تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

آيا شما خود را نقد پذير مي دانيد؟ آدمهاي اطرافتان را چطور؟

آيا تا به حال به اين موضوع فكر كرده‌ايد كه نقد سازنده چطور بايد باشد و چرا ايرانيها عموما نقد پذير نيستند؟ در نقد پذيري به نهايت درجه‌اي كه مي رسيم اين است كه نقد ستيز نباشيم و نقد گريز باشيم.  بعضي هم در نقد ستيزي تا آنجا پيش مي رويم كه علاوه بر اين كه با انتقادي كه از خودمان مي‌شود به جنگ برمي‌خيزيم، بلكه منتقدي كه از فرد يا حكومت يا كتاب يا فيلم مورد علاقه‌ي ما هم انتقاد كند را هم از اين جنگ بي‌نصيب نمي‌گذاريم. اكثر آدمها وقتي از كارشان تعريف كني تو را دوست و وقتي ايراد كارشان را گوشزد كني تو را دشمن تلقي مي‌كنند. گاهي احساس مي‌كنند كه قصد داري به آنها از بالا نگاه كني و اطلاعات خودت را به رخ آنها بكشي. به همين دليل بيشتر اوقات نقد در فضاي خصوصي و به دور از چشم ديگران بهتر جواب مي‌دهد تا در فضاي عمومي. تكليف منتقدي كه اهميت نمي‌دهد از دستش ناراحت شوند يا نه معلوم است. مي‌تواند به راحتي انتقاد كند و اگر بتواند جايي را در آن حرفه براي خود باز كند يك منفور قابل احترام خواهد بود ولي تكليف منتقدي كه دوست دارد در فضايي دوستانه و به دور از جدل از راهنمايي‌هاي ديگران بهره جويد و به نشان سپاسگزاریِ؛ اطلاعات اندك خود را در اختيار آنها گذارد مشخص نيست. منتقد عادت مي‌كند كه زوايا و گوشه و كنار خانه‌ها را هم نگاه كند و خوب بودن كليت يك طرح او را قانع نمي‌كند. خانه‌اي كه ظاهري تميز دارد ولي زير مبلها و دكوراسيونش لانه‌ي موشها و عنكبوتهاست نميتواند منتقد را فريب دهد. در اين مقاله قصد دارم علل نقد ستيزي را بررسي كنم و البته با نظرهاي شما دوستان گرامي مي‌شود اين موضوع را به چالش كشيد و چيزهاي بيشتري هم به آنها افزود:

1- علل فرهنگي:

حتما تا به حال مادران يا پدراني را ديده‌ايد كه وقتي كودك آنها زمين مي‌خورد، براي آرام كردن گريه‌ي او زمين را مي‌زنند. اين كار ساده و ظاهرا بي‌ضرر پيامدهاي غير قابل قبولي را به دنبال خواهد داشت. والدين به جاي اين كه كودك را با مهرباني در آغوش بگيرند و به او گوشزد كنند كه بي دقتي كرده و پايش به شيئي گير كرده يا به سر بودن زمين توجه نكرده است و سپس سعي كنند با نوازش و مهرباني به او بفهمانند كه اتفاق مهمي نيفتاده و هر آدمي دچار اشتباه مي‌شود، با زدن زمين بي‌جان و بي‌تقصير راه ساده‌تري را انتخاب مي‌كنند كه با اين روش در ناخودآگاه كودك ثبت مي‌كنند كه تو هيچ كجا اشتباهي مرتكب نمي‌شوي. هر خطايي كه خسارتي به تو يا اطرافيانت به دنبال داشته باشد از جانب ديگري رخ داده است.

اين موضوع ظاهرا خاص ايران نيست زيرا جبران خليل جبران كه اصالتا عرب است و در آمريكا زندگي مي كرده گفته: «عجيب است زيرا ما از خطاكاريهايمان بيشتر دفاع مي كنيم تا از درست كاريهايمان»

اما به نظر مي‌رسد به اين پديده در غرب ساليان سال است كه توجه شده و به كودكان ياد داده‌اند كه براي هر اشتباه به راحتي كلمه‌ي متاسفم را به زبان بياورند و اين موضوع بخشي از آموزشهاي كتابهاي درسي است در حالي كه در آموزش مسائل فرهنگي در كتابهاي درسي دبستانهاي ما در بعضي موارد اهمال مي شود. البته در كتابهاي درسي با داستانهايي درباره‌ي قهرمانيها و اثرات بي نظم بودن و غيره مفاهيم خوبي به كودكان آموزش داده مي‌شود اما بعضي از مفاهيم از نظر جا مانده‌اند.

2- سياه و سفيد ديدن آدمها و ساير چيزها:

ما عادت كرده‌ايم آدمها و به تبع آن ساير چيزها را مثل شخصيت فيلمهايمان سياه و سفيد ببينيم. يعني يا چيزي مطلقا خوب است يا مطلقا بد است و حد وسطي وجود ندارد. فكر مي‌كنيم امكان ندارد از آدم خوب فعل بد سر بزند و اگر شخصي از فلان عملكرد فلان شخص انتقاد كرد شخصيت و حيثيت او را زير سوال برده است. در اين پستهاي اخير عده‌اي بودند كه به من ايراد مي‌گرفتند كه فلان كسي كه از او انتقاد كرده‌اي آدم بزرگي است و جانش را به خطر انداخته و براي حفظ ايران به جبهه رفته است. اين برخورد براي همه‌ي ما آشناست. بيشتر ديده‌ايم در دعواهاي خانوادگي حتي اگر حق با عروس باشد پدر و مادر طرف پسرشان را مي‌گيرند و پدر و مادر دختر هم اغلب از دادن حق به دامادشان امتناع مي‌ورزند. اين به اين دليل است كه وقتي كسي را دوست داريم ميل داريم از او فرشته يا خدا بسازيم و نمي‌توانيم قبول كنيم كه اين آدم با تمام خوبيهايي كه دارد در اين چند جا اشتباه كرده. در اين خداسازي تا جايي پيش مي رويم كه به خداي ساختگي‌مان اجازه مي‌دهيم قانون خداي واقعي، قانون مدني كشور و حقوق بشر را نقض كند و كساني كه دم از رعايت اين قوانين مي‌زنند را با جملات توهين آميز  به سخره بگيرد‌ و گوشزد كردن اين خطاها را زير سوال بردن زحمات و شخصيت آن فرد فرض مي‌كنيم...

در صورتي كه اصولا منتقدين اگر كليت يك امر را دچار اشكال ببينند اصلا سمت نقد آن نمي‌روند. حتما شنيده‌ايد خيلي از منتقدين مي‌گويند فلان فيلم ارزش نقد ندارد. منتقد گوشه كنارهاي آلوده را از نظر مي‌گذراند و گوشزد مي‌كند تا اگر گوش شنوايي بود به اصلاح آن امور بپردازد و يا لااقل چشمهاي ديگراني كه دست اندركار اصلاح امور نيستند را به ديدن اين زواياي آلوده عادت دهد. منتقد از كليت بيمار چشم مي پوشد زيرا از انتقاد از گوشه‌هاي يك كليت بيمار تنها چيزي كه عايد منتقد مي‌شود اين است كه برايش بخوانند:

خانه از پاي‌بست ويران است

خواجه در بند نقش ايوان است

3- منتقد ستيزي:

اين قسمت هم به نوعي زيرمجموعه‌ي قسمت قبل است. گاهي پيش مي‌آيد كه آدمها نسبت به منتقدي كه نقدي را مطرح مي‌كند احساس خوبي ندارند و از او بدشان مي‌آيد. اين نفرت سبب مي‌شود نقد صحيح او را هم غلط فرض كنند و به قولي چون ميل دارند از او شيطان بسازند قبول اين كه حرفي درست زده است به اين هدف خدشه وارد مي‌سازد. در صورتي كه حضرت علي (ع) در جواب يكي از صحابه كه به حضرت اعتراض كرده بود فلان فردي كه به شما فلان حرف را زد و شما گوش فرا داديد بي دين است، فرموده بودند نگاه كن حرف او چيست نه اين كه گوينده كيست.

4- نقدهاي غير اصولي:

گاهي پيش مي‌آيد كه منتقد با احساسي برخورد كردن با قضيه و يا توهين كردن، خود، به شخصه مخاطب را به جدل فرا مي‌خواند. در مورد اين كه نقد چطور بايد باشد در پستهاي بعد صحبت مي‌كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:32  توسط ارغوان اشترانی  | 

هميشه‌ از خودم‌ مي‌پرسيدم‌ چرا اينقدر درد و رنج‌ فقيران‌ برايم‌ مهم‌ است‌؟ گاهي‌ به‌ ذهنم‌ مي‌آمد كه‌ شايد من‌ در زندگي‌ قبلي‌ام‌ فقير بوده‌ام‌، اما منطقاً به‌ تناسخ‌ اعتقاد ندارم‌. اما امروز فهميدم‌ چرا. چون‌ من‌ با قصه‌هاي‌ صمد بزرگ‌ شدم‌. گرچه‌ خاطرات‌ مبهم‌ و تاري‌ از آنها در ذهنم‌ مانده‌ بود، با بازخواني‌ آنها تاريكي‌ها از پستوي‌ ذهنم‌ كنار رفت‌ و همه‌ چيز واضح‌ و روشن‌ جلوه‌گر شد.

من‌ در همان‌ كودكي‌ با خودم‌ عهد كردم‌ كه‌ هرگز مثل‌ باغبان‌ باغ‌ درخت‌ هلو نباشم‌. من‌ با خودم‌ عهد كردم‌ مثل‌ درختي‌ هلويي‌ كه‌ صاحبعلي‌ و پولاد كاشتند جز براي‌ آنها كه‌ لياقت‌ دارند و هلوها را با اشتها و تا آخر مي‌خورند، بار ندهم‌. من‌ از اخلاق‌ هلويي‌ كه‌ صاحبعلي‌ و پولاد هسته‌اش‌ را مي‌كاشتند خوشم‌ مي‌آمد، از اين‌ كه‌ دوست‌ نداشت‌ به‌ دست‌ دختر كدخدا كه‌ از روي‌ شكم‌سيري‌ گازي‌ به‌ او مي‌زند و او را به‌ گوشه‌اي‌ پرت‌ مي‌كند برسد. از اين‌ كه‌ وقتي‌ درخت‌ شد، با خودش‌ عهد كرد حتي‌ اگر باغبان‌ با تبر به‌ جان‌ او بيفتد حتي‌ اگر اين‌ آرمان‌ به‌ قيمت‌ جانش‌ تمام‌ شود، جز براي‌ زحمتكشان‌ ثمر نخواهد داد.

من‌ با خودم‌ عهد كردم‌ كه‌ هيچ‌ موجود زنده‌اي‌ را سنگ‌ نزنم‌ تا دانه‌ي‌ برف‌ از نشستن‌ روي‌ سرم‌ بيزار نباشد.

من‌ عهد كردم‌ مثل‌ دو گربه‌ي‌ سر ديوار نباشم‌، چون‌ همان‌ موقع‌ فهميدم‌ كه‌ جنگ‌ چيز بدي‌ است‌.

من‌ با خودم‌ عهد كردم‌ كه‌ مثل‌ زن‌ باباي‌ الدوز نباشم‌ و عهدي‌ كه‌ آدم‌ در كودكي‌ با خودش‌ ببندد، هرگز زير پا نخواهد رفت‌.

اصلاً اگر تمام‌ كودكان‌ دنيا با قصه‌هاي‌ صمد بزرگ‌ شوند، ديگر گرسنه‌اي‌ روي‌ زمين‌ نخواهد ماند. ديگر آتش‌ هيچ‌ جنگي‌ در هيچ‌ كجا برافروخته‌ نخواهد شد. ديگر هيچ‌ الدوزي‌ از دست‌ زن‌بابا آزار نخواهد ديد ديگر هيچ‌ سگ‌ ولگردي‌ طعمه‌ي‌ چوب‌ و چماق‌ نخواهد شد. اي‌ كاش‌ به‌ جاي‌ تصميم‌ كبري‌، حتي‌ به‌ جاي‌ داستان‌ دهقان‌ فداكار كه‌ آنهمه‌ دوستش‌ داشتم‌، حتي‌ به‌ جاي‌ ((شعر باز باران‌ با ترانه‌)) كه‌ ديوانه‌وار بدان‌ عشق‌ مي‌ورزم‌ و جاي‌ تمام‌ درسهاي‌ كتابهاي‌ درسي‌ قصه‌هاي‌ صمد در كتابهاي‌ درسي‌ بچه‌ها بود. لذت‌ خواندن‌ شعر باز باران‌ با ترانه‌ را مي‌شود به‌ لذت‌ زميني‌ بدون‌ جنگ‌ و فقر و آزار زن‌بابا فروخت‌. محروميت‌ از شناخت‌ انسان‌ بزرگي‌ چون‌ ريزعلي‌ خواجوي‌ را مي‌شود با آشنايي‌ با پولاد و صاحبعلي‌ و كوراغلو نديد؛ گرفت‌. نمي‌دانم‌ چطور مولفان‌ كتب‌ درسي‌ توانسته‌اند مردي‌ بزرگ‌ را چون‌ كه‌ داستانهاي‌ كوچك‌ مي‌نوشت‌ فراموش كنند؟ نمي‌دانم‌ چطور به‌ زمين‌ بدون‌ فقر، بدون‌ جنگ‌ و بدون‌ آزار زن‌بابا عشق‌ نورزيدند؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:3  توسط ارغوان اشترانی  | 

در نوشته هاي پيشينم كه جستجو مي كردم مطلبي يافتم كه چند سال پيش در روزنامه مردمسالاري چاپ شد. مطلبي كه به مزاح و كنايه تلنگري مي زد به مردمي كه آنقدر پي اضافه داشتند كه تلنگر كه هيچ لگد را هم حس نكنند. جالب آن است كه اين مطلب؛ با خط مشي گرفتن از دهخدايي كه قريب ۱۳۰ سال پيش مي زيست نوشته شده بود. چهار سال پيش؛ چهل سال پيش ؛ 130 سال پيش... مطمئنم كه اگر به هزار و سيصد سال پيش هم بروم باز مردمي را مي بينم كه به طنز و كنايه به هم گلايه مي كنند و مي نالند...

كاش مردم ايران بجاي اين كه به هم اس ام اس بفرستند كه:  ((فرشته اي آمد پيش احمدي نژاد و گفت آرزويت چيست و او گفت فلسطين را آزاد كن؛ فرشته گفت اين كار خيلي سخت است؛ آرزوي ديگري بكن. احمدي نژاد گفت كاري كن كه زنم بهم بگه چقدر تو خوشگلي و فرشته گفت بي خيال مي رم همون فلسطين رو آزاد كنم))؛ به جاي اين كه به قيافه ي او ايراد بگيرند به عملكردش ايراد مي گرفتند. كاش همه با هم مي گفتيم:

آقاي رئييس جمهور يادت هست كه در ميز گرد تبليغاتيت لبخند زدي و گفتي: كي گفته ما مخالف رنگهاي شاد و لباس زيبا براي زنان هستيم. من هميشه فكر مي كنم چقدر خوب بود زنان شهري هم مثل روستاييان لباسهاي شاد و رنگي مي پوشيدند. چرا اينجور شايع شده كه احمدي نژاد كه بياد خشونت به همراه او مي آيد. من شعارم مهرورزي است. مي گفتي كه قيمتها را كنترل مي كني. از آزاديها كم كه نمي كني هيچ  در سايه ي آزادي و نقد پذيري دولت عدالت محور درست مي كني.

آقاي رئيس جمهور: گيريم كه هيچ كس اطراف شما نبود كه به شما انتقاد كند كه براي دستور العمل اقتصادي دادن در يك كشور بايد بزرگترين اقتصاددانان را مشاور قرار داد و رفتي بالاي منبر و گفتي وام 18 مليوني بدهيد. سود بانكهاي خصوصي را كم كنيد ولي سود مردم را خير و اين افتضاح گراني مسكن به بار آمد. گيريم كه خبر نداريد وزارت محترم ارشادتان به كتابهاي فروغ و گلسرخي و حتي كتابهاي كودكي كه در آنها عكس سيندرلا و سفيد برفي را بي حجاب كشيده باشند اعلام وصول نمي دهد؛ گيريم كه جنابعالي يك تره بار اختصاصي كنار منزلتان هست كه به گفته ي خودتان همه چيز را  ارزان مي دهد و از گراني ها هم بي خبريد. گيريم كه فكر كرديد صدماتي كه طرح سهميه اي كردن بنزين به قشر آسيب پذير مي زند مي ارزد به جلوگيري از قاچاق سوخت؛ گيريم كه از دهنتان پريد كه گفتيد ما هم حتما بايد بمب اتم منفجر كنيم كه بشويم جزء آژانس؟ گيريم كه اصلا تا به حال به در اينترنت جستجو نكرده اي تا ببيني كه نيروي انتظامي چگونه مي زند زنان را لت و پار مي كند يا چطور با چوب و چماق به دانشجويان آن هم جلوي سفارت انگليس حمله ور مي شود و چگونه با آفتابه سعي مي كند اراذل و اوباش را تاديب كند.

حال كه همه چيز را اينجوري گرفته ايم؛ اي كاش لااقل فرمول بي خبريتان را با ما هم تقسيم مي كرديد تا به جاي كنكاش تاريخ و يادداشتهاي قديمي مي توانستيم با دل خوش بنشينيم رمان بخوانيم آن هم نه رمانهايي از جنس قلعه حيوانات رمانهايي از جنس بامداد خمار.

براي خواندن طنز تلخي كه چند سال پيش در مردمسالاري چاپ شد بر روي ادامه مطلب كليك كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:25  توسط ارغوان اشترانی  | 

در وبلاگ در جستجوي زره اي نور بر روي صحنه كه احتمالا منظور نويسنده ي وبلاگ در جستجوي ذره اي نور بر روي صحنه بوده مطلبي خواندم كه مرا به فكر فرو برد.

خيلي خوب است كه ما براي تاتر يا كتابي كه در ما تاثيري گذاشته است تبليغ كنيم اما نمي دانم چرا وقتي پاي دين وسط باشد نقد را ممنوع مي دانيم.

اين دوست عزيز در وبلاگش در مورد تاتري كه پيرامون زندگي حضرت زهرا (س) ساخته شده است مطلب زيبايي نوشته و مخاطب را ترغيب كرده كه با چشم دل به تماشاي اثر بشتابد اما؛ اين دوست عزيز در پايان مطلبش نوشته:

يهو همه چي يادم مي ره. انگار يه چيزي بهم مي گه مگه يادت نيست كاري كه براي حضرت زهرا انجام شده باشه كارشناس نمي خواد چون كارگردانش كسيه كه تمام نظام عالم رو داره كارگرداني مي كنه...

اين يعني تقدس بخشيدن به اثر نه محتواي آن. اين يعني تقدس بخشيدن به سازنده ي اثر نه دغدغه ي اثر.

اين حرف؛ دهان منتقد را مي بندد. اين سخن يعني: ايراد گرفتن به يك اثر ديني يعني ايراد گرفتن به خدا؛ يعني خوار و خفيف كردن حضرت فاطمه (س)؛ يعني جنگ با امام حسين؛ يعني يزيد بودن...

چند سال پيش به بهانه ي ميلاد آقا امام زمان (عج) به ديدن يك تاتر به نام سوداي دلدادگي رفتيم.

بگذاريد برايتان بگويم ورود به اين تاتر كه دغدغه اش مذهب بود چگونه صورت مي گرفت:

در جلوي دري كه براي خانمها تعبيه شده بود؛ 5مرد دستهايشان را به هم حلقه كرده بودند و دژي انساني ساخته بودند. دست مردها بالا مي رفت و هر چند زن كه مي توانستند خودشان را درون دژ مي چپاندند تا بليطهايشان را نشان دهند و وارد شود. زناني كه شانس مي آوردند و از سمت راست كه جواني با ريش كوسه اي آجر ديوارش بود وارد مي شدند؛ بدون دست مالي شدن اجازه ي دخول مي يافتند و آنهايي كه بد مي آوردند و از سمت چپ وارد مي شدند كه آجرهايش يك آدم چاق ميانسال؛ و سه پيرمرد بودند با معاينه هاي پزشكي از اقصي نقاط بدن!

زنهاي مسن به روي خود نمي آوردند ولي بعضي از دخترهاي جوان گريه شان مي گرفت.

بديهي بود كه من و دوستم وارد نشديم. صبر كرديم تا بالاخره دژ شكسته شد و يكي از پيرمردها با مشتي كه يك دختر جوان حواله اش كرد نقش زمين شد و ما خودمان را از سمت راست آجر جوان داخل كرديم.

وقتي وارد تاتر شديم زنهاي چادري به دو دختر روسري به سر كه به زمين و زمان فحش مي دادند چپ چپ نگاه مي كردند. سالن اصلي تاتر و فضاي روبه روي سن مختص آقايان بود و خانمها بايد در بالكني كه سن به هيچ وجه ديد نداشت و در آن مونيتوري تعبيه شده بود؛ تاتر را مي ديدند.

تابستان؛ بدون كولر؛ زناني كه به آقا دل خوش كرده بودند و هيچ كدام انگار از آجرهاي بي ادب جلوي در عصباني نبودند .

آنجا نشسته بودند بدون اعتراض؛ بي آن كه فكر كنند به شعورشان توهين شده كه سالن پايين مختص آقايان است.

ما هم به غر زدنهاي خودمان خاتمه داديم و به دعوت خانمي كه در جايي كه تنها خانمها بودند فقط بيني اش معلوم بود و مي گفت(( از مونيتور هم به خدا صحنه خوب ديده  مي شود))؛ نشستيم.

داستان تاتر در فضاي عربستان جريان داشت. مرشد عده اي فوت كرده بود و وصيت نامه اي نوشته بود و براي خواندن وصيت نامه اش هم شرط و شروطي گذاشته بود. درست يادم نيست كه چگونه اما فضا به خواب يكي از مردان قصه رسيد. در كار فقط همين 10 دقيقه ي جادويي وجود  داشت. مرد خواب ديده بود كه به در خانه ي امام زمان رسيده است. نورپردازي محشر بود. وقتي در خانه باز شد دل از حلقم بيرون زد...

ولي در پايان؛ كار به نوحه خواني كشيد. يكي از شخصيتهاي اثر در متن داستان شروع به نوحه خواندن كرد ولي ناگهان از خود بيخود شد و تاتر و سن و ساده ترين اصول اوليه نمايش را فراموش كرد و خودش شد عامل اخلال و خطاب به تماشاچيها داد مي زد كه گريه كنيد...

وقتي من و دوستم بيرون آمديم و خودمان را به شوهرانمان رسانديم؛ طبق عادت معمول نقد كرديم و گفتيم كجايش خوب بود و كجايش بد بود؛ گفتيم كه درونمايه داشت و جاي كار داشت اما نابلد بودند؛ گفتيم كه در تولد چرا نوحه گذاشتند؟ دوستم نظر داد كه مي شد با حركات نمايشي كه پري صابري در كارهايش مي آورد به اين كار جلاي ديگري داد؛ كه ناگهان همسر من چشم غره اي رفت و گفت: بسه. ديديم كه صدها چشم مانند گرگي كه به گوسفند نگاه كند؛ با خشم و غضب به نظاره ي ما نشسته اند. در تمام چشمها مي شد خواند كه چطور جرات مي كني به يك كار مذهبي ايراد بگيري؟ مي خواي تاتر خوب ببيني برو همون ابتذال پري شاكري يا هر كوفت ديگري هست را نگاه كن.

البته مطمئنا فضاي تاتر شهر با اين تاتر كه در نازي آباد اجرا شد متفاوت خواهد بود.

اما حرف من اين است كه مي شود يك كار را با چشم دل ديد و با چشم عقل هم نقد كرد.

مسعود فراستي مي گفت معيار من در نقد يك فيلم اول پاهايم است و بعد علم و منطق. وقتي از او منظورش را پرسيدم گفت يعني مي بينم كه دلم مي خواد بشينم و نگاه كنم يا پاهايم ميل فرار دارند. اين يعني هر چيزي را بايد اول با چشم دل ديد كه حرف آخر نويسنده است؛ اما حرف من اين است كه بر زير سوال بردن نقد؛ انتقاد وارد است.

من تنها يك تاتر مذهبي خوب ديدم به كارگرداني آقاي محمود فرهنگ با نام از خاك تا افلاك.

چه اشكالي دارد كه كارهاي مذهبي ما هم آنقدر قوي باشند كه در خارج از كشور هم اكران شوند؟

چرا نه شرق و نه ايران نقدي را كه بر قدمگاه نوشتم؛ چاپ نكردند؟

كار؛ مذهبي است كه باشد. وقتي  در صحنه اي كه شخصيت داستان علم را مي چرخاند؛ ديزالو آنقدر ناشيانه صورت گرفته بود كه مردي كه كنار من نشسته بود؛  زد زير خنده و گفت: «نيگا با علم زد همه رو پرت كرد اين ور اون ور»؛ اگر نقد كنيم يعني خدا را زير سوال برديم؟ يعني يه جاي كار امام زمان (عج) خداي نكرده ايراد دارد؟

اين دوست عزيز پست قبليشان را با اين جمله آغاز كرده اند:

اينجا جاي شما نيست. برو بابا تو بايد مي رفتي حوزه علميه.

اينا و كلي بدتر از اينها موقعي كه بخواي وارد يه جمع هنري بشي و بخواي دغدغه مذهبي داشته باشي ديوونت مي كنه...

ابتدا با خواندن اين سطور بسيار بر اهالي آن جمعها تاسف خوردم كه مايلند انساني را به خاطر عقايدش طرد كنند؛ اما با خواندن مطلب بعد فكر كردم شايد (تاكيد مي كنم شايد و پيش داوري نمي كنم چون نه او را مي شناسم و نه اهالي آن جمعها را) اين خود نويسنده است كه با تعصب بي مورد راه را بر ورود هنر به خويش و در ورود خويش به عرصه ي  هنر مي بندد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >