«از زماني كه انسان تمام اجزاء تن خويش را مي شناسد جسم، او را كمتر نگران مي كند. هر كس مي داند كه روح از فعاليت ماده ي خاكستري مغز پديدار مي شود. دوگانگي تن و روان كه در پشت عبارات علمي پنهان مي شد امروز پيشداوري ناباب و به راستي خنده آوري بيش نيست.»
جملات فوق از كتاب بار هستي ميلان كوندراست كه رماني با دغدغههاي فلسفي است. داستان از منظر داناي كل مفسر روايت ميشود و به بازگو كردن سرگذشت چند خانواده ميپردازد.
« از كودكي هميشه پرسشهاي يكساني به ذهن ترزا خطور مي كند. زيرا پرسش هاي واقعا با اهميت را فقط يك كودك مي تواند مطرح كند. در واقع هميشه ساده ترين پرسشها با اهميت ترين پرسش هاست و پاسخي براي آنها وجود ندارد و پرسشي كه نتوان به آن پاسخ داد، مانعي است كه فراتر از آن نمي توان رفت. به عبارت ديگر پرسشهايي كه نمي توان به آنها جواب درست داد همان چيزي است كه محدوديتهاي امكانات بشري را نشان ميدهد و مرزهاي هستي ما را تعيين مي كند.»
جالب ديدم كه با جملات فلسفي فوق با خانم ترزا كه يكي از شخصيتهاي رمان است آشنا شويد.
يكي از زوجهايي كه رمان به زندگي آنها پرداخته ترزا و توما هستند. مطلب خاص قابل ذكر پيرامون زندگي اين دو زوج شك ترزا به توماست كه گاه با دليل و گاه بي دليل است. در همين جا ايرادي به اثر وارد است كه تمام شخصيتهايش بيش از حد باور، خودآگاه هستند و بر ضعفهاي شخصي اي كه در ناخودآگاه ذهنشان جا خوش كرده، احاطه دارند. مثلا در جايي از كتاب آمده:
« ترزا با خود مي گفت آشنايي آنها از آغاز مبتني بر يك اشتباه بوده است. كتاب آناكارنينا كه در آن روز زير بغل داشت و به وسيلهي آن توما را فريب داده بود، يك كارت شناسايي ساختگي بيش نبود. آنها متقابلا و به رغم دوست داشتن همديگر يك جهنم براي خود آفريده بودند. يكديگر را واقعا دوست داشتند و بنابراين تقصير از خودشان و رفتارشان يا احساسات خطا ناپذيرشان نبود، بلكه به روشني از عدم تجانس آنها ناشي مي شد زيرا توما قوي و او ضعيف بود.»
در تمام طول كتاب نويسنده از روانكاوي شخصيتهايش بهره ميجويد و در برخي جاها مخصوصا از صفحهي 220 به بعد آشكارا مخاطب را مورد خطاب قرار ميدهد و مخاطب متوجه ميشود اين نويسنده است كه دارد شخصيتها را روانكاوي ميكند اما تا قبل از اين صفحه نويسنده براي روانكاوي شخصيتها مطالبي را كه از ناخودآگاه آنها عنوان ميكند، به آگاهي خود ايشان نسبت ميدهد و اين مسئله باعث مي شود كه سبك روايت كاملا يك دست و يك جور نباشد.
ترزا به دليل اين شك مدام با كابوسهاي شبانه دست و پنجه نرم ميكند. كابوسهاي ترزا يكي از شاهكارهاي خلق خواب است كه خوب است توسط نويسندگان جوان مورد مطالعه قرار بگيرد. اين كابوسها همگي با ساختار خواب نوشته شدهاند، در معدود جاهايي از اثر كابوسها بدون حلقهي انفصال از واقعيت بازگو ميشوند ولي ساختار خواب به قدري خوب درآمده كه مخاطب به هيچ وجه شك نميكند كه ممكن است اين بخشي از اتفاقات واقعي زندگي شخصيتها باشد. يكي از اين كابوسها، كابوس كوه سنگي است. ترزا خواب ميبيند كه توما او را به كوه سنگي ميبرد و به دست مردي ميسپارد. مرد براي او توضيح ميدهد كه در اين كوه آنها متولي انجام مرگهاي اختياري هستند. او به ترزا ميگويد در صورتي كه واقعا مايل به مرگ اختياري باشد به او شليك خواهد شد. ترزا به خاطر اين كه به خواست توما جواب منفي ندهد قبول ميكند و كنار درختي كه متقاضيان مرگ اختياري جلوي آن ميايستند تا به آنها شليك شود در انتظار ميماند اما ديري نميگذرد كه فرياد ميزند كه مردن خواست قلبي اش نيست.
نويسنده عشق بين توما و ترزا را اين جور تفسير ميكند:
«عشق آنها معماري شگفت انگيز بي قرينه اي است كه فقط بر اعتماد مطلق به وفاداري ترزا استوار است مانند قصر مجللي كه فقط روي يك ستون بنا شده باشد.»
اما در خلال اثر ميبينيم كه اين قصر مجلل بر يك ستون به قدري سنگيني ميكند كه ستون در هم ميشكند:
«ترزا مي خواست فقط چند دقيقه در خانه ي مهندس بماند، فقط يك فنجان قهوه بنوشد و احساس كند كه تا مرز بي وفايي پيش رفتن چگونه است سپس وقتي مهندس كوشيد او را در ميان بازوان خود بگيرد همان طور كه به مرد تفنگ به دست روي كوه سنگي نه گفته بود به او خواهد گفت: "نه اين خواست من نيست."»
اما ترزا در هنگام عمل نميتواند به مهندس نه بگويد و كابوس فاش شدن خيانتش به توما هم بر كابوسهاي ديگرش افزوده ميشود.
زوج ديگري كه رمان به آنها ميپردازد سابينا و فرانز هستند. فرانز مردي است متاهل كه هيچ علاقه اي به زن رسمي خود ندارد و معشوقهاش سابينا دختري زيبا و شيطان است كه به نقاشي هم علاقه دارد.
در خلال معرفي اين زوج پي ميبريم كه نويسنده كم و بيش دغدغههايي در مورد تفاوت نگاه جامعه به زن و مرد نيز دارد:
« در يكي از ملاقاتهايش ، فرانز با لحني خاص به او گفته بود: "سابينا شما يك زن هستيد." او نمي فهميد چرا فرانز اين خبر را جدي و رسمي و با لحني كه كريستوف كلمب در موقع ديدن ساحل آمريكا داشت به او ميگويد!»
توجه ميلان كوندرا به نقد جامعهي مردسالار زماني بيشتر آشكار ميشود كه سرزنش جنس انساني ماده به سبب عادت ماهيانهاش توسط قوانين غير انساني جامعهي مردسالار به شكل زير مطرح ميشود:
پاسخ به نظر آسان است. سگ هرگز از بهشت رانده نشده است. كارنين از دوگانگي تن و روان هيچ آگاهي ندارد و تنفر و بيزاري را نميشناسد.»
با اين همه، شخصيتهاي زن داستان همگي ضعيف و حقيرند. اين ويراني حتي در شخصيتهاي حاشيهاي زن نيز مشهود است. مثلا ترزا مادري دارد كه به نحوي بيمارگونه دوست دارد زوال و خرابي خود را به نمايش گذارد، به زشتي مباهات كند، اظهار بدبختي نمايد و همگان را وادار سازد كه فروريختگي او را نظاره كنند.
سابينا البته تا حدي از اين قاعده مستثني است. او ضعيف نيست ولي علاقهي شديدي به خيانت دارد و نميتواند با اين ميل پنهان در وجودش مبارزه كند. اگر خوش بينانه به اين شخصيت پردازي نظر افكنيم بعيد نيست فريضهي نويسنده را «نشان دادن آنچه هست» به جاي «نشان دادن آنچه بايد باشد يا آنچه ميتواند باشد» فرض كنيم ولي اگر خوش بيني افراطي را كنار بگذاريم بعيد نيست تحقير اشخاص زن از تاثيرات ناخودآگاه گفتمان غالب جامعهي مردسالار در ذهن نويسنده باشد. خاصه اين كه در جايي "زن" را به عنوان "مشبه به" براي "مشبه" "گاو" با "وجه شبه" "چاقي" به كار ميبرد!!
«گاوها حيواناتي بسيار دوست داشتني هستند. گويي آنها زنان چاق پنجاه سالهاي هستند كه خود را چهارده ساله وانمود مي كنند.»
مطلب جالب توجه در مورد شخصيتهاي مرد داستان اين است كه اكثريت غريب به اتفاق آنها خيانت پيشهاند. فرانز به زن رسمياش خيانت ميكند. توما علي رغم اين كه عاشق ترزاست ولي در كنار او نميتواند از تفريح با زنهايي كه عاشقشان نيست و صرفا برايش بازيچهاند، چشم بپوشد. اتفاقا يكي از اين زنها سابينا معشوقهي فرانز است. جالب اين است كه شخصيتهاي مرد غير اصلي هم خيانت پيشهاند. مثلا وقتي فرانز خاطراتش را مرور ميكند ميفهميم كه پدرش هم به مادرش خيانت كرده است. فرانز با آنكه هميشه با به ياد آوردن ياس مادرش در هنگام فهميدن خيانت پدرش ناراحت مي شود خودش هم به زنش خيانت مي كند و تنها كاري كه براي خاطرهي درماندگي مادرش انجام مي دهد اين است كه اين خيانت را از زنش پنهان كند.
ميلان كوندرا اعتقاد دارد هر انساني نيازمند توجه است و براي هر كسي نوع خاصي از توجه ديگران لذتبخش است:
«همهي ما نياز به پرتو نگاه داريم و برحسب نوع نگاهي كه در زندگي خواستار آنيم به چهار گروه تقسيم ميشويم:
1- گروه اول تعداد بي شماري از چشمان ناشناس را مي طلبند، آواز خوانان ستاره هاي هاليوود و روزنامه نگاران از اين دستهاند.
2- گروهي كه اگر در پرتو جمع كثيري از آشنايان نباشند هرگز نمي توانند زندگي كنند. اين افراد بدون احساس خستگي مهمانيها عصرانه و شام و ناهار ميدهند. اين افراد خوشبختتر از گروه اولند زيرا گروه اول دير يا زود مستمعين خود را از دست ميدهند ولي اينها هميشه موفق ميشوند براي خود نگاههايي را به دست بياورند.
3- گروهي كه نياز دارند در پرتو چشمان يار دلخواه زندگي كنند. وضع آنها هم به اندازهي افراد گروه اول خطرناك است. كافي است كه چشمان يار دلخواه بسته شود تا عرصهي هستي آنها نيز در تاريكي فر رود.
4- كساني كه در پرتو نگاه هاي موجودات غايب زندگي مي كنند. اين افراد اغلب در رويا به سر ميبرند.»
اگر بخواهيم شخصيتهاي اثر او را در اين تقسيم بندي بگنجانيم توما و ترزا و فرانز در گروه سوم قرار ميگيرند. زن رسمي فرانز در گروه دوم قرار ميگيرد و پيدا كردن گروهي كه سابينا به آن تعلق دارد دشوار است.
براي من در اين تقسيم بندي گروه چهارم از همه جالبتر بود كه قاعدتا تمام نويسندگان از جمله ميلان كوندرا بايد به آن تعلق داشته باشند.
همان طور كه ذكر شد در اواخر كتاب نويسنده به وضوح مخاطب را خطاب قرار ميدهد. جالبترين قسمت خطاب قرار دادن مخاطب جايي است كه نويسنده از چگونگي شكل گيري شخصيتها و رمانش با مخاطب حرف ميزند:
«او را ميبينم كه پشت پنجره ايستاده و ديوار ساختمان مقابل حياط خود را نگاه مي كند. توما از همين تصوير جان گرفته است. همانطور كه قبلا گفته ام شخصيت هاي كتب مانند موجودات زنده از بطن مادر زاده نمي شوند بلكه از يك موقعيت ، از يك جمله يا از يك استعاره به وجود ميآيند. يك نوع توانايي بنيادي بشري به صورت بذر در آنها نهفته است و نويسنده مي پندارد كه اين نوع توانايي هنوز كشف نشده است و هنوز دربارهي آن سخني در خور اعتنا به زبان نيامده است.»
«با اضطراب به حياط نگاه كردن و مردد بودن، شنيدن قار و قورهاي پياپي شكم در يك لحظهي هيجان عاشقانه، خيانت كردن و احساس ناتواني كردن از كنار رفتن از راه دلفريب خيانت، بالا رفتن مشتها در صفوف راه پيمايي بزرگ، خوشمزگي و لودگي كردن در برابر ميكروفنهاي پليس، من با تمام اين موقعيتها برخورد و با آنها درگير شدهام ولي هيچ كدام از اين اوصاف از شخصيت واقعي من ناشي نشده است. شخصيت رماني كه نوشتهام امكانات خود من هستند كه تحقق نيافتهاند. بدين سبب، هم تمامي آنها را دوست دارم و هم هراسانم ميكنند.
رمان اعترافات نويسنده نيست بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد.»
در اين درددلها با مخاطب جايي كه ترزا براي مردن غريب الوقوع سگش عزادار است، نويسنده از دكارت، نيچه و ترزا حرف ميزند:
«دكارت ميگويد: انسان مالك و ارباب است در حاليكه حيوان ماشين خودكار است. يك ماشين جاندار. وقتي جانوري ناله مي كند نشانه ي شكوه و زاري نيست بلكه نشان آن است كه ابزار ماشيني خوب كار نمي كند. وقتي چرخ يك گاري به صدا در ميآيد بدين معنا نيست كه درد ميكشد بلكه روغن به آن زده نشده است. ناله و زاري جانوران را نيز بايد به همين گونه تعبير كرد. گريه و زاري براي سگي كه در آزمايشگاه قطعه قطعه ميشود بيهوده است.»
«نيچه از هتلي در شهر كورينو بيرون ميآيد و مشاهده ميكند كه يك درشكهچي با شلاق اسبش را ميزند. نيچه به اسب نزديك ميشود و جلوي چشم درشكهچي سر و يال اسب را در آغوش ميگيرد و با صداي بلند ميگريد. اين واقعه در سال 1889 روي داد، زماني كه نيچه از آدميان دور شده بود به عبارت ديگر دقيقا همان موقع كه بيماري رواني او بروز كرده بود. اما بايد مفهوم عميق حركت او را درك كنيم. نيچه آمده است تا از اسب براي دكارت طلب مغفرت كند و من نيچهي بيمار را دوست دارم. همان طور كه ترزا را دوست دارم كه سر سگ بيمار در حال مرگ را روي زانو گذاشته و نوازش ميكند.
من آن دو را كنار هم ميبينم آنها از مسيري دور مي شوند كه بشريت به عنوان ارباب و مالك طبيعت راه خود را به جلو ادامه ميدهند.»
مطلب قابل تامل در اين كتاب نقدهاي سياسياي است كه نويسنده در خلال اثر به اجتماع وارد ميكند. نويسنده ماركسيستهاي شكست خورده را مورد نقد و نكوهش قرار ميدهد اما از نظر من در اين قسمت تمام آنچه در خور ذكر است را بازگو نميكند.
اگر هستهي انديشههاي ماركسيستي را لزوم برقراري عدالت اجتماعي و از بين بردن اختلاف طبقاتي فرض كنيم بعيد است انديشمندي باشد كه با اين هسته مخالفت كند بلكه علت شكست و انحطاط سياستهاي كمونيستي در بسياري از كشورها، در پيش گرفتن راه افراط و حاكم شدن روحيهي ديكتاتوري و استبداد در فضاي جوامع بود. در حقيقت چيزي كه در بنيان انديشهي سياسي ماركسيستي قابل نقد است استبداد و ديكتاتوري است. روحيهي استبداد و ديكتاتوري به قدري فاسد است كه متعالي ترين انديشهها را در منجلاب خود غرق و نابود ميكند و از نظر من باز نكردن علت شكست سياستهاي ماركسيستي و حملهي صرف به آنها از كمكاريهاي اين كتاب منظور ميشود، اما با اين همه جملات قابل تاملي در مورد كساني كه بازيچهي دست ديكتاتورها شدهاند و بعد از سالها به پوچي اعتقادات پيشين خود پي بردهاند قابل ذكرند:
«وقتي با گذشت زمان معلوم شد چه جناياتي توسط حكومت انجام گرفته كساني كه مورد اتهام قرار ميگرفتند پاسخ مي دادند: ما نمي دانستيم. ما گول خورديم. ما اعتقاد داشتيم. ما باطنا بي گناهيم. بعد اين سوال مطرح ميشد كه آيا حقيقت داشت كه نمي دانستند يا تظاهر به بي خبري مي كردند.
توما با خود ميگفت اين كه ميدانستند يا نمي دانستند مسئله اساسي نيست. بلكه بايد پرسيد اگر بي خبر باشيم بي گناه هستيم؟ آيا آدم ابلهي كه بر اريكهي قدرت تكيه زده است تنها به عذر جهالت از هر مسئوليتي مبراست؟
به ياد افسانهي اديپ مي افتاد: چوپاني يك نوزاد را كه يافته بود براي شاه پوليپ ميبرد. كودك نزد شاه تربيت و بزرگ مي شود. روزي اديپ در يك راه كوهستاني با يك شاهزاده ناشناس درگير مي شود و شاهزاده را به قتل ميرساند. بعدها او با ملكهي ژوكاست ازدواج مي شكند و به پادشاهي "تب" مي رسد. او هرگز فكر نمي كرد مردي كه به هلاكت رسانده پدرش و زني كه با او همبستر گرديده مادرش باشد. پس از آن وضع اهالي كشورش روز به روز ناگوارتر مي شود و مردم به سبب شيوع بيماري از پاي در ميآيند. وقتي اديپ مي فهمد كه اين خود اوست كه مسئول درد و رنج آنهاست، چشمان خود را از حدقه درآورد و براي هميشه سرزمين "تب" را ترك كرد.
اديپ وقتي فهميد با مادرش همبستر مي شده با اين كه قبلا اين را نمي دانست خود را بي گناه تصور نكرد و نتوانست آن بدبختي و سيه روزي را كه حاصل جهل و نادانياش بود تحمل كند. خود را مجازات كرد و سرزمين تب را ترك كرد.»
توما در عين حال معتقد به مجازات كسي كه نميداند توسط اجتماع نيست و آن را نوعي توحش ميداند. در خلال اثر متوجه ميشويم كه توما بر مبناي انديشههاي فوق مقاله اي مي نويسد كه به مذاق مستبدان زمانهاش خوش نميآيد و اين مقاله براي او دردسرهايي را فراهم ميآورد.
ميلان كوندرا در خلال بازگويي بازجوييهاي توما، پارادوكسي را كه جوامع ديكتاتوري براي افراد روشنفكر و آگاه رقم ميزند، به نقد ميكشد:
«مضحك و در عين حال تاثر برانگيز است كه تربيت درست اوليه ي ما در خانواده به پليس در كار بازجويي ياري دهد! ما قادر نيستيم دروغ بگوييم. دستور "راست بگو" كه پدر و مادرها به ما آموختهاند به خودي خود ما را دروغ گرفتن حتي در برابر پليس شرمسار مي كند. براي ما آسانتر است با او مشاجره كنيم، به او دشنام دهيم (چيزي كه بي فايده است) تا صريحا به او دروغ بگوييم (تنها كاري كه بايد كرد.)»
در جامعهي ديكتاتوري توما مدام بين انتخاب بين درست و غلط در ترديد است. از يك سو با عملي كه ميداند درست است جان خود را به خطر مياندازد و از سوي ديگر با سكوت در برابر استبداد آرمانهايش را ميبازد:
«بنابراين چه بايد مي كرد؟ مي بايست بيانيه را امضا مي كرد يا نه؟ مي توان پرسش را اين گونه نيز مطرح كرد كه بهتر است فرياد برآوريم و مرگ خود را جلو بيندازيم يا سكوت كنيم و جان دادن تدريجي خود را طولاني سازيم؟
فكر كرد زندگي فقط يك بار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از تصميم نادرست تميز دهيم زيرا ما در هر وضعي فقط مي توانيم يك بار تصميم بگيريم.»
توما ميداند كه در جامعهي ديكتاتوري هيچ عملي راه به جايي نميبرد و راه را براي آزادي نميگشايد زيرا ديكتاتورها هرگز خواستههاي مشروع مردم را تاب نميآورند و آنها را با خشونت هر چه تمام سركوب ميكنند. در حقيقت هر كاري كه در يك جامعهي ديكتاتوري انجام ميشود تنها عملي نمادين است براي اين كه فقط كاري انجام شده باشد:
«به روزنامه نگاري فكر مي كنم كه براي بخشودگي زندانيان سياسي امضا جمع مي كرد. او به خوبي مي دانست كه اين كار نفعي براي زندانيان سياسي ندارد. هدف واقعي هم آزاد كردن زندانيان سياسي نبود بلكه مي خواستند نشان دهند هنوز افرادي هستند كه هراس به دل راه نمي دهند. آنچه مي كردند عملي نمايشي بود اما تنها راه ممكن بود. يا مي بايست هيچ كاري انجام ندهند يا اين كه فقط به كاري نمايشي اكتفا كنند.»
بار هستي كتابي است كه در يافتن پاسخ نسبي به سوالهاي مختلف هستي شناسانه كه ممكن است در ذهن ما مطرح باشد و يا وظيفهي اجتماعي و سياسياي كه بر عهدهي ماست ميتواند براي ما راهگشا باشد و در پايان خواندن اين كتاب ارزشمند را به شما خوانندهي گرامي توصيه ميكنم.
پي نوشت: ميتوانيد مقالهي بررسي اهم نظريات ادبي را در لينك زير مطالعه كنيد:
http://www.kanoonweb.com/index.php?option=com_content&task=view&id=896&Itemid=3
راستش ماهها روي اين مقاله زحمت كشيدم و دلم ميخواست اين مقاله را به عنوان هديه يا عيدي به تمامي شما خوانندگان هميشگي وبلاگم پيشكش كنم ولي در اين روزها، هديه...!؟!!؟
پيش نوشت: دوستان عزيزم حتما بخش مربوط به نظرات را به طور كامل مطالعه كنيد.
____________________________________________
محمود احمدي نژاد بعد از تعريف از عملكرد دولت خود ادعا كرد از همهي توهينها و افتراهايي كه به او وارد شده گذشت ميكند و همه را ميبخشد اما نميتواند از توهين به مردم و شعور آنها عبور كند.
او اذعان داشت ...
ادامه مطلب
مجموعه داستان كوتاه كوتاه بازي عروس و داماد اثر بلقيس سليماني علاوه بر آن كه به شدت تحت نفوذ انديشهي مردسالار قرار دارد از ضعفهاي روايي بسياري نيز برخوردار است. بعضي از داستانها شگفت است ولي اغلب داستانهاي واقعگرا هم به قدري از منطق روايي خالي است كه بايد آنها را هم از منظر شگفت خواند تا توي ذوق نزنند.
داستانهاي كوتاه كوتاه اساسا از نظر زيبايي شناسي و هنر ارزشي ندارند و فقط براي انتقال معنايي نوشته ميشوند. در اين نوع داستانها سياق، بر عدم شخصيت پردازي و اكتفا به تيپهاي كليشهاي استوار است. در حقيقت تنها جذابيت آنها در كوتاه بودن و لطيفهوار بودن آنهاست. به عقيدهي من نگارش داستان كوتاه كوتاه در بهترين شكلش قرباني كردن ايدهاي خوب با چاقوي شتاب است.
نكتهي قوت داستانهاي خانم سليماني طنز پنهان جاري در اغلب آنهاست و ديگر اين كه در بيشتر آنها تصوير مركزي خوبي وجود دارد.
در اين نقد و بررسي كه با هدف بررسي تاثير گفتمان غالب مردسالار در قلم بلقيس سليماني نگاشته شده است به هفت داستاني كه به نوعي با زن و تفكرات مردسالار در ارتباط است پرداخته ميشود.
از نظر من جايگاه خانم سليماني در تاييد يا مخالفت با گفتمان غالب مردسالار حتي براي خودشان هم مشخص نيست و بخشي از اين سردرگمي به سلطهي گفتمان غالب مردسالار در تفكرات ايشان مربوط ميشود و بعيد نيست بخش ديگر آن معلول نداشتن اطلاعات درست در مورد فمنيسم باشد.
لازم به ذكر است كه از آنجايي كه برخي از داستانها خيلي كوتاه است به جاي ذكر خلاصه به نقل خود داستان اقدام شده است.
دو اثر از آثار اين مجموعه به طور نسبي مخالف انديشههاي مردسالارانه است:
«آرزو»
به دنيا كه آمد، پدرش النگوهاي عروسي مادرش را فروخت، قوچ چاق و چله اي را زمين زد و تمام در و همسايه و فك و فايمل را نذري داد. وقتي سيزده سالش بود كيف پول مادرش را دزديد. پانزده سالش تمام نشده بود كه يك سيگاري تمام عيار شد. در هفده سالگي يك نفر را كشت. خانوادهاش تمام دارد و ندارشان را فروختند تا توانستند ديدهي دخترك مقتول را بدهند. وقتي بيست سالش بود يك تزريقي خيابان خواب شده بود و مادرش شب و روز دعا مي كرد كسي او را بكشد ت با پول ديهاش بتواند دختران دم بختش را شوهر بدهد. در يك شب برفي، زير يك پل به قتل رسيد، قاتلش جوان معتادي بود كه هفت روز بيشتر در زندان دوام نياورد.
اين داستان بخشي از تفكر مردسالار يعني تمايل افراد به داشتن كودك پسر به جاي كودك دختر را به باد انتقاد گرفته است.
«همدم»
ما ميدانستيم و مادرمان هم مي دانست كه ميدانيم كه او پدر 85 سالهمان را كشته است. همه ي ما منتظر چنين روزي بوديم فقط نمي دانستيم كدامشان قاتل خواهد بود و كدامشان مقتول. اگر مادرمان موفق نشده بود به طور حتم پدرمان موفق ميشد. همه روي مادر را بوسيديم و در آغوشش گريه كرديم و در چشمهايش خوانديم كه: كاري نميتوانيد بكنيد.
يك پزشك آشنا گواهي فوت پدر را صادر كرد. مراسم پدر به بهترين صورت ممكن برگزار شد، تكيه كلام مادر در راسم پدر اين بود: بي همدم شدم.
در اين داستان يكي ديگر از مظاهر دنياي مردسالار كه تمايل به حفظ خانواده حتي در بدترين شرايط است به سخره گرفته شده است.
پس از اين دو داستان به بررسي آثاري ميپردازم كه با تاييد خفيف مردسالاري نگاشته شدهاند.
«گل»
جوان گل فروش ديد كه مرد پرايد سوار به زن پژو سور خيره مانده. به شيشهي ماشين زد و به مرد گفت: مي تواني برايش گل بفرستي با يك كارت ويزيت. مرد از فكر جوان خوشش آمد. با عجله كارت ويزيتش رابا پول گل به جوان داد. جوان دستهي گل و كارت ويزيت را به زن داد. زن دسته گل را آهسته روي صندلي گذاشت و كارت ويزيت را انداخت كف ماشين، روي ديگر كارتها. يك چهارراه پايين تر دور زد. جوان گل فروش در لاين ديگر منتظرش بود، زن دسته گل را به جوان برگرداند. اين سومين دسته گلي بود كه از صبح نصف قيمت به جوان مي فروخت.
اين داستان از اين نظر مي لنگد كه به اين سوال كه دختري كه پرايد دارد چرا وقتش را براي به دست آوردن 1000 تومان يا 1500 تومان به اين شيوه ميگذراند پاسخي منطقي نميدهد. اما نقش زن داستان نقشي كاملا جنسي است و به همين سبب در راستاي گفتمان غالب است اما از اين جهت تاييد گفتمان غالب اين داستان را خفيف دانستم كه زن واقعا قصد ندارد پيكرش را عرضه كند و دارد مردها را فريب ميدهد و به آنها توهم ميفروشد.
« من و جوجه»
اين داستان شگفت است زيرا راوي آن يك شهيد است. ماجرا از اين قرار است كه خواهر راوي كه او را جوجه صدا ميزنند سر قبرش آمده تا او را متقاعد كند كه به خواب مادرش برود و به او بگويد خواستگاري كه برايش آمده به درد نميخورد. راوي از خواهرش براي انجام خواستهي او رشوه ميطلبد. قرار ميشود خواهر ده هزار تومن به امامزاده طاهر عوض پولهايي كه برادر در بچگي كش رفته و نوشابه خورده، بدهد. بعد از انجام ماموريت دوباره جوجه سر قبر برادر ميآيد و از او ميخواهد به خواب آقا صادق، همسنگر خودش برود و او را به خواستگارياش بفرستد.
اين داستان از اين نظر كه شهيد را تا حد يك قديس بالا نميبرد خوب است ولي زن اين داستان هم براي تعيين سرنوشت خود متكي به مرد است، آن هم مردي مرده! خوبي اين داستان اين است كه اگر دختر خودش قادر نيست راسا بگويد كه نميخواهد به خواستگارش جواب مثبت بدهد يا نميتواند نظر آقا صادق را جلب كند لااقل جلوي برادرش، پررو و سر زبان دار است و حرف دلش را ميزند. البته بعيد نيست شجاعت اين شخصيت قصهي خانم سليماني از مرده بودن برادرش باشد و نه از جسارت خودش!
«زن سخنور»
حكايت زن خانه داري است كه علي رغم داشتن سواد تا به حال در عمرش يك صفحه كتاب نخوانده و شوهرش سخنران است و مرتب بابت كتاب نخواندن به زنش سركوفت ميزند. خاصيت زن اين است كه گوشهاي تيزي دارد و اين خاصيت سبب مي شود يك بار كه شوهرش به موقع سر يكي از سخنرانيهايش حاضر نمي شود تمام چيزهايي را كه شنيده با تركيب بي نظيري به خورد مخاطب دهد و از آن پس به يك سخنران معروف تبديل شو، اما بعد از اين كه سخنران مشهوري هم ميشود شوهرش باز به او سركوئفت ميزند كه لااقل يك صفحه كتاب بخوان.
در اين داستان هم اگر چه زن در لايهي اول از الگوي جامعهي مردسالار كه ديدن زن در لباس زن خانه دار تو سري خور، زن لكاته يا خورشيد خانم است فراتر رفته و به سخنران بدل شده ولي در لايهي دوم به سخره گرفته شده است، زيرا او سخنراني بيسواد است كه تمايلي به كسب آگاهي هم ندارد. او حرفهاي شوهرش را طوطي وار تكرار مي كند و تا به حال يك صفحه كتاب هم نخوانده است و تنها به ياري نفوذ شوهر و گوشهاي تيز و خوش اقبالي خودش سخنران شده است.
« سند آزادي»
همه چيز از زايمان مادر مينا شروع شد. مينا صاحب يك داداش كوچولو شده بود و براي بچه هاي كلاس شيريني آورده بود. خانم كلاس اول خود را موظف ديد در پاسخ يكي از بچه ها كه بچه را از كجا آورده اند درباره بارداري و زايمان ساده و مفصل توضيح بدهد. رعنا كه به خانه آمد سرش را روي شكم برآمدهي مادرش گذاشت و با داداش كوچولويش سلام و احوالپرسي كرد.
مادر زايمان كرد اما بدون داداش كوچولو به خانه بگرشت و به رعنا گفت داداش كوچولوش مرده است.
پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دري براي پدرش حرف زد و از مرگ داداش كوچولويش.
مرد دو هفته بعد از آزادي، زنش را خفه كرد. يك ماه بعد فهميد پولي كه با آن رضايت شاكيانش جلب شده، ثمرهي اجارهي رحم زنش به يك زوج بدون بچهي پولدار بوده است.
داستان، داستان سوء تفاهم است. شخصيتها عبارتند از زن ابلهي كه به خاطر شوهرش رحمش را اجاره داده ولي به او نگفته است و همين طور مرد ابلهي كه از زنش نپرسيده چطور پول آزاديش را جور كرده و حتي تعجب نكرده كه شش هفت ماه زنش به سراغش نيامده است و از همهي اينها بدتر كه از زمان شنيدن خبر تا كشتن زنش دو هفته صبر كرده كه لابد از روي خشم و جهل تصميم نگيرد ولي لابد مهر سكوتش بر لب و خلاصه تمام وقايع جهان دست به دست هم داده تا او در سوء تفاهمش باقي بماند. همهي اين وقايع به يك دليل ساده اتفاق افتاده است، چون نويسنده خواسته كه شخصيت مردش را وادار كند كه زن فداكارش را بكشد!
تنها خوبي اين داستان اين است كه غيرت كوركورانهي مرد كه معلول مردسالاري است را به چالش كشيده اما در آن سوي سكه عناد با قوانين باروري زن است.
از آنجايي كه اين قوانين در سالهاي اخير به تصويب رسيده اند، در آن زن را به عنوان فرد داراي صلاحيت تشخيص، به رسميت ميشناسند و بر خلاف ساز و كار عقيم سازي كه نيازمند اذن كتبي شوهر است استفادهي زن از روشهاي باروري مصنوعي منوط به اجازهي شوهر نيست. بنابراين داستان با ترسيم يك زن ابله كه نميفهمد از قوانين چطور به نفع خود استفاده كند در عمل تشخيص حقوقي زن را در ساز و كار باروري محكوم كرده است!
و اما ميرسيم به تاسف برانگيزترين اثر مجموعه كه آشكارا سمت و سوي ضد فمنيستي دارد و به احتمال بيشتر نگارش چنين داستاني معلول آن است كه نويسنده آگاهي صحيح از اين كه فمنيسم چيست و چه ميگويد ندارد:
« مثل سيمون دوبوآر و ژان پل سارتر»
تكيه كلامش اين بود: « مثل سيمون دوبوآر و ژان پل سارتر.»
از همهي انديشههاي سارتر و دوبوار، واژههاي دلهره، انتخاب، مسئوليت و اصطلاح ضرور ناممكن را ياد گرفته بود. اولين تجربهاش زندگي مشترك سه ماههاي با يك هم دانشكدهاي شهرستاني بود كه بعدها فكر كرد از زور بي جا و مكاني به او روي آورده است.
با هر مردي كه آشنا ميشد از زندگي آرماني زناشويي آزاد ولي همراه با مسئوليت حرف ميزد.
حالا هر شب وقتي كنار خيابان مي ايستد تا از ميان انبوه ماشين هايي كه جلوش ترمز مي كنند، يكي از انتخاب كند، به خودش ميگويد: شايد اين يكي معني زندگي آزاد زناشويي همراه با مسئوليت را بفهمد.
اين كه مخالف حقوق زن و مخالف فمنيسم بدون آنكه بدانند فمنيسم چيست حرف بزنند اصلا چيز عجيبي نيست اما اين ماجرا بسيار تاسف انگيزتر خواهد بود اگر يك زن عليه زنان حرف بزند و اگر يك نويسنده بدون آگاهي فاحشگي را به انديشههاي فمنيستي نسبت دهد!
آن هم نويسندهاي كه اتفاقا آشنايي من با او از مقاله اي بود كه در آن حمله شده بود به تمام القاب خارج از انصافي كه به زن ميدهند و معلوم بود كه خودش زخم خوردهي آيينهاي مردسالاري است.
خوش بينانه ترين خوانش ما از اين متن ممكن است ما را به سمت و سوي اين نتيجه گيري ببرد كه نويسنده ميداند فمنيست نگاه جنسي به زن را محكوم ميكند اما شخصيتي را تصوير كرده كه توانايي درك كامل ندارد و فمنيسم را وارونه فهميده. خوب اين نگاه خوش بينانه هم فقط راست كار افراد معلوم الحالي است كه دوست دارند نتيجه گيري كنند بهتر است زنها در حماقت خود بمانند چون به فرض دادن آگاهي به آنها، اساسا پتانسيل درك كامل و درست را دارا نيستند!
در اين مجموعه 9 داستان ديگر هم وجود دارند كه نقد آنها هم خالي از لطف نيست كه در آتي به آنها نيز خواهم پرداخت.
داستان كرگدن در شهري آرام با مردمي همنوع دوست اتفاق ميافتد. پردهي اول با محوريت بحث و گفتگوي «برانژه» و «ژان» آغاز ميشود. برانژه طبق معمول مست و پاتيل به بار آمده تا مشروب تهيه كند. ژان كه خوشپوش ترين مرد شهر است؛ برانژه را بابت وضع اسفبارش سرزنش ميكند و از او ميخواهد كه براي دستيابي به انسانيت از خردهگيري به دنيا وايرادات واهي چشمپوشي كند و خودش را اصلاح كند؛ برانژه علت اصلي وضعيت ناگوارش را با نبود عشق دلالت ميبخشد.
در اين صحنه فرهاد آييش با اضافه كردن شخصيت «منطقدان» به اثر بر طنز اثر افزوده است. در حالي كه برانژه و ژان در حال بحث هستند؛ منطق دان هم دارد براي دوستش غياث منطقي را به اين شكل توضيح ميدهد: «از نظر منطقي، گربه چهار پا دارد؛ پيشي هم چهار پا دارد؛ پس گربه همان پيشي است. حالا تمام گربهها ميرا هستند، سقراط هم ميرا بوده، پس سقراط يك پيشي است.»
ايراد اين صحنه اين است كه بحث مداوم و هم زمان دو گروه، براي فهم مطالبشان به عنوان عامل اخلال عمل ميكند، اما بازيگران سعي ميكنند با بالا بردن صدايشان در قسمتهاي كليدي توجه مخاطب را به خود جلب كنند.
قسمت جالب اين بخش نقطههاي اشتراك دو بحث متفاوت و بي ربط به هم است.
در اينجا فرهاد آييش با خوشفكري انسانهايي كه به منطق سقراطي بسنده كردهاند و از آن فراتر نرفتهاند را به سخره ميگيرد.
در همين قسمت مردم براي اولين بار متوجه عبور كرگدني در شهر ميشوند.
در اين پرده براي آزادانه بازي كردن بازيگران؛ رامين ناصرنصير نقش زني لوند (و البته متاهل) را بازي ميكرد كه گربهاش زير پاي كرگدن له شده بود و دوست منطق دان تمام تلاشش را براي معاشقه با او به كار ميگرفت.
ايراد كلي اين پرده از تاتر اين بود كه خيلي كند پيش ميرفت و اطناب زيادي داشت، بعد از اتمام اين صحنه؛دكور جالب و منحصر به فرد تاتر چرخيد تا شاهد پردهي بعد كه ادارهاي را نشان ميداد باشيم.
اين اداره مكاني است كه برانژه به همراه آقاي «بوتار» و خانم «دِيزي» (معشوق برانژه) و آقاي «دودار» و چند تن ديگر در آن كار ميكند. بوتار، مردي عصبي و غير منطقي و شكاك است كه وجود هر گونه كرگدن را در شهر منكر ميشود و شايعهي وجود كرگدن را نمادي از اشاعهي فاشيسم ميداند. ناگهان همسر بيف؛ يكي از كارمندان غايب اداره وارد ميشود و غيبت شوهرش را اطلاع ميدهد و ميگويد كه كرگدني او را تا اداره تعقيب كرده است. بوتار حتي وقتي تمام كارمندان كرگدن را زير پنجره ميبينند، مصرانه فرياد ميزند: «خيالاتي شديد؛ همتون؛ من كه باور نميكنم.» در اين صحنه ما ميفهميم كرگدن؛ شوهر خانم بيف است!
خانم بيف وقتي شوهرش را ميشناسد از پنجره روي شوهرش ميپرد و دودار داد ميزند كه: «سوار شوهرش شد و رفت!» در اينجا كه ديگر هيچ دليلي براي انكار حقيقت وجود ندارد؛ بوتار ميگويد: «من منكر كرگدن نشده بودم، فقط فرق من با شما اينه كه مشاهده ميكردم روند تغيير و تحول اين پديده رو. من مثل شما نميتونم شاهد صرف پديدهها باشم؛ بلكه توضيح خواهم داد...»
در اينجا گويا او. يونسكو خواسته با تصويري كه از بوتار ارائه ميدهد آدمهاي از خود متشكر احمقي را كه چشمشان را روي حقيقتهاي بارز ميبندند و مصرانه منكر حقيقت ميشوند به چالش بكشاند، اما با نشان دادن اين كه بوتار ضد مذهب است (كه البته مطمئن نيستم اين مطلب در نمايشنامهي اصلي بوده يا به آن اضافه شده است) ناخودآگاه اثر به مبلغ گفتمان غالب بدل شده است.
جملهي سوار شوهرش شد و رفت هم گويا تاييد كمرنگي بر جانبداري نويسنده از عقايد فمنيستي است كه نگاه ابزاري به مرد را محكوم ميكند.
ايراد اين صحنه دكور آن بود كه بيشتر دادگاه را تداعي ميكرد تا فضاي يك اداره را؛ و اگر تماشاگر پيش زمنيهاي از تاتر نداشت و يا بروشورهاي تاتر را نديده بود محال بود كه متوجه شود؛ آنجا يك اداره است.
بازي بازيگران و كنشهاي تعريف شده براي آنها هم به دفتر روزنامه ميمانست و اگر ديالوگهاي بوتار كه در جايي روزنامهنگاران را مسخره ميكرد ناديد ميگرفتيم؛ بعيد بود بتوان به اين نكته پي برد كه فضا؛ فضاي يك اداره است.
در پايان اين قسمت باز دكور صحنه ميچرخد و ما ناظر برانژه ميشويم كه براي سراغ گرفتن از ژان به درب خانهاش ميرود. برانژه الكل را ترك كرده و لباس مرتبي به تن دارد، اما ژان سرش را بسته و احوالش عجيب و غريب است. ما شاهد اين هستيم كه رنگ پوست ژان هر لحظه سبزتر و سبزتر ميشود و صدا و پوست بدنش كلفتتر. ژان ميگويد كه آرزو دارد برود بين كرگدنها و مثل آنها زندگيكند،مثل آنها كه با خلوص و لذت ميدوند و در چمنزار ميچرند. برانژه ميگويد: «ولي آدميزاد بودن برتر از كرگدن بودنه.» ژان منكر حرفهاي او ميشود و ميگويد اينها اخلاقيات مزخرف هستند. برانژه ميگويد: «اگه اخلاق رو از آدم بگيري؛ چي رو ميخواي جاي اون بذاري؟» او ميگويد كه انسان بايد از روي غريزه زندگي ميكنند. برانژه ميگويد: «يعني تو ميخواي جاي قوانين اجتماعي، قانون جنگل رو بذاري؟ اون وقت تمدن بشري،ارزشهايي كه بشريت ساخته چي ميشه؟» ژان با صداي بم و كرگدني فرياد ميكشه كه «بشريت ديگه اعتباري نداره.» و به اين ترتيب خودخواسته به كرگدن تبديل ميشود.
در صحنهي بعد برانژه و دودار و ديزي به شور نشستهاند كه براي نجات بشريت كاري كنند.
اكثر مردم شهر به كرگدن تبديل شدهاند؛ برخي تماما كرگدن هستند و برخي بدن انسان و سر كرگدن دارند و برخي ديگر از كرگدن بودن فقط يك شاخ به ارث بردهاند.
برانژه و دودار و ديزي كرگدنها را سرزنش ميكنند كه آيا واقعا با ديدن ما احساس حقارت نميكنند؟ دودار ميگويد: «آنها ما رو نميبينند چون بيشتر از نوك دماغشون رو نمي تونن ببينن.»
برانژه با حسرت از اين ميگويد كه ژان دوستي كه رسم انسانيت را بهش آموخت؛ به خواست خودش كرگدن شد. از اين ميگويند كه كرگدنها آزادانه هرجايي كه بتوانند را ميچاپند!
ناگهان كرگدني وارد ميشود و بعد ميفهميم؛ اين كرگدن بوتار است كه ماسك كرگدن زده تا بين كرگدنها شناخته نشود و بتواند عقايد بشري را بين آنها تبليغ كند.
دودار به او ميگويد: «ولي پوست سرتون زير اون ماسك بوي تعفن ميگيره.»
و با اين ديالوگ يونسكو به وضوح به نقد آدمهايي كه براي اين كه رسوا نشوند همرنگ جماعت ميشوند، ميپردازد.
دودار ولي كمي بعد تغيير حالت ميدهد و ميگويد: «از كجا معلوم كرگدن بودن بهتر از انسان بودن نباشه؛ تا حالا تو هيچ برهه اي از تاريخ بشر كرگدن بودن تجربه نشده.»
بالاخره دودار تصميم ميگيرد برود بين كرگدنها و آخرين جملهي آدميزاديش يعني «بايد همرنگ زمانه شد» را بيان ميكند و به كرگدنها ميپيوندد.
برانژه ميگويد: «اون كرگدن شجاعي ميشه. آدمهاي شجاع كرگدنهاي شجاعي هم ميشن.»
توي كل شهر فقط برانژه و ديزي انسان .ماندهاند. ديزي ميگويد كه: «عشق ميتونه ما رو از كرگدن شدن نجات بده؛ ما ميتونيم فكر كنيم هيچ اتفاقي نيفتاده، كي ميگه تخيل واقعيت نداره؟ تخيل هم يه جور واقعيته. ما اون واقعيتي رو انتخاب ميكنيم كه توي اون خوشبختتريم. ما از بديها به عالم تخيلمون پناه ميبريم.»
كرگدنها اما هر روز و هر لحظه مزاحم اين دوبازمانده از بشريت ميشوند؛ بالاخره ديزي بعد از 25 سال زندگي با صداي بم و كرگدني فرياد ميكشه: «عشق حال منو به هم ميزنه. شور و هيجان اون كرگدنها رو نگاه كن؟ دوست داشتني نيست...»
نميدانم دراين قسمت كداميك از عناصر سه گانهي زير چشمان و مژگان مرا بر آن داشت تا كف تاتر شهر را آب و جارو كنم؛ بازي بي نظير آتنه فقيه نصيري يا ديالوگهايي كه در سرزنش انسانيت و عشق نوشته شده بود و يا حس دروني من كه صبح همان روز شاهد كرگدن شدن ژان بودم!
با رفتن ديزي و كرگدن شدن او؛ برانژه به آدميزاد ماندن شك ميكند و ميگويد: «اصالت من در انسان بودن منه. اصالت منه كه به درد من ميخوره و اصالت من تنهايي منه و تنهايي ترسناكه.»
اما نهايتا ترجيح ميدهد تنها بماند و كرگدن نشود. انگار در اينجا يونسكو بر اين نكته تاكيد ميورزد كه حتي عشق هم نميتواند آدم را از كرگدن شدن نجات دهد و تنها اعتقاد به اصالت انسان بودن در وادي كارساز خواهد بود.
شايد يگانه ايراد اين صحنه اين بود كه صلابتي كه در بازي بازيگران براي كرگدن شدن حضور داشت؛ دربازي مهدي هاشمي براي انسان ماندن وجود نداشت.
نقطهي اوج اين صحنه درست در پايان تاتر اتفاق ميافتد يعني جايي كه برانژه از پنجره نگاه ميكند و ميبيند زني (ژولي) به هيات انسان ساز ميزند و ميرقصد.
در اين تاتر يونسكو به وضوح عقايد فرويد را به چالش ميكشد و تكيه بر نيازهاي غريزي و ناديده گرفتن اخلاق را باني از بين رفتن انسانيت ميداند. با وجود زني در پايان اثر كه انسان مانده است؛ تاتر از جانبداريهاي مرد مدارانه بر حذر ميماند و چراغي از به وجود آمدن نسل دوبارهي بشر در اين تاتر روشن ميشود.
كرگدن طنزي است كه تلخ است. تلخياي كه طعم آن تا مدتها و شايد تا پايان عمر در دهان انسان باقي ميماند؛ تلخي اين كه هر روز و هر شب بيشتر شاهد تبديل شدن يك انسان به كرگدن هستيم و ممكن است يك روز كه چشم باز ميكني ببيني دوستي يا كسي كه اتفاقا خودش هم اصول بسياري از انسانيت را به تو ياد داده، براي ارضاي يك نياز غريزي يا براي چاپيدن مغازهاي يا براي هر امر غير انساني ديگري كرگدن شده است.
اثر كرگدن تمثيل زير مجموعهي شگفت است و كرگدن شدن نمادي است از پيرو تمايلات غريزي و خشونت و حرص و آز بودن.
در خلال اثر بارها به اين نكته اشاره ميشود كه «آدميزاد بودن برتر از كرگدن بودنه؛ ولي ما نميتونيم اونها رو مجبور كنيم. اونها خودشون بايد بخوان كه كرگدن نشن.»
يعني يونسكو با آنكه قائل به حفظ ارزشهاي انساني بوده است؛ اما بر اين نكته تاكيد داشته كه هيچ امري از راه ديكتاتوري و زورگويي ميسر نيست.
يگانه نكتهي روشن اثر در فضاي خوفناك اين است كه برانژه ميگويد: «اگه هر كدوم از اون كرگدنها بخوان؛ دوباره ميتونن انسان بشن.»
اما با تمام فضاي سرد و هولناكي كه بر اثر حاكم است در پايان اثر موسيقي بي اندازه شادي كه نواخته ميشود و كنشهاي بازيگراني كه براي تعظيم به تماشاچپان به صحنه آمدند تمام فضاي اثر را از ذهن مخاطب ميپراند. بازيگران با موسيقي رنگي اساسي به صحنه ميريزند و رقص كنان در حالي كه پياپي يكديگر را به آغوش ميكشند؛ روي صحنه صف ميبندند. انگار اين بخش هم جزو ادامهي نمايش است و فرهاد آييش اصرار داشت به مخاطب حالي كند كه تمام كرگدنها آدم شدهاند و نيازي نيست نگران آيندهي بشريت باقي بماند!
پي نوشت: غياث همان قياس است، ولي باور كنيد اينجا و خيلي جاهاي ديگر همان غياث است!!!
آقاي مطهري سلام!
من يك زن هستم و اگر زنده بوديد، حاضر بودم خونم را در شيشه كنم و به شما دهم تا برويد و آزمايش كنيد و ببينيد كه تمام سلولهايش نشاني از ايكس و ايگرگ دارد. من يك زن هستم با تمام قابليتهايي كه شما از زن انتظار داريد. تمام قابليتها كه چه عرض كنم، همان يك قابليتي كه شما انتظار داريد زنان داشته باشند و بسياري قابليتهاي ديگر كه انتظار داريد نداشته باشند. گواه آن يك قابليت، ستايش كوچكم است كه الان دارد آواز ميخواند و دور و برم پرسه ميزند و گواه قابليتهاي ديگرم اين مقاله و استدلالي است كه مطمئنم اگر زنده بوديد تمام عقايدتان را به چالش ميكشاند، آخر شنيدهام اهل بحث بودهايد، اهل انديشه بودهايد!
نميدانم ميدانيد يا نه، ولي تمام مقالاتی كه در سالهای 45و 46 در مجله زن روز تحت عنوان "زن در حقوق اسلامی" منتشر کرده بوديد را امروزه به نام كتابي با نام «نظام حقوق زن در اسلام» منتشر كردهاند، تا من نوعي آگاه شوم كه زن در اسلام يك كالاست، يك برده است.
ميدانيد يگانه جملهي پرستيدني كتابتان از نظر من چيست؟ «خاصيت حقيقت اين است كه شك و تشكيك به روشن شدن حقیقت كمك مي كند. زیرا که شك مقدمه يقين است و ترديد پلكان تحقيق»
اعتقاد به چنين جملهاي چنانم كرد كه به تمام تنديسهاي پرستيدنياي كه از زن خلق كرديد شك كردم و يقين پيدا كردم گوهر بودن زن، بازي و دسيسهاي نوين است تا باز با تمجيد و بالابردن او چون اعصار پيشين كه او را ناقص العقل ميخواندند، او را از دست يابي به حقوق طبيعي و انساني خويش بازدارند و چنين است كه برايتان نامه نوشتم تا به آنچه گفتهايد بينديشيد.
در كتابتان نوشتهايد: «زن و مرد در انسانیت برابرند.» واقعا به اين جمله اعتقاد داريد؟ اگر جوابتان مثبت باشد، بايد يا تعريف شما از انسانيت صحيح نباشد و يا برابرياي كه قائل به آن هستيد برابرياي است كه در مزرعهي حيوانات جورج اورل به آن قائلند، «تمام حيوانات با هم برابرند، فقط بعضي از برخي ديگر برابرترند.»
در كتابتان نوشتهايد: «ازدواج موقت يكي از قوانين درخشان اسلام است.»
با شما در اين مورد كاملا توافق دارم زيرا همان طور كه گفتهايد:
«در ازدواج موقت زن و مرد پس از پايان مدت تعین شده از هم جدا مي شوند. هر چند در صورت تمايل مي توانند آن را تمديد كنند.» يعني در ازدواج موقت زن به خاطر گفتن يك كلمهي سه حرفي به مردي كه انتخابي غلط بودهاست مجبور نميشود تا پايان عمر افسوس بخورد يا براي داشتن جفت مناسب به خيانت متوسل شود يا مثل مليحه با در دست داشتن برگهي پزشكي قانوني كه پاره شدن پردهي گوشش را به خاطر سيلي شوهر تاييد كرده و برگههاي آزمايشگاه مبني بر معتاد بودن ابوالفضل از سال 82 تا حالا از اين دادگاه به آن دادگاه سگ دو بزند تا شايد يك قاضي با مرام پيدا شود كه بدون تمايل به كشيدن لپ مليحه از روي شواهد و قراين با استناد به آن دوازده شرط كذايي كه ابوالفضل با زيركي فقط پنج تا از آنها را در عقدنامه امضا كرده است، حكم طلاق را صادر كند.
گفتهايد «در ازدواج موقت روابط اقتصادي كاملا آزاد و قراردادي است. اما در ازدواج دائم كليه مخارج زن و خانواده با مرد است.» و اين دليل ديگري بر درخشش اين معامله است! زيرا در ازدواج موقت به مرد به چشم ابزاري براي پولسازي و به زن به عنوان احمقي براي پولسوزي نگاه نشده است.
آري راست ميگوييد كه ازدواج موقت از قوانين درخشان اسلام است زيرا «در ازدواج دائم زن بايد مرد را به عنوان رئيس خانواده بپذيرد اما در ازدواج موقت اين امر قراردادي است.» يعني زني كه تمايل نداشته باشد يوغ بردگي بر گردن نهد ميتواند با مرد قرارداد ببندد كه رئيس بودنت را ببر توي محل كارت و در خانه، دوست و يار من باش و نه رئيس و اربابم.
چقدر جالب است وقتي ميفهمي در ازدواج دائم «هيچ يك از طرفين حق ندارد از توليد نسل جلوگيري كنند، زيرا هدف از ازدواج دائم توليد نسل است» يعني زني كه ازدواج دائم را بپذيرد طبق قانون اسلام بايد قبول كند كه ماشين جوجه كشي است! اما در عوض «در ازدواج موقت كه هر دو طرف دارای اختیار هستند.»
اين است كه با شما موافقم كه ازدواج موقت در مقايسه با ازدواج دائم از قوانين درخشان اسلام است ولي باور كنيد كه اين درخشش، از نوراني بودن ازدواج موقت نيست بلكه از تاريك بودن ازدواج دائم در قانون است.
در كتابتان نوشتهايد: «در ازدواج موقت هم زن نبايد مانع استمتاع(تمتع بردن-برخوردار شدن) مرد شود، ولي مي تواند بدون آنكه لطمه اي به استمتاع مرد وارد آيد از حاملگي جلوگيري كند.» اين يكي از جملههايي است كه با استناد به آن ثابت ميكنم كه تعريفي كه انسان سراغ داريد، تعريفي است كه من از قابلمه سراغ دارم. در مورد قابلمه حكم ميكنيم كه قابلمه حق ندارد مانع ريختن غذا داخلش شود و شما در مورد زن حكم ميدهيد كه زن قابلمهاي است كه بايد هر وقت مرد اراده كرد به كار گرفته شود تا مرد ارضا شود!
در مورد منع كار كردن زن در اسلام و دادن اجازهي تصميم گيري به مرد در مورد كار كردن زن، نوشتهايد: تمام اينها فقط به خاطر شخص شخيص زن است! عبارت دقيق كتاب شما به قرار زير است:
«اگر مرد در برابر زن جبهه بگیرد و بگوید تو یکی– من یکی , بگوید در کارهای سخت و سنگین با من شریک باش, به فراخور نیروی کارت مزد بگیر , تمام هزینه زندگیت را خودت بر عهده بگیر و ... در این حالت کلاه زن پس معرکه است ، زیرا که زن بالطبع نیروی کارش کمتر و استهلاک ثروتش بیشتر از مرداست .»
من رياضي خواندهام عزيز. وقتي داريم از علم صحبت ميكنيم ارائهي يك مثال نقض كافي است كه خط بطلاني بر آن فرضيه بكشيم و آن را به عنوان نظريه نپذيريم. وقتي شما اين فرضيه را مطرح ميكني كه «نيروي كار زن كمتر از مرد است و درآمد او از مرد كمتر خواهد بود.» كافي است من يك مثال نقض ارائه دهم كه مثلا صاحب انتشارات ... كه يك خانم است سي برابر شوهرش در ماه درآمد دارد، يا دكتر الهام دريك توانسته به تنهايي از فقر مفرط به ثروتي برسد كه حتي بتواند يكي از جزاير تازند آيلند را بخرد! بهتر استد بدانيم: بي عرضگي زنان ربطي به زن بودن آنها ندارد و بر اثر جبر تاريخي است، در حقيقت به قول سيمون دوبوآر مشابهتهاي زيادي بين وضع زنان و وضع سياهان وجود دارد، برنارد شاو در مورد سياهان ميگويد: «آمريكايي سفيد پوست فرد سياه پوست را در حد واكسي نگاه ميدارد و از آن نتيجه ميگيرد كه سياهان فقط به درد كفش واكس زدن ميخورند.»
آري اغلب زنها در مجموع امروزه پايينتر از مردان هستند. يعني موقعيت آنان كمترين امكانات را به روي آنها ميگشايد. مساله اين است كه من و شما بفهميم كه به عنوان انديشمند بايد اين سير بيمار را خاتمه دهيم و نه با بازيهاي عوام فريبانه با لغات به كركس لباس طاووس بپوشانيم.
در كتابتان آمده است كه «از سویی دیگر عادت ماهانه , وضع حمل و...زن را در وضعی قرار میدهد که به حمایت مرد و حقوقی بیشتر نیازمند است.»
چه كسي گفته است كه فمنيستها اعتقاد دارند زن بايد زايمان نكند يا در هنگام زايمان هم سر كار برود؟ آنها براي حل كردن مشكلات فيزيولوژيك زن اعتقاد دارند به جاي بيگاري كشيدن از مرد بايد اجتماع اين تامين را به عهده بگيرد، همان طور كه وقتي مردي در كار سانحه ميبيند، بيمه تامين مخارج بيماري و دورهي نقاهت او را بر عهده ميگيرد.
در كتابتان نوشته شده است: «در همهي جانداران دیگر هم, جنس نر به حکم غریزه به حمایت از جنس ماده بر می خیزد.» مثال جالبي است، ميدانستم اسلام قائل است به تقليد، ولي نشنيده بودم اعتقاد دارد به تقليد از حيوانات. پنگوئنها تكجفتي هستند و ماده تخم ميگذارد و دنبال شكار ميرود و جنس نر روي تخم مينشيند تا جوجه شود، تمساح نر كه اگر ماده از بچهتمساحها دفاع نكند، آنها را به عنوان غذا ميبلعد، اسب دريايي هم تك جفتي است و جنس ماده، جنينهايش را در كيسهي اسب دريايي نر قرار ميدهد تا بچه شوند و دنبا بيايند. يك نوع ماهي پرنده هم وجود دارد كه تك جفتي است و در اين گونه، جنس نر مسئول چسباندن تخمها روي برگهاي درختان و آب پاشيدن به آنها تا زمان بچه شدن است، در عوض ماهيهاي گپي خيلي هوس بازند و جفت ثابت ندارند و هر كي هركي هستند. بچههاي گپي ماده كه به دنيا ميآيند هر كدام شكل يكي هستند و اگرخودشان از پس بزرگ شدن بربيايند كه هيچ وگرنه پدر و مادر به آنها ميگويند: «بي خيال ننه بابا شو!» مرغ و خروسها هم زندگي جالبي دارند، يك خروس را با ده مرغ كه بيندازي ميتواند رل شوهري را براي هر ده مرغ اجرا كند. شيرهاي ماده از شيرهاي نر سريعتر ميدوند و شكار با شيرهاي ماده است و ترساندن كفتارها با يال و كوپال شيرهاي نر! گربههاي نر كه خيلي بي مسئوليت و بي شعورند، كارشان فقط حامله كردن گربههاي ماده است و مادهي بيچاره درست بعد از زايمان بايد به دنبال غذا برود! خيلي از حيوانات هم وجود دارند كه هر بهار براي خود يك جفت انتخاب ميكنند و نگهداري از بچهها و بچه زاييدن به عهدهي جنس ماده و پول در آوردن، نه ببخشيد، غذا به خانه آوردن بر عهدهي جنس نر است. خوب نفرمودهايد در اين روال طبيعي ما به عنوان يك انسان بايد از كدام حيوان تقليد كنيم؟ پنگوئن شويم چطور است؟ سگ و گربه چي مهربان؟
راستي هيچ وقت به اين فكر كردهايد كه در گونههايي از حيوانات كه در آنها جنس ماده لانه نشين ميشود و جنس نر به دنبال غذا ميرود، جنس ماده با لانه نشين شدن چه چيزهايي را از دست ميدهد؟ مطمئنا چيزهايي كه از دست ميدهد به اندازهي جنس مادهي انسان نيست، باور كنيد حيوانات دانشگاه ندارند. باور كنيد حيوانات لذتشان در به حكم غريزه زيستن است و انسان به انديشهاش است كه انسان است، باور كنيد از جنس مادهي انساني انديشيدن و مثبت بودن را دريغ كردن و به او به عنوان ابزاري براي رفع نيازهاي غريزي نگاه كردن خيانت به انسانيت است، باور كنيد از انسان توقع انگل شدن را داشتن خيانت است به انسانيت.
اي كاش قرنها زنها مقابل مردهايي كه فكر ميكنند زن، حق طبيعي مرد است سكوت نميكردند و زن شما يا دخترتان يا خواهر گرامي يا مادر به شما ميگفت كه چرا در مقالهات نوشتهاي كه: « صدها تن از زناني كه در حرمسراها به سر مي برده اند، در واقع حق طبيعي يك عده محروم و بيچاره بوده اند كه تا آخر عمر مجرد زيسته اند.»
در كتابتان نوشتهايد: « متعه برای کسی رواست که خداوند او را با داشتن همسری از این کار بی نیاز نکرده است و اما کسی که دارای همسر است فقط هنگامی می تواند دست به این کار بزند که دسترسی به همسر خود نداشته باشد.» اما نگفتهايد اين اسلامي كه قائل به برابري زنان و مرداني است كه اتفاقا تمامشان هيچ فكر و ذكري جز ارضا كردن تمايلات جنسي ندارند، براي زنان شوهردار وقتي دسترسي به همسرانشان ندارند چه قانوني تراشيده است! شايد گفتمان غالب زمان شما فقط از علمي صحبت كرده بود كه مرد را داراي تمايلات جنسي قويتري نسبت به زنان دانستهاند و مردان را ناتوان در كنترل ميل جنسي دانستهاند و چيزي در مورد زنان شهوتران نگفته بود، اما از شما كه اهل قرآن بودهايد ميپرسم هيچ وقت به اين فكر نكردهايد كه چرا خداوند در قرآن زليخاي شهوتران و يوسف قادر به كنترل ميل جنسي را مطرح نموده؟ ميدانم كه اگر زنده بوديد يك نگاه پدرانهي عاقل اندر سفيه مهمانم ميكرديد و ميگفتيد: «دختر جان، تمام مردان كه نميتوانند مثل يوسف باشند، تمام زنها هم مثل زليخا نيستند.» آن وقت من هم ميپرسيدم: «آيا من حق ندارم به عدالت اسلامي كه براي بهشتي كردن مرداني كه مثل يوسف نيستند راهي انديشيده و براي بهشتي كردن زناني كه مثل مريم نيستند راهي نگذاشته شك كنم؟»
نوشتهايد: اين كه اجازهي ازدواج دختر در دست پدر است از آن رو نيست كه اسلام به ضعف عقل دختر معتقد است بلكه «فلسفه موافقت پدر ناشي از اين نيست كه دختر قاصر شناخته شده، بلكه به گوشه اي از روانشناسي زن و مرد مربوط است، مربوط به حس خوش باوري زن است.» گفتهايد اين از قوانين حمايتي اسلام از زن خوش باور و دليل ظن اسلام به مرد است! برايش دليل آوردهايد كه: «مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت»
البته جاي شكرش باقي است كه پدر را اختياردار مطلق دختر نميدانيد، من كاري به اين قانون و ديگر قوانين اسلام ندارم، اما درست كمي بعد از اين فرمايشات به فلسفهي غرب اعتراض كردهايد كه چرا انسان را اشرف مخلوقات نميداند؟
خودتان قضاوت كنيد كه انسانهاي تعريفي شما كه نصفيشان بندهي شهوت هستند و نصف ديگرشان عقيم در تصميمگيري عقلاني، شايستهي اشرف مخلوقات دانسته شدن هستند يا انساني كه غرب در پي اعاده حيثيت از آن است و او را داراي عقلي ميداند كه اگر از پرورش بازنماند قادر به تشخيص درست از غلط خواهد بود؟
دوست دارم بدانم فرق شما كه ميگوييد زن حق ندارد از استمتاع شوهرش جلوگيري كند با نيچه كه ميگويد: « مرد را برای جنگ بايد پرورد و زن را برای دوباره نيرو گرفتن جنگاوران . ديگر کارها ابلهی است» چيست كه فلسفه های غربی را محكوم ميكنيد كه « چرا دیگر انسان را اشرف مخلوقات نمیدانند میان فکر و اعمال روحی انسان با گرمای زغال سنگ از لحاظ ماهیت تفاوتی نمی بینند؟»
در كتابتان به عنوان محكوم كردن فلسفههاي غربي نوشتهايد: «به دیگر سخن اگر بناست انگیزه و محرک اصلی بشر در همه کارها امور اقتصادی و یا جنسی و یا برتری طلبی باشد، اگر انسان جنسا بنده شهوات و میلهای نفسانی خود باشد و جز در برابر زور سر خم نکند و اگر ... چگونه می توانیم از حیثیت و شرافت انسانی و حقوق غیر قابل سلب و شخصیت قابل احترام انسان دم بزنیم و آن را اساس و پایه همه فعالیتهای خود قرار دهیم ؟!»
ميبينيد چقدر حرفهايتان با هم تضاد دارد؟ چقدر تناقض دارد؟ شما كه با معيار اقتصادي كه تازه آن هم غلط بود زن را خانه نشين كرديد و مرد را به بازار كار فرستاديد، شما كه با ادلهي شهواني بودن مرد متعه و اذن پدر براي ازدواج دختر و تعدد زوجات را توجيه كرديد. كاش لااقل به تمام حرفهايي كه ميزديد اعتقاد داشتيد و يا به اعتقاداتتان با اين كلمات صحيح و زيبا جامهي فاخر نميپوشانديد.
نوشتهايد: «فلسفهي غرب درباره انسان دچار تناقض شده است.» نه استاد بزرگوار، اين شما هستيد كه دربارهي انسان دچار تناقضيد و يا از آن آگاه نيستيد و يا آگاهيد و بروز نميدهيد.
در كتابتان نوشتهايد كه قائليد به «حقوق طبيعي: يعني هر استعداد طبيعي مبناي يك حق طبيعي است و يك سند طبيعي براي آن به شمار ميآيد. مثلا فرزند انسان حق درس خواندن دارد چون استعداد درس خواندن و دانا شدن در فرزند انسان است ولي در حيوانات نيست.» خوب بگوييد تا بدانيم به واسطهي كدام علم يا كدام سند بي ايراد به اين نتيجه رسيدهايد كه زنان استعداد طبيعي براي دانا شدن، براي ادارهي زندگي خود، براي انديشيدن ندارند كه اختيار زن را به مرد سپردهايد تا اگر شوهر اجازه داد تحصيل كند، كار كند، بيانديشد و اگر اجازه ندهد شما جزو كدام دستهايد؟ آه ميكشيد و به حال زن افسوس ميخوريد يا يك «به جهنم بزرگ» به زن هديه ميدهيد؟ اگر شوهر يكي از دخترهاي تحصيلكردهي شما، او را به حكم قانون اسلام خانهنشين ميكرد و از پيشرفت او جلوگيري ميكرد، عدالت اسلامي را از كدام آيه، براي تسلي خاطر دخترتان به او يادآور ميشديد؟
در كتابتان آمده است كه: «حتي قرائن تاريخي دوره اي را نشان نمي دهد كه در آن دوره انسان فاقد زندگي خانوادگي باشد یا رابطه عمومي و اشتراكي جنسی داشته باشد. غرض اين است كه احساسات خانوادگي بشر امری طبيعي و غريزي است و مولود عادت و نتيجه تمدن نيست.» اين حرف هم به نظر من صحيح نميرسد. بشر در دورههاي مختلف تاريخ اشتراك جنسي را تجربه ميكرده است، مثلا در كتاب تاريخي سينوهه اين امر به وضوح شرح داده شده است يا همين امروز هم اسكيموها با اشتراك جنسي زندگي ميكنند. اما مهم اين نيست كه تاريخ چه بوده و چه نبوده. بودن يا نبودن يك امر تاريخي دليلي براي تداوم يا قطع آن واقعه نميباشد، همان طور كه بردهداري و بت پرستي در تاريخ بشر جاري بوده و امروز ممنوع و منحط است. به جاي رجوع به تاريخ بايد به اين بينديشيم كه بشر رو به پيشرفت است و بايد هر روز انسانتر شود و نه حيوانتر. بنابراين مهم اين نيست كه اين حرف شما درست است يا غلط بلكه مهم اين است كه احساس به خانواده امري است انساني كه بايد حفظ شود و براي حكم در مورد بايد و نبايدهاي انساني نبايد به تاريخ رجوع كرد.
در كتابتان آمده است كه: «از لحاظ رواني ميل زن به آرامش و سكوت است.» درست در جملهي بعدي نوشتهايد: «زن پرحرفتر از مرد است.» از آنجايي كه در اين مورد تكليف شما با خودتان مشخص نيست از پرداختن به آن صرف نظر ميكنيم. در جملاتي ديگري نوشتهايد: «زن در علوم استدلالی و مسائل خشک عقلانی به پای مرد نمی رسد.» خوب براي اثبات اين گزاره كافي است يكي از طرفداران شما كه مردانگياش را ثابت كرده در مقابل مني كه هزاران دليل براي زن بودنم دارم، با استدلال عقلاني تناقضاتي كه شما مطرح كردهايد را مرتفع بفرمايند!
نوشتهايد: «زن از مرد رقیق القلب تر است و فورا به گریه و احیانا به غش متوسل می شود.» راست ميگوييد، اما مهربان اين به دليل پاداشي است كه اجتماع در طي سالهاي كودكي به گريهي دختران و توبيخي است كه به اشكهاي پسران ميدهد و نه مسئلهاي فيزيولوژيك و ذاتي.
نوشتهايد: «مرد مي خواهد زن را بگيرد و زن مي خواهد كه او را بگيرند.» اصولا بدبختي ما زنها اين است كه مردها هميشه ما را گرفتهاند، ما را به زني دادهاند، ما بايد براي داشتن آزاديمان از مرد طلاق بگيريم، تا زماني كه شما مردها به ما زنها به چشم كالا نگاه كنيد، همواره مايليد ما را بگيريد و بدهيد! تا زماني كه زنان هم به خودشان به چشم كالاي جنسي نگاه كنند بي شك از اين گرفتن و دادنها شاد خواهند شد!
از زبان يك روانشناس آمريكايي نوشتهايد: «اگر مردي در دوران زندگيش با چند معشوقه به سر برده باشد، به نظر زنان مرد جالبي است. اما مردها از زني كه بيش از يك مرد در زندگيش وجود داشته باشد، متنفرند.»
با اجازه بايد بگويم علم اين روانشناس آنقدر كامل نيست كه به آن استناد كنيد. در اوگاندا مردان تمايل داشتند با زناني ازدواج كنند كه قبلا ازدواج كرده باشند. چنين تفكري فقط در ميان جوامعي رايج است كه به بكارت زن تقدس بخشيدهاند. اين بكارت تنها بكارت جسمي نيست، بلكه بكارت روحي و عشقي نيز هست، و اين احساس ربطي به مرد و زن بودن ندارد، يك عامل فرهنگي است كه بايد اصلاح شود.
ما كه هرچه در كتاب شما خوانديم متوجه نشديم شما بالاخره به چه اعتقاد داريد، در جايي گفتهايد اسلام به شکل بی سابقه ای جانب زن را نگاه داشته است، در جاي ديگر تاكيد كردهايد كه اسلام بیش از حد زن را نوازش کرده و مرد را به زیر بار کشیده و كمي بعد از آن نوشتهايد: «حقیقت این است که اسلام نخواسته به نفع زن یا مرد قانونی وضع کند , بلکه اسلام سعادت جامعه بشریت را در نظر گرفته است.»
سعادت جامعهي بشري در اين است كه نه زن روي دوش مرد باشد و نه مرد روي دوش زن. سعادت جامعهي بشري در اين است كه زن و مرد در كنار هم پلههاي ترقي را طي كنند و جامعه و خانوادهشان را بسازند.
در كتابتان نوشتهايد: «زن اگر به همسر قانونی خود متکی نباشد به مردان دیگر متکی خواهد شد و این دقیقا فلسفه تبلیغ علیه نفقه توسط مردان شکارچی است.» با اجازهي شما بايد بگويم همين جملهي شما بازتوليدي از ضرب المثلي امريكايي است كه ميگويد: «اگر خرج زن را ندهيد، مرد همسايه خرج او را خواهد داد.» بنابراين مطمئن باشيد كساني كه براي استقلال زن تلاش ميكنند، غرب زدههاي امريكايي نيستند. بلكه در گفتمان غرب هم زن، موجودي وابسته و حقير است كه فقط دوست دارد تكيه كند حالا به هر كسي كه شد! تمام اين نگرشها به زن به اين علت است كه از او موجودي وابسته خلق كردهاند كه جز جنسيتش سلاح ديگري ندارد، ولي باور كنيد اگر زن ياد بگيرد كه كالاي جنسي نيست و خودش از پس مخارجش در بيايد تمام نگرانيهاي شما و مردان امريكايي و مردان جهان براي تكيهي زن به هر كس و ناكسي حل خواهد شد، زيرا وقتي زن براي اصالت وجود خودش ارزش قائل شود، براي تامين معاشش حاضر به خودفروشي نخواهد شد.
در كتابتان در مورد ارث نوشتهايد: «حال که با مهر و نفقه از بودجه زندگی زن کاسته شده و تحمیلی از این نظر بر مرد است پس اسلام می خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران شود ، لذا برای مرد دو برابر زن ارث قرار داده است. »
اين عدالت اسلامي هميشه جاي سوال و تعجب باقي ميگذارد.
عباس و صغري خواهر و برادرند. عباس با مريم ازدواج ميكند و براي او به عنوان مهريه و نفقه و هر كوفت و زهرمار ديگري كه شما صلاح ميدانيد ده مليون تومان خرج ميكند. صغري با جعفر ازدواج ميكند و چون جعفر فقير است به يك مليون تومان مهريه راضي ميشود. پدر عباس و صغري فوت ميكند و از سي مليون ثروتش بيست مليون به عباس ميرسد و ده مليون به صغري.
جعفري كه فقيرتر از عباس بوده، فقيرتر ميماند. صغرياي كه به كم قناعت كرده باز هم بايد به كم قناعت كند، تازه اگر در نظر بگيريم كه ممكن است شوهر صغري فوت كرده باشد و تمام مخارج زندگي و ادارهي بچهها به دوش صغري باشد، اين بي عدالتي بيشتر خود را نشان خواهد داد.
عزيز جان، قانون ارث در اسلام قانون وام ازدواج نيست. اگر مثلا در اسلام حكم بود كه وقتي ميخواهيد به زن و مردي كه ازدواج كردهاند وام ازدواج دهيد به مرد دو برابر زن بدهيد، با اين توضيح شما اين موضوع توجيه ميشد ولي از آنجايي كه قانون ارث بين خواهر و برادر است كه مخارج آنها در ازدواج براي يكديگر نيست و براي شخص ديگري است، اين توضيح شما توجيه عادلانهاي براي قانون ناعادلانهي ارث نيست.
نوشتهايد قبول داريد كه «حیات خانواده وابسته به علاقه طرفین است نه یک طرف.» و اين را هم دليلي دانستهايد براي اين كه اگر مردي ناجوانمرد است و بعد از چند سال مهري به زن ندارد بهتر است او را طلاق دهد، زيرا قانون مي تواند مرد را مجبور به دادن نفقه كند اما ميتواند از مرد، يك فداكار بسازد. با شما در اين مورد كاملا موافقم. هر وقت شعلهي عشق دوسويه در زندگي زناشويي خاموش شود زن و مرد بهتر است از هم جدا شوند. پس از اين موضوع توضيح دادهايد مرداني هستند كه ناجوانمردانه از طلاق دادن زني كه مهري به آنان ندارد سر باز ميزنند، در مورد اين كه در چنين مواردي زن نميتواند از مرد طلاق بگيريد اين طور توضيح دادهايد:
« منطق اسلام مبتنی بر مالکیت مرد و مملوکیت زن نیست. همان طور که قبلا گفتیم، روان شناسی زن به گونه ای است که محبت زن به صورت عکس العمل به علاقه و احترام مرد است، از این رو علاقه زن به مرد معلول علاقه مرد به زن است. پس طبیعت کلید فسخ طبیعی ازدواج را به مرد داده است.»
چقدر بد است كه اين اطلاعات در اين كتابها در مورد زن بدون مراجعه به دادگاهها نگاشته شده است! راست ميگوييد در اسلام بن بست طلاق نداريم، هزاران زني كه به هزاران دليل مايل به تداوم زندگي زناشوييشان نيستند و طبق قانون عمل و عكس العمل شما نميتوانند به عمل عشق مرد عكس العمل عشق نشان دهند، اگر كفش آهنين به پا كنند و چند سال از عمرشان را از پلههاي دادگاهها بالا و پايين بروند و پول خوبي هم داشته باشند تا براي وكيل و قاضي خرج كنند، بالاخره موفق به گرفتن طلاق خود خواهند شد، اما به چه قيمتي؟
به حقوق بشر اعتراض كردهايد كه: «حق تاهل برای یک مرد یعنی اشباع غریزه و حق همسر و شریک داشتن. اما حق تاهل برای یک زن علاوه بر همه اینها حق حامی و سرپرست داشتن است. حال اگر تک همسری تنها صورت قانونی ازدواج باشد، عملا گروه زیادی از زنان از حق طبیعی انسانی خود (حق تاهل) محروم می مانند. بر عهده زنان روشن بین مسلمان است که شخصیت واقعی خود را باز یابند و به نام حمایت از حقوق حقه زن، به نام حمایت از اخلاق و نسل بشر به کمسیون حقوق ملل در سازمان ملل پیشنهاد کنند که تعدد زوجات را در همان شرایط منطقی که اسلام گفته، به عنوان خدمت به جنس زن به رسمیت بشناسد.»
راه بهتري كه ما سراغ داريم اين است كه زنان به ياري هوش و مهارتها و نيروي كار خود، از ازدواج به جاي يافتن حامي و سرپرست، به دنبال پيدا كردن دوست و عشق باشند و به همين دليل است كه نصيحت شما را نميپذيريم و به حقوق بشر اعتراض نميكنيم، بلكه آن را مرهمي ميكنيم بر زخمهايمان، كه بفهميم جايي مرداني هستند كه به زن به چشم ضعيفهي محتاج به سرپرست، به چشم يك كالاي مطلوب كه هر چه بيشتر بهتر و به چيم يك انگل نگاه نميكنند.
گفتهايد: «مجازبودن تعدد زوجات بزرگترین عامل نجات تک همسری است. به این معنی که درشرایطی که موجبات تعدد زوجات پیدا می شود و عده زنان نیازمند به ازدواج از مردان نیازمند فزونی می یابد،اگر حق تاهل این عده زنان به رسمیت شناخته نشود و به مردانی که شرایط جسمی، مالی و اخلاقی دارنداجازه چند همسری داده نشود،رفیقه بازی و معشوقه گیری ریشه تک همسری واقعی را می خشکاند.»
تو را به خدا قسمتان ميدهم كه اين قدر نگران ما زنان نباشيد. ما زنان ترجيح ميدهيم شوهراني كه به واسطهي نبودن زن صيغهاي، از رفيقه گرفتن انصراف ميدهند و نه به واسطهي وجدان و انسانيت، هر غلطي كه دلشان ميخواهد انجام دهند.
گفتهايد اگرچه قائليد به اين كه تك همسري بهتر است از چند همسري است ولي مشكلاتي كه براي چند همسري بيان ميكنند را قبول نداريد: «مشکلات روحی: در روابط زناشویی آنچه عمده واساس است امور معنوی و عشق است،پس آنچه که روح ازدواج و جنبه انسانی آن است عشق است که آن هم قابل قسمت نیست، پس تعدد زوجات محکوم است.
اما این تصور در واقع یک تخیل شاعرانه است، در اینجا سخن از ظرفیت روح بشر است، و مسلما ظرفیت روحی بشر آنقدر محدود نیست که نتواند چند علاقه را در خود جای دهد.»
عجيب است كه در اين توضيح عالمانه فراموش كردهايد به جاي بشر از كلمهي مرد استفاده كنيد و اين ظرفيت نامحدود دوست داشتن را براي زنان نيز قائل شدهايد! خوب براي اين ظرفيتهاي نامحدود دوست داشتنهاي بشري قاعدتا همان كمونيسم جنسي كه با آن سرسختانه مخالفيد كه بايد بهتر باشد!
به عقيدهي من آن چيزي كه آدمها ظرفيت بسياري در آن دارند شهوت است و اطلاق كلمهي عشق به آن خيانتي است به ذات عشق.
گفتهايد مرد امروز با چند همسري مخالف است زيرا ميل دارد: «حس تنوع طلبی را از طریق گناه ارضا کند و نه آنكه به همسر خود وفادار باشد! مرد دیروز اگر می خواست گناه کند راه گناه چندان باز نبود، ناچار تعدد زوجات را بهانه می کرد و از انجام بعضی تعهدات مالی درباره زنان و فرزندان چاره ای نداشت . اما مرد امروز می خواهد بدون هیچ اجبار و تعهدی به هوسرانیهای بی پایان خود بپردازد.»
اجازه ميدهم مردها خودشان در اين مورد از خودشان دفاع كنند. به هر صورت چيزي كه شما قائل به آن هستيد اين است كه ازدواج نوع قانوني فحشاست. اين است كه مرد يك جانوري است كه يك درصد از بدنش براي كل زندگي او تصميم ميگيرد و زن هم به ياري فروختن يك تكه از بدنش به مرد زندگي خود را تامين ميكند. فكر ميكنيد كه بهتر است اين يك تكه را براي تمام عمر به يك مرد بفروشد تا به مردهاي مختلف. به قول معروف فكر ميكنيد ويلاي اختصاصي بهتر از ويلاي مشاركتي است، مهربان گرامي. من حرف شما را نميفهمم، زيرا هر چه جامعه براي ويلا كردن من تلاش كرد موفق نشد و من هنوز يك انسانم. يك انسانم كه اگر ازدواج كردم عاشق شدم و به دنبال سايهي بالاي سر نبودم. يك انسانم كه ميانديشم و چه تلخ است براي شما كه اين انديشه آغاز شك است و شك آغاز يقين. يقين به غير انساني بودن دنيايي كه با شعار انسانيت ساختهايد.
آري همان طور كه گفتهايد: «متاسفانه باید بگویم آن که هم دیروز و هم امروز بازی را باخته است ، موجود خوش باور و ساده دلی است به نام جنس زن معروف است.»
زني كه با تمجيدهاي شما كه تو حيفي براي كار كردن و براي مستهلك شدن زير بار اجتماعي گول ميخورد و خانه نشين ميشود تا مردها برايش تصميم بگيرند، زني كه فكر ميكند اگر چادر به سر كند ديگر به چشم يك كالاي جنسي نگريسته نميشود، زني كه فكر ميكند بندهي محبت موجودي كه بندهي شهوت است بماند بهتر است تا آنكه سايهي بالاي سر نداشته باشد و بيوه شود، زني كه از خطاهاي مردها گذر ميكند و ميگويد او يك مرد است. زني كه هم فرياد من نميشود، سكوت ميكند...
زني كه شي نشد، زني كه سكوت نكرد:
ارغوان اشتراني
فيلم زن دوم، فيلمي است كه اگر در مورد آن نشنيده بودم كه ادعاي نگاه محترم به زن و فمنيستي بودن دارد، از نقد آن چشمپوشي ميكردم و به آن به ديدهي يك فيلم تجاري با داستاني جذاب و بازيهايي درخشان نظر ميانداختم، اما اين ادعا مرا بر آن داشت تا دربارهي فيلم بنويسم تا نشان دهم حتي در ذهن انديشمندان و هنرمندان چطور گفتمان غالب آنچنان ميخ خود را كوبيده است كه هر چقدر هم سعي كنند باز هم دارند با تفكرهاي جامعهي مردسالار ميانديشند.
مهتاب كسري دوست دختر شرعي (صيغهي ثبت نشده) بهرام است و دارند سال سوم زندگي عاشقانه و پنهانيشان را ميگذرانند كه كتايون زن بهرام كه پنج سال و نيم پيش او را ترك كرده و به خارج رفته تا بهرام راضي شود و جلاي وطن كند و حتي سه سال و نيم تمام ردهاي خود پاك كرده و كاملا بهرام را از سرنوشت خود بي خبر گذاشته است، تلفن ميزند كه به زودي خواهد آمد.
با آمدن كتايون بهرام تصميم دارد ماجراي عشقش را به او بگويد ولي مهتاب او را از اين كار منصرف ميكند. بهرام كه هيچ عشقي به كتايون ندارد به خاطر رويا دختر كوچكش او را ميپذيرد ولي همچنان به بودن با مهتاب اميد دارد و در پي راه چارهاي براي حل مشكل است. كتايون با ديدن دسته كليد خانهي مهتاب از حضور زن ديگري در زندگي شوهرش آگاه ميشود ولي به روي بهرام نميآورد.
مهتاب، بهرام را ترك ميكند و به زادگاه كودكي خود ميرود و در آنجا تصادفا شوهر سابقش كه پسرعمويش نيز هست را ميبيند. امير جانباز جنگي است و مهتاب را به زور، وقتي طلاق داد كه بيمارياش پيشرفت كرده و او را روي ويلچير نشانده بود.
امير با آگاه شدن از زندگي مهتاب، براي او در كيش كار پيدا ميكند اما چيزي نميگذرد كه مهتاب ميفهمد حامله است. او به تهران بر ميگردد و در نشستي كه براي تجليل از آخرين كتاب بهرام ترتيب داده شده از دور شاهد اوست و در آن نشست بهرام از دوست و يار و مهرباني حرف ميزند كه دلسوزانه او را در ويراستاري كتاب ياري كرده است. كتايون نام اين دوست گرامي را از بهرام ميپرسد و او ميگويد كسري. كتايون فكر ميكند كه كسري نام يك مرد است.
فرداي آن روز كه مهتاب به همراه (سحر زكريا) دوست خانوادگي بهرام جلوي شركت بهرام منتظر هستند تا ماجراي بچه را بازگو كنند، تصادفا كتايون هم سر ميرسد و با ديدن سحر سلام و عليك ميكند و از او ميخواهد كه دوستش را معرفي كند. وقتي (سحر زكريا) مهتاب كسري را معرفي ميكند، كتايون وا ميرود و مثل جن زدهها سوار ماشين ميشود.
همان جا مهتاب تصميم ميگيرد برود. به كتايون زنگ ميزند و ميگويد: «من مهتاب كسري هستم. خواستم بگم من دارم براي هميشه ميرم. بهرام مال تو و رويا.»
مهتاب وقتي به كيش برميگردد با پيشنهاد ازدواج دوبارهي امير مواجه ميشود و به خاطر بچه و شناسنامه گرفتن و پدردار شدن بچه قبول ميكند. اسم بچه را بهرام ميگذارند و امير در دوازده سالگي بچه ميميرد. بچه بزرگ ميشود و در المپياد مقام ميآورد و صحنهي آخر بهرام را ميبينيم كه هنوز عاشق و داغان در خانهي مهتاب منتظر اوست و در تلويزيون ميبيند كه با مهتاب به عنوان مادر يك بچهي المپيادي مصاحبه ميكنند و وقتي از پدر او ميپرسند او ميگويد: متاسفانه پدر بهرام الان پيش ما نيست. بهرام ميفهمد كه مهتاب از او بچهدار شده و اشك در چشمش حلقه ميزند و فيلم به پايان ميرسد.
اگر به بررسي شخصيتهاي فيلم بپردازيم ميتوانيم در مورد شيزوفرن ناآگاهانهي جاري در دنياي فيلم به خوبي صحبت كنيم.
مادر بهرام، از بند جامعهي مردسالار گريخته است. اگر او زن سنتي بود، همان ماه اولي كه از عروسش خبري نشد، دور او را خط ميكشيد و خودش اقدام به زن گرفتن براي پسرش ميكرد.
بهرام هم مرد سنتي نيست. از قانون مدني ايران براي ممنوع الخروج كردن زنش استفاده نكرده است، وقتي كتايون برميگردد بي آنكه برايش مهم باشد كه در اين پنج سال كتايون چه غلطي ميكرده و با كسي بوده يا نبوده به خاطر دلخوشي مادرش و به خاطر رويا كوچولو او را ميپذيرد.
مهتاب هم زن سنتي نيست، چون به هيچ وجه حاضر نشده و نميشود زن دوم بهرام شود و زن دوم شدن را توهين به خودش ميداند.
امير هم مرد سنتي نيست، زيرا بچهي يك مرد ديگر را مثل بچهي خودش ميداند و برايش مهم نيست كه جسم و روح مهتاب سالهاي سال در تسخير مرد ديگري بوده است.
ديدن اين شخصيتهاي خوب و رويايي اصلا چيز بدي نيست. مسئله اين است كه شخصيتها به شيزوفرني فرهنگي دچارند و خودشان از آن باخبر نيستند و گويا كارگردان هم از آن خبردار نيست. درست مثل دختران آرايش كردهاي كه با ناخنهاي مانيكور شده و موهاي بافت زده شده پشت علم امام حسين سينه ميزنند و اصلا متوجه تضاد ظاهرشان با عملشان نيستند و شايد خيليهاي ديگر هم متوجه اين تناقض نباشند.
نگاه شخصيتهاي فيلم به زن و مرد همچنان نگاه ابزاري است.
امير با استفاده از قانون مردسالار به زور مهتاب را طلاق داده است و مهتاب مقابل اين اقدام او منفعل باقي مانده است. شايد هم آنچنان عشقي به او نداشته است و سكانس بيمارستانِ امير و مهتاب خواسته به ما نشان دهد كه مهتاب از روي ناچاري و بي كسي زن امير بوده است، در صورت اول مهتاب اگر واقعا يك زن از بند رسته بود نبايد اجازه ميداد شوهرش با اتكا به گفتمان غالب براي زندگي او تصميم بگيرد و در صورت دوم ما ميتوانيم به اين فكر كنيم كه مهتاب از روي بي كسي زن امير بود، ولي وقتي امير او را طلاق داد، سير تحولي براي مهتاب اتفاق افتاد كه او را چنان به اصالت وجود خويش رساند كه حتي براي داشتن حمايت مردي كه عاشقش بود راضي نشد عنوان زن دوم شدن را پذيرا شود، در اين صورت براي داشتن حمايت امير به عنوان پدر بچه (با توجه به اين كه عاشقش نبود) نبايد حاضر ميشد با او ازدواج كند.
حالا ازدواج دوبارهي مهتاب با امير با جملهي امير كه به او ميگويد «هيچ انتظاري ازت ندارم» و با تصور بچهگانهي اين كه مهتاب و امير مثل دو همسايه با هم در يك خانه زندگي ميكنند و يا با فداكاري مادرانه قابل توجيه است، ولي بدتر از آن كاري است كه مهتاب با بهرام ميكند.
مهتاب در مورد زندگي بهرام تصميم ميگيرد و بهرام را با فداكاري هر چه تمام بااين استدلال كه رويا بيشتر از بچهي توي شكم او به پدر نياز دارد به كتايون تقديم ميكند. درست مثل زماني كه ما لباسي داريم كه خيلي دوستش داريم ولي با ديدن زن و بچهاي كه در سرما ميلرزند با اين توجيه كه آنها بيشتر از من به لباس نياز دارند، لباس را به آنها ميبخشيم.
اينجاست كه بايد صداي ما فمنيسيتها در بيايد كه كوچكترين آثار باقي مانده از نگاه غيرانساني به زن و مرد كه محتوم جامعهي مردسالار است، بايد به چالش كشيده شود. از ديد مهتاب بهرام يك ماشين پولسازي است و نه يك انسان. او با بهرام درست مثل يك ابزار برخورد ميكند و با فداكاري او را به كسي ميبخشد و برايش اهميتي ندارد كه بهرام دوست دارد كتايون از او استفاده كند يا مهتاب. او يك كاپشن است كه حق ندارد روح داشته باشد، حق ندارد فكر كند كه چه كسي بايد او را استفاده كند، كسي كه اجتماع او را براي استفاده كردن از بهرام قبول دارد از نظر مهتاب هم مناسبتر است!
اينجاست كه فمنيستها ميگويند مرد هم نهايتا قرباني نظام مردسالاري است: « اجتماع دين خود را نسبت به زن از طريق مردي كه به او اختصاص مي دهد ادا ميكند. مرد بسته به ميل خود نمي تواند رشتهي زناشويي را پاره كند. طرد و طلاق فقط با تصميم قدرتهاي عمومي صورت مي گيرد و مرد ناگزير مي شود با پرداخت مالي به جبران بپردازد.» بايد توجه داشت كه اگر چه حفظ خانواده مهم است، ولي بهرام قبل از آنكه پدر رويا يا شوهر كتايون باشد، يك انسان است و اگر مهتاب واقعا عاشق اوست بايد به او فرصت دهد تا خودش براي زندگياش تصميم بگيرد و ميان مهتاب و كتايون انتخاب كند. بايد از او بخواهد كه براي تداوم زندگي مطلوبش با اجتماع مبارزه كند و كتايون را طلاق دهد و ازدواجش را رسمي كند.
اينجاست كه مهتاب به يكباره از زن مطلوب سيمون دوبوآر به زن تفسيري مطهري ميرسد و ميشود «زن اسير محبت» كه نميتواند با عقلش تصميم بگيرد و با دلش تصميم ميگيرد و رل قرباني را بر عهده ميگيرد.
كتايون هم با تمام رنگ و لعابش يك زن سنتي و بدون غرور است. او چشمش را روي معشوقه داشتن شوهرش ميبندد و تا پايان عمر براي داشتن سايهي بالاي سر، تحقيرها و بي مهريهاي بهرام را تحمل ميكند.
حالا اگر چيزي از عشق باقي مانده در بهرام نسبت به كتايون در فيلم حضور ميداشت تمام اينها توجيه شده بود، ميتوانستيم فرض كنيم كه اين فيلم ورژن وطني كازابلانكاست كه عناصر زن و مردش جابهجا شدهاند.
تنها نتيجهگيري مطلوب اثر اين ميتواند باشد كه صيغهي موقت بر خلاف انديشهي آقاي مطهري از قوانين درخشان اسلام نيست، چرا كه اگر مثل تمام كشورهاي دنيا قانون صيغه و زن دوم و اين حرفها در كشور ما وجود نداشت، بهرام براي بودن با مهتاب مسلمان راهي بجز طلاق دادن كتايون و ازدواج دائم با مهتاب نداشت و اين جور به روز سياه نمينشست!
در اين اثر پس از حلقهي سبز که اولين اثر غیر جنگی حاتمي كيا بود او بار دیگر همه را از خود ناامید ساخت.
از نظر ساختار بدنهي روايت معيوب است، حاتميكيا كه به تكرار علاقه دارد، به جاي اين كه خانم دكتري كه كورتاژ ميكند را محور فيلم قرار دهد، آزمايشگاه را محور قرار داده و با مراجعهي تصادفي تمام آزمايش دهندگان به تنها دو دكتر به جاي كاري واقع گرا اثري شگفت خلق كرده است. شايد ميانديشد كه در تهران فقط دو دكتر زنان وجود دارد يا دنيايش آنقدر ساده است كه از اين همه تصادفات عجيب و غريب متحير نميشود. صرف نظر از نماهاي تصويري كه در حد سريالهاي دست سه سيما تنزل كرده است، دغدغهاي در اين اثر وجود ندارد كه حاتميكيا از پس پرداخت به آن برآمده باشد.
درست است كه حاتمي كيا به يكي از تابوهاي جامعه پرداخته ولي فيلمي ساخته كه در راستاي گفتمان غالب است.
اگر بخواهيم به پديدهي سقط جنين بپردازيم بايد به اين نكته توجه كنيم كه چه كساني مايلند به اين عمل مبادرت ورزند؟ به اختصار آنها را در 6 گروه دستهبندي ميكنم:
1- زنان خياباني و فاحشگان كه حتي از كيستي پدر بچهي خود آگاهي ندارند و يقين ميدانند كشتن بچهاي كه يا رها ميشود يا هم شغل آنها و يا فروشندهي مواد مخدر خواهد شد در مرحلهي جنيني گناه كوچكتري است از به دنيا آوردن او. آنها بچهاي را در شكم دارند كه اگر به دنيا بيايد همين اجتماعي كه مخالف سقط جنين است، آنچنان او را طرد ميكند و تنها ميگذارد تا از او مجرمي بسازد و در نهايت با شادي اعدام دسته جمعي چنين مجرماني را نظارهگر باشد.
2- زن و شوهرهايي كه از فقر و بدبختي عاقبت روشني براي كودك خود متصور نيستند و فكر ميكنند مردن جنين بيشتر به صلاح جنين است تا زنده ماندنش.
3- زناني كه موقعيت شغلي آنها با بچهدار شدن از دست ميرود و اجتماعي كه مخالف سقط جنين است هيچ حمايتي از آنان را براي انجام فريضهي مادري متحمل نميشود.
4- زناني كه به دليل بيماري خاص يا به دليل كهولت حياتشان با به دنيا آوردن فرزند به خطر ميافتد و حتي پزشكي قانوني هم حكم سقط جنين را امضا ميكند.
5- زناني كه علي رغم عشق به كودك خود، از حمايت عاطفي پدر بچه برخوردار نيستند، مثل خانم دكتر كه مورد خيانت شوهر قرار گرفته و اگر نه ماه سخت بارداري را متحمل شود، قانون اجتماع هم اين بچه را سهم او نميداند و او ناچار است در صورت طلاق، به حكم قانون بچهاي كه از خون و گوشت او تغذيه كرده را به دست پدر خيانتكار بسپارد.
6- زناني كه بچهي خود را دوست دارند اما به حكم موقعيت معشوقهي مردي شدهاند كه دوست ندارد مسئوليت كاري كه كرده را بپذيرد و از حمايت قانوني هم مقابل او برخوردار نيستند.
حاتمي كيا سعي كرده به اين اقشار در مقابل سقط جنين پاسخ قانع كنندهاي دهد:
پاسخ او به گروه اول كه دست گزيدن و استغر الله گفتن بوده و اصولا حاتمي كيا در اين مدينهي فاضلهاي كه زندگي ميكنيم وجود چنين قشري را متصور نيست!
پاسخ او به گروه دوم رساندن فرشتهي نجاتي از آسمان به شكل ثريا قاسمي است كه آنها را با ثروت خود تامين كند و نجات دهد و به راه راست هدايت نمايد. خدا ثريا قاسمي ها را زياد كند، به اندازهي تعداد تمام زن و مردهاي فقير!
پاسخ او به گروه سوم يك «به جهنم» بزرگ است. او از زنان ميخواهد كه در هر شغل و مقامي كه هستند فراموش نكنند كه زن هستند و ابزاري براي توليد مثل. يگانه حركت با ارزش حاتمي كيا در اپيزود مربوط به اين موضوع ، ديالوگ مهناز افشار است كه به شوهرش ميگويد: «اون پنگوئن ميدونسته قرار مادر بشه.» ظاهرا يگانه آدمهايي كه حاتمي كيا كار آنها را قبيح ميداند كساني هستند كه مايلند سقط جنين كنند، و بسيار كمتر از آنها، مرداني كه بدون اين كه زنشان راضي باشد مبادرت به آبستن كردن او ميكنند كاري وقيحانه انجام دادهاند! البته اين كار وقيحانه آنقدرها هم بد نيست كه به خودشان اجازه ميدهند فرياد بزنند: «كار بدي كردم؟ بگو تاوان ميدم، بگو تاوان پدر شدن چيه؟ ميدم...» بدين ترتيب حاتميكيا هم به عنوان مردي كه به ظاهر نمايندهي قشر فرهنگي است از نگاه ابزاري به زن فراتر نميرود. فقط زن را به جاي يك شي اروتيك ابزاري براي توليد مثل ميداند.
پاسخ او به گروه چهارم اين است كه زن عزيز دكترها هم نميفهمند كه ميگويند اين سقط به صلاح توست. بچه را نگه دار، بگذار شوهرت سر پيري با ونگ ونگ بچه احساس جواني كند و بتواند به بر و بچههاي پارك پز بدهد كه ما اينيم! البته چيزي از مرگ زن نميگويد و داستان سر حاملگي زن تمام ميشود ولي احتمالا زن كه بميرد، مردي كه ثابت كرده از جوانهاي بيست و چند ساله چيزي كم ندارد مادر جديدي براي نوزاد خود پيدا ميكند...
پاسخ او به گروه پنجم همان فرمول بسوز و بساز است.
پاسخ او به گروه ششم هم اين است: «تاوان اين گناه تنها به دوش توست، تو وظيفه داري براي مادر شدن فقر و بدبختي را به جان بخري و كودكت را تنها با لعن و نفرين اجتماع بزرگ كني...»
در اين اثر حاتمي كيا ميتوانست بسيار عميق تر و ريشهاي تر به اين درد اجتماعي بپردازد. ميتوانست در هر قصه جامعهي نكبتي ما را مقابل جامعهاي آرماني در دو اپيزود مطرح كند. مهناز افشاري كه كارگردان او را در صورت حامله بودن به ترك كار وادار ميكند و او ناچار به سقط جنين دست ميزند، در مقابل مهناز افشاري كه در يك جامعهي آرماني به مادر شدنش فخر ميفروشد و دولت يا نهادهاي عمومي هزينهاي كه او و تهيه كننده متحمل شده را به عهده ميگيرد تا او بتواند به اين فريضه نيز بپردازد.
حاتمي كيا بايد بداند در ايران هيچ ثريا قاسمياي در مطب دكترها پول پاي بچهاي كه از فرط فقر قرار است هلاك شود نميريزد. اين نگاه بيش از اندازه ساده انگارانه به اين معضل اجتماعي از حاتمي كيا بعيد است.
حاتمي كيا همچون يك مبلغ بسيار وفادار رسانه ابراز كرده است كه اجتماع ما هيچ دردي ندارد و در شرايط فعلي سقط جنين براي هيچ زن و مردي يگانه راه فرار از بدبختي نيست...
امیدوارم حاتمي كيا در اثر بعدی اش بهتر ظاهر شود و شاهد اثری عمیق و حرفه ای از او باشیم، اگرچه با نظر به کارنامه ی اخیر حاتمی کیا و نیز غرور حرفه ای اش که نقد منتقدین را به پشیزی حساب نمی کند محتمل است اين اميد واهي باشد.
ادامه مطلب
وقتي به هم معرفي شدند، مرد چيزي به شوخي گفت، به اين اميد كه زن از او خوشش بيايد. زن به شدت خنديد به اين اميد كه مرد از او خوشش بيايد. بعد هر كدام به سمت خانهي خود راندند. هر سه مستقيم به جلو خيره شده بودند و چهرههاشان در هم كشيده بود. مردي كه آن دو را به هم معرفي كرده بود، از آنها خيلي خوشش نميآمد، هر چند طوري رفتار كرده بود كه انگار از آنها خوشش ميآيد، چون نگران اين بود كه رابطهي خوب با ديگران را هميشه حفظ كند، بالاخره كسي نميداند چه پيش ميآيد، ميداند؟
ديويد فاستر والاس
در داستان كوتاه كوتاه فوق با سه شخصيت سر و كار داريم كه تشخصي ندارند. مرد دلالي زن و مردي را به هم معرفي ميكند تا در صورت تمايل ازدواج كنند. مرد و زن وانمود ميكنند از هم خوششان آمده و مرد دلال هم با آنكه از آنها خوشش نميآيد اين طور وانمود ميكند كه خوشش آمده تا رابطه با آنها را حفظ كند، زيرا ممكن است در آينده به آنها احتياج پيدا كند و باز هم از آنها سود بجويد.
در اين داستان كوتاه به عقل ابزاري اشاره شده است كه جاي عقل انتقادي بشر را گرفته است. از خودبيگانگي انسانها و تبديل شدن آنها به كالاي مصرفي به چالش كشيده شده. مرد و زن پس از جدا شدن از هم قيافههايي در هم دارند و احتمالا به اين فكر ميكنند كه آيا معاملهي پرسودي انجام داده اند يا ضرر كردهاند؟
در اين داستان كوتاه از اسم به طور نامتعارفي استفاده شده، همان طور كه پيداست اسم حجم زيادي معادل تقريبا يك دهم بدنهي داستان دارد، اين بدان معني است كه در اين داستان اسم هم جزو بافت بدنهي داستان است و به شيوهي داستانهاي كلاسيك اسم، كلمه يا صفت و موصوف كوتاهي نيست كه به داستان گوشه چشمي داشته باشد.
برداشت آزاد از حرفهاي محمد رضا گودرزي پيرامون داستان
دهكدهي مجاور
پدر بزرگ من عادت داشت بگويد: «زندگي چه كوتاه است، اينك خاطرهي آن روز در ذهن من چنان شتابان در گذر است كه براي مثال مشكل ميتوانم بپذيرم كه چگونه يك جوان ميتواندتصميم بگيرد با اسب عازم دهكدهي مجاور شود، بي آنكه در نظر آورد كه صرف نظر از اتفاقات ناگوار- حتي طول يك زندگي عادي و خوب و خوش نيز براي چنين گشت و گذاري ابدا كافي نيست.»
كافكا
اين داستان يك تمثيل مدرن است، در اين اثر كافكا همچون برسون از زمان ذهني حرف زده، زمان ذهني يعني دركي كه افراد مختلف با توجه به سن و موقعتشان از گذر زمان دارند. براي پدربزرگ زندگي همچون يك چشم بر هم زدن گذشته است، اما جوان اين شتاب گذراي زندگي را درك نميكند.
در اين داستان كوتاه كوتاه با آنكه راوي براي شناخت خود ردي به جاي نگذاشته است، اما احتمال بيشتر بر آن ميرود كه كهنسال باشد، زيرا زمان ذهني پدر بزرگ را ادراك كرده و به عنوان تاييد، حرفهاي پدربزرگ را روايت ميكند.
برداشت آزاد از حرفهای محمد رضا گودرزی پیرامون داستان
به اين گذران شتابان زمان پيش از اين در شعر و ادب پارسي نيز اشاره شده، و در اين اثر به خوبي در چند سطر دويدن بي وقفهي زمان به تصوير كشيده شده است، اما من فكر ميكنم بجز زمان ذهني چيزهاي ديگري هم در اين داستان حضور دارد. اگر اشتباه نكنم كافكا از گذاشتن نام دهكدهي مجاور نيز بر اين اثر منظور نظري داشته است. اگر كافكا صرفا ميخواست از زمان ذهني صحبت كند، ميتوانست نامي كه تاكيد بيشتري بر زمان ذهني باشد را بر داستان بگذارد، مثل زندگي كوتاه يا خاطرهي پدر بزرگ.
من دهكدهي مجاور را نزديكترين هدف آرامش بخش بشري فرض ميكنم. كافكا به اين امر اشاره دارد كه زندگي بشر به قدري كوتاه است كه حتي به نزديكترين و كوچكترين هدف لذتبخش خود نميرسد. مثلا انساني كه هدفش كسب معلومات و آگاهي است و از رسيدن به آگاهي لذت ميبرد بايد بداند كه «حتي طول يك زندگي عادي و خوب و خوش نيز براي چنين گشت و گذاري ابدا كافي نيست.» و او در كسب آگاهي حتي به دهكدهي مجاور نيز نخواهد رسيد.
به علت مدرن بودن اين تمثيل ممكن است هر كس به فراخور اطلاعات و پس زمينههاي ذهنياش دهكدهي مجاور را نماد چيزي متفاوت بگيرد.
پي نوشت: از دوستان خوبم (خصوصا ديدار) درخواست ميكنم كه در اين پست تنها نظرهاي مربوط به اين دو داستان را قرار دهند و اگر مايل به ادامهي بحث پيرامون مسائل زنان و مردان هستند، نظرهايشان را در پست قبل (الهه و جاروكش) قرار دهند.
روزي بود و روزگاري و شهري بود به اسم "علي آباد" كه چنين بود و چنان... تا آن روز كه همه ي مردم اين شهر از بهار و پاييز، طلوع و غروب و خلاصه از اين كه بهارها، اين همه صداي پرنده و چرنده توي گوشهاشان زنگ بزند و پاييزها اين همه برگ زرد جمع كنند، جانشان به لبشان رسيد، آمدند و هر چه آهن پاره و باديه و بشقاب و كف گير داشتند ريختند توي يك كورهي بزرگ بزرگ و دادند دست فلز كارهاي شهر. آنها هم نشستند و يك تاق گندهي ضربي درست كردند براي سقف شهر، با دويست سيصد تا هواكش، و همهي خانهها، چراغهاي آويزي و زنبوري و مهتابي را آوردند، خرد كردند و دادند يك كرهي بزرگ درست كردند و يك روز با سلام و صلوات بردند زير تاق شهرشان آويزان كردند وبرق قوي و خيره كننده اي را دواندند توش. آن وقت بود كه رفتند سراغ درختها و پرنده ها و اعلاميه پشت اعلاميه كه:
«هر يك از آحاد مردم اين شهر موظف و مكلف است كه در اسرع وقت يكي از اشجار شهر را ريشه كن كرده به خارج شهر حمل كند و الا طبق تبصرهي...مادهي...»
حكم، حكم زور بود، اگر آنجا بودي مي ديدي كه چطور يكي يكي مردم با بيل و كلنگ و اره و مته افتاده اند [بودند] به جان چنارهايي كه سالهاي سال، بهارها سبز مي شدند و پاييزها برگهاشان را كه مثل پنجهي سر گلدستهها بود، ولو ميكردند توي خيابانها، و يا صف دراز مردم را مي ديدي كه چطور درختها را كول كرده بودند و از دروازهاي شهر مي بردند بيرون و بچه ها و پيرزنها هم گلدانهاي بزرگ و كوچك نرگس و ياس را مي ريختند توي گودالهاي بيرون شهر.
بعد هم حكم شد كه حالا نوبت پرندههاست و ماهي ها و مرغها و سگها و گربه ها. و يك هفته تمام، ده بيست تا ماشين باري افتادند دور شهر، هر كدام با دو تا مرد كت و كلفت كه قفس قتاريها و بلبلها و ظرفهاي پر از ماهي را مي گرفتند و مثل سيب زميني مي ريختند روي هم، يا كتونههاي مرغها و كبوترها را بار مي كردند و سگها و گربهها را كه توي كيسهي گوني كرده بودند، روي هم ميچيدند. و يك ماه نگذشت كه توي شهر "علي آباد" يك وجب خاك پيدا نمي شد و يك ساقه ي سبز علف يا يك پرندهي كوچك. و حالا شهر شده بود يك شهر نمونه، نه شبي داشت، نه پاييزي، درست مثل كشور هميشه بهار توي قصهها. خيابانهاي پاك و پاكيزهاش مثل آينه ميدرخشيد. توي آن همه كوچه پسكوچه نه درشكه اي بود و نه گاري اسبي، و راست راستي هر چه مي گشتي و گوش به زنگ مي ايستادي نه واق واق سگي را مي شنيدي و نه قوقولي قوقوي خروسي كه مردم را صبح سياه سحر از خواب زابرا كند.
مردم سر براه شهر، سر ساعت 8 كه بوق كارخانه ها بلند مي شد، يك چيزي خورده نخورده، لباسهاشان را مي پوشيدند و آويزان مي شدند به تراموايي، اتوبوسي، چيزي و مي رفتند سر كارهاشان و طرفهاي ساعت 17، جوانها با دو تا ساندويچ و يك پپسي توي سينماها پلاس بودند و مردها و زنهاي پا به سن، توي كافهها و []...
و يا مي رفتند توي ميدانهاي شهر، مي ايستادند به تماشاي درختهايي كه از سنگ تراشيده بودند و برگهاشان، حلبيهاي سبز سير بود، يا نگاه ميكردند به پرندههاي فلزي روي شاخههاي درختها و چراغهاي رنگارنگ نئون و عكسهاي لخت مادر زاد ستاره ها.
تا آن ساعت كه آن بلا نازل شد. بله، بي شك و شبهه بلا بود، آن هم يك بلاي آسماني، يعني خيلي از مردم شهر ايستاده بودند توي ميدان بزرگ و نگاه مي كردند به فوارهها و مرغابيهاي پلاستيكي و درختاي سنگي كه يكدفعه ميان آن همه پرنده ريز و درشت فلزي، چشمان افتاد به يك قناري كوچك كه درست و حسابي آواز ميخواند و بالهاي زرد و قشنگش را به هم مي زد. و براي همين بود كه يكدفعه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و پاسبانها با آن لباسهاي نو و براقشان ريختند توي ميدانها و كوچهها و خانهها و هر سوراخ و سنبه اي را گشتند.
همه جا را گشتند، حتي توي زير زمين خانهها و لاي همهي خرت و پرت صندوقها را، اما پيداش نكردند، تازه هيچ كس هم نفهميد كه اين قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش از كجا آمده بود؟ دروازهها را كه بسته بودند و تمام باغ و برها هم كه شده بود خانه و هتل و كافه و []، تاق ضربي هم كه يكدست بود و بي درز، براي همين بود كه ريش سفيدهاي عصا به دست شهر نشستند و عقلهاشان را سر هم كردند، آن وقت بود كه فهميدند اين بلا از كجا بر شهر نازل شده.
گفتند و نوشتند كه:
«اين پرنده فقط از دروازههاي شهر آمده است.»
اما آنها كه دم هر دروازهاي چند تا ششلول بند گذاشته بودند و يكي يك تور سيمي و يك چماق سر نقره داده بودند دستشان، پس حتما اين پرنده توي قطار گونيهاي برنج و گندوم و بنشن بوده، يا شايد يك شيرپاك خوردهاي از شهرهاي همسايه، يك تخم قناري را گذاشته يك گوشهي دنج و گرم و بعد، اين تخم كوچك، پرنده شده و از انبار شهر پريده و آمده، نشسته روي شاخهي يك درخت سنگي و شروع كرده به خواندن و بالهاي زرد و قشنگش را به هم زده.
براي همين بود كه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و ريختند توي كوچهها و خانههاي مردم و اگر تو آنجا بودي، مي ديدي كه چطور بي هوا مي ريختند توي خانهات، اينجا را بگرد، آنجا را بگرد، توي پستو را، توي صندوق را، توي زير زمين را، پشت قفسههاي كتاب را، حتي از سر بقچه بستههاي بيبي جونها كه قصههاي قشنگي از پرنده و سنگريزه بلد بودند، نميگذشتند. اما مگر مي شد پرندهاي به آن كوچكي را پيدايش كرد؟
پيش ميآمد كه كارگرها سرگرم كار بودند و صداي دستگاهها بلد بود و سواريها ريز و درشت مثل جوجه از دهانهي كارخانه ميآمدند بيرون كه يكدفعه، يكي از آنها مات مات، زل ميزد به يك گوشه و آن وقت از اين گوش به آن گوش و يك دقيقه نمي گذشت كه همه دست از كار مي كشيدند و مي ايستادند به تماشاي قناري كوچك كه بالهاي زرد و قشنگي داشت. اما تا زنگ خطر كارخانه به صدا در ميآمد و ماشينهاي آتش نشاني مثل اجل معلق سر مي رسيدند و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان مي ريختند توي كارخانه، قناري، مثل يك چكهي آب، توي زمين فرو مي رفت، آنها هم همهي كارگرها را ميريختند بيرون و درهاي كارخانه را ميبستند و سر تلمبههاي بزرگ د.د.ت را ميگرفتند توي سالن كارخانه. اما باز يكي دو ساعت بعد ميديد قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش ميآمد و مينشست روي سر شير سنگي روبهروي عمارت شهرداري و شروع ميكرد به خواندن و هنوز صداي پاي پاسبانها روي سنگفرش پاك و براق شهر بلند نشده بود كه مردم سر بهره شهر آويزان ميشدند به ترامواها و اتوبوسها و در ميرفتند و قناري هم ميپريد و ميرفت و درست ساعت 17 و 18، باز توي ميدانهاي شهر پيدايش ميشد.
بچههاي كوچولوي شهر هم كه سرهاشان پر بود از قصههاي پرندهها و دلشان غنج ميزد براي يك قناري كوچك و قشنگ كه بگيرند توي مشتهاشان، و يا يك گربه كه بگذارند روي پاهاشان و ناز كنند، و يا يك گلدان با يك ساقهي نازك گل نرگس... آن وقت ساعت 8، عوش آن كه كتابهاشان را (كه پر بود از عكس درختهاي سنگي و دودكشها و شكل و شمايل پاسبانها) بزنند زير بغلشان و مثل بچهي آدم بروند روي نيمكتهاي آهني كلاسها بنشينند و به معلمهاي باسوادشان كه هميشهي خدا يك عينك پنسي توي صورتشان ولو بود، گوش بدهند و معادلههاي چند مجهولي را حل كنند، ياغي شده بودند. بله، درست و حسابي پا پيچ مردم شهر و اولياي محترم شهر "علي آباد" شده بودند، يعني از ساعت پنج و شش كه هيچ تنابندهاي بيدار نبود، راه ميافتادند توي كوچهها و ميدانها دنبال قناري كوچكي كه بالهايش زرد و قشنگ است.
تازه تمام اينها به كنار، طرفهاي ساعت 16 و 17 كه روزنامهها در ميآمد، تمام صفحات اولشان پر بود از عكسهاي ق و نيمقد قناري كه مثلا نشسته بود روي تاق يك اتوبوس دوطبقه و يا روي مجسمههاي رنگ و وارنگ ميدانها. و سرمقاله پشت سر مقاله بود كه دربارهي «زحمات طاقت فرساي مامورين براي نابودي قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ» به چاپ ميرسيد.
دست آخر، ريش سفيدهاي شهر بس كه نستند و چاي و بيسكويت خوردند و كميسيون پشت كميسيون و گزارش پشت گزارش، از نا افتادند و نوشتند و گفتند: «ما عقلمون به ان كار قد نمي ده» و براي همين بود كه روزنامهها با حروف درشت 72 نوشتند كه:
«ريش سفيدها زه زدند.»
آن وقت بود كه پسربچهها شير شدند و تيركمانها را علم كردند و افتادند به جان پرندههاي فلزي و مرغابيهاي پلاستيكي و چراغ كت و كلفتي كه زير تاق ضربي شهر "علي آباد" آويزان بود. و يكي از همان گلولههاي گرد آهني بود كه درست خورد به گوشهي راست چراغ و بي بي جونها گفتند كه چراغ هم مثل خورشيد يك چشمش كور شد. سپورهاي شهرداري هم بس كه عروسك و گلهاي پلاستيكي و پرندههاي فلزي از توي كوچه پسكوچههاي شهر جمع كرده بودند، خسته شدند و از همان وقت بود كه آسفالت يكدست كف ميدانهاي ورزش و خيابانها و كوچهها ترك خورد و علف سبز روشني از زمين بيرون زد و تاق ضربي "علي آباد" نشت كرد و يكدفعه مردم حس كردند كه دوباره باران، بله، نم نم باران، درست و حسابي روي سرشان ميريزد و بوي نا شامهشان را قلقلك ميدهد.
كم كم داشت كار، آب باز ميكرد و پروندهي قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ آن قدر قطور و قطور شده بود كه ديگر توي همهي اتاقهاي بايگاني بزرگ شهر، جاي سوزن انداز نبود. تا آن كه يك روز ساعت 8 هر چه زنگ خطر بود به صدا درآوردند و هر چه پاسبان و پليس و آتش نشاني بود، ريختند توي خيابانها و كوچههاي شهر "علي آباد" و مردم را از خانه ها و كارخانهها و عرق خوريها و [] كشيدند بيرون وبعد كه جيب و بغل زنها و مردها و بچهها را خوب گشتند، دروازهها را باز كردند و همه را ريختند بيرون و همهي پاسبانها و پليسهاي آتش نشاني، با ماسك و تلمبه هاي بزرگ د.د.ت رفتند توي شهر و دروازهها را كيپ كيپ بستند. و هر چه مردها و زنهاي شهر "علي آباد" با مشت زدند به ديوارهاي شهر و بچهها گريه كردند، هيچ كس دروازهها را باز نكرد كه نكرد.
بله، دروازه ها را بستند كيپ كيپ و هواكشها را خاموش كردند و با آن تلمبههاي بزرگ، كه پربود از گرد د.د.ت ريختند توي شهر و از اين خانه به آن خانه... خلاصه همهي سوراخ سنبههاي شهر را ضد عفوني كردند و درزهاي تاق ضربي را گرفتند و آسفالتها را لكه گيري كردند و چراغ را باز راست و ريس كردند و دوباره برگهاي سبز حلبي و پرندههاي فلزي را نشاندند روي شاخههاي درختهاي سنگي و يك رنگ آبي سير زدند به تاق و چند تا ابر سفيد سفيد ولو كردند توي آن، و وقتي كه يك هفته تمام گذشت و ديدند كه ديگر خبري از آن قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ نيست، دروازهها را باز كردند.
بله، دروازه ها را باز كردند، باز باز. و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان ايستادند دم دروازهها و يكي يكي، بله، يكي يكي...پشت سر هم... جيب بغل همهشان را...
بله، اما همهي مردم شهر "علي آباد" رفته بودند و هيچ تنابندهاي بيرون دروازه نبود.Hk
داستان تمثيل مدرن با روايتي خطي و سر راست است. شهر علي آباد را من سمبل جاهايي فرض مي كنم كه حكومتهايشان با شعار "براي شما بهتر است كه چنين باشيد" اعمال طبيعي انساني را محدود ميكنند و اعمالي غير طبيعي را به شهروندان ديكته ميكنند. براي مثال نوع خاصي از لباس اجبار ميشود يا روابط طبيعي انساني ممنوع ميشود و ...
قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ يك هنجار شكن اجتماعي است كه نكتهي جالب اين است كه همواره شكل گيري اين هنجارشكنان با توهم تئوري توطئه به تهاجم فرهنگي كشورهاي همسايه (و گاه غير همسايه!) نسبت داده ميشوند.
اين پرنده را ميتوان در تفاسير عميق تر به مبارز انقلابي و يا حتي به يك انديشهي آزاد تعبير كرد.
مردم شهر علي آباد كه تسليم زور و قانون مسخرهي شهر هستند نه ميل مقابله با قناري زرد را دارند و نه شجاعت عصيان، اما سرانجام بچههايي پيدا خواهند شد كه با تير و كمان تمام پرندههاي فلزي را نشانه بگيرند و در شهر بلوايي به پا كنند.
و سرانجام مردم در مي يابند كه شهر "علي آباد" اگر چه شهري به ظاهر آراسته و به دور از گرد و غبار است ولي ارزش زيستن در بند اسارت را به هيچ وجهي دارا نيست.
خدا را شكر مي كنم كه در سال جديد فهميدم نه تنها سرداران كه تمامي پرسنل نيروي انتظامي بجز سرهنگهاي قلابي نه تنها حقوق شهروندي را مسخره نمي كنند بلكه ادعاي اعاده حيثيت از نيروي محترم انتظامي را دارند و طرح شكوايه دارند از سرهنگهاي قلابي اي كه حقوق شهروندي را زير پا گذاشته و پيش از تعيين مجازات، دست به آزار مجرميني يازيدهاند كه در دست قانون اسير بوده اند!
خدا را شكر مي كنم كه فهميدم فقط استاد خانم وطن پرست در داستان بازخواست من نيست كه جو گير شهرت و نام است و اين شهرت زدگي يك اپيدمي در جامعه ي ادبي است. جامعه ي ادبي اي كه حقش است با بي ادبي بخوري مسلك و ترساي از خود ساخته مترسك نام شود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آمده بودم شكرانه بگويم و بروم كه ديدم توسط دوست عزيزم آقاي اسلامي امر شده ام به بررسي سريال مرد هزار چهره.
به عقيدهي من مرد هزار چهره به حق از تمامي كارهاي مديري برتر است كه البته كارهاي سابق او نيز هر كدام در نوع خود شاهكاري دوست داشتني بودهاند.
در اين كار مهران مديري بيشتر از كمدي موقعيت كمك مي گيرد حال آنكه در كارهاي سابقش بيشتر درگير كمدي هاي كلامي و رفتاري بود. مثلا در پاورچين بار طنز بر دوش نوع كلام برره اي داوود مثل استفاده از واژههاي (بيد، چورمنگ، پاچه خار و ...) بود و نيز رفتارهاي آنرمال سپهر و شادي و مهتاب و داوود و فرهاد. بازي كردن سپهر و شادي با عروسك، خنگ بازي هاي عجيب غريب ياسمن گل بانو، بوسيدن مكرر رئيس توسط فرهاد و داوود و ...
اما در اين سريال بيشتر كمدي موقعيت داريم كه كار را از يك كمدي ساده به سطح بالاتري مي كشاند. مثلا استفاده از واژه ي (به به يا خيلي ممنونم) اصولا خنده دار نيست اما استفاده از (به به) پشت بلندگوي بنز پليس يا توسط كسي كه توانسته بر جاذبه فائق شود آدم را از خنده روده بر ميكند.
از اين دست شوخي ها در كار او بسيار است. مثل شستن مكرر دستها در اتاق عمل و يا فرياد (مامان) سر دادن توسط يك سرهنگ و رئيس يك كلانتري نيروي انتظامي...
موقعيت خمسه در لباس خلافكاران كه گويا نيم نگاهي به فيلمهاي جدي تاريخ سينما هم دارد بسيار خوب درآمده و بي آنكه به هزل تبديل شده باشد طنز نابي را رقم زده است.
البته ممكن است اشخاصي كه به ظاهر رو و ساده ي كمديهاي كلامي يا رفتاري عادت كرده اند كار جديد مديري را در مقايسه با كارهاي سابقش بي مزه بدانند اما شايد اين پديده بيشتر به بد ذائقه شدن ما برگردد تا كاستي مديري.
البته اين كار او هم از كمدي هاي كلامي خالي نبود و از آن جمله مي توان به (فرزند عالي منفجر و عضلات عالي منقبض) اشاره كرد. كمدي هاي رفتاري هم به طرز زيركانه اي در اثر گنجانده شده بود. از اين بابت كلام زيركانه را به كار مي برم كه شخصيت اصلي چون چارلي چاپلين لباس بدقواره نمي پوشد و جور خاصي راه نمي رود و رفتارهايش هم چون مردمان عادي اجتماع است. در يك كلام يك شخصيت كميك نيست فقط شديدا مودب و مقرراتي و شريف است اما در عين حال رفتارهايي از او يا ديگران بروز مي كند كه تماشاگر را مي خنداند مثلا زدن دستگاه شوك به دست همكارش در اتاق عمل براي جشن گرفتن يك پيروزي كوچك! كمدي هاي رفتاري در اشخاص ديگر هم تعبيه شده بود مثلا چسبيدن مريم (دختر بچه) به سرهنگ غفاري، يا خندهي احمقانهي بهاره رهنما يا كنشهاي رادش.
از طرف ديگر او به جاي ساختن تيپهاي كميك يا وارده شدن در مسائل جزئي اجتماع مثل (پاچه خاري!) به مسائل بنيادي تري اشاره مي كند...
پايان اثر و شوخي شخصيتهاي اثر با عنوان صاحب اثر هم كه آنقدر فوق العاده بود كه جايي براي صحبت باقي نمي گذارد.
به هر تقدير به عقيدهي من مهران مديري پديدهاي است در دنياي طنز ...
تاترهاي اصغر سمسار زاده را دوست ندارم.
پدر نمونه كه آخرين كار اوست و در حال حاضر در بولينگ (مجتمع فرهنگي جوان) در حال اكران است، به طرز فاحشي تقليد ناشيانهاي از كارهاي بهزاد محمدي است و از كارهاي قبلي خود او صد پله پايينتر ميباشد. نميدانم اصولا دنياي هنر زحمت اطلاق اسمي به كارهايي نظير كارهاي بهزاد محمدي را به خود داده است يا خير، اما من اسم اين نوع كارها را «تئاترهاي كابارهاي» گذاشتهام. در اين تاترها محور اثر روي قر كمر و دنبل و ديشو و آوازهخواني قرار دارد و تنها فرقي كه با كابارههاي غرب دارد اين است كه تماشاگر بايد مثل هويج بنشيند و قرهاي احتمالي گير كرده در كمر را با طرفندهاي گوناگون خنثي كند! و البته، خوردنيهاي احتمالي هم به چيپس و پفك و پف فيل و آب ميوه محدود ميشود. در اين كارها اصولا محتوا بسيار ضعيف است و اگر وجود داشته باشد بسيار شعاري و گل درشت است، مثلا در پايان تئاتر بازيگر يك مونولوگ طولاني ميخواند و مضرات دروغگويي يا پولدوستي مفرط را براي تماشاگر بازگو ميكند. در حقيقت هنر بازيگر در تقليد صدا و حركات موزون است كه تماشاگر را مجذوب ميكند و اصولا دغدغهي اين كارها محتوا نيست و هدفشان فقط هديهي ساعت خوشي پر از خنده و شادي به مخاطب است. اگر چه كارهاي محمدي هم به لحاظ محتوا چيزي از كارهاي سمسار زاده بيشتر ندارد ولي كارهاي او از شوخيهاي ركيك و غيرانساني كه در پدر نمونه بدجور توي ذوق ميزد خالي است و يا اگر هم از شوخي ركيكي بهره جسته باشد بسيار اندك است و همان اندك را هم آنقدر در لفافه پيچيده و با چاشني طنز آميخته كه لااقل تماشاگر در هنگام خارج شدن از تئاتر احساس اين كه «هجي جون» به ايران برگشته را، تجربه نكند...
اين روزها مجموعهي جديدي به نام ساعت شني كاري از بهرام بهراميان يك شب در ميان از كانال يك سيما پخش ميشود كه به رغم بازي تواناي بازيگران و خط روايي جذاب و ريتم تند از ايرادات ساختاري سرشار است!
لازم به ذكر ميدانم كه در يك اثر سينمايي علي القاعده دوربين عنصري است كه تماشاگر بايد بتواند به آن اعتماد كند. حال با اين پيش فرض به سراغ بررسي اثر ميرويم.
محور داستان اثر روي معضل خانم دكتر متخصص زنان و زايماني ميچرخد كه خودش نازاست و قصد دارد با اجاره كردن رحم شخص سالمي بچهدار شود.
در ابتداي اين سريال ميبينيم كه خانم دكتر بچهاي دارد كه در خانهاي جدا از او و تحت مراقبت پرستاري زندگي ميكند. بچهاي كه هيچ كس از وجود او آگاه نيست. دوربين زواياي مختلفي از رابطهي اين مادر و فرزند را به ما نشان ميدهد. مثلا شاهد اين هستيم كه مادر بچه را بغل ميكند و بارها و بارها مادر و بچه را با هم در كادر ميبينيم. ساختار به نوعي است كه تماشاگر وجود عيني اين بچه را باور ميكند و فقط اين سوال براي او مطرح است كه اين بچه كيست و از كجاست؟ از يكي دو قسمت قبل كارگردان در فيلم المانهايي را چپانده تا تماشاگر در مورد وجود عيني كودك به شك افتد. مثلا سه شنبهي قبل مشاهده شد كه بدون كات نگاه مادر از طبقه اول به بالكن ميچرخد و بچه را مخاطب خود قرار ميدهد، يعني اين كه بچه طي الارض ميكند. يا وقتي دوربين در جايگاه منشي خانم دكتر قرار گرفت بچه را با خانم دكتر مشاهده نكرد و از اين كه خانم دكتر عروسكي با خود حمل ميكند متعجب شد.
در قسمتهاي بعد تماشاگر متوجه ميشود كه اصولا بچهاي وجود ندارد و اين بچه تصوير ذهن بيمار خانم دكتر است. حتي ميبينيم كه خانم دكتر در اتاقش مدام از حالتي به حالت ديگر ميشود و گاهي در جايگاه خودش حرف ميزند و گاهي جاي بچه تقليد صدا ميكند...
در اين داستان تماشاگر بين دو روايت مانده است:
1 اين بچه روح يا جني است كه فقط خانم دكتر قادر به مشاهدهي آن است، كه اگر اين روايت صحيح باشد صحنههايي كه ميبينيم خانم دكتر اداي بچه را در ميآورد زائد است.
2 اين بچه غير واقعي است و تنها تصوير خيالي يك ذهن بيمار است، كه در صورت درستي اين روايت ما هيچ كجا نبايد خانم دكتر و بچه را در قاب دوربين با هم ببينيم و يا ببينيم كه بچه قادر به اثرگذاري بر محيط است مثلا مهشيد را نيشگون ميگيرد و غيب ميشود.حتي اگر خانم دكتر از سمت راست كادر خارج ميشود براي ظاهر شدن بچه بايد كات بخورد و دوربين از زاويه ديد خانم دكتر در جايگاه او بچه و سايرين را به ما نشان دهد...
دوربين در سينما جايگاه داناي كل غير مفسر در ادبيات را دارد. در اين اثر خود داناي كل كه قرار است قابل اعتماد باشد هم، روانپريش است! يعني يك جا براي شما ميگويد: دختر بچهي هشت ساله كنار آنها ايستاده بود و مهشيد و شوهر خانم دكتر او را نميديدند اما صداي او را ميشنيدند و فقط خانم دكتر بود كه او را ميديد!
در جاي ديگر به شما ميگويد خانم دكتر بيچاره خود را روي تخت ميانداخت و با صداي دختر بچهي ذهنياش خود را ملامت ميكرد و بعد بلند ميشد و خودش ميشد و سعي ميكرد به خودش بقبولاند كه شوهرش اهل خيانت نيست...
از طرف ديگر اصولا بيماري خانم دكتر يك بيماري جديد التاسيس است. زيرا اگر او چند شخصيتي باشد، در قالب كودك فرو ميرود و با صداي كودكانه حرف ميزند و در آن حالت ديگر اصلا خانم دكتر بالغ را نميشناسد و اگر خانم دكتر باشد، كودك را نه ميبيند و نه ميشناسد و حتي از اين كه به او بگويند كودكي وجود دارد دچار تعجب خواهد شد.
از طرفي اگر دچار اختلالات اسكيزوفرني شده باشد و در توهماتش چيزهاي غير متعارف ببيند در ذهنش صداي كودك را ميشنود و به جاي كودك حرف نميزند و شنيدن صداي كودك چون تنها در ذهن او وجود دارد براي اطرافيان غير ممكن است.
دوربين كارگردان دراين اثر اصولا غيرقابل اعتمادترين عضو اثر است. مثلا وقتي مهشيد به ياد ميآورد كه دوستش جعبهي دستبند خانم دكتر را باز كرده است، قاعدتا دوربين بايد از زاويه ديد مهشيد روايت كند، اما يك مونتاژ ساده سياه و سفيد از صحنهاي كه قبلا مخاطب ديده است در اثر چپانده شده و نتيجه آن است كه مهشيد در ذهن خودش، خودش را هم در تصوير ميبيند...
در اين اثر حتي كمترين هزينه براي تحقيق در مورد لقاح مصنوعي و عمل (IVF) يا(in vitro fertilization ) انجام نشده است. مثلا ميبينيم كه خانم دكتر براي اين كه جنسيت جنين را بفهمد مهشيد را به سونوگرافي ميبرد در صورتي كه جنسيت و حتي سلامت كوروموزومي جنين در آزمايشگاه قبل از انتقال به رحم بررسي ميشود مگر آن كه احتمال multiple transferدر نظر گرفته شود كه در مورد زنهايي با رحم سالم در پزشكي single embryo transfer ارجحيت دارد و اصولا اگر آي وي اف تك جنيني صورت نگرفته بود خانم دكتر علي القاعده بايد بيشتر نگران دو يا چند قلو زايي حامل ميبود تا جنسيت نوزاد...
نميدانم اين همه ايراد از بي سوادي يا احمال كاري است يا نشات گرفته از اين فكر است كه: صرف وقت و هزينه براي مخاطب ايراني لزومي ندارد زيرا هر چه بسازيم بر اساس رابطه فروش ميرود و مخاطب ايراني هم كه اصولا نميفهمد كه عيب كار كجاست...
باشد كه اين ايرادات از فرضيهي آخر نباشد.
با تمام اينها رويا نونهالي را با بازي فوق العادهاش دوست دارم و دختر حاجيان هم كه عجيب شبيه خودش است و با احساس بازي ميكند و سواي از بازي، اثر از اين بابت كه اختلاف طبقاتي و معضلات فقر در جامعه را به تصوير كشيده و نيز از اين بابت كه براي مسئلهاي تحت عنوان ((رحم اجارهاي)) فرهنگ سازي ميكند قابل تامل است.
بخش اول: دانستنيها:
1- آيا ميدانيد روح انسان مو در ميآورد و رشد موهاي او صدها برابر جسم انسان است؟
2- آيا ميدانيد روح انسان ممكن است با يك دروغ خفه شود و بميرد؟ يعني مثلا اگر به روح بگوييد كه جسمش در شرايط بي اكسيژني به سر ميبرد ممكن است در اثر تلقين گول بخورد و اهو اهو سرفه كند و اگر به دادش نرسيد و حقيقت را افشا نكنيد مثل آن دوست گرانقدرمان در قطب از تلقين زيادي بميرد؟
بخش دوم: حلقهي سبز:

دانستنيهاي بالا و بسياري مطالب بلغمي ويژه از هداياي حلقهي سبز به من بود.
به ياد ميآورم كه حاتميكيا در پاسخ به اعتراض كساني كه به اوخرده ميگرفتند چرا فقط كار جنگي ميسازد و سينماي جنگ را رها نميكند خاطرهاي تلخ عنوان نمود: در يكي از عملياتهاي جنگي روي آب، متاسفانه دشمن آنچنان عرصه را به ايشان تنگ كرده بود و آنچنان تلفات داده بودند كه گروه باقي مانده مجبور به عقب نشيني شدند. وقتي قايق حامل ايشان به خشكي رسيده و حاتميكيا قصد داشته از قايق پياده شود متوجه ميشود كه كسي پايش را گرفته است. رزمندهاي كه رنگ رخش از شهادت قريب الوقوعش خبر ميداده با نگاهش از حاتميكيا ميخواسته كه او را همراه خود ببرد. حاتميكيا كه اميدي به نجات جان او نميبيند و درنگ را مرگ مسلم خويش ميبيند سعي ميكند پاهايش را از دست او رها كند و خود را به ديگران برساند. دستهاي اين عزيز در حال احتضار قدرتي داشته كه تا به نام پدر پاهاي حاتميكيا را نگاه داشته است...
حاتمي كيا در پايان گفت هر وقت كه او پاهايم را رها كند از سينماي جنگ چشم ميپوشم.
شايد آن روز اگر حاتمي كيا ميدانست كه بر بالاي درهاي قرار دارد كه رها كردن پاهايش، سقوط به عمق دره است لب به دعا ميگشود كه: باشد كه پاهايم همواره در دستهاي آن شهيد باقي بماند.
شايد اگر حاتميكيا ميدانست ريشه را رها كردن و كوچ كردن در سرزمين جديد اغلب به بالندگي نخواهد رسيد بر مانايي خويش در سينماي جنگ اصرار ميورزيد و باز هم خاك سرخ ميساخت و نه حلقهي سبز.
پيش تر از اين خيلي از دوستداران او به يك اشاره در به نام پدر كه حاج كاظمش دزد شد و روايت امروزي رستم و سهراب بهانهاي شد براي تبليغ گوشيهاي سامسونگ از او رميدند ولي من باز هم ريشه را در به نام پدر ميديدم و حيات حاتميكيا هنوز در جايي كه پدر فرياد ميكشيد: ((خدايا اين پاها رو از من بگير ولي پاي دخترم را به من برگردون)) جاري بود. به خودم دلداري ميدادم كه هر كارگرداني اوج و فرود دارد و اين كار هم بد نبود و اگر مثل آژانس و از كرخه تا راين نبود صرف نظر از تجاري بودنش لااقل از موج مرده بهتر بود...
و امروز ميبينم كه اشتباه كرده بودم. راست ميگفتند كه حاتميكيايي كه حاج كاظمش دزد شود و رستم و سهرابش بهانهاي باشد براي تبليغ يك كالاي بازرگاني ديگر كارش تمام است. كاش آن روز حرفهاي آنها را باور ميكردم كه امروز كه ميبينم مزخرف نامهاي ساخته كه اهداي عضو و حيات دوباره بخشيدن به انسانها را با داستاني عامهپسند ميكوبد و محكوم ميكند اين همه توي ذوقم نميخورد...
به پاس دانستنيهاي ويژه و شگرفي كه هديهي حلقه سبز به من بود من هم حلقهي سبزي به نشان سپاس به حاتميكيا تقديم ميكنم:

پي نوشت: مزخرف: تزئين شدهي تهي. به چيزي اطلاق ميشود كه علي رغم ذات بيارزشش با مقدار زيادي زيورآلات آراسته شده باشد...
در عرف و فرهنگ هر كشوري قانوني وجود دارد كه اعمالي كه در جامعه به خودي خود قبيح است بايد پوشانده شود تا از صورت قبيح خارج نشود.
يكي از آزاردهنده ترين اقدامات صدا و سيما پرداختن بيش از حد به يكي از موضوعات۱ اجتماعي است كه در اثر استفاده در تقريبا تمامي سريالهاي ايراني از صورت قبيح خارج شد. اين عمل كه در فرهنگ ايراني از ديرباز منحط و قبيح بوده است تعدد زوجات است.
درست يادم نيست كه پرداختن به اين موضوع به طور دقيق از كدام سريال ايراني شروع شد. ابتدا روند طوري طرحريزي شد كه مردهايي كه اقدام به گرفتن زن دوم مي كردند مردهاي بدي نبودند و معزلي مانند عدم بچه دار شدن زن اول آنها را وادار به اين اقدام مي كرد (مانند سريالي كه عيد چند سال پيش نشان داد كه مردي كه دست به اين اقدام زد خودش سينه چاك تساوي حقوق زن و مرد بود). اين بود كه اين جور به نظر مي رسيد كه صدا و سيما آگاهانه دست به تبليغ براي تعدد زوجات زده است. كساني كه سعي مي كردند توجيه منطقي براي اين اقدام نابخردانه ارائه دهند جنگ تحميلي ايران را علم كردند و اذعان داشتند كه در جنگ عده ي بسياري از مردان كشته شدند و زناني كه در سن ازدواج هستند بدون سرپرست مانده اند غافل از اين كه به فرض اگر اين نظريه صحيح باشد يك عمل فرهنگي سالها بعد اثرات خود را نشان خواهد داد يعني درست وقتي كه دختران در انتظار شوهري كه در زمان جنگ سرشان بي كلاه مانده به سن 50 يا 60 سالگي رسيده اند و به فرض اگر مردهاي 60 يا 70 ساله به اين باور برسند كه اشكالي ندارد فيلشان ياد هندوستان كند اين كلاه آن قدر گشاد است كه ديگر به درد سر اين خانمها نمي خورد.
از طرفي در آخرين آمارگيري به عمل آمده اعلام شد كه تعداد پسران در سن ازدواج 3 درصد بيش از دختران در سن ازدواج است. (طبيعي است كه در يك جامعه تعداد مردان جوان بيش از زنان جوان باشد زيرا به ازاي تولد هر 100 نوزاد دختر 105 نوزاد پسر متولد مي شود و چون مرگ و مير در سنين 9 تا 14 سال در دختران بيش از پسران است اين اختلاف از 5 درصد در سنين ازدواج كمتر خواهد شد البته چون ميانگين طول عمر زنان بيش از مردان است در سنين پيري قاعدتا تعداد زنان و مردان به سمت تساوي پيش مي رود.)
بنابراين عده اي بر آن شدند تا اين گونه جلوه دهند كه در حقيقت رسانه ظاهرا قصد متفاوتي داشته كه بد جلوه كرده است و قصد رسانه مبارزه ي فرهنگي با اين اقدام بود كه انگار به تازگي بدون هيچ دليلي در جامعه شايع شده است!!!
خوب طبيعي است كه ديگر هيچ توجيه حتي غيرمنطقي براي تكرار اشتباهات گذشته وجود نداشت و سعي بارزي در قبيح جلوه دادن اين عمل به كار گرفته شد. اين تلاش غير قابل تقدير به اين صورت آشكار شد كه بد من هر فيلم به اين عمل مبادرت مي ورزد و زندگيش دچار شكست و انحطاط مي شود. (سريال نرگس و يا سريال آدمخوار و پول كثيف را مد نظر داشته باشيد.)
اما چرا تلاش غير قابل تقدير؟
مسئله اينجاست كه آيا برخورد با هر عمل خلاف اجتماعي در رسانه بايد تا اين حد سطحي و بدون فكر باشد؟
در برخورد با تابوهاي اجتماعي بايد بسيار سنجيده عمل كرد. در پرداختن به عملي كه به خودي خود در فرهنگي تا حدي غلط و غير قابل دفاع است كه مطرح شدن آن در اذهان عمومي ننگ و رسوايي به دنبال دارد نبايد به حدي افراط كرد كه ديگر نقل هر مجلس بشود به طوري كه جزو شوخي هاي خانوادگي شود.
درست مثل اين است كه چند سال متوالي در هر سريال ايراني زني خوب را نشان بدهيم كه براي رفع نياز مالي يا پر كردن تنهايي بي حد خود پس از گذراندن زمان عده صيغه ي مرد يا مردهاي مختلف مي شود و پس از چند سال به اين نتيجه برسيم كه جا انداختن اين موضوع چه كار خطايي بوده و به جاي اين كه از پرداختن به اين تابو كه در اسلام هم براي او مجاز شمرده شده است پرهيز كنيم در تمام سريالها، زنان بدي را نشان دهيم كه براي ارضاء نياز جنسي خود صيغه ي مردهاي مختلف مي شوند و قباحت اين امر را هم با سرنوشت شومي چون ابتلا به ايدز و هپاتيت؛ كشته شدن توسط پدر غيرتمندي كه از ماجرا آگاه مي شود يا تصادف و قطع نخاع نشان دهيم؛ نتيجه چه خواهد بود؟
درست است كه به موضوع فوق در فيلمهاي سينمايي نظير شوكران (از نوع اسلامياش) يا زير نور ماه (از نوع غيراسلامياش) پرداخته شده است اما بحث بر سر اين است كه سينما با تلويزيون متفاوت است. مخاطبين سينما قشري محدود هستند ولي مخاطبين تلويزيون تمام آحاد جامعه را در بر مي گيرد؛ پس در پرداختن به موضوعاتي كه در سينما مجاز است در سريالهاي تلويزيون بايد احتياط بيشتري به خرج داد.
از طرفي هيچ گونه مطالعات روانشناسي در پرداخت به سناريوها انجام نمي شود لذا در اثر سريالهاي ايراني جوي از نااميدي و بي اعتمادي بر خانواده ها حكمفرما شده.
در سريالهاي ايراني مرد خيانتكار مردي است كه دير به خانه مي آيد؛ زود عصباني مي شود و وقتي زنش پاپيچ او مي شود گلي كه خريده را به ديوار مي كوبد در عوض مردي كه خيانتكار نيست آنقدر صاف و بدون پيچيدگي است كه وقتي زن از او مي پرسد چرا ناراحت است اعتراف مي كند كه اشتباه كرده كه وارد فلان شغل شده و نمي داند چطور بايد از اين مسير برگردد. (آأمخوار) اين يعني عدم شناخت مرد.
دكتر جان گري معتقد است مرد وقتي در معزلي مثلا كاري گرفتار مي شود و زن پاپي او شود جز عصبانيت مرد چيزي عايدش نمي شود چون اصولا مردها عاجز از توضيح احساسات خود هستند و مخصوصا نمي توانند به اشتباه خود اعتراف كنند. او از زنها مي خواهد كه هرگز از مردشان انتظار نداشته باشند كه وقتي به غلط متهم شده با توضيح منطقي به دفاع از خود بپردازد اما چيزي كه در سريال مي بينيم كاملا خلاف اين امر است.
بنا براين جوي از ناامني و عدم اعتماد بر خانه ها حاكم مي شود چون زن هر خانه از مردش اقدامي شبيه مرد خيانتكار فيلم مي بيند و هرگز به ياد نمي آورد كه مردش مانند مرد پاك نيت فيلم چون كودكي كوچك اشك به چشم بياورد و توضيح دهد كه من يك اشتباه كاري گنده كردهام!
در فيلم سينمايي چهارشنبه سوري ؛ فيلمنامه تقريبا بر اساس شناخت عكس العملهاي مرد پيش مي رود؛ يعني حمید فرخ نژاد كه خطاكار است با ملايمت سعي مي كند زنش را قانع كند كه فقط او را دوست دارد و او اشتباه مي كند. صحنه ي قبلي دعوا كه حميد فرخ نژاد شيشه ها را شكسته است هم به تماشاگر نشان داده نشده. ممكن است در آن دعوا واقعا حق با شوهر بوده باشد و زن توهيني به خانوادهي او كرده باشد و...
به هر حال فكر مي كنم بايد در ساختن سريالهاي تلويزيوني آسيب شناسان اجتماعي و متخصصين روانشناس به كار گرفته شوند و مطالعات عميق انجام گيرد تا از اثرات بسيار مخرب سريالها كاسته شود.
پي نوشت ۱: در متن فوق از اعمال قبيح اجتماعي به عنوان تابوهاي اجتماعي ياد كرده بودم كه ديدم برخي فقط تابو را به اعمالي كه از نظر دين قبيح است اطلاق مي كنند و بحث را به حاشيه برده. از اين رو آن لغت را حذف نمودم.
# سال دو هزار سالي است كه مردم از قهرمانان مي خواهند فعاليتهاي قهرمانانه ي خود را متوقف كنند و خانه نشين شوند. به حكم دادگاه آنها موظفند مثل يك شهروند عادي زندگي كنند...
# براي يك قهرمان هم پيش مي آيد كه گاهي بترسد فقط فرق يك قهرمان با يك فرد عادي اين است كه ترس باعث نمي شود؛ او از انجام اقدامي كه مي داند درست است شانه خالي كند...
# محصور بودن در فضايي محدود و خوردن و خوابيدن و بچه زاييدن تا آخر عمر. براي بيشتر آدمها فقط همين كافي است. براي مرغها حصار كشيدن دور مزرعه شان كافي است تا مرغ بمانند و براي آدمها حصار كشيدن در كله هاشان كافي است تا مرغ شوند...
به نظر شما جمله هاي بالا ازكيست؟ برنارد شاو؟ تولستوي؟ برشت؟ اوريانا فالاچي؟ ابن سينا؟
نه بابا. اون جمله ها از خود منه كه با الهام از چند ديالوگ نوشتم. به نظر شما ديالوگها متعلق به كدام است؟
نمايشنامه اي از آثار شكسپير؟ نمايشنامه اي از آثار اسكار وايلد؟ نمايشنامه اي از آثار لوركا؟ يكي از فيلمهاي تاريخ سينما؟
نه بابا. بازم نتونستيد حدس بزنيد! جمله ي اول با الهام از انيميشن شگفت انگيزان و دومي از كارتون بامبي و سومي از فرار مرغها نوشته شده است!
اين آثار از جنس ماهي سياه كوچولو مي باشند. در اين آثار به شعور مخاطب احترام گذاشته شده است. بر خلاف كارتونهاي ساخت شركت صبا كه حداكثر چيزي كه يك كودك مي تواند از آن ياد بگيرد اين است كه خوابيدن وضو را باطل مي كند (البته از حق نگذريم كارهاي خوبي براي ياد دادن نظم و ترتيب به بچه ها و آموزش زندگي مورچه ها در اين شركت ساخته شده است) اين آثار با عمق بسيار علاوه بر سرگرم كردن بچه ها به پرورش گوهر انساني او نيز نظر دارند و به همين سبب مي توانند مخاطبين خود را از طيف كودك به طيف كليه ي افراد يك جامعه گسترش دهند.
انيمشين شگفت انگيزان ساخت كمپاني والت ديسني با همكاري استوديو پيكسار مي باشد. در بازار نسخه ي دوبله شده ي اين انيميشن با دوبله ي كمپاني گلوري اينترتين منت وجود دارد كه بر خلاف بيشتر كارهاي دوبله شده كه آنقدر ضعيف هستند كه ديدن نسخه ي اصلي را توصيه مي كنم؛ دوبله ي كار به قدري زيباست كه ديدن نسخه ي دوبله شده ارجحيت دارد. اين كمپاني در دوبله هاي خويش از اصطلاحات عاميانه و لهجه هاي مختلف مثل بندري و رشتي و تركي و ...بنا به شخصيت پردازي كار استفاده مي كند كه بر طنز و بار كمدي اثر مي افزايد.
اين اثر كه گويا با نگاهي به فيلم چهار شگفت انگيز ساخته شده است داراي شخصيتهايي است كه از قدرتهاي مافوق بشري برخوردارند. جالب اينجاست كه شخصيت پردازي به قدري استادانه و خلاقانه صورت گرفته كه وجود اين اشخاص براي مخاطب باورپذير و قابل لمس اند. (بر خلاف شخصيت پردازيهاي استادانه ي نويسندگان وطني كه اشخاص عادي شان در زندگي هاي عادي مثل سريال چهار خانه قابل باور نيستند!) داستان حول 4 شخصيت اصلي است: شگفت انگيز از زور زيادي برخوردار است. الاستي گرل يا دختر كشسان مي تواند هر چقدر كه دوست دارد كش بيايد و دش مي تواند با سرعت يك موتور جت بدود و وايولت مي تواند غيب شود و دور خودش نيروي محافظ ايجاد كند...
كارگرداني انيميشن با وام گرفتن از يافته هاي صنعت فيلمسازي ساخته شده است و زواياي دوربين؛ نماهاي نزديك و دور به جا بر جذابيت داستان مي افزايد. در اين اثر كوچكترين ريزه كاريها؛ از نظر دور نمانده است. مثلا وقتي وايولت با لباس عادي غيب مي شود لباسش غيب نمي شود. (نمي دانم به ياد داريد يا خير وقتي كارتون گاليور را نشان مي داد هميشه از خودم مي پرسيدم خوردن آب آن چشمه روي بدن موثر است چرا لباسهاي گاليور هم با خوردن آب چشمه مثل خود او كوچك شد و ...) يكي از جالبترين اين ريزه كاريها وقتي است كه دش با سرعت سرسام آوري فرار مي كند و مقابل خود كندوي زنبوران و يك عالمه زنبور عصباني مي بيند بديهي است كه مي ترسد اما نمي تواند بايستد و به طرف زنبوران مي دود. نماي بعدي دش؛ نشان از تيزهوشي فيلمساز دارد. به جاي تصوير ساده انگارانه ي دش كه زنبورها نيشش زده اند و مثلا بالا و پايين مي پرد صورت او را مي بينيم كه زنبورها روي آن له شده اند. اين دقيقا همان اتفاقي است كه در سرعت بالا رخ مي دهد و زنبور به جاي اين كه فرصت نيش زده پيدا كند له مي شود!
جمله اي كه در ابتداي متن ذكر شد با وام گرفتن از صحنه هايي كه با نظر به مستند سازي و به صورت سياه و سفيد در فيلم ميكس شده بود نگاشته شده بود. به ديالوگها توجه كنيد:
يك رويداد غير مترقبه : از يك قهرمان شكايت شد. اين شكايت از جانب شخصي است كه نمي خواست نجات داده شود. شاكي آقاي اليور سن سوييت كه تلاش خودكشي اش توسط ايشان ناكام مانده بود شكايت نامه ي خود را در ديوان عالي عليه ايشان تنظيم نمود. (در خلال اين ديالوگها تيترهاي روزنامه ها و پلانهاي پراكنده ي تلويزيون نشان داده مي شود.) بعد صحنه اي از دادگاه كه دادستان پير اين جملات را مي گويد: ديگه زمان زندگي عادي اونها فرا رسيده. اونها بايد مثل يك شهروند زندگي كنند و در غير اين صورت بايد از ميان ما برن. راوي ادامه مي دهد: تحت فشار مردم (صحنه ي تظارهرات مردم) و همچنين هزينه ي بالاي شكايت از سوپرقهرمانان دولت به سرعت برنامه جابجايي قهرمانان را از سر گرفت. (مجسمه هاي قهرمانان را به زير مي كشند و جابجا مي كنند) قهرمانان به خاطر فعاليتهاي گذشته شان مورد عفو عمومي قرار گرفتند البته با اين شرط كه ديگر فعاليتهاي قهرمانانه نداشته باشند...
اين لايه هاي عميق در فرار مرغها (در ایران به اشتباه فرار جوجه ای ترجمه شده است.) نيز به چشم مي خورد. در اين كارتون نيز جينجر كه جان خود را براي نجات و آزاد كردن مرغها به خطر انداخته با مخالفتها و دشمني هاي آنها مواجه مي شود در لحظاتي نااميد مي شود و به گريه مي افتد و به خود مي گويد تو داري خودت رو گول مي زني كه فكر مي كني مي توني رهبر يه مشت... سكوت مي كند و باقي حرف خود را در جايي كه فقط خودش حضور دارد مي خورد و باز به مبارزه ادامه ميدهد. همين خوردن حرف او خودش بار معنايي بسياري دارد. در جايي كه فقط مخاطب حضور دارد جينجر از احمق خواندن اطرافيانش سر باز مي زند. زيرا تقصير آنها نيست كه در كله هاشان حصار طراحي كرده اند. آنها به مرغ بودن عادت كرده اند و يگانه پاداشي كه دريافت كرده اند در ازاي مرغ بودن است. در ازاي بي فكر خوردن و خوابيدن و تخم كردن. حالا كه يك مرغي پيدا شده كه دوست دارد آزادانه پرواز كند بايد صبور باشد و مرغهاي ديگر را آگاه كند...
ماهي سياه كوچولو هم كه براي رسيدن به دريا حركت كرد صبورانه زخم زبانهاي اطرافيان را تحمل مي كرد و سعي مي كرد براي آنها توضيح دهد كه زندگي در آزادي معناي خود را پيدا مي كند...
ديدن اين انيميشن ها را به بلند انديشان توصيه مي كنم.
فيلم نقاب پس از سالها انتظار بالاخره با مجوز وزارت ارشاد اكران شد اما پس از مدت كوتاهي توقيف شد.
ترجيح مي دهم ابتدا به نقد هنري فيلم و سپس به مسائل حاشيه اي آن بپردازم.
داستان فيلم يك داستان غير خطي با افت و خيزهاي مناسب است.
امين حيايي شوهر يك بيوه زن پولدار است كه مثل سگ از او توسري مي خورد كه با پارسا پيروزفر آشنا مي شود. به پيشنهاد پارسا براي رهايي از بيوه زن غرغرو و تيغ زدن او؛ از شوهر توسري خور به شوهر بداخلاق تغيير نقش مي دهد و پارسا به بيوه زن نزديك مي شود. پارسا در هيئت يك عاشق بالاخره بيوه زن را به خانه اش مي كشد و با دوربيني جا سازي شده از خيانت بيوه زن به شوهرش (امين حيايي) فيلم تهيه ميكند. امين حيايي به عنوان حق السكوت مبلغ زيادي را از بيوه زن مي گيرد و او را طلاق مي دهد.
اين كار را با زنان پولدار ديگر نيز انجام ميدهند تا اين كه دختر پولداري به نام نگار سر راه امين حيايي قرار مي گيرد. قرار است اين بازي با او هم صورت بگيرد ولي نگار در واقع رژان خواهر يكي از زنان فريب خورده است و براي انتقام از اين دو آمده است...
فيلم علي رغم داشتن سناريواي جديد كه با نظر به اسلوب فيلمنامه نويسي با تعليق خوبي نگاشته شده حاوي ضعفهاي بسيار فيلمنامه اي است. در مورد كارگرداني هم با اين كه تخصصم ايجاب نميكند كه آن را به طور كامل به چالش بكشم اما چه از لحاظ حسي و چه از لحاظ بصري مشكلهايي داشته ام.
مهمترين اين اشكالات عبارتند از:
1- رژان (نگار) ماجراي فيلم محبوبش كازابلانكا را كه 20 بار ديده اشتباه تعريف مي كند:
اين آقاهه يه كافه داره تو كازابلانكا. برگمن عشق قديميشه بعد از سالها دوباره ديدتش؛ برگمن احمق شوهر كرده.
در حالي كه در كازابلانكا برگمن در حالي با بوگارت آشنا مي شود كه مدتي پيش به او خبر داده اند شوهرش توسط آلمانها كشته شده. برگمان در اوج افسردگي و نااميدي دل به عشق بوگارد مي بندد اما پس از چندي مي فهمد كه شوهرش زنده است...
2- در نيم ساعت اول فيلم كه قرار است مخاطب گول بخورد كه دارد نسخه ي ايراني و به لجن كشيده شده ي كازابلانكا را مي بيند در روابط اغراق شده كه پس از رمزگشايي فيلم احمقانه به نظر ميرسد:
نگار از بي تفاوتي كامي در اولين روزي كه از ماه عسل برگشته اند در جايي كه فقط دوربين (يعني مخاطب) وجود دارد ناراحت مي شود در صورتيكه قاعدتا بايد چنين رفتاري را انتظار داشته باشد و لزومي ندارد در جايي كه تنهاست فيلم بازي كند.
گريه هاي او بعد از رفتن كامي به ايران را مي شود به حساب نوستالژي اي گذاشت كه با به ياد آوردن مرگ خواهرش به او دست داده است.
بدتر از رژان (نگار) كلوزآپ نيما در ساحل است كه در جايي كه هيچ كس حضور ندارد دور شدن نگار از پشت را عاشقانه نگاه مي كند.
نيما پاي تلفن هم آنقدر اسير نقش خودش مي شود كه اشك مي ريزد (اين را هم مي شود گذاشت به حساب اين كه او مي خواهد آن قدر نقش خود را خوب بازي كند كه نگار فريفته شود)
3- در عروسي كامي و روناك ذكر مي شود كه رژان فارسي بلد نيست ولي در فيلم مي بينيم كه مثل بلبل فارسي صحبت مي كند بدون اين كه حتي تپق بزند و به نظر بيايد تازه فارسي ياد گرفته. او حتي به مردي كه به عنوان عرب جلو مي آيد و پرخاش مي كند به فارسي مي گويد كه عربي بلد نيست در صورتي كه عاقلانه ترين اقدام يك فردي كه انگليسي بلد است در دبي اين است كه از آن استفاده كند.
4- صداي محمد رضا شريفي نيا در عروسي روناك و كامي به گوش مخاطب مي رسد كه در حال عكس انداختن از عروس و داماد و نيماست پس چطور كامي و نيما هيچ كدام او را به ياد نمي آورند؟
5- نگار دقيقا با ديالوگي كه خواهرش با نيما مطرح كرده سعي مي كند به او نزديك شود؛ نيما كه آنقدر باهوش است چطور به ياد نمي آورد و شك نمي كند؟
6- اگر زنها بيهوش مي شدند و به آنها تجاوز مي شد پس فحش دادن امين حيايي چه بود و در ضمن اين كه دليل محكمه پسند نمي شد براي سنگسار آنها. مگر اين كه فرض كنيم آن چيزي كه در شربت حل مي كرد از قرصهاي روانگردان بود و باز هم براي دفاع در دادگاه مي تواند مورد استناد قرار بگيرد و اصولا دليل گذاشتن اين صحنه مشخص نيست.
(مثلا اگر قرار بوده بگوييم اين زنها زناكار نبوده اند پس رفتنشان به تنهايي به خانه ي يارو چي بود اگر هم كه به قصد زنا رفته اند دوربين و فيلم و همه چي را كه نشان داده ايد خوب اين داروي خواب يا هر كوفتي كه هست را هم حذف مي كرديد تا مخاطب لااقل باجگيري را باور كند...)
7- كارگردان زحمت تفكيك صدا از آهنگ را براي خواننده اي كه اداي داريوش و ابي را در مي آورد را هم به خود نداده و نسخه استوديويي گل بيتا و خانوم گل را ميكس كرده كه نتيجه آن شده كه مثلا در گل بيتا نواي چنگ به گوش مي رسد كه در نواختني ها وجود ندارد و ...
8- نگار به نيما مي گويد كه شك داشته اما چه جاي شكي باقي مي ماند وقتي دو رفيق را با هم ميبيند؟
اينها ايرادات منطقي فيلمنامه بود و با دقت و حوصله ي بيشتر فكر مي كنم به اندازه ي يك مثنوي هفتاد من بشود بر آن افزود. ايرادات ايدئولوژي و ساختاري نيز وجود دارد:
نماي آخر كه انفجار ماشين است بيش از حد هاليوودي است و در كل اثر نمي گنجد و به نوعي باور پذير نيست.
و اين كه اصولا چرا نگار به سراغ داييش نرفت با اين كه صداي او را شنيد جاي سوال دارد.
و اما ايدئولوژي:
نويسنده با تكيه به تفاوتهايي كه اجتماع بين زن و مرد قائل است فيلمنامه اش را پيش مي برد:
حق طلاق با مرد است؛ براي زن زناكار سنگسار در نظر گرفته شده است و ...
اما به نظر مي رسد نويسنده علاوه بر اين كه ضد فمنيست است تا حدي پيش رفته كه به ضد زن نيز تبديل شده است.
براي مسخره كردن مكتب فمنيست از حرفهاي خود ايشان كمك مي گيرد:
جنس ضعيف در واقع ماييم. تواجتماع همهي كارها رو ما مردا مي كنيم پول در مي ياريم همه سگ دو زدنا مال ماست هر چي سكته قلبيه؛ بدبختيا؛ چك برگشت خوردنا؛ زندان رفتنا مال ماست اونوقت جنس لطيف به راحتي ميگه در طول تاريخ به ما ظلم شده. ما خواهان حقوق برابر هستيم. حقوق برابر مي خواي برو فاضلاب تميز كن برو سوپور شهرداري شو؛ نصف شب خيابانورا جارو بكش...
خوب اين چيزهايي است كه فمنيستها خودشان گفته اند كه مرد عملا با تعريفي كه مايل است از زن به عنوان معشوقه و خدمهي منزل ارائه دهد در نهايت خود را به بردگي مي كشاند و زناني هم كه از اين وضع شكايتي ندارند بورژواهايي هستند كه ترجيح مي دهند زنجير تشخص به دست و پايشان باشد و مفت بخورند و بخوابند تا بخواهند مانند يك كارگر كار كنند و در عوض؛ اجتماع حقوق برابر با مردان به آنها بدهد.
اگر اين كج فهمي نيما و سوء تعبير او از مكتب فمنيسم را اصولا به حساب نيما بگذاريم و نگوييم حرفهايي است كه نويسنده در دهن شخصيت گذاشته بلكه شخصيت نيما بوده كه چنين حرفهايي را ميطلبيده يك موضوع بد تر مي ماند:
در فيلم فقط سه زن به تصوير كشيده مي شوند كه دو تا خائن هستند و سومي هم كه خيانت نمي كند از تن فروشي ابايي ندارد بلكه دليلش اين است كه سوداي انتقام را در سر مي پروراند. در ديالوگها مشخص است كه زنان ديگري هم وجود داشته اند كه همه خيانت را بهترين راه براي تحمل شوهر ستمكار مي دانسته اند(البته دو زن هم تا در پس زمينه قرار دارند: دوستان مهوش كه يكي سعي دارد دوست اون يكي رو بر بزنه و ديگري با ديالوگ «اذيت نكن شوهر كوچولو رو» دل آدم را به هم ميزند و در يك كلام به قول لرها (ببخشيد) يكي از يكي گي تر)
مسئله اين نيست كه چرا زن بد در فيلم نشان داده شده؛ مسئله اين است كه در فيلم اينجور تعريف شده كه اصولا زن يعني اين. يعني خيانت. با ديالوگ نيما «همشون يك جورن»د و كامران «كثافتا همشون يه گهن» هم بر اين موضوع تاكيد كرده است.
ظاهرا پايان هاليوودي فيلم هم از ضد زن بودن نويسنده نشات مي گيرد. خوب نويسنده براي اين كه قصه اش را پيش ببرد نيازمند زني بوده كه ابله نباشد و باهوش و ذكاوت باشد اما همين زن باهوش بايد از مرد باهوش قصه رودست بخورد تا باز هم شخصيت زن باهوشتر از مرد قصه در نيايد. (البته در نسخه سينمايي اين صحنه حذف شده است.)
در حاشيهي فيلم شنيدهام كه اكران اين فيلم جنجالها و اعتراضات زيادي را برانگيخت. بر خلاف شوكران كه پرستاران بر عليه آن قيام كردند اين جنسيت زن نبود كه فيلم به مذاقش خوش نيامد بلكه خيل مردان بودند كه ماجراي فيلم برايشان گران تمام شد. بجز افكار عمومي كه بر عليه فيلم بود مقامات دولتي هم بر عليه فيلمي كه خودشان به آن مجوز اكران داده بودند سر به عصيان برداشتند و تا حد توقيف آن پيش رفتند.
40 روز از اكران مي گذشت كه روابط عمومي وزارتخانه به جاي معاونت سينمايي ارشاد از مردم عذر خواهي كرد. اين بيانيه را خبرگزاري فارس كه از راستترين خبرگزاريهاي كشور است روي صفحه اصلياش قرار داد. سه ساعت بعد ناگهان اين خبر از روي سايت فارس برداشته شد. (متن خبر اوليه به دستور وزارت ارشاد از تمامي خبرگزاري ها برداشته شد اما هنوز هم در سايت سينما قابل مشاهده است.)
معاونت سينمايي ارشاد طي يادداشتي اعلام كرد كه مبناي اين عذر خواهي، نسخه قاچاق فيلم بوده يعني:
اين نسخه فيلم سينمايي روي پرده هيچ مشكلي ندارد و تمام مجوزهاي لازم را گرفته است.
مبناي عذر خواهي وزارت ارشاد، بنا بر تحليلهاي دوستان انصار نيوز، مضمون غير اخلاقي فيلم (فريب خوردن زنان شوهردار)، استفاده از كلمات ركيك (فحش و بد دهني امين حيايي در نقش آدم منفي) و تبليغ دوبي و استفاده از سكس پنهان (در صحنه اي از فيلم مشخص بدون هيچ تصوير يا صدايي تماشاگر استنباط مي كند به زني بيهوش تجاوز مي شود) اعلام شد.
اما به عقيدهي شخصي من هيچ كدام از اين دلايل؛ دلايل واقعي مخالفتها نيستند.
سكس پنهان كه بيشتر جنبه ي شوخي دارد تا جدي. اين همه تمهيد به كار گرفته شده تا چيزي كه در محتواي فيلم است پنهان بماند كه فيلم اجازه ي اكران پيدا كند و آنوقت اين موضوع اين قدر آقايان را برآشفته كرده است؟
اين كه بگوييم كه خط مشي جامعه ي ما به گونه اي است كه اصولا مسئولين و مردم مخالف اين هستند كه نشان دهند ايرانيان هم مانند تمام مردم دنيا قادر به انجام چنين عملي (سكس) هستند خلاف واقع است و حد اقل برنامههاي اين چند روز اخير در رسانهي عمومي كه مدام زني را نشان ميدادند كه نحوه ي تجاوز به خودش را با گريه و ناراحتي توضيح مي داد بر اين سخن من صحه ميگذارد:
منولوگهاي نظير:«منو مي خوابوند روي تخت. با زانو مي زد توي شيكمم. وقتي التماسش مي كردم كه نفسم بند مي ياد؛ دردم مي ياد مي گفت آوردمت اينجا كه درد بكشي...»
«از دخترا خواهش مي كنم كه يه جوري لباس نپوشن كه... يعني من الان شدم گاو پيشوني سفيد. تازه لباسم هم اونقدر ناجور نبود. حد اقل تا موقعي كه مرداي ما اينجورين كه با ديدن يه لباس تنگ؛ يه لاك ناخن تحريك ميشن؛ دخترا به خاطر خودشون يه خورده رعايت كنند...»
فحش و بددهني هم كه در فيلمهاي بسياري تا به حال ديده شده و حداقل اگر در فيلمي مثل مارمولك خاطر آقايان را پريشان كرده اسباب خنده و تفريح و تشويق جامعه را فراهم كرده است!
زنان فريب خورده هم كه اولين بار نيست نشان داده مي شوند. در شوكران كه يك بچه هم روي دست زن فريب خوردهي فيلم مانده بود!
من فكر مي كنم ماجرا بر مي گردد به اين كه اين اولين فيلمي است كه بدون پرده از خيانت زن به مرد به اين وضوح صحبت كرده است. البته شب يلدا هم بوده كه به اين وضوح به اين مطلب نپرداخته است و انگار موضوع اصلياش حمله به فرنگ پرستي است تا چيزهاي ديگر و انگار عشق رفتن به خارج است كه اين خانواده را از هم مي پاشد.
باز تاكيد مي كنم كه به جاي اين كه زنان نسبت به تك بعدي بودن زنان اين فيلم معترض باشند مردها به نشان دادن چنين چيزهايي اعتراض داشته اند. به نظر من اين مسئله هم بر مي گردد به تفاوتهايي كه در اجتماع بين زن و مرد قائل هستند و جالب اين بود كه آن اوايل كه فيلم اكران شده بود حتي در وبلاگي خواندم كه راجع به فيلم نوشته بود چه چيزهايي كه به زنها ياد نميدهند! من كه فيلم را نديده بودم اما از موضوع آن خبر داشتم به او اعتراض كردم كه چطور در مورد فيلمهايي كه حتي در تلويزيون مردهايي را نشان مي دهد كه به زنهايشان خيانت مي كنند معترض نمي شويد؛ باز هم جاي شكرش باقي بود كه اين آقا علنا جواب نداد كه خوب آن مردها حق دارند خيانت كنند و زنها حق ندارند و گفت اون فرق مي كنه. اون واقعيت اجتماع ماست. بله اين آقا بجز اين كه فكر مي كرد زن بچه است كه با ديدن يك فيلم از زن بد به بيراهه كشيده ميشود و همچنين اين قبيل بدآموزيها را براي مردان مضر نمي دانست فكر مي كرد: مرد خيانتكار واقعيت اجتماع ماست ولي زن خيانتكار نه!
اين درست همان چيزي است كه مي خواهم به آن اشاره كنم.
اجتماع مرد سالارانه اگر كمي مترقي باشد خيانت مرد به زن را تاييد نمي كند و بر خيانت مرد به زن سرپوش مي گذارد و اگر از نوع عقب مانده اش باشد خيانت مرد به زن را آشكار مي كند و اگر عقب مانده تر باشد براي آن راه هاي قانوني هم پيدا مي كند و گاهي مانند سريالهاي تلويزيوني ما به طور غير مستقيم براي آن تبليغ هم مي كند.
اما خيانت زن به مرد را انكار مي كند. اصولا مردها دوست دارند زن را موجودي تصور كنند كه قادر به خيانت كردن نيست.
به قول سيمون دو بوآر: در واقع صفات برجستهي زنها يك وظيفه به شمار مي رود. مرد متوجه نميشود كه زنش بايد وسوسههايي را مغلوب كند تا پرهيزكار بماند و دوست دارد فكر كند كه اصولا زن؛ ذاتا پرهزكار؛ فداكار و وفادار است.
اگر اجتماع گرايشهاي فمنيستي داشته باشد هم وضع فرقي نمي كند. ديالوگهاي بين تام كروز و نيكول كيدمن در چشمان كاملا بسته را به ياد بياوريد:
تام كروز به نيكول مي گويد كه اصولا زنها ميل به خيانت كردن به شوهرشان را ندارند. نيكول به او مي گويد چنين چيزي نيست. يادته يك بار به فلان جا رفته بوديم و آن افسر قدبلند و خوش تيپ نيروي هوايي كه از كنارمان رد شد طوري دل من را لرزاند كه حاضر بودم تمام زندگيم را بدهم كه يك ساعت با او باشم. اما اين كار را نكردم.
تام كروز جا مي خورد و تصور خيانت نيكول و آن افسر نيروي دريايي مي شود كابوسش.
من فكر مي كنم بيشتر اعتراضات پيرامون اين فيلم به اين علت صورت گرفته كه تصوري كه مردان دوست دارند دربارهي زنان داشته باشند زير سوال رفته است و همه از آرامش زن نمي تواند خيانت كند به كابوس تام كروز رسيده اند!
(خواهش ميكنم نگوييد همان نقدي كه تو بر فيلم كردي كه تمام زنهايش بد هستند موجب آشفته شدن اين همه آدم شده كه كپي رايت نوشته ي من را از بين مي بريد
چقدر هم كه در ايران از قانون كپي رايت حمايت مي شود
)
به هر صورت اين فيلمنامه قابليت اين را داشت كه با كمي دستكاري به فيلمي درجه يك تبديل شود كه متاسفانه اين اتفاق نيفتاده است اما به ديدنش مي ارزد.
چند شب پيش در برنامه اي به نام كوله پشتي با مجري گري فرزاد حسني از فردي به نام احمد رضا رادان دعوت به عمل آمد كه ظاهرا در اجتماع ما قرار است بر اجراي قانون صحه گذارد. او سرداري است از سرداران نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران.
چيزي كه در برنامه كاملا مشهود بود اين بود كه سردار رادان در طول برنامه زنده ي تلويزيوني هم دست از ايجاد رعب و وحشت بر نمي داشت و مدام به شوخي حسني را تهديد مي كرد و حسني هم به شوخي تهديد او را جواب مي داد:
رادان : اين دفعه پسر خوبي شدي.
حسني: كيه شما رو ببينه نترسه؟ مجري عاقل اونيه كه به فكر بيرون رفتن از استديو اش هم باشه.
علي رغم تهديداتي كه به شوخي و جدي حواله ي حسني مي شد؛ او در شب اول در نقش سوپر من ظاهر شد و شجاعانه از عملكرد نيروي انتظامي انتقاد كرد:
حسني: امنيت اخلاقي رو؛ مرد روزهاي تابستان؛ سردار رادان؛ چه زماني مي تونيم نشر بديم؟ زماني كه اون مامور شما اون شخصي كه ايستاده يه جا؛ قراره توضيح بده؛ همه رو نمي گم پس فردا كسي شورش عمومي نكنه كسي؛ يه الفبايي از اين اخلاقه رو بدونه. تو طرح شما يكي يه دختري يا پسري با يه وضعي داره مي گرده كه همه نگاهش مي كنن. كسي اومده تا حالا يه دختري رو كه با يه وضع وحشتناك داره مي گرده باباشم باشه دستش رو بگيرن بخوان ببرنش بگه چرا؟ نگفته كسي. طرح شما اونقدر دايره اش وسيع شد و تعريفي از جرم ارائه داديد؛ گر حكم شوند كه مست گيرند... خوب يه همچين اتفاقي افتاد كه تعداد بسيار زيادي مشمول اين حكم شدند. در كنارش ما با كساني روبه رو هستيم كه قراره توضيح لفظي بدن و بيان و قانون شما و نظم رو برقرار كنند. شما چقدر بر حرف من صحه مي ذاريد كه اين كساني كه اومدن با مردم صحبت كنند از موضع رحيمانه و با ادبيات خوب نبودش؟ شما لقد زدن به دختر مردم رو ديديد؟ آيا ايني كه برخورد فيزيكي با دختر بكنند و به زور وارد ماشينش بكنند رو ديديد؟ من خودم روز سوم يا چهارم طرح شما بود؛ بدبختي اينه كه ممكنه ما رو بشناسن و برخوردي با ما نكنن از اتفاق نشناختن اينجا رو گوش كن چي مي خوام بگم. با افشين حسين خاني سردبير راديو رفتيم گفتيم بذار بريم از جلو ببينيم اين همه مردم مي گن چطوري برخورد مي كنن. رفتيم پارك ملت نشستيم روي صندلي مقابل پارك؛ مامور شما: پاشو آقا. برو اونور. (لحن بد مامور را تقليد مي كند) لحن رو ببين. به جاي اين كه خواهش مي كنم اونور بشينيد. يه خواهش مي كنم كه كسي رو نكشته تا به حال. گفتم افشين نشناختن. دمت گرم بشين. رفتيم يه دونه عقب تر نشستيم. يه آقايي فربه جاي باباي من: چرا اينجا نشستي؟ (لحن بد او را تقليد مي كند) همين جوري. گفتم ببخشيد من تو پاركم. برو اونور بشين. (لحن بد او را تقليد مي كند.) گفتم اينجا نشستن مگه عيب داره؟ مي گم بت برو اونور بشين. (لحن بد او را تقليد مي كند.) آقا اينجا به شما كاري نداره. برو اونور بت مي گم بشينا. (لحن بد او را تقليد مي كند.) گفتم باشه. اسم شما چيه؟ من وظيفه دارم به 197 بگم ديگه يكي بد برخورد كرد؟ تا اسمش رو پرسيدم (اداي دستبند زدن به دست را در مي آورد) بيا بريم ببينم. (لحن بد او را تقليد مي كند.) دست من را كشيد. گفتم آقا اين چه برخورديه كه مي كنيد؟ گفت: مي ري يا چپ و راستت كنم؟ با توسري ببرمت؟ قربونت برم. رفتار رحيمانه؛ امنيت اخلاقي؛ سردار رادان؛ اين حرف زدن با دزد و گبر درسته كه مي كنند؟ دختر مردم پوششش هزاري بد. كيه كه پوشش غير اسلامي را تاييد بكنه؟ بعد اون يكي رئيسشون من رو شناخت من رو بوسيد معذرت خواهي كرد همشون رو جمع كردم گفتنم اين برخورد بده. دختره عين بيد مجنون مي لرزيد. من به اون مامور گفتم تو پدري؟ نكن اين برخوري رو كه دوست نداري با بچت بكنن. هيچ كي تو مملكت مشكلش با اين كه بد حجاب رو بري براش توضيح بدي؛ بد حجاب آنچناني رو بگيريش؛ ببين رو آكسان مي ذارم؛ نيست. مگه زناي خياباني رو خواستيد جمع كنيد كسي گفت جمع نكنيد؟ يه بازرسي ماشين مي خوان بكنن انگار با آدم پدركشتگي دارن: بيا پايين بينم. (لحن بد او را تقليد مي كند.) آقا تو اصفهان ما داشتيم مي رفتيم. دلستر تو ماشين بود. بيا پايين ببينم. چقدرم آبكي خريدي. چي كار مي كنيد؟ فلان... يهو اون يكي گفت حسنيه. حسني كوله پشتي. آقاي حسني ببخشيد... يعني چي؟ من؛ همه ي مردم با ادبيات شما مشكل دارند. اگه مي خوايد كاري بكنيد كه خدا؛ پيغمبر؛ آقا ازتون راضي باشند اين ادبيات طلبكارانه ي نيروي انتظامي رو برداريد استاد.
البته رادان باز هم به حسني گوشزد كرد كه احتمالا احساساتي شده و اين حرفها را زده و راست هم مي گفت چرا كه اگر حسني عاقل بود به قول خودش فكر بيرون رفتن از استوديواش را هم مي كرد.
رادان گفت: نمي گوييم بدحجاب آنچناني ميگيم اينچناني كه گفتيم. اگر مامور پليس از كسي خواست او را همراهي كند و او نكرد وظيفه ي مامور پليس چيست؟
حسني جواب داد: ادبيات شايسته.
قرار شد در شب بعد ادامه ي اين بحث را پي بگيرند. حسني در شب بعد گفتگو را با عذرخواهي از رادان به خاطر شب گذشته آغاز كرد و با متلكهايي كه به خودش انداخت نظير حرف زدن با دستهاي باز و اجراي نمايش اتلويي و مقايسه خودش با صندلي سعي كرد دل رادان را دوباره به دست آورد و در همان ابتدا آشكار كرد كه قصد دارد ملايمتر و عاقلانه صحبت كند.
در شب بعد رادان به عنوان توضيح درباره ي حرفهاي حسني در شب گذشته اذعان كرد نيروي انتظامي با كسي شوخي ندارد و اگر از بدحجابي بخواهند او را همراهي كند و او سر باز زند نه تنها به ادبيات شايسته كه به زعم حسني مورد نياز است احتياجي نيست بلكه مي توان از كتك و لقد (همان لگد) و باتوم هم اشد استفاده را روا داشت!
فرزاد حسني در همان ابتداي امر به رادان گوشزد كرد كه تندروترين منتقدين نيروي انتظامي در مورد ايجاد امنيت اجتماعي هيچ شكي ندارند و مي دانند اين كار بايد صورت بگيرد بلكه از عملكرد نيرو در اين راستا انتقاد دارند. بنا براين كسي درباره چرايي سوالي ندارد و درباره چگونگي سوال مطرح است. رادان نيز بر اين نكته صحه گذاشت ولي در تمام طول برنامه تنها توضيحي كه داد درباره ي چرايي بود. او مرتب اذعان كرد ما بايد با اراذل و اوباش و كساني كه با بستن ساب مخل آسايش عمومي مي شدند و مانكن ها! مبارزه مي كرديم... و جوري وانمود كرد كه انگار مخالفين طرح نيروي انتظامي ان جي اوي حمايت از اراذل و اوباش تاسيس كرده اند و مي گويند بگذاريد معتادين و اوباش ول بگردند و حال و حول كنند!
رادان اعلام كرد برخورد تند با اراذل و اوباش براي شكستن هيمنه ايشان بوده و اقدام خود را قانوني خواند و قاضي مرتضوي را بر اين موضوع گواه گرفت. او اعلام كرد اين افراد بايد به مردم نشان داده مي شدند تا مردم شكايات خود را از ايشان اعلام كنند.
اين در حالي است كه قاضي مرتضوي اعلام كرد: نيروي انتظامي در جرايم غير مشهود اجازه ندارد راسا اقدام كند بلكه بايد از داد سرا اجازه كتبي بگيرد. جرم غير مشهود جرمي هست كه علائم ارتكاب به جرم مشكوك باشد. در جرايم مشهود نيروي انتظامي مي تواند راسا وارد شود. متهم را دستگير كند و دلايل جرم را حفظ كند و حتي المقدور فورا يا حداكثر طي 24 ساعت گزارش تنظيم كند و دستور بازپرس و داديار مربوطه را اجرا كند. در اين 6 مورد مي تواند نيروي انتظامي راسا اقدام كند: (طبق ماده 21 آيين دادرسي كشوري) 1- جرمي كه در مرآ و منزل ضابطين دادگستري واقع شود 2- دو نفر يا بيشتر كه ناظر وقوع جرم بوده اند شخص معيني را مجرم معرفي كنند. 3-بلافاصله بعد از وقوع جرم علائم آثار و اسباب و دلايل در تصرف متهم يافت بشه چاقو قمه و ... 4-متهم در حال فرار باشد يا قصد فرار داشته باشد. 5-صاحبخانه بعد از وقع جرم ورود مامورين به منزل را خواهان باشد 6- متهم ولگرد باشد. در عين حال نيروي انتظامي را ملزم به رعايت حقوق شهروندي دانست و در صورت تسليم شدن مجرم؛ شكستن حقوق شهروندي را از طرف هيچ نيرويي براي هيچ مجرمي مجاز ندانست.
همان حقوق شهروندي كه رادان جلوي دوربين برنامه اي كه براي 70 مليون ايراني روي آنتن است مسخره اش مي كند!
فرزاد حسني پيرامون شكستن هيمنه اوباش محتاطانه از قديم صحبت كرد كه براي شكستن غرور و هيمنه اوباش سر آنها را مي تراشيدند و آنها را برعكس سوار الاغ مي كردند و در شهر مي چرخاندند و عكسهاي آن در مجلات معتبر چاپ مي شد. يعني شكستن شوكت يك لات بدون وحشي بازي هم امكان پذير بوده اما چرا اين شيوه برگزيده شده خود جاي سوال دارد.
رادان علي رغم متلكهايي نظير عده اي آمدند براي اراذل و اوباش اشك تمساح ريختند و غيره كه بار معترضين كرد استفاده از آفتابه را در تاديب اوباش قبول نداشت.
رادان اعلام كرد در طي بررسي و تحقيق به اين نتيجه رسيده اند كه اراذل را مي شود به سه دسته تقسيم كرد: گنده لات: كساني كه تجاوز به عنف؛ خريد و فروش سلاح؛ عربده كشي؛ تخريب اموال عمومي و قدرتنمايي از صفات آنهاست. نوچه: زير دستهاي گنده لاتها كه سوابق شرارت داشتند. سمپات: گروهي كه در رذالت عمق زيادي در رذالت نداشتند و معاونت در جرم نداشتند ولي از طرفدارن اين دو دسته هستند. او علت تداوم رذالت اوباش را ترس مردم از آنها در محل زندگيشان اعلام كرد و اين ترس را ناشي از عملكرد خاص اوباش دانست. ظاهرا اوباش هنگام دستگيري داد و بيداد راه مي اندازند در كلانتري التماس مي كنند نزد قاضي گريه مي كنند و وقتي بر مي گردند سينه شان را سپر مي كنند. اين امر سبب مي شود كه مردم كه فرايند بين دستگيري تا آزادي را نبينند فقط شوكت او را ببينند و فكر كنند قانون هم نتوانست كاري با او كند و از شكايت از آنها از سر ترس چشم پوشي كنند.
حسني و رادان در طي برنامه در چند جا سعي كردند عملكرد نيروي انتظامي را با تحريك احساسات مردم توجيه كنند. آنها از مخاطبين اينجور پرسيدند كه اگر دختر يا همسر شما مورد تجاوز قرار مي گرفتند با خاطي چه برخوردي مي كرديد؟ به راستي در چنين مثالهايي انسان اگر از غصه بميرد هم رواست اما آيا توجيه مناسبي است براي توجيه عملكرد يك نهاد قانوني؟
بديهي است كه به واسطه ي شنيدن اين فجايع ممكن بود من هم به واسطه ي بشر بودن در مدار احساسات قرار بگيرم و از مدار منطق خارج شوم و جامعه ي مدني و تمام شعارهايي كه قبول داشتم را از ياد ببرم و اندوه عميق انساني ام باعث شود كه براي تسلي خاطر خودم با فكر انتقام آرزو كنم با ناخنهايم چشمان اين آدم نماها را در بياورم ولي جالب اين بود كه در همان روز تصادفا يا عمدا قسمتي از سريال پزشك دهكده را نشان داده بود.
در آن قسمت فرد شروري به دختري با بي رحمي تمام تجاور كرده بود و جوري او را زده بود كه تمام بدن او كبود بود و در بدن او چند جاي شكستگي نيز به چشم مي خورد و پدر دختر را هم قطعه قطعه كرده بود. مردم شهر مي خواستند او را بدون محاكمه اعدام كنند ولي كلانتر اجازه نداد و درخواست محاكمه كرد. بالاخره آن فرد در دادگاه محكوم به اعدام شد. مردم خشمگين و احساساتي قصد داشتند او را زودتر از موعد مقرر اعدام كنند كه با اقدام شجاعانه كلانتر و يكي از مردم وادار شدند تا موعد مقرر صبر كنند. دكتر مايك زخم بدن متهم را هم درمان كرد. ظاهرا در كل شهر فقط مرد سياهپوست؛ دكتر مايك و سالي و خانواده شان و كلانتر قرار نبود براي انتقام جويي به انسان نمايي از جنس متهم تبديل شوند.
آنها در حالي كه اندوهي عميق انساني را به دوش مي كشيدند و از خود مي پرسيدند كه اگر مانند متهم خانواده اي نداشتند و در كودكي مورد آزار و اذيت قرار مي گرفتند آيا راه انسانيت را در پيش مي گرفتند يا خير؟ اما از قانون خدا رضايت داشتند و مي دانستند طبق دستور خداوند محكوم بايد به دار مجازات آويخته شود. باقي مردم شهر پايكوبي مي كردند و حتي برخي اداي محكوم روي چوبه ي دار را در مي آوردند و مي خنديدند. شفقت انساني كه ايبن چند تن در قلب خود حمل مي كردند مانع از آن بود كه خوي وحشيگري پيدا كنند و با جماعت يكرنگ شوند و منطق نيز مانع از آن بود كه بر متهم دل بسوزانند و ترحم كنند.
جدالي بين منطق و احساس كه به زيبايي در اين سريال به تصوير كشيده شده بود من را بر آن داشت تا از مدار منطق خارج نشوم. چرا كه خواست خداوند هم چنين است.
در هيچ ديني و از جمله اسلام به اجتماع اجازه داده نشده متهم را به دست ولي دم يا ولي كسي كه مورد تجاوز به عنف قرار گرفته قرار دهند تا هر بلايي مي خواهد سرش بياورند. در شرع اينجور حكم شده كه متهم بايد به قانون و به دست قاضي عادلي سپارده شود كه قادر باشد به دور از احساسات و بر اساس قوانين مدون حكم دهد. اگر از حقوق بشر و حقوق شهروندي و قوانين يك جامعه ي مدني كه به زعم رادان مسخره به نظر مي رسد هم چشمپوشي كنيم بر اساس اعتقادات ديني متهم بايد به دار مجازات آويخته شود تا خداوند خود مجازات او را معين كند و نبايد مورد ضرب و شتمي خارج از حدود اسلامي قرار بگيرد.
ممكن است با به دار آويخته شدن او پاك شود و يا بسته به ميزان جرمش و به زعم من ميزان تكليفي كه به عهده داشته كه فقط از جانب خدا قابل تعيين است عذاب او تا ابد ادامه يابد. مطمئنا تنها خداوند است كه با عدل غير قابل درك خود مي تواند بررسي كند كه فردي تا چه حد گناهگار است. خداوند بايد ژنهاي مجرم را چك كند كه ايكس ايگرگ ايگرگ است يا ايكس ايگرگ. بايد شرايطي كه او در آن بزرگ شده؛ رفتارهايي كه تحمل نموده؛ شرايطي كه او در دوران جنيني تحمل كرده و بسياري مسائل ديگر كه بر بشر پوشيده است را از نظر بگذراند...
به هر حال؛ به زعم رادان كليه ي قوانيني كه در غرب اجرا مي شوند خطا هستند و نبايد از آنها پيروي كرد و كساني كه از حقوق شهروندي و قوانين جامعه مدني در غرب صحبت مي كنند را مسخره مي كند و علت را هم اين مي داند كه در اروپا پنجاه درصد بچه ها تك والديني هستند و 70 درصد ازدواج نمي كنند. خوب با اين تفاسير و با استناد به اين ضعف فرنگ مي شود اعلام كرد مبارزه با برداه داري كه از اروپا آغاز شد هم منحط و اشتباه است و بايد به برده داري رجعت كرد!
اين اظهارات در مورد اوباش با اين جمله از سوي رادان پي گرفته شد كه عده اي از اراذل كه جرم كمتري دارند به اجتماع بر مي گردند و مردم بايد مطمئن باشند كه آنها ديگر به رذالتهاي گذشته رجعت نخواهند كرد و نبايد از آنها بترسند. اين جملات سبب شد تا اندوه من از شكستن حقوق شهروندي عميق تر شود زيرا معلوم شد تمام آنهايي كه با آن ساز و برگ دستگير شده اند جرايمي نظير تجاوز به عنف يا مواد مخدر يا اين قبيل جرائمي كه براي آنها در قانون مجازات اعدام در نظر گرفته شده نداشته اند و قرار است آزاد شوند و يا پس از گذراندن زندان به جامعه برگردند...
لازم به ذكر است صحنه هايي كه از دستگيري اوباش در سيما نمايش داده شد با فجايعي كه در نت يافت مي شود تفاوت داشت و البته احتمالا صحنه هاي نت جزو آن دو خطاي ناچيزي بوده است كه رادان از آنها ياد كرده است. البته باز هم حسني با خاطر نشان كردن اين كه اين افراد به اعمال پليدي دست زده اند اين سوال را با فرمانده نيروي انتظامي مطرح كرد كه آيا نمي شد اين افراد به طور عادي ولي چكشي دستگير شوند يا بايد حتما زده مي شدند و مي گفتند غلط كرديم و كلمات ديگر؟ آيا خود اين كار فضا را بيشتر جهت جنايت باز نمي كند؟ اين كه كسي ببيند وقتي قرار است شخصي كه مردم را زده دستگير شود نيروي انتظامي از همان عملي كه او مرتكب شده استفاده مي كند؟ كه البته در پاسخ به اين سوال مي شد مصداق بارز ضرب المثل ايراني مرغ يك پا دارد را مشاهده كرد.
در كوله پشتي يكي از موافقين رادان كه خودش را رشيدي معرفي كرد طي تماس تلفني با حسني رودررو شد. وي حاضر نشد مشخصات دقيقي از خود ارائه دهد و براي اين مطلب با ذكر اين جمله كه دوست دارد راحت صحبت كند به ارائه دليل پرداخت. او صحبتهايش را با تكيه بر مطالعات حسني آغاز كرد! ادعا كرد كه تمام رمانهاي جديد را خوانده و رماني كه حسني از آن صحبت كرده را نخوانده پس چنين رماني وجود ندارد. حسني هم گفت: اولا مگه شما مي توني ادعا كني كه تمام رمانهاي ايران و جهان رو خوندي؟ ثانيا من به ماه اشاره مي كنم و شما مدام نوك انگشت من را مي بيني و مي گويي كو؟ بالاخره اين آقاي ظاهرا رشيدي كه حسني را رشيدي خطاب مي كرد كه توسط حسني خيلي خوب هم مچگيري شد سر اصل مطلب رفت و معلوم شد از طرفداران نيروي انتظامي است. چيزي كه مشهود بود اين بود كه حسني خوب از پس او بر آمد و اگر فرض كنيم اين زنگ زدن يك تمهيد از جانب نيرويي از بالا بوده (كه قاعدتا اينطور بوده چون اگر من نوعي زنگ بزنم صدا و سيما نمي گذارند صدايم روي آنتن برود) بسيار خيط كاشت به طوري كه تماس او را نيمه كاره قطع كردند.
جالب اينجاست كه با اين تماس به يكي از دو نتيجه گيري زير مي توانيم برسيم:
يك. اين ده يازده درصد مخالفين طرح نيروي انتظامي چقدر قدرت زيادي دارند كه اين آقا از پشت تلفن جرات نمي كند نام واقعي خود و روزنامه اي كه در آن كار مي كند را فاش كند.
دو. طرفداران بي چون و چراي طرح نيروي انتظامي علي رغم شجاعت بسيار از اذعان عقيده ي خود شرمگين هستند!
در كل رادان اعلام كرد كه بيش از هشتاد درصد از عملكرد نيروي انتظامي راضي اند و محبوبيت نيروي انتظامي هم 18 درصد نزد مردم افزايش يافته است و خاك پاي پرسنل نيروي انتظامي را بوسيد و اذعان داشت اين درصد كم خطا اصلا اهميتي ندارد!
رادان گفت مامورين پليس بايد از صبر بالايي برخوردار باشند و گفت: در تمرين ديشب من و شما ثابت شد آستانه صبر پليس بسيار بالاست اگر بخوايم كه از مناظر مختلف به تمرين ديشت من و شما مراجعه كنيم. او با اين جمله هم از خودش تعريف كرد و هم باز به حسني گوشزد كرد كه ديشب پا را از گليم خودش فراتر نهاده و با دم شير بازي كرده است ولي اين شير غيور صبوري به خرج داده است.
شيرين ترين نكته ي كوله پشتي اين بود كه به زعم يكي از بينندگان كه به قول حسني شايد پسر رادان بود سردار احمد رضا رادان از بهرام رادان خوش قيافه تر شناخته شد!

در پايان قبل از خاتمه دادن مطلب مي خواهم خاطر نشان سازم كه نقدي كه بر عملكرد نيروي انتظامي و نحوه ي سخنگويي فرمانده ي ايشان رفت دليل بر ناسپاسي از زحمات مردان و زناني نيست كه جانشان را كف دست گرفته اند تا امنيت را در اين مرز و بوم پاس بدارند بلكه به فرموده ي حضرت علي دوست آن است كه ايرادات را گوشزد كند تا مرتفع شوند. باشد كه ايشان در كنار غيرت و شجاعتي كه دارند گوشهايي داشته باشند براي شنيدن و چشمهايي براي ديدن و دلي براي صبورانه پذيرفتن و پاهايي براي بازگشتن...
روزگار غريبيست نازنين!
اين روزها احساس مي كنم جاي چيزهايي در جايي كه بايد باشد خالي است. به وبلاگي سر مي زني و مي بيني به بهانه ي دفاع از فرهنگ و حق كپي رايت در سينما به كل منكر فرهنگ و تمدن ايران زمين شده است. وقتي حرف مي زني انگار روي ميدان مين راه مي روي. همه كس نشسته تا در حرفهاي تو با تك واژه اي محكومت كند و تو آرامي و هنوز دلگرم و دانه دانه كليدها را مي فشاري...
چيزي كه مرا بر آن داشت حرفهاي اين دو ستاره ي سينما را در اينجا درج كنم ستاره بودن آنها نبود بلكه اين مطلب بود كه حرفهايي براي گفتن داشتند.
از طرف ديگر رشيدپور در مصاحبه شب شيشه اي با خودش با تواضع هر چه تمام! گفت كه من گذاشتم برنامه ام برنامه ي بهرام رادان باشه. خيلي ها به من گفتن كه جلوش كم آوردي اما من دوست داشتم با يه خاطره ي خوش از تلويزيون بره بيرون... و گرچه با رشيدپور عداوتي ندارم و علي رغم تمام ضعفهايش؛ نقاط قوتش را كم و بيش بيشتر از نقاط ضعفش مي بينم اما دوست دارم قضاوت در مورد برنامه ي او با رادان را به عهده ي مخاطب بگذارم. در ميان تمام بازيگراني كه دعوت كرده بودند فقط بهرام رادان توانست اطمينان مرا به خود جلب كند كه بازي نمي كند؛ كه البته بازي نكردن او جلوي دوربين نتيجه اي نداشت جز اين كه نتوانست روي بعضي از انتقادهايي كه به او شده بود سرپوش بگذارد؛ اما مهم اين است كه او حرفهايي كه بايد به رشيدپور و ديگران گفته مي شد را زد...
براي خواندن خلاصه ي مصاحبه رشيد پور با گلزار بر روي ادامه مطلب كليك كنيد.
ادامه مطلب
براي خواندن مصاحبه رشيدپور با بهرام رادان بر روي ادامه مطلب كليك كنيد.
اگر براي اين پست نظري داريد در پست بعدي بگذاريد.
ادامه مطلب
