تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها


شاید این نام برای یک قهرمان ایرانی بسیار مناسب باشد اما این لقب یکی از بازیکنان تنیس فرانسه است.

ارغوان رضایی 22 ساله متولد 25 فروردین 1366 در شهر سنت آتین از هشت سالگی ابتدا برای تفریح بازی تنیس را انتخاب کرد و بعد به صورت حرفه ای آن را ادامه داد.

همواره وطنش ایران دغدغه ای بوده که نمی توانست از آن به سادگی عبور کند:

«دلم می خواهد برای ایران بازی کنم اما برخی از محدودیتها اجازه ی چنین کاری را به من نمی دهد. اگر قوانین بازی های تور حرفه ای زنان اجازه بدهد که من بتوانم با لباسهای بلند اسلامی بازی کنم همین فردا پرچم ایران را به بدنم گره می زنم و تنیس بازی می کنم. امروز که مرا یک بازیکن فرانسوی می دانند به این خاطر است که در فرانسه به دنیا آمده ام اما همیشه فرانسه را کشور دوم خود می دانم و احساس می کنم ایرانی هستم و در هر بازی ای که پیروز باشم برای کشورم افتخار آفرینی کرده ام.»

از افتخارات او می توان به مکان سوم تورنمنت آزاد استرالیا در سال 2008،حضور در گراند اسلم اوکلند و شکست دادن بزرگانی چون سربنتیک و دنییلدو که جزو بهترینهای جدول رده بندي بودند، حضور در یک چهارم نهایی بازیهای پالرمو، هاسسلت و کلکته را نام برد.

او در سال 2007 لقب پدیده ی بازیهای استانبول را به خود اختصاص داد چرا که در آن تورمومنت توانست تنیس بازان سرشناسی مثل ماریا شاراپوآ و ونوس ویلیامز را شكست دهد و اگر به یکباره مصدوم نمی شد شاید به مقام قهرمانی هم نائل می شد.

ارغوان رضایی وقتی در بزرگترین گراند اسلم های دنیا مقابل چشم میلیونها بیننده ی تلویزیونی و در مقابل دوربینها بازی می کند همواره یک پلاک طلا که نقشه ی ایران روی آن حک شده را به گردن دارد و پس از هر پیروزی این پلاک طلا را می بوسد...

در دنیای حرفه ای ورزش رسم است وقتی یک بازیکن به هیبت یک قهرمان در می آید در اطرافش انواع و اقسام کارخانجات را برای تبلیغ ببیند اما انگار ارغوان از این قاعده مستثنی است و تا به حال هیچ کارخانه ای بر روی او سرمایه گذاری نکرده و او مجبور است از جیب خرج کند.

حق است یکی از کارخانجات ایرانی غیر دولتی از این فرصت طلایی استفاده کند و به عنوان اسپانسر ارغوان رضایی در میادین بین المللی حضور یابد. تصور کنید چقدر تاثیر گذار خواهد بود که جهان ببیند یک دختر ایرانی با یک اسپانسر ایرانی پیروز میدان می شود و نقشه ی ایران را می بوسد ولی مدالش را به مردم فرانسه تقدیم می کند. کوچکترین کاری که ما می توانیم در قبال ایران محروم از قهرمانانی چون ارغوان رضایی انجام دهیم این است که حضور او را به عنوان بازیکنی در فرانسه اطلاع رسانی کنیم و برای این که روزی قهرمانان ایرانی که نقشه ی ایران از قلب و گردنشان جدا نمی شود بتوانند با داشتن امکانات کافی با پرچم ایران به میدان بروند لحظه شماری کنیم.

پي نوشت:كساني كه از پست قبل سر در نياوردند بخش كامنتهاي پست را دوباره نگاه بيندازند.
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط ارغوان اشترانی  | 

دوستان عزيزم، اگر چه خيال نداشتم به اين زودي آپ كنم و دوست داشتم داستانم بيشتر به عنوان آخرين پست روي وب بماند اما ديگر نمي‌توانستم بيش از اين از باوريها حرف نزنم. داستان باشد براي بعد، شايد نقدها و ويرايش نهايي داستان را دوباره روي وب بگذارم، فعلا آمده‌ام تا از باور باوريها برايتان بگويم.

روز پنجشنبه به دعوت طاها به جشن انجمن باور دعوت شدم.

انجمني كه باورش اين است يا بهتر قرار است كه اين باشد كه افراد آسيب مند جسمي حركتي نه ناتوانند، نه معلول و نه كم توان و نه مدد جو. باورش اين است كه آنها توانا هستند و خدمت اجتماع ما به آنها براي مناسب‌سازي بستر شهري نه لطفي به ايشان، كه لطفي به اجتماع خودمان است، كمكي به اجتماع براي محروم نشدن از توانايي‌هاي اين افراد.

گفتم آسيب مند. تا قبل از آن نشست من با اين واژه آشنا نبودم. خيلي نااميد كننده است اگر بگويم، هيچ ناآشنايي در آن نشست، به يمن حضور در آن ضيافت با اين واژه اخت نشد، مگر من كه اقبال اين را داشتم كه تصادفا كنار افسانه و آقاي پارسا زرين بنشينم.

نمي‌دانم چه شد كه افسانه رو به من، لب به اعتراض گشود و حرفهاي يكي از سخنرانان آن نشست را نقد كرد. از اين گفت كه او حق ندارد براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از واژه‌ي كم‌توان يا نا‌توان استفاده كند. گفت هر آدمي توانايي‌هايي دارد و ناتواني‌هايي. آيا اين درست است كه كساني كه توانايي نواختن ساز را دارند، در مورد كساني كه توانايي نواختن ساز را ندارند از واژه‌ي كم توان يا ناتوان استفاده كنند؟

گفت كه واژه‌ي معلول هم، مودبانه‌تر واژه‌ي عليل است. اشاره به ضعف دارد و ما كلي سر استفاده از واژه‌ها جنگيده‌ايم. حداقل اينجا ديگر نبايد اين واژه‌ها را بشنويم.

حق داشت. سعي كردم آرامش كنم. واژه‌ي درستي كه استفاده كرده بود را پرسيدم و به خودم همان جا قول دادم كه اين بخش از سخنراني باوريها را نقد كنم و هر كاري كه از دستم بر مي‌آيد در راه درست كردن اين فرهنگ غلط انتخاب واژگان انجام دهم.

افسانه از آشنايي‌ش با پارسا گفت. پارسا معلم فلوت افسانه بوده.

برق نگاه افسانه و گرماي عشقش تمام مسير تا خانه را در آن روز سرد برايم روشن و گرم كرد. برق چشمان زيبايي كه وقتي گفت: «پارسا خوب نقاشي مي‌كشه، خوب ساز مي‌زنه، خوب مي‌نويسه، و در كل... مرد خوبيه.»

نتوانست پرده‌دار باشد و پرده در شد.

همان روز با خودم عهد كردم به ستايش كوچكم ياد ندهم كه براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از كلماتي استفاده كند كه افسانه را عصباني مي‌كند. شايد شانس اين را داشته باشم كه به نوعي به والدين ستايش‌هاي كوچك ديگر هم اين موضوع را ياد‌آوري كنم.

باوريهاي پرتوان و كوشا و مهربان، جشن با شكوه و خوبي برگزار كرده بودند. جشني كه ميزي در بيرون سالن آن مزين بود به كتابهاي پرمحتواي نشر چشمه و با خوشفكري هر چه تمام از خواننده‌ي خوش صدا و خوش سليقه‌ي كشورمان آقاي نعمت‌اللهي دعوت كرده بودند. خوش سليقه بودن ايشان از اين جهت بود كه در پس زمينه‌ي صداي ايشان گروه پژواك با زبان ناشنوايان با ايشان همنوايي مي‌كردند.

گروه پژواك 8 زن و مرد ناشنوا بودند كه لباسهاي محلي نقاط مختلف ايران را به تن داشتند و به مدد درايت و هوش خود، بدون ذره‌اي لغزش هماهنگ با نعمت‌اللهي نغمه‌‌اي متفاوت سر مي‌دادند.

هفته‌ي گذشته بجز لطف طاها لطف آقاي حجت الاسلامي هم شامل حال من بود. يكي از فعاليتهاي بيشمار ايشان، كار در سرويس فرهنگي هنري خبرگزاري برناست كه شاخه‌اي از خبرگزاري ايرناست.

لطف آقاي حجت الاسلامي از آن هفته براي من هفته‌اي به ياد ماندني ساخت. هميشه اولين‌ها به ياد آدم مي‌مانند و مصاحبه‌ي خبرگزاري برنا با من، اولين مصاحبه‌ي رسمي‌ام بود.

هفته‌اي كه گذشت، براي من، هفته‌ي باور بود، باور خيلي چيزها...

پي نوشت1:تاريخچه‌ي مختصري كه بايد خواند...

پي نوشت 2: دوست عزيزي به نام ابراهيمي براي من كامنت خصوصي گذاشته‌اند و درخواست نموده‌اند جواب ايميلشان را بدهم، با اين پي نوشت خواستم به عرض ايشان برسانم كه هيچ ايميلي از ايشان به دست من نرسيده است.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:50  توسط ارغوان اشترانی  | 

راستش من اساسا تو نخ نوشتن در مورد فوتبال نبودم. ولي اين بامهاي دو هوا من را هم وادار به نوشتن پيرامون فوتبال كرد.

اين روزها مكررا اخبارهايي از توبيخ فيروز كريمي براي دستور دفع نكردن پنالتی تیم راه آهن مي‌خوانم يا مي‌شنوم، تمام منطقي هم كه براي محكوم كردن فيروز كريمي به كار مي‌رود اين است كه براي اعتراض به اعمال نادرست بايد به روش قانوني اقدام كرد و چنين شيوه‌ي عملي، يعني استعفا از مبارزه با تيم خطاكار، از دو جهت خطاست، يكي اين كه بي اعتنايي به قوانين مدون است و ديگر اين كه براي حريف خطاكار سود در پي خواهد داشت و او بدون مبارزه به پيروزي دست پيدا خواهد كرد!

فيروز كريمي كه اساسا تا به حال اهل منطق بودن خود را در هيچ جرياني ثابت نكرده و اساسا ادعاي آن را هم ندارد پاي ميز محاكمه است، حالا من از شما مي‌خواهم ايراداتي كه به اين دوست گرامي وارد مي‌شود را مقايسه كنيد با عمل مربيان ساير رشته‌هاي ورزشي كه به ورزشكارانشان به نشانه‌ي يك اعتراض سياسي دستور مي‌دهند با حريفان اسرائيلي وارد مبارزه نشوند!

و به اين ترتيب علاوه بر اين كه به قوانين مدون بي اعتنايي مي‌كنند وسيله‌ي پيروزي ورزشكار اسرائيلي را هم مثل آب خوردن فراهم مي‌سازند، حال آن كه سردمداران كنترل كنشهاي اين مربيان ادعاي منطق و قانونمدار بودن دارند و تمام تلاششان را براي محكوم كردن اعمال بي منطق فيروز كريمي به كار مي‌گيرند!!!

پي نوشت1: من فكر مي‌كنم فيروز كريمي با كارهايش به عنوان يك اسطوره در تاريخ ايران ماندگار خواهد شد!

پي نوشت 2: پيشنهاد مي‌دم يك عذرخواهي رسمي اميد كه در حقيقت يك توبيخ غير رسمي است را از دست ندهيد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط ارغوان اشترانی  | 

حكايت يك بام و دو هوا را شنيده‌ايد؟

مي‌گويند در يك شب تابستاني مادري با دختر و دامادش و پسر و عروسش روي پشت بام رفتند تا بخوابند. مادر وسط خوابيد و پسر و عروس در يك سمتش و دختر و داماد در سمت ديگرش خوابيده بودند.

مادر به دخترش زمزمه‌كنان گفت، دخترم برو توي بغل شوهرت بخواب، نمي‌دوني اينجا يه كم كه بگذره چقدر سرد مي‌شه، سرما مي‌خوريد.

عروس كه زمزمه‌ي مادر شوهرش را شنيد دست دور گردن شوهرش انداخت و او را بغل كرد كه ناگهان مادر بلند شد و داد و بيداد راه انداخت كه ولش كن تو اين گرما، چي از جون پسرم مي‌خواي، بذار يه دقيقه راحت باشه...

و از همان جا مثل يك بام و دو هوا بر سر زبانها افتاد.

ديروز با ديدن سريال آواز چيكا به ياد اين حكايت افتادم. تلويزيون را درست در زمان درگيري دو لات روشن كردم و آن هم سر ناهار. صحنه‌هاي چاقو خوردن صورت يكي از اين دو نفر و چاقو خوردن شكم ديگري به قدري وحشيانه بود كه دچار حالت تهوع شدم و وعده‌ي ناهار را براي شام گذاشتم!

ياد مصاحبه‌ي مهران مديري بعد از پخش سريال مرد هزار چهره افتادم. مهران مديري گفت چند قسمت از سريال كه براي اين هماني بيشتر با پدرخوانده ساخته شده بود به دليل داشتن خشونت از سريال حذف شد. مهران مديري توضيح داد كه در آن قسمتها رضا شفيعي جم نقش يك روستايي را بازي مي‌كرد و رضا به جاي اسب عاشق يك مرغ خانگي بود، او اذعان داشت به دو دليل به جاي اسب از مرغ استفاده كرده بودند اول اين كه به بار طنز داستان اضافه شود و دوم اين كه صحنه‌ي خشونت باري نداشته باشند، اما گذاشتن كله‌ي بريده‌ي مرغ توي تختخواب رضا هم از نظر مميزي‌ها خشونت‌بار بود و مجبور شدند به كل آن قسمتها را قيچي كنند.

اگر مايل هستيد نقد مرد هزار چهره را بخوانيد، مي‌توانيد آن را در اين پست پيدا كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8:42  توسط ارغوان اشترانی  | 

اين و اون از اختراعات آقاي حجت الاسلاميه كه اتفاقا خيلي هم طرفدار داره و بعيد نيست با استفاده‌ي مكرر بلاگرها از اين و اون، اسم ايشون به زودي در رده‌ي اديسون و گراهامبل در زمره‌ي مخترعين به ثبت برسه.

اين: اينجا چه خبره؟ تظاهراته؟ اين همه پليس ضد شورش! ولي خيلي جالبه، هيچ اقدامي عليه تظاهركنندگان نمي‌كنند.

اون: كجاي كاري بابا؟ اينا همه بسيجياي خودشونن كه جاهاي مختلف شهر، مقابل سفارت كشورهايي كه نسبت به جنايات غزه سكوت كردن، يا مقابل مدرسه‌ي انگليسا و اينا تظاهرات مي‌كنند.

اين: آهان، آره يه چيزايي شنيده بودم. تو با اين اقدامشون موافقي؟

اون: چي بگم والا؟

اين: به نظرم مي‌ياد كه مخالفي. لابد از همون دسته آدمايي هستي كه مي‌گي چون وقتي عراق به ايران حمله كرد، كسي اعتراض نكرد، ما هم بايد بشينيم ونگاه كنيم كه پوست آدما رو تو غزه بكنن؟

اون: نه به هيچ وجه. خيلي خوبه كه ما توي انسانيت از اونا و از همه‌ي دنيا جلوتر باشيم، اگه اين اقدام بسيجيا به خاطر دفاع از انسانيته و از روي شعوره و نه شور من كاملا باهاشون موافقم، ولي در اين صورت اونا بايد در مورد هر عمل غيرانساني‌اي كه اتفاق مي‌افته معترض باشن، نه فقط براي اعمال غير انساني‌اي كه از بالا بهشون دستور داده مي‌شه، حالا اين عمل غير انساني مي‌خواد شكنجه‌ي يك مجرم دستگير شده‌ي در بند قبل از حكم دادگاه باشه، مي‌خواد زنداني كردن اعضاي كمپين يك مليون امضا باشه، مي‌خواد بي تفاوتي دولت به سرنوشت و پول دوا درمون دختربچه‌هاي دبستاني كه مدرسه‌شون به خاطر نداشتن يه بخاري استاندارد رفت رو هوا باشه يا هر كوفت و زهرمار ديگه‌اي.

اين: تمام اينايي كه گفتي دليل نمي‌شه. ممكنه اين بسيجيا يك دونه‌شون هم از اين چيزايي كه گفتي با خبر نباشن. من مطمئن نيستم كه اقدام اين بسيجيا از روي شعور باشه، ولي مطمئن هم نيستم كه نباشه.

اون: خوبه. منم نگفتم كه مطمئنم كه نباشه، فقط اميدوارم كه باشه.

اين: برام يه سوالي پيش اومده. اين همه پليس با ماسك و گارد اينجا چي كار مي‌كنن؟ اگه اينا از خودشونن، واسه چي اين همه نيروي مسلح با نقاب بينشون مي‌چرخه؟

اون: واسه اين كه پليس مي‌ترسه همين آدمهايي كه اينجا براي اعتراض به توحش جمع شدند، مثل چند وقت پيش كه سفارت فرانسه رو به آتيش كشيدند و كلي زخمي و آبروريزي به جا گذاشتند و نزديك بود سفير فرانسه رو هم به كشتن بدن، يه دفعه جوزده بشن و همون افتضاح رو به بار بيارند.

اين: چي مي‌گي؟ كي اين كار رو انجام داده بودند؟ پس چرا من نشنيدم؟

اون: واسه اين كه خبرايي كه تو ازشون باخبري چيزاييه كه صدا و سيما پخش مي‌كنه، همون موقعي كه توي فرانسه كه اساسا يه كشور آزاده يه كاريكاتور تو يكي از مطبوعاتش به چاپ رسيده بود كه مسلمونا از اون توهين به مقدساتشون رو استنباط كرده بودند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:53  توسط ارغوان اشترانی  | 

اول اين كه هر چي اينجا ديديد از مسخره بودن شما نيست و از مسخره بودن ماست!

مادر انيسه بانو يك دختر خاله دارد كه اساس توي كار نصيحت است و اين حرفها. خيلي وقت پيش كه يك محفل مذهبي داشتند قبل از اين كه مراسم شروع شود، يك سخنراني غراء در مورد حفظ حرمت‌هاي زناشويي براي ما دخترهاي شِل و كوفته سر دادند، ايشان براي ما توضيح دادند كه آنقدر براي شوهرشان حرمت قائلند كه وقتي ظرف حبوبات خالي شود به او امر نمي‌‌كنند كه حبوبات بخرد، بلكه ظرف خالي حبوبات را روي ميز مي‌گذارند تا شوهرشان خودش بفهمد كه حبوبات تمام شده و مايحتاج مورد نياز را خريداري كرده و به خانه آورد.

الان كه انيسه اينجاست با يادآوري اين نصايح نشستيم و به اين فكر كرديم كه اگر تمام زنهاي عالم تصميم بگيرند به شيوه‌ي اين خانم محترم، براي شوهرانشان حرمت قائل شوند، عكس العمل آقايان چه خواهد بود، طبعا از اعضاي خانواده‌ي خودمان شروع كرديم:

علي (همسر من) يك هفته‌ي تمام با ديدن ظرف عكس العملي نشان نمي‌دهد و در روز جمعه كه در كارهاي خانه به من كمك مي‌كند، ظرف خالي را كه يك هفته بلا استفاده مانده است، دور مي‌ريزد.

پدر انيسه: با پشتكار هر چه تمام هر شب كه به خانه بيايد ظرف خالي را سر جايش مي‌گذارد.

پيوند (برادر من): توي ظرف چايي مي‌ريزد و نوش جان مي‌كند!

احسان (برادر انيسه): اصلا متوجه حضور ظرف نمي‌شود.

عموي (خدابيامرز) من: تمام انواع حبوبات و سبزيجات و ادويه‌جات و خلاصه هر چي تهش «ات» داشته باشد و در بازار موجود باشد را تهيه مي‌كرد چون متوجه نمي‌شد اين ظرف خالي مربوط به كدام مورد تمام شده در خانه است.

ابراهيم (پسرخاله انيسه): از ظرف خالي شكايت مي‌كند.

دايي من: ظرف را پر از آب مي‌كند و كناري مي‌گذارد تا در صورت قطعي آب از آن استفاده كند.

سروش (پسر خاله‌ي ديگر انيسه): ظرف را مي‌فروشد و با پول آن لباس مي‌خرد.

پدر من: از ظرف به عنوان سنگ بنا براي ساختن برجهاي بلندش استفاده مي‌كند! آخر او عادت دارد هر چه كه روي ميز باشد از ليوان گرفته تا نمكدان و قندان و غيره را روي هم بچيند و برج بسازد و جالب هم اين است كه جوري ماهرانه اين كار را انجام مي‌دهد كه برج تا سقف هم كه برسد فرو نمي‌ريزد!

مهدي سلطاني (يكي ديگر از بلاگرها): نگاه ابزاري به مرد كه نتيجه‌ي نگاه ابزاري به زن است را محكوم مي‌كند.

پدرام انصاري (يكي ديگر از بلاگرها): براي همسر آينده‌اش شعري نظير اين مي‌سرايد:

ظرفت را پر از حبوبات کن

بر لب گاز بيا

آن زمان که بسويت بيايم

گشنه آمده ام.

الهي قمشه‌اي: ظرف خالي را نشانه‌اي از جانب خدا فرض مي‌كند كه اين گونه معنا مي‌دهد كه ظرف وجود تو هنوز خالي است و به مطالعه‌ي يكي از كتابهايي كه نخوانده مي‌پردازد.

رحيم پور ازغدي: ظرف خالي را توطئه‌ي فمنيستها مي‌داند براي ترويج سقط جنين!

سيد محمد خاتمي: سعي مي‌كند با گفتمان ظرف را وادار به پر شدن كند.

احمدي نژاد: ظرف خالي را تئوري توطئه‌اي از جانب آمريكا مي‌داند و نامه‌اي به اوباما مي‌نويسد و او را بابت اعمال زشتش سرزنش مي‌كند.

كروبي: پنجاه هزار تومن پول داخلش مي‌گذارد و به همسايه مي‌دهد!

مهدي بازرگان: به عنوان اعتراض از مقام شوهر بودن در خانواده استعفا مي‌دهد.

مصدق: با آيت الله كاشاني تماس مي‌گيرد و ماجراي ظرف خالي را با او در ميان مي‌گزارد.

هوگو چاوز: ظرف را بغل مي‌كند و مي‌بوسد!

بيل گيتس: يك نرم افزار طراحي مي‌كند كه با دادن اطلاعات تعيين كند كه ظرف خالي متعلق به چه ماده‌اي است و نزديك ترين فروشگاه براي پر كردن ظرف خالي كدام است.

خداداد عزيزي: ظرف را خرد خاكشير مي‌كند.

فيروز كريمي: فكر مي‌كند در ظرف دعا جاسازي كرده‌اند و ظرف را آتش مي‌زند.

دكارت: اساسا به وجود ظرف شك مي‌كند.

افلاطون: در مورد شكل مثالي ظرف در عالم مثل مي‌انديشد و زنش را براي اين كه به دنبال به دست آوردن تقليدي از شكل مثالي (حبوبات) است محكوم مي‌كند.

فرويد: ظرف خالي را تمايل ناخودآگاه همسرش به برقراري رابطه‌ي جنسي فرض مي‌كند.

نيچه: جمله‌اي شبيه اين مي‌گويد: « مرد را برای خوردن بايد پرورد و زن را برای پختن حبوبات . ديگر کارها ابلهی است،»

انيشتن: به اين فكر مي‌كند كه با سرعت نور برود و حبوبات بخرد ولي با كشف اين كه جرم حبوبات به بي نهايت خواهد رسيد و احتمال بروز كمر درد و اين حرفها از اين كار منصرف مي‌‌شود...

عمادالدين (يكي از بلاگرها): اشعار سعدي را روي كاغذهايي مي‌نويسد و در ظرف مي‌ريزد تا در هنگام لزوم به سعدي تفال بزند.

محمد حجت الاسلامي (يكي از بلاگرها): اول یه خبر از وضعیت حبوبات تهیه میکرد و میذاشت تو سایت لقمه بعد هم میرفت یه دیالوگ به سبک وبلاگش درست می کرد و مینوشت:
این: این قوطی حبوبات و میذارم اینجا که اون ببینه و متوجه بشه که فلان چیز تموم شده.
اون: نگاه کن تو رو خدا! مدیریت زندگیو به کی سپردیم! آخه نمی تونست یه هفته پیش که داشت فلان چیز تموم بشه به من بگه بخرم که به پیسی نخوریم؟ باید مدیریت رو یاد بگیره وگرنه همینجوری دست و پا چلفتی میمونه. به روی خودم نمیارم ببینم چیکار میکنه!

صفا گفته: حافظ: احتمالا آن را پر از شراب می کرد تا تقدیم به زلف کج یار کند اما در همان پیچ کوچه اول گشت نیروی انتظامی می گرفتش و می فهمید که عشق به ظرف هم اولش آسان است یا شاید هم به زنش می گفت حبوبات گمگشته بازآید به ظرف غم مخور!
دیوید بکهام: با یک ضربه کات دار ظرف را به طاق آشپزخانه می کوبید!
جرج بوش: آن را یک بمب دست ساز از سوی تروریست ها می دانست و با ارتش آمریکا به آشپزخانه زنش که آن را محل احتمالی اختفای بن لادن تشخیص می داد حمله می کرد
عباس کیارستمی: ظرف رو به یه مخروبه می برد چهار پنج تا بچه افغانی و بچه گربه و .... دور ظرف جمع می کرد و فیلم طعم لپه یا باد عدس ها را خواهد برد را می ساخت!!!

پدرام انصاري گفته: سارتر:میتوانم ساعاتی بی سیمون باشم اما نه یک لحظه بی آش.
کافکا:از رختخواب که بر خاستم به پیتی خالی حبوبات مسخ شده بودم.

شما هم مي‌توانيد عكس العمل مردهاي مختلف را حدس بزنيد و در ادامه‌ي مطلب بنويسيد.

پي نوشت 1: اين روزها استفاده از نماد و استعاره و كنايه و ايهام حتي در ادبيات داستاني نيز كمتر شده است. اصولا در ابداع چنين صنعاتي بيشتر از آنكه زيباشناسي آثار ادبي مد نظر باشد، خفقانها و استبدادهاي حكومتي تاثير گذار بوده است. به هر صورت جاي استفاده از نماد و استعاره و ايهام در ادبيات است و نه در زندگي زناشويي براي تكلم ميان زن و شوهر.

از نوشتن چنين متني منظور مسخره كردن چنين طرز احترام گذاشتنهايي بود، شايد زماني كه مردان به قدري دچار توحش بوده‌اند كه اگر زنشان به آنها مي‌گفت لوبيا بخر و به خانه بياور با شلاق به جانش مي‌افتادند، استفاده از چنين روش‌هايي در حفظ سلامت زن و زندگي خانواده‌گي‌اش موثر مي‌افتاد، (نمونه‌هاي چنين رفتارهايي را چه بسيار مي‌توانيد در داستانهاي آمريكاي لاتين يا ايتاليا كه در سالهاي 1950 به قبل نگاشته شده‌اند ملاحظه بفرماييد.) اما امروزه به نظر مي‌رسد دوران چنين رفتارهايي بايد به سر رسيده باشد و مي‌توان از ابزاري به نام زبان به جاي طرح معمايي كه مطمئنا انيشتن هم از حل آن عاجز خواهد ماند استفاده كرد.

در اين طنز اگرچه اقدام يك زن به تمسخر كشانده شده، اما اقدام او به جنسيتش ربطي ندارد و از انديشه‌اش است و انديشه‌اش را نيز سير بيمار تاريخي رقم زده است و نه زن بودن او، همانطور كه انديشه‌ي رحيم پور ازغدي نيز حاصل اين سير بيمار است و نه مرداگي او.

اين پي نوشت، اول قرار نبود نوشته شود، رمز گشايي اثر به حد كافي به عقيده‌ي من روشن بود، ولي دو كامنت از ميان ده كامنت ارسالي مرا بر آن داشت تا همچون آقاي عالي پيام به رمزگشايي پست گذاشته‌ شده‌ام بپردازم!!!

پي نوشت 2: لطفا نگاهي به آخرين پيوند اضافه شده در پيوندهاي وبلاگ بيندازيد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:5  توسط ارغوان اشترانی  | 

- چرا خدا اين قدر ساكته؟ شايد خدا هم رفته تو اغما؟
- شما آدمها دوست داريد هر خوبي اي پاداش بگيرده و هر بدي اي جزا، واسه همين وجود يه شعور بشري رو اون بالا متصور مي شيد، اما تا بوده همين بوده، طبيعت جاري و سكوت...

- شما آدمها همه شكل هميد. فقط يه چيز هست كه تفاوتهاتون رو تشكيل ميده، آزادي. شما آزاديد كه خوب زندگي كنيد، آزاديد كه زيبايي طبيعت رو ببينيد يا افسرده باشيد، آزاديد كه...
- بسه ديگه. تو از آزادي حرف مي‌زني؟ به لورا نگاه كن. اون از بدو تولد روي اون صندلي چرخ دار لعنتي بوده. كدوم آزادي به اون امكان مي داده كه خوب زندگي كنه؟
- اون خوب زندگي كرده، مي تونست افسرده باشه و دنبال مرگ، اما اون زندگي رو انتخاب كرده و از ذره ذره ي اون لذت برده، هر كسي كه با اون برخورد كرده احساس كرده با يه تيكه از خورشيد آشنا شده...

- شما اشتباه كرديد. اتاق من رو تو قسمت تصادفيا نذاشتيد. گذاشتيد تو قسمت كساني كه خودكشي كردند اما من تصادف كردم. با يه درخت، خوابم برده بود.
- تو الكل مصرف مي كني. سالهاست كه انواع مواد مخدر رو امتحان كردي و حس كردي الكل بيشتر از بقيه بهت آرامش مي‌ده. ده ساله كه مصرف مي‌كني و مست مي‌كني. ده ساله كه خودكشي رو شروع كردي. استفاده از سيگار و الكل هم خودكشيه، فقط خودكشي آدمهاي ضعيفه...

- شنيدم كه گفتي زندگي يه هديه است؟
- آره هديه است.
- اين هديه رو كي داده؟ خدا؟ جهان هستي؟
- چه فرقي مي كنه؟ مهم اينه كه بايد از اين هديه محافظت كني تا وقتش سر برسه، بايد به نوبه‌ي خودت اين هديه رو جاري نگه داري، بايد حيات رو هديه بدي، با بچه آوردن، با عشق ورزيدن، با مثبت بودن...

- معجزه هست. آشنايي با بعضي از آدمها خودش يه معجزه است، بعضي آدمها خودشون يه معجزه‌اند...

- تو بايد بدوني مرگ چيه؟
- خوب آره.
- بهم بگو. بگو بعد از مرگ چه اتفاقي مي‌افته؟
- ژولين، باور كن بدترين كاري كه مي‌شه در مورد اين سوال كرد، اينه كه بهش جواب بدي...

دعوتي دوستانه با نيوشواره‌هايم از تاتر خوب و قوي آقاي سليمي، با بازي درخشان خانم افكاري، تا فرصت هست بشتابيد. كجا؟ زياد دور نيست. تئاتر شهر.

(و سپاس از معجزه‌ي بزرگ دل كوچكم كه حيات من و آنانكه دوست مي‌دارم را دوست دارد و نشان دوست داشتنش هديه‌ي معجزه‌اي چون اين تئاتر بود و چه قدر ميل دارم كه باور كنم كه منِ كوچك هم، مي‌توانم معجزه‌ي بزرگ زندگي‌اش باشم...)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:46  توسط ارغوان اشترانی  | 

اين روزها گاهي چيزهاي جالبي دستگيرم مي‌شود. حاج آقا طباطبايي با آن لهجه‌ي شيرينش از آن روي سكه گفت. از اين گفت كه شكنجه‌هاي رژيم شاه بسيار دردآور بود ولي او جز يك بار هيچ وقت خود را نباخت. وقتي كه زنش با كودك خردسالش به ديدارش آمد و كودك بعد از غريبي و گريه، درست در لحظه‌اي كه با او آشنا شد و به آغوشش رفت توسط شكنجه‌گر از آغوشش بيرون كشيده شد...
سپس از اين روي سكه گفت كه بعد از سال 57 مسئول زندان قصر شد و با تمام مخالفتهاي مسئولين همواره اجازه مي‌داد كه زندانيان با كودكان خود ديدار كنند...

در يك گزارش هم گزارشگر از مردي پرسيد: شما در راهپيمايي شركت مي‌كنيد؟

او جواب داد: كدوم راهپيمايي؟

- راهپيمايي بيست و دو بهمن.

- بله! صد در صد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط ارغوان اشترانی  | 

ميانه‌هاي هفته‌ي پيش بود كه فريدون جيراني و تهمينه ميلاني ميهمان محمد صالح علا بودند. گويا بحثشان بر سر سينماي ملي بود. حرفهاي تهمينه ميلاني فاخر بود و سعي مي‌كنم با حافظه‌ي ناقصم جالبترين حرفش را از زبان خودش بازگو كنم:

چند وقتيه كه كتابهاي يك فيلسوف آمريكايي به نام جوزف كمبل رو مطالعه مي‌كنم و خيلي قبولش دارم. اون معتقده كه عِرق ملي ذاتي نيست بلكه با تربيت در انسان رشد مي‌كنه. معتقده كه ميهن‌پرستي در كشورهايي با فرهنگ كهن مثل ايران شديدتره چرا كه مردمانش علائق مشترك زيادي دارند. بر اين اساس هاليوود و ساير سازنده‌ها ساختن اين علائق مشترك براي بچه‌هاي امريكايي رو سرلوحه‌ي خودشون قرار دادند. يعني اين كه مثلا مي‌يان قهرمان سازي مي‌كنند. سوپر من، بت من، مرد عنكبوتي، خوب اين بچه‌ها وقتي بزرگ مي‌شن همه علائق مشترك دارند. ما توي كشورمون نيازي به قهرمان سازي نداريم. رستم رو داريم. سهراب رو داريم. عشق به فردوسي و سعدي و مولانا و حافظ تو خون ماست فقط بايد بهش بپردازيم. يه خاطره براتون بگم كه واقعا دردناكه. توي نشستي كه دوستان دخترم كه دبستانيه جمع بودند به دوستانش گفتم هر كدوم يه داستان بنويسند. جاي تاسف بود كه در تمام داستانها اسامي كه براي شخصيتها انتخاب كرده بودند تام و جان و هري و اسامي بيگانه بود. من نمي‌گم فقط دولت داره كوتاهي مي‌كنه. من نوعي هم به نوبه‌ي خودم كاري كه از دستم بر مي‌ياد تا نشون بدم به مليتم افتخار مي‌كنم رو انجام نمي‌دم. الان بچه‌هاي ما تام و جري رو بهتر از رستم و سهراب مي‌شناسند. من وقتي اين موضوع رو ديدم به مدرسه‌ي دخترم رفتم و خوشبختانه مدير خيلي فهيم بود و هفته اي يك روز براي بچه‌ها كلاسهاي شاهنامه‌خواني گذاشتيم. يعني هر كدو از ما مي‌تونيم يه بخشي از اين ايجاد عِرق ملي رو بر عهده بگيريم، اون وقت مي‌تونيم سينماي ملي هم داشته باشيم...

جمعه براي اولين بار دچار شعف سياسي شدم زيرا ديدم برنامه‌ي فتيله‌ي مجيد قناد شاهنامه‌خواني را هم به كار خود افزوده و براي اولين بار در نظرم آمد كه نه! گاهي هم گوش شنوايي هست و انگار واقعا صالح علا راست مي‌گويد كه دو قدم مانده تا صبح... 

پي نوشت: احتمال نمي‌دهم كه مجيد قناد با آن همه مشغله كاري نيمه شب پاي صحبتهاي خانم ميلاني نشسته باشد و تحول فتيله‌ایش حاصل تحول خودش باشد بلكه بيشتر احتمال مي‌دهم كه دستوري از بالا به او رسيده باشد. باشد كه چنين باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:54  توسط ارغوان اشترانی  | 

دوستان عزيز،

اين روزها كم و بيش گلايه هايي از شما به دستم مي رسد كه چرا مثل سابق مرتب سر نمي زنم يا چرا آپ نمي كنم. نمي دانيد چقدر از اين محبتهاي شما خوشحال و شرمنده مي شوم. خوشحال از اين بابت كه منتظر ديدن نام من در كامنتهايتان هستيد و شرمنده از اين كه اين روزها بيش از آن گرفتارم كه آن طور كه بايد و شايد پاسخگوي شما مهربانان باشم. باز هم چند روزي در خدمت نيستم و به مسافرت مي روم.

هفته ي آينده چهارشنبه، قرار است داستاني از من در كانون ادبيات هفت تير (پايين تر از شيرودي، كوچه اردلان) نقد شود. اگر به من لطف كنيد و اين داستان را بخوانيد و در همان پست نظر يا انتقادتان را در مورد آن يادداشت كنيد ممنون مي شوم.

در اين داستان آگاهانه براي ناميدن اشخاص به جاي استفاده از اسامي از يكي از ويژگيهاي آنها استفاده شده است. (صاحب ۲۰۶ كه بعد صاحب زانتيا مي شود و صاحب ماكسيما كه بعد صاحب بنز مي شود)

پيشتر از اين براي آشنايي زدايي مخاطب و كاهش تاثيرات اسامي، افرادي بوده اند كه به شخصيتهايشان نام خانم الف و آقاي ب يا خانم نابينا و آقاي عينكي داده اند. در اين اثر آگاهانه قصد بر آن بوده كه جنسيت هم با اسم لو نرود و به مخاطب اين مجال داده شود تا خودش بدون هيچ ردي و فقط از روي لحن و يا لايه هاي نهفته در ديالوگها جنسيت شخصيتها را حدس بزند.

اين داستان از منظر داناي كل روايت مي شود و در ظاهر داستاني واقع گراست كه در پايان متن از ژانر واقع گرا خارج مي شود. از اين رو و يا به سبب انتخاب خاص اسامي ممكن است اين گونه برداشت شود كه داستان به نوعي تاثير گرفته از كوري ساراماگوست، اما زمان نگارش داستان به قبل از آشنايي من با اين كتاب بر مي گردد. (حساب كتابهاي عددي ماجرا هم مربوط است به تقريبا ۶ سال پيش و به همين دليل ممكن است قيمت اجناس با قيمت روز آنها مطابقت نداشته باشد.)

ممكن است نظرات شما در وبسايت رسمي كانون ادبيات با نام خودتان درج شود. در صورتي كه مايل به درج آنها نبوديد در پايان كامنت ذكر كنيد.

پيشاپيش از تمام شما دوستان گرامي متشكرم.

جايزه يك مليون دلاري

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:43  توسط ارغوان اشترانی 

یک ایمیل با عنوان خیلی مهم به دستم رسید که بازش کردم که هم من رو به خنده انداخت هم تاسف خوردم و هم کلی به فکر فرو رفتم و هم...

دلم می خواد نظر شما رو هم در موردش بدونم:

salam.omidavram ke rooze khobi ro aghaz karde bashid.man ba yeki az doostam kal andakhtim ke ki bishtar friend dare baraye hamin man az shoma mikham ke faghat baraye ye hafte mano add konid ta man kal ino bekhaboonam. mamnoon.jobran mikonam

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:21  توسط ارغوان اشترانی  | 

در دو پست قبل در مورد مردي كه صورتي سوخته داشت شعري گذاشتم. يكي از دوستانم كه برايش احترام زيادي قائلم در كامنتها برايم نوشت:

درود.
هیچ پیرمرد صورت سوخته ای از صداقت یک دخترک نخواهد رنجید.دخترک کمک کرده است تا یک تابلوی کوچک ساخته شود.از صورتی که روزگاری جای سوختگی نداشت . و همین فاصله پیرمرد را رماند.
هیچ به اینجای داستان فکر کرده ای؟ ...که تو روزگاری نیکوتر را بیاد پیرمرد آوردی؟ روزگاری که شاید سالها پیش مرده بود؟
به احترام هستی آنکه گریخت ، تمام قد بایستیم. شاد باشیم. و رها...این تاسفی که دامن دخترک را گرفته است در باطن چیزی جز دلسوزی برای یک علیل نیست. و دلسوزی ، چندان هم از آن فریادی که در کودکی کشیدی فاصله ندارد. جنس هردو نگاه از بالاست.
حواست هست؟
قشنگ بود.سالک جوان.
روشن باشی.

برايش نوشتم:

نمي دانيد چقدر خوشحالم مي كنيد وقتي نظر مي دهيد.

در مورد آن مرد سوخته من وقتي آن شعر را گفتم عميقا به ياد مي آوردم كه او ناراحت شد. درست است او از دست من ناراحت نشد و به قول شما از فعليت جسمش ناراحت شد و به ياد جسم سابقش افتاد. اما چيزي كه مرا ناراحت كرد چشم ظاهر بين كودكيم بود. در باطن او روحي بود كه ازفكر اين كه دختر بچه را ترسانده آشفته شد و آن كودك هرگز مجال اين را پيدا نكرد كه به آن مرد بگويد اگر من جسم زشت تو را ديدم روح زيبايت را هم فهميدم.

با چيزي كه برايم نوشتيد بد جور در فكر رفتم. گرچه احساس من به او از جنس دلسوزي نبود اما اين سوال برايم مطرح شد كه آيا اصولا هر ترحم و هر دلسوزي از جنس نگاه از بالاست و اگر اينطور است حسي كه حاصل حسي غلط باشد آيا مي تواند شايسته باشد؟

آدمها گاهي از روي ترحم دلشان به درد مي آيد و به همنوع خود كمك مي كنند و اگر كمك به همنوع شايسته باشد آيا ممكن است كه فعلي شايسته زاييده ي حسي ناشايست باشد؟

من از غرور متنفرم حتي شعري هم در مورد آن دارم. اما گاهي غرور مي تواند مفيد باشد. غرور است كه كوهنورد خسته را به قله مي رساند. روزي مطلبي نوشتم در وبلاگم كه هيچ چيز كه سياه مطلق باشد وجود ندارد. شايد اين هم از همان دسته است

دوست ندارم آدمها فكر كنند كه نگاه من به آنها از بالاست. شايد شما بتوانيد بيشتر كمكم كنيد. خودم هم به سوالاتي كه مطرح كرده ام فكر مي كنم.

درود دوباره.
سالک جوان.چند تحشیه هست بر حرفهایم و حرفهایت.که مختصرا می نویسم شان.
نخست آنکه من اساسا موافق نیستم با اینکه پیرمرد ناراحت شده باشد. چه از فعلیت فعلی اش و چه از نیت معصومانه کودک... پیرمرد فقط بیاد آورد. واین شاید خجسته ترین رهاورد هستی بود ، برایش. وقتی ناامید و فراموش شده ، همه چیز را از یاد برده بود.حتی خودش را.
دوم آنکه دلسوزی در شان انسان نیست.فقط از ترحم صحبت نمی کنم که مبالغه شده تر است، بلکه هر نوع دلسوزی همیشه نگاه از بالاست. تا در جایگاه فراتری نباشی اصولا چیزی برای رقت وجود نخواهد داشت.و سالک هرگز در جایگاه فراتر از چیزی نیست...کما اینکه هیچگاه فروتر هم نیست.جهان او یکسره بی ترجیح است.
متوجه هستی؟

تمام فاصله حرفهای ما ، فاصله دو دیدگاه است.اولی سعی دارد شلاق بردارد و کودکی اش را برای یک واکنش طبیعی تنبیه کند.و دست از سر خودش برندارد تا جوانی و بلکه هم بیشتر....و دومی می کوشد دنیا را همانطوری که هست ببیند.

.شاد.روشن....و سرشار از معجزات کوچک نامحسوس...
مراقب خودت باش.دوست جوان من.
روشن باشی.

 

گرچه اصولا حس شعري با حس فعلي انسان متفاوت است و في الواقع آن تاسف عميق فقط در حالتهاي رقت عميق احساسي و ناآگاهانه رخ مي دهد و اصولا حس من به آن پير مرد دلسوزي نبود بنا بر اين از اين كه من شلاق گرفته باشم و بخواهم خودم را تنبيه كنم بگذريم. اما اين كامنت سوالي را در ذهن من انداخت كه كم و بيش تاكنون بي جواب مانده است.

براي اين كه فرصت بيشتري براي فكر كردن داشته باشم شعر غرور را در وبلاگ قرار دادم و فكر كردم با نظراتي كه در مورد اين شعر مي خوانم قد مي كشم و بهتر مي توانم فكر كنم. اتفاقا موثر افتاد. يكي از دوستان نوشت ما «عجب» را با غرور اشتباه مي گيريم.

براي عجب در لغت معاني به خود نازيدن؛ غرور؛ تكبر ذكر شده و براي غرور نيز تكبر؛ نخوت؛ به خود باليدن.

فكر مي كنم ايراد كار همين جا باشد.

كمي بيشتر توضيح مي دهم. به عقيده ي من هر حسي كه از نگاه كردن از بالاي ما به ديگران نشات بگيرد شايسته نيست. آن دوست درست مي گفت. ما بايد ياد بگيريم كه نه از ديگران فراتريم و نه فروتر.

مسئله اينجاست كه وقتي ياد بگيريم از ديگران فروتر نيستيم در ما حسي ظهور مي كند كه به غرور تعبير مي شود. غروري كه براي همگان قابل تقدير است.

يك كوهنورد؛ با غرور؛ خودش را به قله مي رساند. خسته است و وا مانده اما همين كه مي بيند ديگران راه را مي پيمايند دست بر زانو مي زند و ادامه مي دهد.

روزي دختر 12 ساله اي ديدم كه براي واكسن نزدن عين بچه هاي 2 ساله پا مي كوبيد و گريه مي كرد. وقتي به زور به او واكسن زدند درست مانند فيلمها كه دست كسي را قطع مي كنند نعره كشيد.

روز ديگر در يكي از برنامه هاي روانشناسي تلويزيون شاهد زني بودم كه شوهرش او را رها كرده بود و مي گفت وقتي مي خواست من رو طلاق بده بهش گفتم من فكر مي كنم تو به يك سفر رفتي و منتظرت مي مونم تا برگردي. اون اول عاشق من بود و به تدريج عشق من در دلش از بين رفت. روانشناس گفت شما فكر نمي كنيد با عشق افراطي اين عشق رو از بين برديد؟

گفت من سعي كردم كمتر دوستش داشته باشم اما دست خودم نيست حتي وقتي من رو مي زد بعد كه مي ديدم ناراحت بود مي رفتم پيشش و مي گفتم خودت رو ناراحت نكني چون من رو زدي. اون قدر دوستش داشتم كه حاضر نبودم حتي ناراحتيش رو به خاطر خودم ببينم.

فردي كه هيچ ارزشي براي خودش قائل نيست درست يا غلط به نظر من نفرت انگيز مي رسد.

از طرفي همان جور كه از شعر غرور پيداست جنس غروري كه در آن خواننده ي وطني وجود داشت نيز از نوع آزار دهنده و نفرت انگيز بود.

فرهنگ لغت غرور و نخوت و عجب و خود پسندي و كبر و همه را به يك معنا انگاشته كه اگر اينجور باشد لابد دو خانم مثال مذكور متواضع اند! در حاليكه اينجور نيست.

به اينجا كه رسيدم باز دچار سردرگمي شدم. در كتابي خوانده بودم كه دراويش براي اين كه غرور را كاملا در خود از بين ببرند دست به تكدي گري مي زنند. پيش خودم مي گفتم اكثر دراويش به مقام عرفان رسيده اند. چطور مي شود كسي عارف باشد و بخواهد حسي حسنه را در خود از بين ببرد؟ مگر ممكن است يك عارف نفهمد و تو بفهمي. باز پيش خودم فكر كردم كه فروتر نيستم پس استدلال مي كنم. در ذهنم مدينه ي فاضله را مجسم كردم. شهري كه تمام آدمهاي آن به كمال رسيده اند و همه همسان هم و مانند هم عمل مي كنند. در آن هيچ متكدي اي وجود نداشت! پيش خودم گفتم خدا هم گفته وقتي سر به مهر مي گذاري سرت را از مهر برداري و بلند شوي...

شايد بشود غرور را هم مثل حشو ؛ كه مليح و قبيح دارد و اولي از محاسن كلام و دومي از معايب كلام است؛ به دو دسته ي مليح و قبيح تقسيم كرد.

در مورد دلسوزي هم فكر مي كنم همين دو وجهي بايد حاكم باشد.

يك بار در برنامه كوله پشتي؛ فرزاد حسني از مهمانش پرسيد تا به حال احساسي داشتيد كه دوست نداشته باشيد داشته باشيد؟ مهمان پاسخ داد: گاهي در زندگي بوده كه دچار غرور شدم ولي دوست دارم هيچ وقت اين حس به من دست ندهد. فرزاد حسني گفت: آخي....آخي.... چقدر دلم براتون سوخت كه دوست داشتيد آدم متواضعي باشيد و نتونستيد.

(البته مهمان هم نه گذاشت و نه برداشت و با عصبانيت گفت شما دلت براي خودت بسوزه كه به بحث ما مربوط نمي شه)

آن روز هم از دلسوزي فرزاد حسني بوي همان حس نافرمي كه آن خواننده به من داد مي آمد. اما به نظرم مي آيد دلسوزي را هم بشود خالص كرد. مي شود دلسوزي حاصل نگاه از بالا نباشد و حاصل سوختن دل باشد.

بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار...

چطور مي شود آدم شكنجه ي يك كودك را ببيند و دلش به درد نيايد. حالا اين شكنجه مي خواهد حاصل آتش سوزي باشد يا زلزله يا دولتهاي اشغالگر اسرائيل و آمريكا يا هر چيز ديگري. وقتي با چنين احساسي مواجه مي شوم هيچ وقت ته ذهنم هم واژه هاي بيچاره يا بدبخت نيست فقط يك علامت سوال بزرگ است و يك اندوه عميق. چيزي درونم مي گويد كه بي شك كارهاي خدا حكمتي دارد كه تو نمي فهمي. خدا به اندازه ي همان كه داده تكليف مي خواهد اگر او كمتر دارد تكليفش كمتر است. ولي اندوه هست...

اگر حس دلسوزي فقط حاصل نگاه از بالا باشد پس خطاست و كمكي كه از روي دلسوزي صورت بگيرد هم نادرست...

نمي دانم. در مقاله اي خواندم كه در وبلاگنويسي ممكن است فرد بخشي از درونش را كه خودش نمي بيند را هم آشكار كند كه ديگران آن را مي بينند... شايد با راه انداختن اين بحث و مشاركت فعالانه ي همه؛ همه با هم كامل تر شويم...

حالا كه اين همه حرف زدم سه حكايت كوتاه هم به مطلب اضافه مي كنم تا در مورد جنس غرور نهفته در آنها نظر دهيد كه مليح است يا قبيح. (البته اگر اصولا اين تقسيم بندي را مجاز بدانيد)

روزي تولستوي در خيابان راه مي رفت كه ناآگاهانه به زني تنه زد. زن شروع به فحش دادن و بد و بيراه گفتن كرد. بعد از مدتي كه خوب تولستوي را فحش مالي كرد؛ تولستوي كلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهي كرد و در پايان گفت: مادمازل من لئون تولستوي هستم. زن كه بسيار شرمگين شده بود عذرخواهي كرد و گفت چرا شما خودتان را زودتر معرفي نكرديد؟ تولستوي گفت شما آنچنان غرق معرفي خود بوديد كه به من مجال اين كار را نداديد.

 

روزي خبرنگاري به برنارد شاو مراجعه كرد و گفت: تمام حرفهاي شما حكيمانه و صحيح است اما براي من يك مطلب در رفتار شما وجود دارد كه قابل دفاع نيست. برنارد شاو پرسيد: چه مطلبي؟ خبرنگار گفت اين كه شما زياد به دنبال پول هستيد. برنارد شاو پرسيد شما به دنبال چه چيزي هستيد؟ خبرنگار فرياد زد: انسانيت؛ شرافت. برنارد شاو گفت قضيه حل شد هر كس به دنبال آن چيزي است كه ندارد.

 

روزي خبرنگاري به دكارت مراجعه كرد و گفت: براي من يك مسئله وجود دارد. شما چطور ممكن است در وجود خودتان شك كرده باشيد؟ چطور اين فكر به ذهن شما رسيد كه چيزي كه نيست ممكن است منشا چيزي كه هست باشد.

دكارت پرسيد: پسر جان تا به حال هيچ وقت سردرد داشته اي؟

خبرنگار گفت: بله كه داشته ام. من مدام به سردردهاي ميگرن دچار مي شوم. اين سردردها خيلي هم وحشتناك است. انگار چيزي توي سرم مي كوبد.

دكارت گفت: پس شده كه حس كني چيزي داخل سرت براي تو درد ايجاد كرده است.

خبرنگار گفت: بله ولي منظور شما را نمي فهمم.

دكارت گفت: تعجبي ندارد.

(منظور دكارت اين بود كه تو مغز نداري و كله ات پوك است اما از كله ي پوك تو درد ايجاد شده)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:39  توسط ارغوان اشترانی  | 

بايد بگويم چهارشنبه ننوشتم تا با  عادت مبارزه كنم.

عادت چيز بدي است.

چند روز پيش به منزل يكي از دوستان قديمي رفتم. گفت يادته هر وقت مي آمديم خانه ي شما تو شير كاكائو درست مي كردي و مي خورديم؟ خيلي كيف مي داد.

يادم نبود.

گفتم: يادته هر وقت مي يامديم خانه ي شما تو شيرقهوه درست مي كردي و مي خورديم؟ خيلي كيف مي داد.

يادش نبود.

گفت: يادت نيست چون تو هر روز شيركاكائو مي خوردي و براي ما كه هميشه شير قهوه مي خورديم تازگي داشت.

گفتم: عادت؛ جادوي زيبايي هر چيزي را زايل مي كند. عادت به چيزهاي خوب بد است.

چند روز بعد در پست يكي از دوستان يك عكس ديدم كه گوشه آن نوشته شده بود: منو رها كن از اين فكر تنهايي؛ تو نرفتي نه تو هنوزم اينجايي؛ برايش نوشتم:

 

اوايل كه شب شيشه اي اين آهنگ را مي گذاشت بغض مي كردم.

ياد برادرم كه آبان از ايران رفت مي افتادم و بيشتر از او ياد برادر زاده ام.

مخصوصا وقتي مي گفت:

اگه اين بهارم برنگردي خونه ديگه چيزي از من يادت نمي مونه...

كم كم عادت كردم.

چقدر بد است كه آدم به چيزهاي بد عادت كند. حتي بد است كه به چيزهاي خوب عادت كند.

فكر كنم اين قصه ي عادت بشود خوراك فرداي روحمان. 

 

شايد هم عادت بد نباشد. اگر اين عادت در ما وجود نداشت با از دست دادن عزيزي يا دور شدن از او از پاي در مي آمديم.

من فكر مي كنم هيچ مفهومي كه سياه مطلق باشد در دنيا وجود ندارد. همانطور كه هيچ چيزي كه سفيد مطلق باشد وجود ندارد. (سياهي و سفيدي را رنگ نگيريد؛ بدي و خوبي بينگاريد.) در هر چيز بدي چيزهاي خوبي هست. حتي در فاجعه هايي مانند جنگ؛ مواد مخدر و ....

چهارشنبه به جاي وصل شدن به اينترنت زماني را كه صبح قبل از رفتن به سر كار داشتم صرف كارهاي خانه كردم. يك هفته بود كه همه كارها را به هم مي پيچاندم. ظرفهاي شسته شده در جاظرفي را سر جايش نمي گذاشتم؛ بيشتر از غذاهاي آماده يا ساده يا غذاهاي پخته شده ي داخل فريزر استفاده كرده بودم و ...

عجيب بود. كارهاي تكراري كه از آنها متنفر بودم از كاري كه عاشقش بودم جذاب تر شده بود.

چيزهايي ديدم كه هيچوقت نمي ديدم:

قطره هاي آب كه روي برگهاي سبز روشن كاهو مي رقصيدند؛ بوي خوش لباسهاي شسته شده؛ زيبايي ظرف ميوه اي كه چيدم و در يخچال گذاشتم...

 

 اين كه عادت بد است يا خوب قضاوت شما تعيين مي كند؛ اگر فكر می كنيد كه خوب است يادتان باشد بديهايي هم دارد و اگر فكر می كنيد كه بد است يادتان باشد كه خوبيهايي هم دارد. در اين ميان فقط بايد حواسمان باشد كه نگذاريم چيزهاي بد چيزهاي بد و چيزهاي بد چيزهاي خوب چيزهاي خوب زندگيمان را بد كند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 8:36  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

با توجه به این که کلمه ی مجازی در فرهنگها (مثلا معین) به معنای مقابل حقیقی به کار رفته است، آیا نام مجازی مناسب این فضاست؟

اول نظر بدهید، سپس بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید و نظر من را بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:52  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >