي شود تا خاك بخورد. ديوان شعر دلش را خوش مي كند به خواننده هاي ديگر. به خواننده هايي كه شعرهاي عمومي اش را مي خوانند و هر روز منتظر است تا آن "يك نفر" برش دارد و شعرهاي خصوصي اش را بخواند و آن روز نمي رسد. نمي رسد چون آن يك نفر حوصله ي شعر خواندن ندارد، چون كارهاي واجبتري دارد از شعر خواندن، چون شعرهاي ديوان را نمي فهمد، چون مطمئن است كه ديوان مال خودش است و توي كتابخانه اش جا خوش كرده و منتظر است و شايد حتي كم كم...

بگذريم...

و اغلب ديوان هاي شعر، پاي فرار ندارند و تن مي سپارند به تقدير و تا ابد در حسرت دو دست صاحب خانه روز را شب مي كنند و شب را روز و شايد شب را دوره مي كنند هر روز و روز، هر لحظه و هنوز...

بد تر از اين آدمها، آدمهايي هستند كه فرياد مي شوند بر سر ديوان. كه صفحات كتاب را از هم مي درند. كه داد مي زنند: "شعر به اين عرياني؟ وااسفا!!!" و دشنام مي دهند ترانه ها را!!! كه نعره مي شوند بر سر شعرهاي رنگي و حتي نمي توانند ببينند كه خواننده اي براي شعرهاي عمومي ديوان پيدا شود!!! آنها فكر مي كنند چه معني دارد كه يك كتاب، ديوان شعر باشد؟ بايد زير شلواري باشد يا نهايتا مسواك!!! يا حالا اگر خيلي بخواهند اداي روشنفكري در بياورند، مي گويند مي خواهي كتاب بماني بمان، ولي نهايتا کتاب "گنجينه‌ي خانه داري براي نوعروس" يا "نه ماه انتظار"!!!

شايد او راست گفته باشد! شايد من، ديوان شعري باشم با شعرهايي زيبا، شايد من يك ديوان زاينده باشم كه شعرهايش را پاياني نيست، اما ديواني كه ترسيده است. ديواني كه روي تمام ورقهايش خط كشيده اند، خطهايي سياه و سرخ و كبود. ديواني كه صفحات زيادي اش دريده شده اند، فقط به جرم اين كه او مي خواست خودش باشد و شعرهاي روحش را عريان فرياد كند، ديواني كه مي ترسد از هر دستي كه مي خواهد به خانه ببردش. ديواني كه ترجيح مي دهد روي دست كتابفروش بماند و خريداري نباشد، و مي خواهد دلش را خوش كند به خواننده هايي كه روي ميز كتابفروشي چند تا از شعرهايش را دوره مي كنند، ديواني كه هر روز به كتابفروش نهيب مي زند كه "هاي، خانه نخواستم، قيمتم را آنقدر بالا بگو كه خريداري نباشد..."

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

دیروز رفته بودیم جایی نزدیک فرودگاه عید دیدنی. ستایش وقتی برای اولین بار، هواپیما، تو آسمون دید، از خوشحالی، دو سه بار به هوا پرید و حتی مرد رهگذری رو هم در شادی دیدن هواپیما سهیم کرد و با خوشحالی گفت: «آقا، آقا، هواپیما دیدم...»

مثل همیشه توی فکر فرو رفتم. به این فکر کردم که چه زود تکرار، جادوی دیدن یک هواپیما رو برامون از بین می بره. به این که تن دادن به روزمرگی می تونه حتی جادوی دیدن عشق زندگیمون رو هم از یادمون ببره. به این که ممکنه از یاد ببریم کسی که شب کنارمون می خوابه همونیه که در فراقش مجنونانه اشک می ریختیم و شیرین وار طلبش می کردیم...

به مراسم نوروز فکر کردم که هوشمندانه توسط پیشینیان ما طراحی شده تا بتونه کمی روزمرگی رو از ما دورکنه و با جادوی هفت سین چیدن و نقل و شیرینی خوردن و دید وبازدید رفتن، عادت رو از خونه هامون خونه تکونی کنه. به این فکر کردم که چقدر وقتی بچه بودم نوروز رو دوست داشتم و چه مزه ای می کرد عیدی گرفتنها زیر دندونمون، خصوصا این که من بچه ی کوچیک خونه بودم و اگه سر خیلی چیزا کلم توسط خواهر برادرای بزرگترم می خوابید، اما در عوض همیشه عیدی های من از اونا بیشتر بود و کلشون رو می خوابوندم...

به دور و برم نگاه کردم که پر بود از آپارتمانهای سر به فلک کشیده. از خودم پرسیدم یعنی تو چند تا از این خونه ها، نوروز، یه چوب جادوییه که صفا و صمیمیت رو به خونه بر می گردونه و تو چند تا از این خونه ها نوروز مساویه با جار و جنجال سر خونه ی فلانی رفتن یا نرفتن؟ از خودم پرسیدم چند نفر توی ایران هستند که وقتی قراره نوروز بیاد حالشون بد می شه و دیگه مثل روزای بچگی شون منتظر رسیدن نوروز نیستند؟

از خودم پرسیدم یعنی چند نفر توی نوروز با ماکسیمایی که ال سی دی داره و داره دی وی دی پخش می کنه می رن شمال و کلید ویلاشون رو توی دستشون می چرخونن و به چادرهایی که کنار جاده زدن زل می زنن و آرزو می کنن کاش توی سرمای نوروز، توی یکی از اون چادرها، تو یه آغوش گرم، می لرزیدند ولی چشماشون از شادی و عشق برق می زد؟

با خودم عهد کردم بنویسم، شاید تلنگری باشه که چه ساده می تونه خودخواهی های ما مسیر چوب جادویی نوروز و حتی چوب جادویی زندگی رو عوض کنه و جای این که دختر زشت رو به سیندرلا تبدیل کنه، اونو به یه قورباغه ی بدترکیب بدل کنه...

امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی باشه، سال ۸۸ که بدترین سال زندگی من بود، سالی که نمی دونستم باید به خاطر مصیبت دوستم اشک بریزم یا به خاطر از پشت خنجر خوردن خودم یا به خاطر مردم، سال ۸۸ لعنتی، خدا کنه که واقعا تموم شده باشی... 

پی نوشت: اگر فرهنگ مردسالار همه جا به ضرر ماست، اما استثناء امروز به نفعمان بود. به سالار پدر گفتیم اگر خسته شدند بگذارند ما رانندگی کنیم، تعارف فرمودند که ما به ستایش برسیم و ما احتمال می دهیم غرور مردسالارشان اجازه نداد یک ضعیفه تو جاده ی شمال پشت رل جولان دهد، این بود که ما، هم اتوبوس پیر براتیگان را به اتمام رساندیم و هم مدت زیادی سرمان رو پای ستایش بانو بود و او با دستهای کوچکش ما را نوازش می کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 23:21  توسط ارغوان اشترانی  | 

«بابا جان

تو و مامان چقدر سعي كرديد كه نفهمم كجاي جهان ايستاده ام. همان روزي كه رفته بوديم پارك ارم و ارغوان پنج ساله گفت كه مي خواهد ماشين برقي سوار شود و برادرش گفت كه ماشين برقي فقط مال پسرهاست و مامان گفت مي توانم بلوز برادرم را بپوشم، و تو اولين دروغ زندگي ام را به من آموختي، وقتي كه نام مرا كه به زبان كودكانه در جواب مامور بليط گفته بودم، "اردوان" تكرار كردي...»

اين تكه، بخشي از يكي از دلنوشته هايم است. خاطره اي كه هر روز و شب برايم زنده مي شود. وقتي، با يكي از دوستهاي مطلقه ام دنبال خانه مي گرديم و به او قول مي دهم كپي برابر با اصل شناسنامه اش را بي ذكر طلاق برايش جور كنم، يا وقتي در مجتمع هاي تفريحي انواع بازيها نظير بادي جامپينگ را مي بينم كه فقط مخصوص آقايان است.

 مدتها پيش سر كلاس نقد داستان، خانم "ح" با لحني كه نهايت كرشمه را زمين زده بود، گفت: «من فكر مي‌كنم، صحبت از فمنيسم اين روزها ديگه مصداقي نداشته باشه و ديگه خيلي نخ نما شده باشه. آدمهايي كه فكر مي كنند هنوز بايد از حقوق زنان دفاع كنند انگار توي چند قرن قبل گير كردن...»

از خودم پرسيدم نكند واقعا من در گذشته گير كرده ام و دنيا عوض شده و من خبر ندارم ولي خاطراتي  كه چندي قبل در يكي از دادگاه هاي خانواده برايم شكل گرفته بود، مرا وادار به پذيرش اين امر شگفت كرد كه آن خانم نه تنها در شهر ديگري، يا سرزمين ديگري، كه در كره ي ديگري بجز زمين زندگي مي كند.

خاطره ي قاضي اي كه براي دادن حكم از زن پرسيد: شوهرت با چه چيزي تو را مي زند و وقتي زن جواب داد، دمپايي، و او سرخوشانه و خوشدل پاسخ داد: «با دمپايي كه زدن حساب نمي شه!!!»

خاطره ي زنهايي كه انواع هتاكي ها را از شوهران خود تحمل مي كردند و پولي بابت خرج كردن براي وكيل و گرفتن طلاق نداشتند يا از آن بدتر سرپناه و شغلي براي ادامه ي زندگي به تنهايي دارا نبودند.

برعكس خانم "ح"، ديدم بهتر است هر شب و هر روز فرياد شوم، بر سر فرهنگي كه روياهاي گذشته ام را سوزاند. فرهنگي كه تقابل مرد- زن، جزو لاينفك آن است و مي تواند از كانون عشق و دوستي، ميدان جنگ بسازد. برعكس آن خانم، من دلم مي سوزد براي اغلب زنان سرزمينم كه چيزي بيشتر از يك احترام از همسران خود نمي خواهند و نمي بينند و دلم مي سوزد براي مردان سرزمينم، كه با آگاهشان مي خواهند ديوارهاي فاصله را بردارند و در زن به دنبال نيمه ي گمشده ي خود هستند ولي احترام انتزاعي به زن در اولين تقابل تاب نمي آورد و فرو مي ريزد. دلم مي سوزد براي مرداني كه كمرشان به زير بار مسائل اقتصادي خم مي شود و اجتماع يادشان داده كه براي خوب قضاوت شدن بايد خفه شوند و دم نزنند.

نمي دانم اين آسيبها تا كجا قرار است ادامه پيدا كند، اما همين قدر مي دانم كه در هر معضلي رد پايي از فرهنگ غلط اجتماعمان را مي بينم.

 به نظرم مي رسد كساني كه مي گويند مسائل زنان حل شده است، چون كبك سرشان را زير برف كرده اند. اما من امروز اميدوارم. دستهای زیادی را می شناسم که دستهايم به گرماي آنها اميد بسته است.

 آري، من يك زنم، با تمام زيبايي هاي زنانه، من شرمگين نيستم از شراره ي چشمانم، من استوار راه مي روم و آهنگهاي شاد را زمزمه مي كنم. من يك غزال تشنه ي وحشي ام كه آزادانه در دشت مي دوم و بي ريسماني بر گردن، هر روز و هر لحظه، بر سر چشمه اي مي روم كه شيرين ترين چشمه هاست و تنها آرزويش سيراب كردن من است...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 18:19  توسط ارغوان اشترانی  | 

هارد لاين

بازي كامپيوتري اي كه تمام سالي كه پشت كنكور بودم رو با اون سپري كردم. خصلت بازيهاي كامپيوتري اينه كه از هر مرحله كه مي گذري، بازي رو سيو مي كني و براي كشف اين كه تو مرحله ي جديد چه بلايي قراره سرت بياد ادامه مي دي. هر مرحله از بازي از مرحله ي قبل سخت تره ولي با اين حال تو حاضر نيستي برگردي عقب و از نو مرحله ي قبلي رو بازي كني. بالاخره ماه ها تلاش من براي طي كردن مسير سخت ناكام موند و در سي دي آخر، توي يه قسمت از بازي، گير افتادم. رسيده بودم مقابل يه مرد بد تركيب چاق كه به بدترين وجه سلاخي م مي كرد و لباس ضد گلوله اي داشت كه هيچ سلاحي براش كارگر نبود. حرفه اي هاي هارد لاين مي گفتند كه توي مراحل قبل بايد يه سلاح از يه مخفيگاه بر مي داشتم و با خودم مي بردم تا مقابل مرد چاق بدتركيب استفاده ش كنم، مي گفتند اگر از اين مرحله گذر كنم يه دختر خوشگل سر راه قهرمان بازي قرار مي گيره و اونها باقي مسير رو با هم مي رن و عاشق هم مي شن. كمي به تلاش مذبوحانه م ادامه دادم و بالاخره از ادامه ي بازي انصراف دادم. نه تاب اين رو داشتم كه به مرحله هاي قبل برگردم و نه مي تونستم از مرحله ي جديد مسير سخت گذر كنم و به مرحله ي بعدي برسم، بعدشم به خودم گفتم اصلا از كجا معلوم كه من بد بازي كردم؟ اصلا از كجا معلوم كه اونها تونسته باشن از اين مرحله گذر كنن؟ اصلا از كجا معلوم زني و عشقي در ادامه ي مسير وجود داشته باشه؟ اينجوري بابت انصرافم از ادامه ي بازي و به اصطلاح كم آوردنم احساس پشيموني و خسران هم نمي كردم...

حالا احساس مي كنم توي مسير سخت زندگي م مقابل مرد چاق بدتركيب قرار دارم. نمي دونم كجاي زندگي بايد چه سلاحي بر مي داشتم كه بر نداشتم. نمي تونم به مراحل قبلي زندگي م برگردم و سلاح رو پيدا كنم، اون قدر توي زندگي م نارو ديدم كه حتي به حرف حرفه اي هاي بازي زندگي اعتماد ندارم و تازه اگر هم اعتماد بكنم، اصلا اميد ندارم بتونم از اين مرحله گذر كنم تا به يه پايان خوش براي اين بازي برسم. اين روزها فعلا سرگرم تلاش مذبوحانه ام...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 13:46  توسط ارغوان اشترانی  | 

    جرم من چه سنگين بود آسمان
اعتقاد به اين كه يك انسانم...
و گذاشتن لقمه اي در دهان كودكم كه گرسنه بود...
يادت باشد
يادت باشد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:27  توسط ارغوان اشترانی 

سلام

حال همه ي ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و

نه اين دل ناماندگار بي درمان

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟

نه ريرا جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرفي از ابهام و آينه

از نو برايت مي نويسم:

حال همه ي ما خوب است

اما تو باور مكن...

(تكه اي از شعر سيد علي صالحي)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:18  توسط ارغوان اشترانی  | 

گفت: كمي از دنياي خيال بيا بيرون. كمي در واقعيت زندگي كن. واقعيت يعني نان سنگك. ادبيات براي تو چه دارد؟ به ازاي بودن در دنياي ادبيات چه چيزهايي به دست مي آوري كه به آنچه از دست مي دهي مي ارزد؟

گفتم: من اگر پا به دنياي واقعي بگذارم استفراغ مي كنم. من همين اندازه در دنياي واقعي زندگي مي كنم كه به اندازه‌ي معاش پول در بياورم نه بيشتر، كه جواب سلام دوستانم را بدهم، نه بيشتر، دنياي واقعي شما براي من چه داشته؟ با آدمهاي واقعي صادق بودم و خيانت ديدم. به آدمهاي واقعي راست گفتم و دروغ شنيدم و از آن بدتر به دروغگويي متهم شدم. آدمهاي واقعي را دوست داشتم و بي مهري ديدم. اينجا، توي اين وبلاگ، توي دنياي خودم اگرچه تنهام ولي آزار نمي بينم، بله بودن در دنياي خيال و ادبيات مرا خوشبخت نمي كند اما بهتر است آدم آنجور كه دوست دارد زندگي كند و خوشبخت نباشد تا آنجور كه دوست ندارد زندگي كند و خوشبخت نباشد. اگر يك روز ستايش هم سرم داد بزند و بگويد تو هيچ غلطي براي من نكردي باز هم مي توانم توي اين وبلاگ با او حرف بزنم. بودن در دنياي واقعي به اندازه‌ي صادر كردن چند فاكتور و فروختن چند كتاب و چند محصول اوريف ليم براي من بس است، ديگر حتي اشكي در چشمم ندارم كه با آن دنياي كثافت واقعي شما را تطهير كنم. ديگر بايد فقط شاشيد به دنياي واقعي شما، به دنياي واقعي شما كه تعداد زيادي از آدمها در آن حق ندارند توقع داشته باشند كه به چشم آدم نگاه شوند، كه آگاه شدن به حقوق اوليه ي يك انسان در آن جرم است.

ارغوان بدون دنيايش ارغوان نيست. از ادبيات چه گرفته ام؟ دروغ گفته ام و باور كرده اند. سركشي كرده ام در حد امگا و تشويق شده ام كه اثرم مخالف گفتمان غالب است، در دنياي واقعي چي لعنتي ها؟ با يك خنده‌ي بلند يا حرف زدن با يكي از آدمهاي واقعي به همه چيز متهم شده ام. حالم از دنياي واقعي شما به هم مي خورد مي فهمي؟ اگر قرصي بود مي خوردم تا كاملا از اين دنيا ببرم و در جهان خيال پرسه بزنم.از اين دنيا كه برايم جز آزار چيزي نداشته و ندارد.

با همه هستم. آخرين بارتان باشد به من مي گوييد در واقعيت زندگي كنم. هر كه مي تواند بيايد توي دنياي من، دنياي قشنگ و پرشكوه من كه شايد مرهم زخمهاي دنياي واقعي باشد و هر كه نمي تواند وارد دنياي من شود فقط من را وقتي در جهانم غوطه ورم همراهي كند، بي آنكه به جهان من، به دنياي من اهانت كند يا آن را انكار كند، بي آنكه زخم جديدي بيفزايد بر زخمهايم ،و هر كه نمي تواند من را با جهانم تحمل كند، برود و من را در تنهايي هايم تنها بگذارد. همين. همين. فقط همين.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:12  توسط ارغوان اشترانی 

مترو كه داخل تونل مي شود، زن به تصوير خودش در شيشه ي مترو خيره مي ماند. زني ايستاده، بي اشك و بي لبخند، با چتري عصايي در دست و موهايي طلايي بر حاشيه ي صورت و نيز تصوير سه مرد از مردهاي اطرافش كه بي پروا نگاهش مي كنند. دو تا خودش را و يكي تصويرش در شيشه ي مترو را.

ياد دختري به نام نل مي افتد. نمي دانم به خاطر موهاي طلايي اش است يا چتر عصايي اش يا به اين خاطر كه نل سالها به دنبال مادرش گشت تا براي بار ديگر بهشت دوران كودكي را در آغوشش تجربه كند و نيافت... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:50  توسط ارغوان اشترانی  | 

خب بابا خب، تسليم. تسليم.

من يكي، همين جا اعتراف مي‌كنم رسما بي خيال بحث منطقي، عصباني شدن، داغ كردن و حتي تاسف خوردن به حال جامعه‌ي روشنفكري ايران شده‌ام.

اصلا از فردا خانم اشتراني يك سيني مي‌گيرد توي دستش و به جاي چاي، توي مجامع روشنفكري لقب تعارف مي‌كند و هر مردي را كه متلك و ليچار بار زنان كند، ملقب به يكي از القاب ملوك السلطنتي مي‌نمايد. اصلا انتخاب لقب هم به عهده‌ي خود آقايان. القابي مثل سالار، سالار پريم، سالار زگوند، سوپر سالار، آلترا سالار، ماكسيمم سالار، سالار تمام، سالار بيگ، خيلي سالار، سالار نژاد، احمدي سالار، محمود سالار و نهايتا لقب بسيار با ارزش و بزرگ خوش ركاب براي كساني كه ته ته مردسالاري هستند و فكر مي‌كنند زن را بايد مثل گوسفند سر بريد. البته لازم به ذكر است براي كساني كه درجات كمتري از مردسالاري دارند هم القاب مناسبي در نظر گرفته شده كه با استمرار و تلاش آنها براي به خاطر سپردن حرفهاي رسانه‌ي ملي و پيشينه‌ي زن ستيز ادبي ايران و جهان، اين القاب به القاب فوق الذكر قابل ارتقا مي‌باشد. برخي از اين القاب عبارتند از: ميني سالار، اپسيلون سالار، تيني سالار، سالارك، سالارچه، ريز سالار، نيمچه سالار، ني ني سالار، جوجه سالار، اوا سالار، سالار جون، سالي و خلاصه براي كسي كه به طور آگاهانه برابري زن و مرد را در تمامي امور پذيرفته لقب: سالار بعد از اين در نظر گرفته مي شود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:39  توسط ارغوان اشترانی  | 

سوار مترو مي شوم. جا نيست. همه، جا دارند الا من. خسته ام. حالم بد است. روي زمين ولو مي شوم. هيچ كس انگار من را نمي بيند. زنهاي فروشنده وارد مي شوند. همه در فكر ناند و پول. مترو شلوغ مي شود. بو مي گيرد. حالم را بد مي كند. توي ذهنم يك چيز بيشتر نمي گذرد: مترو - شلوغ - كثيف- لعنتي.
بلند مي شوم. لباسم خاكي است. بايد از اين جهنم پياده شوم. پياده مي شوم. پله ها هم شلوغ است. انگار هيچ راهي رو به فضاي باز نيست. پله برقي اي كه رو به پايين مي آيد خلوت است. روي آن مي روم و شروع مي كنم به بالا رفتن. خوبي اش اين است كه هر چه بالا مي روم نمي رسم. مي شود ساعتها روي آن بالا رفت و نرسيد. دوست ندارم برسم آن بالا. نمي دانم آن بالا، دنيا، لعنتي تر از اين پايين است يا بهتر...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:31  توسط ارغوان اشترانی  | 

"مجموعه كامل اشعار فروغ"

ديواني افست شده و بدون سانسور با عكسهاي فروغ فرخزاد. هديه‌ي تولدم در سال 78 توسط واله والي. از همان روزها بسيار شريف بوده و قانونمند. تا جايي كه تقديم نامه اش، پاورقي دارد:

«روزي بود كه مانند آن كس ياد نداشت» *

سالروز تولد تو...

هميشه بخند

شاد باش و شاد زي...

عاشق باش و عشق بورز

جز آن...نيارزد...

نيارزد...

واله

* بيهقي!

 

هميشه همه چيز آن طور كه آدم مي خواهد پيش نمي رود ولي هيچ چيز، بد نيست. در پس هر تاريكي، نوري نهفته است. خوبي اين روزها بازگشت من به شعر است. خواندن دفتر خاطراتها و نامه هاي قديمي است كه سالها بود گوشه‌ي انبار يكي از فاميلها خاك مي خورد. دفترهاي قديمي از دوران راهنمايي گرفته تا دانشگاه. دوراني كه دوستان مدرسه ام غصه را با «ق» نوشته اند يا نهيبم زده اند كه نبايد در تخيل بزيم و من پند نگرفتم يا پدر، برايم خاطره‌اي نوشته از دو بوسه‌ي مادرش.

خاطره‌ي ديوانگي ها، يك پاكت تخمه‌ي شكسته هديه دادنها، پوست سانديس و شيرين عسل ها را نگه داشتن ها.

خاطره‌ي پرياي شاملو خواندنها در سالروز جشن انقلاب و توبيخ شدنها.

و رشد من مديون تمام اين خاطره هاست. مديون تمام انسانهايي است كه در زندگي من حضوري كوتاه يا طولاني داشته اند. به من بخشيده اند يا از من گرفته اند. محبت كرده اند يا آزار. دوستشان داشته ام يا نداشته ام. دوستم داشته اند يا نداشته اند.

اين پست را به خاطر سعيده اينجا گذاشته ام. كامنتها هم بدون تاييد باز است. ببينم چه خوابي برايم ديده اين بانوي سر زنده و دوست داشتني، پستي شايد براي «تولدي ديگر»

 

همه ي هستي من آيه ي تاريكي است

كه تو را در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

 

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني

با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست كه مردي با آن

خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد

طفليست كه از مدرسه برمي گردد

 

زندگي شايد آن لحظه‌ي مسدوديست

كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...

 

سهم من اين است

سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروكست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

«دستهايت را

دوست مي دارم»

 

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام

تخم خواهند گذاشت

 

من

پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد...

 

«و اينك منم، زني تنها، در آستان فصلي سرد...»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 6:45  توسط ارغوان اشترانی  | 

من از آن روز كه نگاهم دويد و پرده هاي آبي زنگاري را شكافت و من انسان خود را ديدم كه بر صليب روح نيمه اش به چارميخ آويخته است، در افق شكسته ي خونينش، دانستم كه در افق ناپيداي رو در روي انسان من- ميان مهتاب و ستاره ها- چشمان درشت ودردناك روحي كه به دنبال نيمه ي ديگر خود مي گردد شعله مي زند.

                                                                                                              احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:1  توسط ارغوان اشترانی  | 

وقتي سالها پيش كتاب كوري ساراماگو را خواندم علي رغم اين كه از آن خوشم آمده بود ولي از دست ساراموگو عصباني بودم. مدام به خودم مي گفتم "ديگه دنيا اين قدرها هم كه اين تصوير كرده لجن نيست. دكتر كه مي دونه زنش چشم داره ولي به خاطر بودن با اون خودش رو به نابينايي زده، با دختري كه عينك تيره به چشم دارد سكس داشته باشه."

امروز بعد از سالها فيلمش را ديدم و تازه ساراماگو را مي فهمم. باورم شده كه دنيا به همين كثيفي است و يا حتي بدتر...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

برام عجیبه. عجیب نیست که تو همینی باشی که این اس ام ها نشون می ده. عجیب اینه که چقدر سخت شدم. بار اولی که حرفهایی که به من زدید به مراتب از اینايي که گفتي بهتر بود، اون قدر داغون شدم که تا چند هفته، از هیچ چی نمی تونستم لذت ببرم، گاه و بیگاه با آهنگ "انسانم آرزوست" داغ دلم تازه می شد، ولی این بار ناراحتی از "آنچه یافت می نشود، جسته ایم ما" بیشتر از یک ساعت طول نکشید و تازه اون قدر هم زیاد نبود. اولین نارنگی ای که سر راهم قرار گرفت، به من لذت خوردن اولین نارنگی پاییز رو بخشید. آدم می تونه از هر چیزی توی این دنیا درس بگیره، حتی از خوردن یک نارنگی! خانم احتمالا عزیز: روال زندگی اینه که نارنگی شیرین و خوشمزه هم، پوستی تلخ و مزخرف داره که باید روونه ی سطل آشغال بشه. باید از شیرینی های زندگی لذت برد و با کمال تاسف تلخیها رو روانه ی سطل آشغال کرد...


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

پشت هم گزارش سقوط مرگ

پشت هم خطابه ي سايه ي مرگ

خبر خودسوزي ترانه كش

خبر توقيف يك صداي خوش

خبر پريدن عطر گلاب

خبر دزديدن يك شعر ناب

پشت هم مراسم جايزه دار

خبر قتل گلي وقت فرار

تو فقط مبارك و خوش خبري!!

از همه گلخونه ها تازه تري!!

تو فقط حادثه اي خجسته اي!!

كه غريبانه به گل نشسته اي!!

پشت هم برنده اي از ناكجا

پشت هم دونده اي بي دست و پا

خبر بوسيدن گريه ي يار

خبر عروسي من با بهار!!!

پخش يك مسابقه بي قهرمان

پخش چه چه تا سحر بي لقمه نان

پشت هم مصاحبه با مير غضب

پشت هم سوزن و نخ بر لب شب

تو فقط  ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

در تو دو كس است، تو و "غير تو"

در من دو كس است، من و "غير من"

من در جستجوي تو و تو "غير تو"

من از "غير تو" بيزار و تو از "غير من"

من در جنگ با "غير تو" مي‌ميرد و "غير من" ظهور مي‌كند

تو براي جنگ با "غير من" حضور مي‌كند

در مزار من اشك مي‌ريزد و من متولد مي‌شود

من و تو تنها چند لحظه‌ي سبز و باز

من در جستجوي تو و تو "غير تو"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

يكي از همين روزها لگد مي‌زنم زير همه چيز. يكي از همين روزها جلوي هر كسي كه من را مي‌شناسد آيس پك را تا ته هورت مي‌كشم. يكي از همين روزها يادم مي‌رود تمام اما و اگرها. يادم مي‌رود تمام دلسوزيها را. يادم مي‌رود كوچه‌هاي بن بست خاطره‌ها را. لگد مي‌زنم زير ميوه‌هاي كاج و سرو پارك نياوران يا سنگهاي صاف كوه‌هاي ديزين.

به جهنم كه همسايه‌ها خوابند. من داد مي‌زنم. داد مي‌زنم. داد مي‌زنم.

همين روزها ماهي مي‌شوم يا شايد نهنگ و سر مي‌خورم توي آبهاي خليج يا هر جايي كه ديگر هيچ چيز نباشد‌، يا اگر هست، چيز آزاردهنده‌اي نباشد. آري، آري، مرجانها خوبند. به من كاري ندارند. دروغ نمي‌گويند. خسته و بيزارم نمي‌كنند،‌ آن زير به نفس نفس نمي‌افتم. قلبم تير نمي‌كشد...

يا چه‌ مي‌دانم شايد پنگوئن شدم. سالهاي سال موي فر دوست داشتم و خدا موهاي فر را به جاي من به ستايش داد. بگذار ستايش روي من بنشيند و سر بخورد. تمام قطب شمال را سر بخوريم يا تمام قطب جنوب را، اصلا چه فرق مي‌كند؟ پنگوئن كه باشم زندگي بهتر مي‌شود. توي سرماي زمستان اگر بيرون دايره هم بمانم و يخ بزنم شرف دارد به اين زندگي. اين زندگي كه نفرت را در نگاه كساني كه به تو لبخند مي‌زنند مي‌بيني. اين زندگي كه تنهايي تا مغز استخوان آدم را مي‌جود. به اين همدردي‌هاي الكي و سوالهاي نابجا.

پنگوئن باشي و طعمه‌ي شيرهاي دريايي شوي مي‌ارزد به اين كه آدم باشي و طعمه‌ي آدمها؛ آن هم آدمهايي كه دوستشان داري و مرده‌شوربرده‌ها ادعا مي‌كنند كه دوستت دارند.

اصلا شايد هم پرنده شدم. شايد آمدم پيش تو. پيش توي لعنتي كه منتظرم نيستي يا هستي و خودت خبر نداري يا خبر داري و من خبر ندارم.

همين روزها مي‌روم يقه‌ي خدا را مي‌گيرم و دادگاهي‌اش مي‌كنم. آنقدر جرم دارد در طول تاريخ كه نوبت به زندگي من نرسد، اما به جهنم، همين كه دادگاهي بشود دلم خنك مي‌شود.

ولي نوبت به دادخواهي من كه برسد اگر بفهمم كه پيچ و شكن موهاي ستايش كار اوست، تمام نكرده‌هايش را به همين يك كرده‌اش مي‌بخشم و مثل دو دوست دست مي‌دهيم و همه چيز را فراموش مي‌كنيم و مي‌رويم.

شايد هم بي آنكه ماهي شوم يا پرنده يا پنگوئن، رفتم دريا و درست در طوفاني‌ترين لحظه‌اش به آب زدم و به سختي از موج‌شكن عبور كردم و رفتم جلو. تا جايي كه توان در بدن داشته باشم جلو مي‌روم؛ آنقدر مي‌روم تا درياي طوفاني ديوانه‌تر از تمام ديوانه‌ها شود. وقت برگشتن كه برسد يا هستم يا نيستم. هستم اگر وقتي به موجشكن رسيدم و با ضربه‌ي موجها به زير آب رفتم، مثل پنج سالگي‌ام شوم؛ قوي و مصمم براي زنده ماندن. اگر به حرف پدر گوش دهم و به هيچ چيز جز به سطح آب آمدن و نفس كشيدن فكر نكنم. اگر نفس بگيرم كه تاب بياورم در مقابل موج بعدي و آنوقت؛ اگر بعد از ساعتها تلاش به ساحل برسم؛ در ساحل فقط و فقط منم. مني كه نه دلشكسته‌ام و نه خسته از بودن. مني كه به هيچ چيز زجر آوري فكر نمي‌كنم و شوقي دارم كه "من زنده‌ام." مني كه نمي‌ترسم كه كسي سوئيچ ماشينم را كه در ساحل خاك كرده‌ام پيدا كند و بدزدد و همان جا روي ساحل تا مدتي مي‌خوابم. آنقدر مي‌خوابم كه مد؛ موج را بكوبد توي صورتم و ناگهان بيدار مي‌شوم تا به سمت غرب بروم تا شايد اگر كسي باشد آنجا كه نگرانم باشد از دلهره در بياید. در آن لحظه برايم مهم نيست كه چه كسي يا چه كساني بايد نگران من باشند كه نيستند، فقط شوقي دارم كه "من زنده‌ام."

و نيستم اگر وقتي موج مي‌كوبدم كف دريا؛‌ به اين فكر كنم كه چقدر ميوه‌هاي سرو و كاج درختهاي نياوران حيفند براي اين كه آدم لگد بزند زيرشان، يا همين طور سنگهاي صاف كوه‌هاي ديزين كه با آن همه سختي آورده شده‌اند.

نيستم اگر به اين فكر كنم كه چه كسي كمين كرده كه سوييچم را بردارد يا به اين كه چه كساني بايد منتظر برگشتن من باشند كه نيستند و يا من منتظر برگشتن چه كسي هستم كه برگشتني نيست...

و شايد یکی از همين روزها، به عنوان یکی از ديوانگي‌هایم، پستي بگذارم روي وبلاگم با نام یکی از همين روزها.

چه اهميت دارد كه مولود تكثير شود و كساني كه به من پيشنهاد مي‌كنند كه به پزشك - كه همان محترمانه‌ي  روانپزشك است- مراجعه كنم بيشتر شوند. مولودها مولود حسادتهاي زنانه‌اند. مولود زن ستيزي تاريخي. مولود ديوانگي خواستن‌ها و از ديوانه ناميده شدن‌ ترسيدنها. از مولودها نبايد چيزي به دل گرفت. به حرفشان هم نبايد اهميت داد. از غير مولودها هم همين طور؛ آنها هم عادت ندارند ببينند پرنده‌اي كه قرار بر اين است كه پرنده نباشد بالهايش را باور دارد.

و مي‌دانم در عوض كسان ديگري هستند كه با خواندن ديوانگي‌هاي اين ديوانه، مشتري پر و پا قرص نوشته‌هايش خواهند شد و هر وقت آيس پك بخورند يواشكي كه تهش را هورت مي‌كشند به اين فكر مي‌كنند كه راستي،‌ جالب است كه آرزوي آدم اين باشد كه روي يك پنگوئن بنشيند و سر بخورد يا حتي آرزوي آدم اين باشد كه هر چيزي باشد ولي آدم نباشد، آدم نباشد كه نبيند آدمهايي را كه آدمند ولي آدم نيستند...

شاید يكي از همين روزها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 6:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه‌هاي شسته باران خورده پاك

عطر نرگس، عطر باد

نغمه‌ي شوق پرستوهاي شاد

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه‌ي رنگين نمي‌پوشي به كام

باده‌ي رنگين نمي‌پوشي ز جام

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار... 1



به آنان كه با قلم

رهايي خلق را

به چشم جهانيان

پديدار مي‌كنند

بهاران خجسته باد

و اين بند و بندگي

و اين بار فقر و جهل

به سر تا سر جهان
به هر صورتي كه هست

نگون و گسسته باد


به آنان كه هم‌قسم

سياهي ظلم را

به يمن حضور خود

سپيدار مي‌كنند

بهاران خجسته باد

و اين جنگ صد فريب

به سر تا سر جهان

به هر شيوه‌اي كه هست

نگون و گسسته باد... 2


پي نوشت1: گلچين شده از شعر فريدون مشيري

پي نوشت 2: اضافه شده به سرود انقلابي توسط ارغوان اشتراني

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط ارغوان اشترانی  | 

گاليور من، مرا يادت هست؟ من فلورتيشياي كوچك توام. همان فلورتيشيا كه تو تمام هستي‌ات را براي پيدا كردن چشمه‌اي كه او مي‌دانست اگر از آب آن بخورد بزرگ مي‌شود به خطر انداختي. همان فلورتيشيا كه توي جيبت مي‌گذاشتي و با هر چه كاپيتان ليچ توي دنيا بود مي‌جنگيدي تا او را به چشمه برساني.

آخ كه چقدر در راهي كه با هم رفتيم كاپيتان ليچها بسيار بودند.

امروز ديگر فلورتيشيا بزرگ شده. آنقدر بزرگ كه ديگر خيلي‌ها مي‌شناسندش. آنقدر بزرگ كه كاپيتان ليچ‌هايي كه هر جا كه نگاه مي‌كند حضور دارند، ديگر نمي‌توانند زير پا لهش كنند. بزرگ‌تر از اين هم خواهد شد، زيرا هر روز و هر لحظه از آن چشمه‌اي كه به ياري تو تسخيرش كرد مي‌نوشد. همان چمشه‌اي كه جوششش اصلا به خاطر حضور تو اتفاق افتاد، اما باور كن كه آنقدر بزرگ نشده كه ديگر شواليه‌هاي بدتركيب نخواهند كه او عروسك خيمه‌شب بازيشان باشد. باور كن كه هنوز هم جيب تو تنها جاي امن دنيا براي اوست. تنها جايي است كه احساس آرامش مي‌كند. باور كن كه هنوز هم اگر بر شواليه‌هاي چاق بدتركيب و كاپيتان ليچ‌هايي كه امروز آنقدر مقتدر شده‌اند كه حتي در كالبد نزديك‌ترين نزديكانش حلول مي‌كنند فائق مي‌آيد، به ياري حضور تو و جيب جادويي جادارت است.

دروغ چرا. گاهي مي‌ترسم كه جيبت سوراخ شود و من از آن بيفتم بيرون و تو نفهمي كه پيدايم كني، يا حالا كه گنج پيدا كرده‌اي و نمي‌تواني از هر كار تكي كه جواهري شايان مي‌آورد براي فلورتيشيا گذر كني، يادت برود كه فلورتيشيا فقط يك حلقه‌ي نازك بدون نگين سي چهل هزارتومني از تو خواسته است.

مي‌ترسم كه حالا كه فلورتيشيا بزرگ شده، فكركني كه فراموش كرده آن جنگلهاي تاريك و مخوف و رعب‌آوري را كه به ياري تو از آن گذر كرد يا فراموش كرده كه در تمام طول راه تو به جاي اين كه به فكر مدار خودت باشي به فكر مدار عشق بودي و مواظب بودي كه فلورتيشيا آناليز سه كذايي‌ش را با خسروي و توپولوژي‌اش را با لالي پاس كند.

مي‌ترسم كه فكر كني يادش رفته آن شبهاي سرد زمستاني كه از رختخواب گرم بلند مي‌شدي و چهار طبقه مي‌رفتي پايين تا خانه گرم بماند، تا فلورتيشياي سرمايي سرما نخورد!

مي‌ترسم كه فكر كني ديگر نيازي ندارم به اين كه سراغ ماشينم كه مي‌آيم ببينم كه تو به قول خودت كرده‌ايش عروسك و اشك در چشمم جمع شود كه بيخود زنگ زدم و داد و بيداد راه انداختم كه تمام روز جمعه را مي‌خواهي در پاركينگ بماني كه چه؟ مي‌ترسم كه فكر كني، كارواش با پنج هزار تومن پول مي‌تواند ماشينم را عروسك كند، مي‌تواند اشك شوق به چشمم بياورد!

بيشتر از تمام اينها از اين مي‌ترسم كه وقتي به مني كه بزرگ شده‌ام نگاه مي‌كني، فكر كني آنقدر بزرگ شده‌ام كه ديگر نيازي به بودن در جيبت ندارم و آنقدر با گوشيهاي رنگارنگ و پول و تراول و سوييچ ماشين و غيره و ذلك جيبت را پر كني كه واقعا ديگر جايي براي فلورتيشيا نماند.

مي‌ترسم كه بزرگ شدن من، يگانه جاي امنم را از من بدزدد و آن وقت من تنها بمانم در دنيايي پر از كاپيتان ليچ و پر از شواليه‌هاي چاق بدتركيب كه مرا فقط براي اين مي‌خواهند كه عروسك خيمه‌شب بازي شبهايشان باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:49  توسط ارغوان اشترانی  | 

گر ز تو مي نالم

ساز ناساز ادب،

آسمان را آبي

و سبك تر خواهم

اين همه دود گلان را افسوس

منهدم مي‌سازد

من درختم اما

ارغواني كه دلش داده به عشق

و ز دود و غم و اندوه زمان

غنچه‌ها مي سازد

منتقد چاقويت

به خراش تن اين كهنه درخت خدمت گير

تا تواني آزار

هديه بر جان و تنم كن، نهراس

من ز هر آزاري

داستاني، شعري

بهر خود خواهم ساخت

و بدينسان چه نشاني ز تو و من به جهان خواهد ماند!

منتقد راحت باش

آجرت را بنداز

خانه اي خواهم ساخت

به شكوه قصري

و چه بسيار بلند

كه به اندوه زمان خنده زند...

مدتهاست كه قضاياي نقد سازنده و علل انتقاد ستيزي فكر من را به خود مشغول ساخته است، مدام نظرهاي پستهاي پيشينم را زير و رو مي‌كردم و مي‌انديشيدم. فكر مي كردم بايد علل بيشتري پيدا كنم تا علت اين كه اغلب افراد انتقاد پذير نيستند مشخص شود، تا شايد با پيدا كردن منشا درد، راه درمان نيز شناخته شود، متاسفانه در تحقيق و انديشيدن‌هاي بسيار به اين پي بردم كه انتقاد ناپذير بودن انسان، بسيار ريشه‌اي‌تر از آن است كه بشود آن را از ميان برداشت، توجه داريد كه خداوند در روز عزل از روح خودش در انسان دميد، مشكل اين است كه خداوند انتقاد پذير نبود! به ياد داريد كه شيطان را به خاطر يك انتقاد كوچك كه به خدا گفت اين آدمي كه خلق كرده است لياقت سجده كردن ندارد و اين آدم در زمين فساد خواهد كرد و خونها خواهد ريخت، از درگاه خود راند؟ با آنكه خداوند مي دانست شيطان درست مي‌گويد با همين انتقاد كوچك چند هزار سال عبادت او را فراموش كرد و او را براي هميشه ترد كرد! اين است كه انتقاد ستيزي ما آدمها به روز عزل بر مي‌گردد!

دوستان عزيزم، فكر مي‌كنم با اين شوخي با اسطوره، ريشه‌ي اصلي انتقاد ستيزي بشر مشخص شده باشد، افراد انتقاد ستيز اساسا فراموش كرده‌اند كه خدا فقط قسمتي از وجود خود را در ايشان دميده است و واقعا احساس خدايي مي‌كنند و به دليل همين غرور كاذب به خود اجازه مي‌دهند تا منتقدين را منفور و حكم شيطاني صفت بودن ايشان را امضا كنند.

اگر چه براي من به شخصه اهميتي ندارد كه با چه ادبياتي با من سخن بگويند زيرا اين گونه سخن گفتن نه سبب نااميدي و نه سبب برانگيختن خشم من خواهد شد اما در مورد اين كه چرا بعضي از انتقاد كنندگان از ادبيات صحيح در گفتمان خود استفاده نمي‌كنند و حاضر به پيروي از اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من نيستند، بسيار انديشيده‌ام. به اين نتيجه رسيدم كه اصرار من به ايشان براي استفاده از ادبيات انساني آب در هاون كوبيدن است، زيرا تا بوده همين بوده كه انتقاد كنندگان آثار هنري دو دسته بيشتر نبوده اند: بي‌سوادان منتقد و منتقدين با سواد.
منتقدان بي سواد كه تكليفشان معلوم است، با معلومات اندك، نمادها و مجازها را به اشتباه تفسير ميكنند و براي تفاسير غلطشان هم هو و جنجال راه مياندازند.
مصداق اين منتقدان در داستان زير بارز است:

شاه آگاهي نگين گران قيمتي به عنوان هديه براي شاهزاده خانمي فرستاد. شاهزاده خانم بي توجه آن را در ليوان شيري كه مي نوشيد انداخت و دستور داد لنگه ي همان نگين را مهيا كنند، آن نگين را هم در ليوان شير انداخت و به قاصد داد تا براي شاه مرجوع كند. اطرافيان شاه هو و جنجال راه انداختند كه شاهزاده خانم قصد اهانت به شما را داشته است، هم نگين اهدايي شما را در شير انداخته و پس فرستاده و هم نگيني مشابه آن به شما داده تا به شما نشان دهد ارزش نگيني كه براي او فرستاده ايد كم بوده است و خودش نظير آن نگين را داشته. شاه به حرفهاي آنهاگوش داد و لبخند زد و نگينها را از شير درآورد و دستور داد با دو نگين تاجي زيبا درست كنند و براي شاهزاده خانوم بفرستند...
شاه ميدانست كه شير نماد عشق و عرفان است و شاهزاده خانم با اين كارش به او گفته، اگر چه وجود تو براي من چون اين نگين بسيار گران قدر است ولي مايلم تو و من گوهر وجودمان را از عشق و عرفان عبور دهيم و صاف و خالص و سر بلند از آن بيرون بياييم و با هم باشيم...

منتقدان با سواد هم متاسفانه دو دسته اند، باشد كه ما همگي از دسته ي اول باشيم:
دسته ي اول: منتقدين سازنده: سعي دارند با انتقاد سازنده و نشان دادن نقاط ضعف اثر وسايل ترقي هنرمند را هر چه بيشتر فراهم كنند. اين دسته از منتقدان از ادبيات توهين آميز استفاده نمي‌كنند و حتي در اكثر مواقع از گفتن اين كه اين اثر ضعيف است چشم مي‌پوشند زيرا اصولا با ذكر نقاط ضعف اثر به طور دقيق و ذكر نكات مثبت، نيازي به گفتن اين كه اثر ضعيف است وجود ندارد، مخاطب و انتقاد شونده با مقايسه‌ي دو كفه‌ي خوبي ها و بديهاي اثر مي‌تواند از ضعف و قوت اثر خود آگاه شود.

اين دسته به راحتي اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من را پذيرا مي‌شوند و يا شايد حتي تعداد ديگري بايد و نبايد هم بر آن بيفزايند تا با رعايت هر چه بيشتر اين بايدها و نبايدها اسباب دلخوري انتقاد شونده را هر چه كمتر فراهم آورند.

دسته ي دوم: منتقدين سودجو: اين دسته سعي دارند از نقد و انتقاد براي خود پله اي بسازند و نه براي انتقاد شونده.

اين دسته هم باز به دو دسته‌‌ي فرعي منتقدين سودجوي جسور و منتقدين سودجوي ترسو تقسيم مي‌شوند.

دسته‌ي اول كه شجاعت بيشتري دارند سعي ميكنند با بزرگنمايي خطاهاي آثار هنري هنرمندان تراز اول و بنام و فاقد ارزش دانستن آن خود را مطرح كنند و در آن صنف براي خود جايي باز كنند.

طبعا اگر هم به موفقيتهايي دست يابند اين موفقيتها موقتي خواهد بود، ممكن است من و تو اكنون به ياد داشته باشيم كسي كه نيما يوشيج را فاقد شعور شعر شناسي ميدانست كه بود ولي بايد اطمينان داشت كه دويست سال ديگر هيچ كس نامي از او به سبب ايراداتي كه به نيما وارد ميكرد به ياد نخواهد داشت ولي نسلهاي آينده همواره به نيما خواهند گفت: «من از يادت نميكاهم...»

همانطور كه امروزه غالبا ديگر كسي به ياد نميآورد هم عصران مولوي كه وي را فاقد قريحه و ذوق شعري ميدانستند چه كساني بوده اند.

دسته‌ي ديگر كه جسارت كمتري دارند در نكوهش آثار رقباي خود كه شهرت چنداني ندارند، راه افراط را در پيش ميگيرند و به هيچ وجه دور و بر نقد كوبنده از اثر كساني كه جايي در آن هنر براي خود باز كرده اند نمي گردند.

اين دسته از منتقدان براي باز كردن گره هاي شخصيتي خود به جاي نقد اثر، هر چه دم دستشان بيايد از لنگه كفش و شام شب نيم خورده و گوجه فرنگي له شده گرفته تا غزل شماره 449 حافظ و ابياتي در مذمت مخاطبين اثر و گوهرناشناس خواندن آنها و چيزهايي از اين قبيل به سمت انتقاد شونده پرتاب مي‌كنند.

بديهي است كه اين افراد در لواي حق آزادي بيان و شعارهاي فريبنده‌اي از اين قبيل بر حفظ ادبيات غير انساني خود اصرار مي‌ورزند و حرفهاي من و امثال من را نه تنها نخواهند پذيرفت بلكه از شنيدن چنين حرفهايي از شدت خشم عنان اختيار از كف خواهند داد، زيرا اساسا دغدغه‌ي آنها از نقد با دغدغه‌ي من متفاوت است.

علي اي الحال براي كمك به اين گروه تعداد اندكي از شعرهايي كه مي توانند در نقدهايشان براي توهين هر چه بيشتر استفاده كنند را به ياري حافظه‌ي نه چندان قدرتمندم در اختيارشان قرار مي‌دهم:

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

ای که در کوی خرابات مقامی داری

پي عيش خودی ار دست به جامی داری

نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

تویی امروز در این شهر که نامی داری

اسب تازي شده مجروح به زير پالان

طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم

در ديده ي قوم سفله پرور ديدم

خر مهره گرانبها تر است از گوهر

آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با در برابر می کنند!

(توجه داشته باشند كه ابيات فوق براي مذمت آثار افراد بنام مناسب است.)

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی!

چه مردي و نام و نشان تو چيست

كه زاينده را بر تو بايد گريست

(توجه داشته باشند اين بيت خطاب به خانمها نبايد نگاشته شود و در مورد مرداني كه از قيود افكار مردسالاري رسته باشند هم كاربردي ندارد، چون نمي تواند خشم آنها را بر افروزد!)

زن و اژدها هر دو در خاک به

زمين پاک از اين هر دو ناپاک به

(اين بيت را هم فقط بايد براي هنرمندان زن استعمال كنند!)

اظهار تاسف و تعجب فراوان، از اداهاي روشنفكري است كه نبايد به هيچ وجه از يادشان برود.

توجه داشته باشند هنگامي كه تصميم به ترك مجادله گرفتند و به اصطلاح خودماني تر كم آوردند حتما از جمله هايي نظير: «جواب ابلهان خاموشي است.» يا «كبوتر با كبوتر، باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز.» استفاده كنند.

در صورتي كه اشعار فوق در مجادله‌ها كفايت نكرد، انيميشن‌هاي جديد نيروي انتظامي هم ديالوگ‌هاي جالبي نظير «اندازه‌ي كارت سوختت گاز بده» يا «تو كه موتورت بوي روغن سوخته مي‌ده ادعا نكن» و چيزهايي از اين قبيل دارد كه با استمرار در سير سيما بر تعداد بي شماري از آنها دست خواهند يافت!

پي نوشت 1: مطلب فوق تصحيح شده‌ي نظري بود كه براي آتيش پاره در وبلاگش گذاشته بودم، اگر دوست داشتيد مي توانيد به وبلاگ او هم سري بزنيد:

http://1366-1-31.blogfa.com/

پي نوشت 2: تا چهارشنبه نيستم و با چند روز تخير نظراتي كه برايم مي گذاريد را خواهم ديد.

پي نوشت3: وبگردي پيشنهادي من:

http://blognevis.wordpress.com/2008/11/26/powe/

http://karamad.blogfa.com/post-115.aspx

http://www.muhammadi357.blogsky.com/1387/07/09/post-167

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:59  توسط ارغوان اشترانی  | 

مردها هميشه مي‌گويند زنها موجودات عجيبي هستند! اما به نظر من مردها موجودات عجيب‌تري هستند!
عاشق زنهاي مستقل مي‌شوند و بعد سعي مي‌كنند آنها را خانه‌نشين و وابسته كنند.
شيك پوشي و زيبايي زنها را تحسين مي‌كنند و زماني كه زنهاي اطرافشان (مادر، خواهر، همسر و ...) براي اين شيك پوشي و زيبايي وقت صرف مي‌كنند مسخره‌شان مي‌كنند.
وقتي زني آرام رانندگي مي‌كند از كنارش كه رد مي‌شوند متلك مي‌اندازند كه مثلا (پدال گاز سمت راستيه نه وسطي) (حالا ممكن است بدبخت دنبال آدرس مي‌گردد مثلا) اما وقتي همين زن پايش را روي گاز مي‌فشارد حس مي‌كنند دارد فحش... به آنها مي‌دهد و به بهاي باختن جانشان هم كه شده مي‌خواهند از او سبقت بگيرند و با مزه‌تر آنكه فوجي از ماشينهايي كه سعي دارند لايي بكشند و از آن زن جلو بزنند به راه مي‌افتد!...
ناداني زنها را نكوهش مي‌كنند و اگر زني پيدا شود كه معلومات داشته باشد و از آنها در بحثها استفاده كند حس مي‌كنند كه مي‌خواهد معلموماتش را به رخ آنها بكشد و ترجيح مي‌دهند هرگز پيش دكترهاي زن، وكلاي زن، معلمان زن و ... نروند!
و ....
پيكاسو مي‌گويد براي مردها دو نوع زن وجود دارد، الهه يا جاروكش.
زن عزيز خواننده‌ي وبلاگ من! راه سختي در پيش داري، اما تمام نيرويت را به كار ببر كه با تمام سعي‌ي كه مردها مبذول مي‌دارند تا تو را از الهه به جاروكش بدل كنند، الهه بماني!
نه براي اين كه مردها نمي‌توانند عاشق جاروكش‌ها شوند، براي اين كه خودت، نمي‌تواني خودت را در هيئت جاروكش دوست بداري!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:20  توسط ارغوان اشترانی  | 

چقدر عجيب است گاهي معجزاتت و چقدر ساده اند...
سه شاخه گل كه دادي كه بگويي هر سه‌ي ما را به ياد داري...
و من هنوز شفافم كه اشك احساس بدي پيدا نمي كند از آشنايي ام...
به همين معجزه قسمت مي‌دهم، به او كه باور كرده از يادش برده‌اي باوري بده كه يادش بيايد اشكهايي كه امروز هديه‌اش دادي معجزه‌ي آشكار فردايش خواهدبود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

    عجب رسميه، رسم زمونه...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:50  توسط ارغوان اشترانی 

همه دارن از سال جدید حرف می زنن. امسال هم شاید عید مثل پارسال برای من پر از دلتنگی نبودن بعضیا باشه اما لااقل یه فرقی با سال پیش داره و اون اینه که امید هست، آخه قراره خرداد ۸۷ برادر زاده ی کوچولوم که الان ۴ سالش شده به همراه مادرش بیاد.

آترین کوچولو به مادرم گفته: دیبی هر چی فکر می کنم نمی فهمم کیه اینجا که اجازه نمی ده شماها بیاید پیشم، وقتی اومدم ایران برام توضیح بده متوجه بشم.

گفته: وقتی بیام ایران دیگه برنمی گردم کانادا. من دوست ندارم جایی زندگی کنم که کسی هست که به شما اجازه نمی ده بیاید پیشم.

وقتی رو دنده ی حال کردن باشم مدام آترین رو تصور می کنم که کمی بد اخلاقه چون از خواب بیدار شده اما با دیدن ماها برقی توی چشماش می جهه و نمی دونه از بین اون همه آدم اول تو بغل کی بره و خودم رو تصو می کنم که بلندش می کنم و از این که این قدر سنگین شده و دیگه نمی تونم براش چرخ و فلک بشم جا می خورم...

اما امان از وقتی که رو دنده ی کابوس دیدن باشم مثل الان...

روز رفتن آترین و مادرشه. این بار خیلی دردناکتر از دو سال پیشه چون طعم دوری رو واقعا تجربه کردیم. آترین جیغ می زنه و پا می کوبه و گریه می کنه و نمی خواد بره. فرانک می گه سوار هواپیما بشه آروم می شه. ستایش از گریه ی من عصبی شده و همه من رو نصیحت می کنن که باید به خودم مسلط باشم ...و من مدام روزی که آترین ترجیح داد به جای ماشین مامان و باباش سوار ماشین ما بشه و تمام طول راه دست من رو ناز کرد و با صدای کودکانه اش همراه با نوایی که از باندهای ماشین پخش می شد زمزمه می کرد: ممممن اگه تتتتو تو رو دوباره نبینمت می میرم... رو به یاد می یارم...

وقتی بیدار می شم یاد گفتگوی تلفنیم با کسی می افتم که وقتی بهش گفتم برادرم نمی یاد ولی خیلی خوشحالم که خانمش و آترین رو دوباره می بینم گفت بالاخره اونا هم که بیان بوی آقا پیوند رو می دن و من با خودم فکر می کنم باید با بوی آقا پیوند چی کار کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

سلام دوستان خوبم.

از غيبت صغرام براتون بگم كه: اول بلاگفا با من لج کرده بود و صفحه ی نظراتش رو برام باز نمی کرد بعد از اون کامپیوترم دچار مشکل شد و اصولا نتونستم به نت وصل بشم. اسفند و خونه تکونی و جمع کردن حساب کتابای آخر سال هم باعث شد تا رفتن به نت نیمه تعطیل بشه پس از همتون عذرخواهی می کنم که تو این مدت بهتون کم سر زدم و ممکنه تا وقتی که ویندوز عوض کنم باز هم کم سر بزنم.

خیلی وقته که با خودم قرار گذاشتم نقد سنتوری رو بنویسم. خیلی وقت هم هست که قرار گذاشتم تو بازی پروانه شرکت کنم. اون قدر دیر در بازی پروانه شرکت کردم که اون بازی جدیدی رو شروع کرده و من هنوز اندر خم یه کوچه ام. در این بازی امر شده ایم به این که ۵ تا از کتابهای نيمه خوانده مان را نام ببریم. شاید یکی از علل تاخیرم این بود که من هم به نوبه ي خودم سعی می کنم جزو همان جانوران با پشت کار باشم که: «یا کتابی را شروع به خواندن نمی (کنند) یا به هر زحمتی هست تا آخرش می رو(ند)»! (جمله ي داخل پرانتز از پروانه است!)

اما بالاخره همیشه هم در روي يك پاشنه نمي چرخد:

در اوج احساس گرایی جلد یک جنگ و صلح را سه بار کامل خواندم و هر بار وقتی در جلد دو به مرگ شاهزاده آندره رسیدم کتاب را بستم و کنار گذاشتم! خاصه آن که از برادرم شنیدم که توپ انداز محبوبم لیاخوف که عاشق سوفی بود هم در جنگ کشته خواهد شد.

 كتاب كمدي الهي را هم هر بار از يك جلدش شروع كردم. يك بار از دوزخ، يك بار از برزخ، يك بار از بهشت و هر بار به اين نتيجه رسيدم كه خواندن كتاب از جلد ديگرش زجر كمتري خواهد داشت!

يك كتاب نقد فيلم هم از مسعود فراستي نيمه خوانده دارم كه دربه در دنبال چند تا از فيلمهايش هستم كه ببينم و بعد نقدش را بخوانم. به خودم اميد بسته ام كه كتاب ديالكتيك نقدش را هم در  سال جديد به پايان ببرم.

مجموعه آثار هدايت را هم با اين تصميم آغاز كردم كه تمام آثارش را بخوانم و يك نقد و بررسي جامع در مورد آثار او بنويسم و تخت گاز جلو رفتم اما به مجموعه وغ وغ ساهاب كه رسيدم  تصميم گرفتم در تصميمم تجديد نظر كنم.

من هم طاها و پدرام و كيميا و محمد صالح حجت الاسلامي و هر كس ديگري كه دوست دارد در اين بازي شركت كند را به اين بازي دعوت مي كنم.

پيشاپيش فرا رسيدن سال جديد را به تمام شما تبريك مي گويم و شعر انديشه ي سيبم را به تمام شما عزيزان مخصوصا عزيزان ساكن ديار غربت مثل پروانه ي مهربان تقديم مي كنم:

http://ashtarani.blogfa.com/post-42.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

از میان دفترم بیرون بیا!
از ميان بسترم بيرون بيا
از ميان قهوه و فنجان من
از ميان شكر و دندان من
از درون دکمه ی پیراهنم
از ميان حوله ي ابریشمم
از ميان آنچه مي سايم به روي
از کفي كه گاه، مي مالم به موي
از ميان قلب من بر بند بار

تا توانم دل ببازم من به كار...

 

اين كامنتي بود كه براي سالي وقتي شعر نزار قرباني را گذاشته بود، گذاشتم.

الان چه احساسي دارم؟ از خودم چند بار است كه پرسيده‌ام اما نمي‌دانم. لابد بايد عصباني باشم كه مخابرات هفته‌ي پيش كلاه گشادي سرم گذاشته و پيش شماره‌ام را چك كرده و فرم تقاضاي اي دي اس الم را گرفته و گفته تا چهل و هشت ساعت بعد خط رانژه مي‌شود و من ذوق مرگ شده هم مودم خريدم و منتظر بودم كه خط رانژه شود و بعد از هشت روز كه به مخابرات زنگ زدم گفته‌اند كه خط شما فرق مي‌كند و پستش جي پي اس نيست و رانژه نمي‌شود و هيچ راهي هم ندارد و يك مودم يعني غريب پنجاه هزار تومن هزينه بيخودي مانده روي دستم، اما عصباني نيستم.

لابد بايد خوشحال باشم كه براي اولين بار در عمرم بدون مدد گرفتن از آنتي بيوتيك به ميكروبهايي كه درد گلو، به من تحميل كرده بودند فائق شدم، اما نيستم...

اصلا كشف احساسم را فراموش مي‌كنم، دست كم مي‌دانم از كامنتي كه براي سالي گذاشته بودم خوشم مي‌آيد. ديروز تصادفا توي فايلهاي سيوشده پيدايش كردم.

مرض سيو كردن گرفته‌ام. از روزي كه آقا فرهاد كامنت بلندبالايي كه برايش گذاشته بودم را پاك كرد و بعد پشيمان شد خيلي از اوقات كامنتهايي كه خودم براي ديگران مي گذارم را هم ذخيره مي كنم اما خيلي چيزها هست كه قابل ذخيره شدن نيست و خيلي از چيزهاي خوب هم توي همين هاست.

چه زمستان سردي است و چقدر پرستوي مهاجر داريم و من چه ايستاده‌ام در سرما.

ديروز سيزده دي ماه روز تولد يكي از همين پرستوها بود و فكر مي‌كنم اگر بود مادرم امروز كه جمعه است برايش تولد مي‌گرفت و چه حيف كه نيست و سال دومي است كه با كوچش هم خودش و هم ما را از كيك نسكافه‌‌اي «بي بي» بي نصيب مي‌گذارد.

اصلا كوچ بازاري شده است دنيا. يكي به زور مي‌رود و يكي به دلخواه.

كوچ پرستوهايي كه يك چندي در كنار اين درخت ارغوان قديمي كه ريشه در خاك دارد، خانه مي‌كنند تلخ است. چه آن پرستو، همخون و همخانه‌اش باشد و چه نباشد.

در اين مدت پدرام صاحب وبلاگ فلسفه موسيقي ادبيات كه اسمش را در لينكها فلسفه موساد گذاشته بودم و او هم به تلافي اسمم را در لينكها ارغوان ببست نعش را گذاشته بود كوچيد.

آقا فرهاد هم آهنگ خداحافظ همين حالا سر داد.

محمد صبا هم دستان سردش را از نوشتن شست.

رافع هم مدتهاست تعطيل شده.

آقاي ايرانپور هم كه همين امروز قصد كوچ كرده.

كوچ كرده زياد داشته‌ايم و همين طور هم به آمارشان اضافه مي‌شود.

كوچ سال ۷۷ مونا خوب يادم هست و كم كم دارد ردهايش را هم مي‌شويد...

آهاي نفيسه تا نرفته‌اي بگويم كه شكلاتهايي كه بي مناسبت دادي چقدر خوشمزه است و چيزهايي كه بي مناسبت به آدم مي دهند چقدر مزه مي‌كند...

آهاي پيوند تا ردهايت را نشسته‌اي بگويم كه تولدت مبارك.

آهاي...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:56  توسط ارغوان اشترانی  | 

دستت را بر چشم مي‌گذارم

تا اشكهايم زخم تو كه نه

شايد زخم قلبم را تسكين دهد

همه‌اش تقصير من بود...

ببخش اگر لالايي خواندن برايت بي بغض ناممكن است...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:26  توسط ارغوان اشترانی 

در شعرش نوشته بود، باران كه بزند تنهايي را خواهد تكاند.

كاش مي شد واقعا تنهايي را تكاند.


ولي تنهايي لزجتر و چربتر از آن است كه تكانده شود. بايد با پودري حسابي آنزيم دار شسته شود. پودر، شايد يك دوست. آنزيمها وفا و صميميت و صداقت و مهرباني. كه چنين پودري سخت گير مي آيد و اغلب شانه هايمان لبريز از تنهايي است!

مثل سالهاي قبل امروز را دوست ندارم. منتظر نيامدنش بودم تا آمدنش.

مي ترسيدم امروز كه غروب شود شانه هايم از تنهايي چرب چرب شود و درك كنم كه چقدر فراموش شده ام.

شايد هم خدا پيك بگيرد و چند جعبه پودر درست و درمان بفرستد براي شستن تنهاييم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:54  توسط ارغوان اشترانی  | 

دست خودم نيست. چند وقتي است كه هر بار با ستايش بازي مي كنم و او بلند بلند مي خندد زني را متصور مي شوم با چشمان بادامي و موهاي مشكي كوتاه كه بچه‌اي تپل را مقابل خودش روي زمين نشانده و با او بازي مي كند. كودك دقيقا همسن ستايش است و به اداهاي مادرش مي‌خندد. همه چيز شاد و زيباست. خانه هم شبيه خانه‌ي ماست ولي مبلمان و وسايل متفاوت است...
كه ناگهان صداي مهيبي به گوش مي‌رسد و انگار زمين لرزهاي اتفاق ميافتد. مادر سراسيمه بچه را به آغوش مي‌كشد و سعي مي‌كند از ساختمان خارج شود. انگار دوشنبه ششم اوت 1945 میلادی است و مادر و كودك كوچكش از مركز انفجار اتمي بمبي ملقب به پسر کوچک دور هستند، در ساختماني كه متاسفانه بر سرشان فرو نريخته تا در دم جان ببازند.
هر روز  در ذهنم شاهد مادري هستم كه بچه ي هشت نه ماهه‌اش، در اثر تششعات اتمي دارد ورم مي‌كند. كودكي كه تا چند لحظه پيش مستانه مي‌خنديد جيغ مي‌كشد و از درد كبود شده و مادر ديوانه وار خود را به در و ديوار مي‌كوبد. او نمي‌فهمد كه هر لحظه تاول جديدي روي صورت خودش مي‌نشيند. فقط به كودك بيچاره نگاه مي‌كند و ديوانه وار فرياد مي‌كشد. ادامه‌ي قصه را هر روز، به گونه اي مي بينم. يك روز مادر به ساختمان بر مي‌گردد و كارد آشپزخانه را بر مي‌دارد تا بچه را خلاص كند. اما نمي‌تواند و كارد را در قلب خودش فرو مي‌كند و بچه يك ساعت تمام زجر مي‌كشد تا زنده زنده پخته شود...
روز بعد زن در كشويي كلتي كمري پيدا مي‌كند و يك تير به كودك و تير بعد در مغز خودش...
روز بعد هر دو روي زمين افتاده‌اند و ضجه مي‌زنند...
همه‌اش مربوط است به آن مقاله‌ي لعنتي. كاش نخوانده بودمش. آزار دهنده ترين قسمتش مربوط به بخشي بود كه به ساخت بمب اتم اختصاص داشت: در دره اي در آمريكا شهركي ساخته بودند كه مردمش بي وقفه در كار ساخت چيزي بودند كه خودشان نمي دانستند چيست. بعد از يك سال يا بيشتر، درست يادم نيست، وقتي بمب اتمي ملقب به پسر كوچك آماده شد پشت بلندگو اعلام مي كنند كه اين همه تلاش به ثمر رسيد و اكنون ما به بمب اتمي دست پيدا كرده ايم. تمام كارگران و كارفرمايان از خوشحالي هورا مي كشند. زيرا فهميده اند كه در حال ساختن چه چيزي بوده اند...
يعني به راستي در آن جمع كسي نبوده كه با شنيدن اين خبر از بلندگو به ديوار تكيه دهد و روي زمين وا رود؟ يعني به راستي در آن جمع كسي نبوده كه بعد از انفجار بمبهاي اتمي در هيروشيما و ناكازاكي از عذاب وجدان خودسوزي كند؟ اگر از عقيم شدن شفقت انساني به گريه نيفتم آيا جاي آن نيست كه از اين همه شقاوت دردمند شوم؟
در اينترنت ديوانه‌وار مقالاتي را كه دربارهي بمباران اتمي هيروشيما پيدا مي‌كنم، مي‌خوانم. نمي‌دانم شايد دنبال يك ردي هستم از اين كه فلان آدمي كه در ساخت بمب اتم دست داشت آنچنان دستخوش ياس شد كه خود را نابود كرد و يا صدها امريكايي از شرم اقدام رئيس جمهورشان دست به فلان اقدام زده‌اند. هر چه بيشتر مي‌گردم بيشتر با فاجعه درگير مي‌شوم: پس از انفجار ، سایه یک انسان روی پله‌های ساختمان بانک واقع در فاصله 200 متری مرکز انفجار باقی مانده بود به این ترتیب که فردی روی پله‌ها افتاده و خاکستر شده بود، ولی پله‌های زیر بدن او سالم مانده بود، اما در دیگر نقاط پله ، سطح خارجی سنگها ذوب شده بود!
سعي مي كنم فراموش كنم كه آمريكا حتي در تهديداتش اشاره اي به استفاده از بمب اتم نكرده بود و بدون هيچ هشداري بيش از دويست و چهل هزار نفر انسان بي گناه را فداي قدرتنمايي عبث خود نمود. لعنت مي فرستم به هر چه نوشته در مورد بمباران اتمي هيروشيما وجود دارد. به ستايش نگاه مي‌كنم كه چون روزهاي پيش با لبخندي نيمه خشكيده و چشماني گشاده از تعجب در انتظار است كه باز شكمش را پخ پخ كنم تا بخندد. او را با تمام بغضم به آغوش مي‌كشم و فكر مي‌كنم شايد، فقط شايد اگر يكي به اين نوشته‌هاي لعنتي اضافه كنم بتوانم زن چشم بادامي و كودك هشت نه ماهه‌اش را فراموش كنم و فردا يك دل سير با ستايش بازي كنم و بخندم...

پي نوشت: عده اي شايد برآن باشند كه مرا از اين كه انيشتن پس از بمباران اتمي هيروشيما دستخوش افسردگي شد و خود را ملامت كرد، آگاه كنند. او امريكايي نبود و خود را به خاطر پيشنهاد ساخت بمب اتم مقصر مي دانست و آيا همين ميزان پشيماني در جهان قدرتمدارها كافي است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:42  توسط ارغوان اشترانی  |