تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

از تاكسي هاي هفت تير - تجريش پياده مي شوم و بوي پيتزا پايم را به سمت رستوران مي‌كشاند. صداي آشنايي از پشت سرم مي‌پرسد:

- اين پيتزا كوچيكا چنده آقا؟

- 1300 تومن.

- سيب زميني چي؟

- 1000 تومن.

نگاهش مي‌كنم. همان پسري است كه تو پمپ بنزين اسدي هميشه آدامس و بيسكويت و خرت و پرت مي‌فروشد. همين چند روز پيش هم مثل معمول هميشه ديده بودمش و از او خريد كرده بودم كه مامور پمپ بنزين جلو آمد و در گوشم گفت:

«خانوم بيخود دلتون براي اين نسوزه. اينا پولدارن. سر و وضعش رو نمي بينيد؟»

- سر و وضع كه دليل نمي‌شه. اگه احتياج نداشت كه كار نمي‌كرد.

- از ما گفتن بود از شما نشنيدن، من حتي از يكي از راننده‌ها شنيدم اين بچه‌ي صاحب همين جاست.

- آهان، باباش پمپ بنزين داره، اونم اينجا، بعد بچه‌ش رو مي‌فرسته آدامس فروشي؟

- باور نمي كنيد؟ يه بار كه بر و بچ اينجا به پر و پاي اين بچه هه پيچيده بودند، انگار موي آقا بهزادو آتيش زده باشي. سه سوت بعد پيداش شد و بچه‌هه همه چي رو گذاشت كف دستش و اونم حسابي پيچيد به بچه‌ها.

كارت سوختم را برداشتم و پوزخندي زدم و سوار ماشين شدم.

- يه پيتزا نداريد كه يه خرده سوخته باشه يا كوچيكتر باشه كه 1000 تومن بشه؟

منتظرم صندوق دار نگاهم كند كه به او اشاره كنم، پيتزا را به او بدهد اما صندوقدار با صداي بلندي "نچ" مي‌كشد.

پسرك كمي اين پا و آن پا مي‌كند و بالاخره هزار تومني اش را به صندوقدار مي‌دهد و فيش سيب زميني را مي‌گيرد. من هم پول پيتزا را روي ميز مي‌گذارم و فيش مي‌گيرم و كنار باجه‌ي تحويل مي‌روم.

پيتزاي مرا ديرتر از او تحويل مي‌دهند و مجبور مي‌شوم تقريبا دنبالش بدوم.

- هي پسر. يه دقيقه وايسا.

- بله خانم، كاري داشتيد؟

- من پولم كم بود، مي ياي با هم غذامون رو شريك بشيم؟ من از سيب زميني تو مي خورم و تو از پيتزاي من، قبوله؟

برق چشمان قهوه‌اي روشنش خيلي زود جايش را به ترديد مي‌دهد. كمي مكث مي‌كند و وقتي با سر كج كردنم دوباره سوال مي‌كنم كه "باشد؟"، مي‌گويد:

- باشه. قبوله.

- مي ياي بريم تو اين چمنها بشينيم؟

ميان چمنهاي كنار خيابان نشسته‌ايم و پسرك مقابلم است. اولين باري كه ديدمش پنج، شش ساله بود. تو همين پمپ بنزين اسدي. هجده سالم شده بود و تازه ماشين بابا را بر مي داشتم كه بروم تمرين رانندگي، كه متوجه او شدم. نمي دانم چند وقت بود كه آنجا خرت و پرت مي فروخت، ولي خيلي از راننده‌ها و كاركنان پمپ بنزين او را مي شناختند. هميشه مي‌ديدم كه با او خوش و بش مي‌كنند و مي‌گويند: «چطوري پهلوون؟» يا از او سيگار مي خواستند و او مي‌گفت: «بي خيال جناب. ما كه دشمن شما نيستيم بهتون سيگار بندازيم، اونم تو پمپ بنزين.»

اوايل تابستان كه من كلاس رانندگي ثبت نام كردم، پسر بچه گم و گور شد. حتي چند باري از مسئولان پمپ بنزين سراغش را گرفتم ولي آنها هم گفتند آنجا نمي‌آيد. دروغ نگويم همان روزها هم دلم برايش تنگ مي‌شد و از ته دل آرزو داشتم دوباره ببينمش.

- ماشينت كو؟

- ماشينم؟ تو از كجا مي دوني من ماشين دارم؟

- يه 206 سفيد صندوقدار.

- نه بابا، نكنه شماره‌ش رو هم بلدي.

- شماره كه نه، ولي يك عروسك مشكي با لباي قرمزِ اينجوري پشتش زدي.

لبهايش را به حالت غنچه جلو آورده. بلند مي‌خندم.

- همه‌ي مشتريهات، اينجور خوب يادت مي مونن؟

- همه كه نه ولي بعضيا چرا.

- حالا چرا من جزو اون بعضيام؟

لبخند مي‌زند و شانه بالا مي اندازد. دلم مي خواهد به موهايش دست بكشم و ببينم هنوز هم زبر است يا نه؟!!

موهاي زبرش را از همان سالها پيش به ياد دارم.

بعد از اين كه پسر بچه گم و گور شد، يك بار كه با پدرم براي تمرين رانندگي به بام تهران رفته بوديم ديدمش. ماشين را پارك كرده بوديم و زير انداز انداخته بوديم و نشسته بوديم. هميشه همين بود، به اسم تمرين رانندگي شبهايي كه هوا صاف بود، مي رفتيم بام تهران و آنقدر مي مانديم تا حسابي خلوت شود و زير آسمان، روي چمنها با هم دراز مي كشيديم و بابا از دوران ارتش و اتفاقاتي كه در حين خدمت در روستاها برايش پيش آمده بود، برايم حرف مي زد. آن روز بابا رفته بود توالتي، جايي و من روي حصير نشسته بودم و واكمن گوش مي دادم كه آمد جلوم و گفت: «آدامس لازم نداري؟‍»

انگار لحن كودكانه اش با تصوير كاملا واضحش توي ذهنم حك شده، موهاي قهوه اي روشن و پوست سفيد كك مكي.

- شما كه چيزي از سيب زميني من نخوردي. فقط دو تا. مگه قرار نشد نصف نصف كنيم؟

- سيب زميني نمي خوام. به جاي اين، بذار ازت يه عكس بندازم.

- نه خانوم. اون روز يه خانمه اومد تو پمپ بنزين، گفت بذار ازت عكس بندازم، هيچ جا چاپش نمي كنم، فرداش ديدم تو يه مجله عكس ما رو انداخته.

- پس تمام مجله‌ها رو هم مي‌خوني؟

- تمام مجله‌ها رو كه نه. ولي عكس خودمونو ديديم. باورتون نمي شه؟ به خدا راس مي گيم.

- خب حالا، من اون خانمه نيستم تو هم الان تو پمپ بنزين نيستي.

به ظرف پيتزا نگاه مي كنم كه يك تكه بيشتر توش نمانده كه لابد مال من است و به ظرف سيب زميني كه تا نصفه پر است. حدس مي زنم يكي دو تا سيب زميني كه بردارد راهش را مي گيرد و مي رود. اين وروجك مغرور را خوب مي شناسم. توي كيفم دنبال يك پانصد توماني مي گردم و به دستش مي دهم.

- مي ري دو تا نوشابه برامون بخري بياري؟

- شما كه گفتي پول نداري؟

جا مي خورم. حواسم نبود كه به چه بهانه اي با هم همسفره شده ايم.

- هزار تومن نداشتم ديگه. پونصد تومنه. نمي شد بگم كه سيب زميني نصفه بده، روم نشد.

- واسه شما مي خرم، واسه خودم نه.

- بخر ديگه، حالا يه بار مهمون من. مگه چي مي شه؟

با همان چشمان پرسشگر پنج سالگي اش توي چشمم نگاه مي كند و بلند مي شود و به طرف رستوران مي رود.

آن روز با ديدن او خوشحال شدم و با لبخند گفتم: «بله كه لازم دارم.»

آدامسي برداشتم و درشت‌ترين پول توي كيفم را به او دادم. هميشه همين كار را مي‌كردم. از ديدن دستهاي كوچكش كه از هر جيب شلوار شش جيبش، پولهاي مچاله شده بيرون مي‌كشيد خوشم مي آمد.

- چرا ديگه نمي ياي پمپ بنزين اسدي؟

اين را كه گفتم سكوت كرد و غمي توي چشمهايش زبانه كشيد. باقي پول مرا پس داد و رفت سراغ يك خانواده‌اي ديگر. به آنها هم كمي خرت و پرت فروخت و دوباره از جلوي من رد شد. كمي تعلل كرد و با خجالت گفت:

- مي شه بخوابم رو حصيرت؟ يه ديقه. مي خوام قولنجم رو بشكنم.

با سر اشاره كردم كه بخوابد. به پشت خوابيد و در حالي كه سر و پاهايش به زمين چسبيده بود، شكمش را داد بالا و با اين جور انحنا دادن به بدنش صداي ترق و توروق استخوانهايش درآمد. سپس روي زمين خوابيد و دستهايش را باز كرد و با صداي بلند گفت «آخيش» و با همان نگاه عجيبش به من كه بالاي سرش نشسته بودم خيره شد. من موهايش را نوازش كردم. موهايش خيلي زبر بودند. از موهاي تمام بچه هاي دوست و آشنا زبرتر. پسرك خيلي آرام، در حاليكه تو چشمهاي من خيره شده بود پرسيد: «تو مامان نداري؟»

با تعجب نگاهش كردم و جواب ندادم.

متعجب بودم از اين سوال يكدفعه و بي دليل. كم كم تصوير پسرك كه در سكوت من، تو چشمهايم نشسته بود، تار شد. پسرك بلند شد و ايستاد مقابلم. قد ايستاده‌ي او، از قد نشسته‌ي من كمي بلندتر بود، سرش را جلو آورد و گفت: «منم همين طور.»

جعبه اش را برداشت و به سمت سرازيري تپه، بناي دويدن گذاشت. با سرعت هر چه تمام، كفشهايم را نصفه نيمه پوشيدم و دنبالش دويدم ولي پيدايش نكردم. وقتي به حصير برگشتم، بابا، متعجب منتظرم بود.

- بفرماييد خانم.

جا مي‌خورم. متوجه آمدنش نشدم. دو تا نوشابه خريده يك ليوان بزرگ و يك ليوان كوچك. ليوان بزرگ را براي من گرفته. باقي پولم هم در دستش است.

- ببينم؟ يه سوال... تو يه مدت هم تو بام تهران آدامس مي فروختي؟ نه؟

- آره خانم. مال كوچيكي‌هامونه. از موقعي كه رفتيم مدرسه، تو پارك قيطريه بوديم، تا دو سال پيش كه نگهبوناي پارك عوض شدند و ما رو يه دل سير زدن. اونوقت برگشتيم همين اسدي.

پولهاي مچاله شده‌ي توي دستش را مي‌گذارد توي در جعبه‌ي پيتزا. دلم مي خواهد از او بپرسم كه آن شب را به ياد دارد يا نه. دلم مي خواهد يك بار ديگر موهايش را نوازش كنم تا ببينم هنوز زبر هستند يا نرم‌تر شده اند. اين بچه، با نگاه مغرورش هميشه براي من سوال برانگيز بوده. روي لباسش كمي نوشابه مي ريزد.

- آخ ديديد چي شد خانوم؟ لابد راضي نبوديد. لباسمونو تازه خريده بوديم.

لك كوچكي افتاده روي پيراهن سبز روشنش كه با شلوار يشمي شش جيبش هماهنگ است. لبهايم را مي‌گزم و چپ چپ نگاهش مي‌كنم.

- خب حالا. چرا اخم مي كنيد خانوم. منظوري نداشتيم، شوخي كرديم.

مي خندم كه فكر نكند جدي جدي از دستش عصباني شده‌ام.

- حالا كه با هم دوست شديم، نمي ذاري يه عكس ازت بندازم؟

ني ني چشمانش مي‌خندد و دست مي‌كند توي موهايش كه چند وقتي است مثل مانكن‌هاي كانال مد، با ژل سيخ سيخ مي‌كندشان. سرش را كج مي‌كند و لبخند مي‌زند.

دوربين را بالا مي‌آورم و او را از توي لنز نگاه مي‌كنم. به بغل سرش دست مي‌كشم تا ببينم موهايش هنوز زبرند يا نه. به چشمهاي وروجكش كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم كه با نگاه متعجبش دارد سين جيمم مي‌كند.

- شاخ شده بود موهات.

شاتر را فشار مي‌دهم. عكس پسرك روي مانيتور دوربين حك مي شود. به همان وضوحي كه توي ذهن من حك شده است. پسرك جعبه اش را بر مي دارد و يك آدامس توت فرنگي مي‌گذارد توي در جعبه‌ي پيتزا، كنار صد و پنجاه تومني كه از پانصدتومان مانده بود.

- با اجازه. مرسي بابت زحمتتون.

- بيا پول آدامسو بگير.

- نه خانم. نمي‌خوايم.

- نمي خوايم نداره. يعني چي؟

- حالا يه بارم مهمون من. مگه چي مي‌شه؟

ساكت مي‌شوم و فقط نگاهش مي‌كنم.

- خانم ما بايد بريم. مامانمون نگرانمون مي‌شه.

جا مي‌خورم و هزاران پرسش جديد در مورد اين پسرك مغرور و "مامانش" توي ذهنم صف مي‌كشند. آدامس و پول خردها را از توي در جعبه پيتزا بر مي دارم و با نگاهم و سر، كج كردنم، مي‌گويم كه برود. پسرك توي شلوغي آدمها گم مي شود.

وقتي پسر را نمي‌بينم تازه متوجه مي‌شوم چقدر صداي موتور ماشينها با قار و قور موتورهايشان و جيغ و ويغ بوق هايشان بلند است. طبق معمول يادم مي آيد كه باز فراموش كرده ام. از كارهاي خودم خنده‌ام مي‌گيرد، اين بار هم يادم رفت اسم او را بپرسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:22  توسط ارغوان اشترانی  | 

مي خواهم حكايتي را برايتان تعريف كنم كه سالها پيش يك جايي خوانده‌ام يا شنيده‌ام و اين روزها خيلي خيلي به يادش مي‌افتم.

راستش خيلي خوب يادم نيست كه حكايت مربوط است به بازديد ژنرال آيزنهاور از رواندا، زماني كه نيروهاي امريكايي در آن مستقر بودند يا مربوط است به بازديد ژنرال مك آرتور از برونئي يا مثلا ژنرال دوگل از جايي ديگر. به هر حال هر چه هست حكايت واقعي ما مربوط است به يك ژنرال گردن كلفتي كه خيلي به ظاهر سازي رسانه‌اي براي اين كه نشان دهد از محبوبيت بالايي برخوردار است اهميت مي‌داد، در موقعي كه اين حكايت را شنيدم اسامي زياد برايم اهميتي نداشت. حالا فرض كنيم بازديد ژنرال آيزنهاور از روآندا.

ژنرال آيزنهاور به اين علاقه داشت كه وقتي با جيپ خود از دهكده ها عبور مي‌كند مردم كنار جاده صف بكشند و برايش پرچم تكان دهند و به او ابراز علاقه كنند، حالا اگر يكي دو نفر هم پيدا مي شدند كه با گريه اسمش را صدا كنند كه چه بهتر.

مشاور آيزنهاور يك ماه قبل از روز بازديد به ديدن فرماندار محل آمد و او را در جريان امر قرار داد. فرماندار دستي به سرش كشيد و گفت: «راستش خيلي دلم مي خواست چنين مراسم با شكوهي براي او ترتيب دهيم ولي دو سال قبل كه شما به اين روستا لشكر كشي كرديد تمام مردان اين روستا را در جنگ كشتيد، آنهايي را هم باقي مانده بودند دستگير كرديد و الان در زندان هستند، توي اين روستا فقط زنها باقي مانده‌اند و بچه ها و دو پيرمرد كه يكي عليل است و ديگري رئيس قبيله.»

- خوب چه اشكال دارد. زنها، زنها را رديف كنيد كنار جاده.

- راستش، زنهاي اين روستا هم، دل خوشي از شما ندارند. كافي است داسهايشان را بگيريد و به آنها تفنگ بدهيد تا بهتان نشان دهند يك من ماست چقدر كره دارد.

- پدر سوخته‌ي بي عرضه. يك غلطي بكن ديگر. تهديدشان كن كه بچه هايشان را مي‌كشي و حالشان را جا مي‌آوري، بچه نداشت، مادر دارد، بالاخره هر تخم سگي يك نقطه ضعفي دارد ديگر.

فرماندار قبول كرد و به سراغ رئيس قبيله‌اي كه در دهكده ساكن بودند رفت، اما يك مشكل خيلي خيلي خيلي بزرگ سر راه آنها قرار داشت. زنان بومي اين دهكده هيچ وقت لباس نمي پوشيدند و جز گردن بندي از مهره هاي رنگي و گاهي كمربندي باريك چيزي به تن نمي‌كردند.

فرماندار تعداد زيادي بلوز و دامن تهيه كرد و به رئيس قبيله داد، مبلغان مذهبي زيادي به محل اعزام شدند تا در عرض يك ماه به زنان بقبولانند كه آيين قبلي آنها غلط بوده و پوشيدن لباس بهتر از نپوشيدن آن است. عده‌اي از زنها واقعا استدلالهايي كه تا يك ماه پيش به نظرشان احمقانه مي رسيد را پذيرفتند و عده اي هم وانمود كردند كه استدلالهاي آنها را قبول كرده اند تا از شر تليت شدن مخهايشان و كابوس آزار بچه هايشان رها شوند.

بالاخره روز موعود فرا رسيد و زنها براي اجراي مراسم استقبالي پرشور از آيزنهاور، كنار جاده صف كشيدند، اما يك اتفاق عجيب افتاده بود، زنها دامن به پا داشتند ولي هيچ كدام بلوزها را نپوشيده بودند.

راستش هيچ كس نفهميد آنها واقعا از بلوزها خوششان نيامده بود يا مبلغان مذهبي فراموش كرده بودند، نحوه‌ي پوشيدن بلوزها را به آنها ياد بدهند.

مشاور آيزنهاور كه چند دقيقه زودتر از او به محل رسيده بود با ديدن زنهاي نيمه برهنه خشكش زد و فرماندار را احضار كرد:

- پدر سوخته! اين چه وضعي است، مگر من صد دست لباس كامل به توي مادر سگ نداده بودم؟

رئيس قبيله نزد مشاور آمد و به او اطمينان داد كه زنان قبيله نقشه اي در سر دارند كه موقع عبور خودروي ژنرال آيزنهاور سينه‌هايشان را بپوشانند.

مشاور با ترديد گفت: «مطمئنيد؟»

- بله بله ارباب بزرگ. خيلي خيلي مطمئن.

خب مشاور مجبور بود اعتماد كند زيرا وقتي براي لباس پوشاندن به زنان نبود و حداكثر يك دقيقه‌ي ديگر ژنرال از راه مي‌رسيد.

فكر مي كنيد وقتي جيپ ژنرال آيزنهاور به آنجا رسيد زنان چه كردند؟

زنان سينه برهنه يكي پس از ديگري با ظرافت لبه‌ي دامنهايشان را گرفتند و بالا آوردند و با آن سينه‌هايشان را پوشاندند!!


پي نوشت: خيلي بد است كه آدم خودش را ملزم به رازگشايي يك داستان بداند ولي حس مي كنم در اينجا رمزگشايي بدجور لازم است، زيرا ممكن است با قياس با فرهنگ ايراني اين جور به نظر برسد كه خيلي هم خوش به حال ژنرال آيزنهاور شده است، اما در حقيقت اينجور نبوده است، يقينا ژنرال ما كه دچار گشنگي جنسي نبوده در آن لحظه فكر نمي كرده كه "از اين بهتر نمي شود!!" بلكه به اين فكر مي كرده كه مبلغان مذهبي كارشان را درست انجام نداده اند و اين خانمهاي محترم خواسته يا ناخواسته جلوي تمام رسانه ها لو داده اند كه براي اجراي اين مراسم استقبال، تحت فشار بوده اند و اعتقادي به اين لباس پوشيدن و استقبال نداشته اند و خب چنين چيزي تمام استقبالهايي كه از ژنرال شده در تمام شهرها و روستاهاي دنيا را زير سوال مي برده است...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:8  توسط ارغوان اشترانی  | 

ترمه را که پيش مامان بردم ديدم باز سگرمه هايش تو هم است.

- داري دروغ مي گي. هر روز، هر روز که خريد نمي رن. يه جايي مي ري که نمي خواي به من بگي.

- اگه فکر مي کني نمي خوام بگم واسه چي پرس و جو مي کني؟

- آخه واسه چي نبايد به من بگي؟

- خودت چي فکر مي کني؟

- چون مي دوني با رفتنت مخالفم. چون مي دونم اين کارها بي فايده است. آب در هاون کوبيدنه.

جوابش را ندادم. حوصله ي جر و بحث دوباره نداشتم. آدم با همه کس مي تواند بحث کند و قانعش کند يا لااقل بعد از اتمام بحث احساس خسران نکند الا با پدر و مادرش. آنها اغلب اوقات وقتي دليلي ندارند يادشان مي افتد که چند پيرهن بيشتر پاره کرده اند يا به جاي ديدن مو غرق ديدن پيچشش هستند. وقتي داشتم کفش به پا مي کردم يک کيسه به من داد. توي كيسه چيزي كتابچه‌مانند بود.

- حرف بزنم که فکر مي کني چون نمي خوام ترمه رو نگه دارم دارم رايت رو مي زنم. اين تقويم، خاطرات خودته. بخونش. يه چيزايي هست که بايد يادت بياد. اگه مي گم نري براي اينه که نمي خوام ببينم نااميد مي شي.

کيسه را از دستش گرفتم و از خانه بيرون زدم. به ستاد که رسيدم آقاي امامي جلوي در ايستاده بود و به گرمي از من استقبال کرد. مقاله را از دستم گرفت و خواند و گفت مي دهد تکثير شود که بين مردم پخش کنند. گفت که بروم بالا خودم بنشينم کنار دست مسئول سايت و مقاله را توي سايت با عکسهاي انتخابي خودم بگذارم.

بالا که آمدم خانم آذري مسئول سايت نيامده بود. آمدم توي همين اتاق کوچکي که الان نشسته ام. چند زن روي موکت نشسته اند و دارند روسري و شال مي دوزند و دو نفر هم تند تند پارچه ها را برش مي زنند. شرط مي بندم اينها شب که بروند خانه کمرشان راست نمي شود. کار کردن با چرخ خياطي، رو زمين بد بلايي سر کمر آدم مي آورد. براي من صندلي آوردند ولي روي آن ننشستم. کنار اين خانمها روي زمين ولو شده ام و تقويم قديمي را ورق مي زنم. تقويم مربوط است به سال دوم راهنمايي‌م. مامان گوشه ي بعضي صفحه ها را تا کرده که يعني اينها را بخوان.

5دي ماه 72 شنبه

حالم خيلي خوب است. بازي را دو به صفر بردم. حريف اصلي من سارا است. سارا، اسري را سوسک مي کند و من مريم را؛ بعد من و سارا مقابل هميم. دوست دارم که هر جور شده، من نماينده ي مدرسه در بازيها باشم ولي خوب اگر سارا بهتر از من باشد چه اشکالي دارد؟ مهم اين است که بتواند آبروي مدرسه را بخرد و دست پر برگردد. ولي آخ که چه کيفي دارد وقتي حسرت نماينده ي مدرسه شدن به دل اسري بماند. حاضرم سارا برنده باشد ولي اسري نه. فکر کرده هميشه مي تواند با پول پدرش همه‌ي بازيها را به هم بزند. اگر راست مي گويد سي هزار تومن بريزد توي قلک بوسني تا ببينم باز هم مي تواند با اين ولخرجيها منتخب مدرسه بشود براي بازيهاي استاني؟ دختره ي چاق سبيلو.

خاصيت گذر زمان اين است كه تا حدودي تلخي خاطرات گذشته را مي‌زدايد. به ياد مي‌آورم كه بازيها يك روز درميان، زنگ اول براي انتخاب منتخب مدرسه براي مسابقات بدمينگتن استاني برگزار مي‌شد. اسري يزدي را خوب به خاطر مي آورم. هميشه با يک تويوتاي سفيد به مدرسه مي آمد. هميشه دو مرد قد بلند هيکلي او را تا دم در مدرسه همراهي مي کردند. زنگهاي تفريح هم هميشه ناظم مدرسه، خانم زينالي دوش به دوش، دنبالش بود. حتي دستشويي که مي رفت، ناظم پشت در مي ايستاد تا شاهزاده خانم اجابت مزاجشان تمام شود و تشريف بياورند. يکي از افتخارآفرين ترين کارها اين بود که وقتي اسري از توالت بيرون مي آمد مي رفتيم و به او مي گفتيم "خسته نباشي اسري جان" و پوزخند مي‌زديم.

اسري هميشه يک ربع زودتر از بچه هاي ديگر از مدرسه مي رفت و ديرتر از همه، وقتي تمام شاگردها سر کلاس بودند به مدرسه مي آمد و هميشه هم نمره ي انضباطش بيست بود. قانون منفي خوردن، براي سر صف دير رسيدن، قانوني بود که فقط براي ما اعتبار داشت. قوانين بسيار ديگري هم بودند که توسط اسري يزدي زير پا گذاشته مي شد.

ماجراي قلک بوسني هم بر مي گشت به روزي در آذر ماه سال قبلش. يكي از روزهاي آذر هفتاد و يک سالگرد تصويب يک قطعنامه اي، چيزي عليه عراق بود. انگار سازمان ملل عراق را محكوم كرده بود يا چيزي شبيه اين. در مورد آن رويداد و جنگ ايران و عراق كلي روزنامه ديواري درست كرديم ولي الان چيز دقيقي به خاطر نمي‌آورم.

مدرسه ي ما در آن روز خاص مي خواست کمکهاي نقدي بچه ها به بوسني که در حال جنگ با صربها بود را ارسال کند. قرار بر اين شد که مسابقه برگزار شود و هر کلاسي که مبلغ بيشتري جمع کرد براي اردو از طرف مدرسه به مشهد برود.

همه‌ي بچه ها پول قلکهايشان را جمع کرده بودند. هر کلاس بين چهار هزار تا پنج هزار تومن جمع کرده بود.

آخ که چه کارهايي که نمي کرديم تا پول روي پول بگذاريم، براي اين کلاسمان اول شود. ما پول ساندويچهايمان را هر روز توي قلک مي انداختيم و وقت ناهار که مي شد با حسرت جلوي بوفه پهن مي شديم. بعضي روزها با پول خردهاي ته کيفمان يک نان باگت از بوفه مي گرفتيم و به مسئول بوفه مي گفتيم توي آن سس بزند و نان و سس مي خورديم. بعضي روزها هم مسئول بوفه دلش برايمان مي سوخت و ته ديگ ماکاروني بهمان مي داد يا ساندويچ نان و پنير و سبزي درست مي کرد و مجاني بين ما تقسيم مي کرد.

با فداکاريهاي بچه ها، کلاس ما از همه جلوتر بود. هر روز زنگهاي تفريح شعار مي‌داديم: "داريم مي‌يايم به پيشت امام رضا، رضا جون" پنج هزار و دويست تومن يا چيزي نزديک به اين جمع شده بود. اختلاف کلاسها سر بيست تومن و پنجاه تومن بود که درست در لحظه ي آخر، اسري يزدي سي هزار تومني که پدرش براي کمک به بوسني داده بود را به قلک ريخت و بازي به هم خورد و کلاس اسري با اختلاف زيادي برنده شد.

همه اعتراض کرديم که اين مسابقه بين بچه ها بوده و نه پدر بچه ها، ولي کسي به حرفمان گوش نکرد و اردوي مشهد سهم اسري و هم کلاسيهايش شد.

7 دي ماه 72 دو شنبه

اصلا باورم نمي شود. سارا بازي را به اسري باخت. نه اين که اسري خوب بازي کرده باشد، اسري همان دختر چاق دست و پا چلفتي هميشگي بود، فقط سارا همان ساراي هميشه نبود. به اين ترتيب صعود من قطعي است و لذتش هم چند برابر چون کسي که مقابل من له مي شود اسري يزدي است و نه سارا مهدوي.

9دي ماه 72 چهارشنبه

بازي را بردم ولي امروز گه ترين روز زندگيم بود. ست اول که با اختلاف هوار تا اسري را آبكش كردم. ولي کمي از ست دوم که گذشته بود، وقتي بازي هشت به سه به نفع من بود، خانم زينالي مرا به کناري کشيد و گفت مي دوني که مادر اسري مريضه؟ گفتم "آخي. اتفاقا خانم، عموي ما هم هفته ي پيش مرده و حال بابامون هيچ خوب نيست." عصباني شد و گفت "چند بار بهت گفتم که خوب نيست دختر حاضر جواب باشه؟" گفتم "خانوم يعني مي گيد کار خدا عيب و ايراد داشته که ما رو پسر خلق نکرده؟" دستم را گزيدم و گفتم "استغفر الله." زينال بلا برعکس هميشه که بالاخره خنده اش مي گرفت عصباني تر شد و سرش را کرد توي گوشم و گفت: "به نفعته که بازي رو بهش ببازي. از من گفتن بود و از تو لابد نشنيدن. صدات هم در نياد که چيزي شنيدي از من. روشن شد؟"

انگار عرق تنم يكهو يخ كرد. کوفت بگيرد اين اسري. يواشکي به خانم؛ ورزشمان گفتم. ديدم که زينالي چشم غره مي رود ولي محل ندادم. خانم ورزش گفت که تو بازي خودت را بکن و به اين کارها کار نداشته باش.

اما دست خودم نبود. تند تند گند مي زدم. هجده شانزده شده بوديم و من هنوز تمرکز نداشتم. اسري همش دو تا از من عقب بود و حالم خراب.

بالاخره کشفيدم که بايد چه کار کنم که ببرم. کفشهاي کتاني م رو در آوردم و کفشهاي شانسم را پوشيدم. اين کفش هميشه معجزه مي کند. ست دوم را هم بردم و نماينده ي مدرسه شدم. اما خوشحالي اين برد چيز زيادي طول نکشيد. سر زنگ نماز توي نماز خانه بوديم و دعاي قبل از اذان را خانم؛ ديني مي خواند که خانم انيماني مثل شمر ذي الجوشن پريد به من و زد توي صورتم و جيغ و ويغ راه انداخت که همه چيز را به مسخره گرفته اي. حتي نماز و دعا را. گفتم "خانم آخه مگه ما چي کار کرديم؟" گفت "عين علم يزيد موقع دعا خوندن لش‌ت رو مي لرزوني که چي؟ فردا مي گي مادرت بياد مدرسه." زبانم بند آمده بود. حاضر بودم بميرم ولي مادرم مدرسه نيايد. توي راهرو ديدم که خانم ديني باهاش حرف مي زند. داشت مي گفت که من اصولا زياد وول مي خورم و سر کلاس هم که بنشينم مي جنبم و قصد توهين نداشتم ولي انيماني ان پدر کوتاه آمدني نبود که نبود. از وقتي هم که آمدم خانه مانده‌ام چطور به مامان بگويم كه عصباني نشود. خدا كند باورش بشود كه اين ايماني بي شرف دنبال بهانه مي گشت و دعوا مرافه راه نيندازد.

10 دي ماه 72 پنج شنبه

تعهد گرفتند. يکشنبه بازي اول است. آن بازي را که ببرم تمام حال گرفتگي اين انيماني تخم سگ از سرم مي رود.

12 دي 72 شنبه

باورم نمي شود. باورم نمي شود. نمي خواهند مرا به بازيهاي استاني بفرستند. خانم ورزش مي گويد انيماني کثافت گفته چون تعهد دارم توي پرونده ام نمي شود نماينده ي مدرسه شوم. قرار است نفر دوم به جاي نفر اول برود يعني اسري. حالا معني کارهاي چهارشنبه ي آن مادر فولاد زره را مي فهمم. از خانم ورزش متنفرم. از خانم ديني متنفرم. از انيماني متنفرم. از اسري متنفرم. ديگر مدرسه نمي روم. ديگر مسابقه نمي دهم.

يادم مي‌آيد زماني كه كلاس اسري برنده ي سفر مشهد شد اسري و تعدادي از همكلاسيهاش زنگهاي تفريح شعار مي‌دادند: "سفر، پيش امام رضا، طلب مي‌خواد. طلب مي‌خواد." آن روز هم توي دفتر خاطراتم نوشتم: "ديگر هيچوقت براي بوسني پول جمع نمي‌كنم. ديگر به مشهد نمي روم. "

اما وقتي عصبانيتم فرو كش كرد، دفتر را به كل پاره كردم.

19 دي 72 شنبه

تمام هفته ي پيش، خودم را به مريضي زدم و مدرسه نرفتم. امروز که مدرسه رفتم فهميدم چه خبرها که نبوده. اسري، بازي يکشنبه و سه شنبه اش را با اختلاف فاحشي باخته و با فضاحت حذف شده. چهارشنبه، بچه ها شورش کردند. با سنگ شيشه‌ي دفتر را شکسته بودند و با شعار "ش. ش، شيشه شکست، " شورش آغاز شده بود. چند تا ميز را از بالا، تو حياط پرت کرده بودند و حسابي مدرسه را به هم ريخته بودند. همان زنگ اول من را دفتر خواستند و گفتند اين شورش زير سر توست. گفتند شعار بچه ها اين بوده: "اگر که مهناز مي رفت آبرومون نمي رفت." گفتند اعتراض بچه ها به خاطر محروم کردن من از مسابقات بوده. گفتم: "خدا رو شکر که من غايب بودم. مي خوايد تعهد بدم که ديگه اول نمي شم، يا تعهد بدم که اسري يزدي از اين به بعد هر جا با تقلب رفت، گند نمي زنه؟"

دو ساعت من را پشت در دفتر نگه داشتند. نزديک زنگ تفريح دوم بود که انيماني بيرون آمد و مثل سگ هار به من نگاه کرد. گفتم: "خانوم يه پيشنهاد دارم براتون. از تمام بچه ها بجز اسري يه تعهد بگيريد و بذاريد تو پرونده‌شون که ديگه کسي بجز اسري در مسابقات براي نمايندگي مدرسه ي ما نمونه. اين جوري ديگه لازم نيست اين همه ساعت از وقت کلاسها رو بگيريد و مسابقه برگزار کنيد."

گفت: "خفه مي شي يا..." گفتم: "يا چي؟ اگه دلتون خنک مي شه اين ورم رو هم بزنيد. شايد اين جوري اسري برنده بشه."

گفت: "فردا مي گي پدرت بياد مدرسه و پرونده‌ت رو بدم زير بغلش که دختر بي تربيتش رو ببره ور دل خودش ببينم کجاي دنيا رو مي گيري."

خانه که آمدم همه چيز را به بابا گفتم. از مسابقه تا نماز خانه تا امروز را. بابا گفت "خيلي دلشون بخواد که تو، تو مدرسشون باشي. اگر التماس هم کنند ديگه نمي ذارم تو مدرسشون بموني." گفتم که دوستهاي من همه تو همين مدرسه اند. مي خوام همين جا بمونم. به خاطر تموم بچه هايي كه به خاطر من تعهد رفته لاي پروندشون، بايد همين جا بمونم.

20 دي 72 يکشنبه

امروز بابا با توپ پر آمد مدرسه. از در که رفتيم تو گفت "کدوم معلوم الحالي بوده که زده تو صورت دختر من؟" رفت جلوي زينالي به هواي اين که مديره و گفت "ازت شکايت مي کنم، به روز سياه مي شونمت. اگه از روز اول اومده بود به من گفته بود که چه غلطي کرديد بهتون حالي مي کردم که دنيا دست کيه." زينالي بابا را آرام کرد و من را از دفتر بيرون کردند. بالاخره زينالي بيرون آمد و به من گفت بروم سر کلاس. حالا من مي دانم و اين مدرسه ي خراب شده. يک مدرسه بسازم که ده تا مدرسه از کنارش در بيايد.

تصميم گرفته ام يک کارناوال حسابي راه بيندازم تا بفهمند رهبري شورش يعني چه. اولين اقدام، شعار نوشتن توي دستشويي هاست. اولين شعار هم اين است: "اسري جان، ما را ببخش که براي كاري که تخصص بلا انکار توست بعضي وقتها از اين مکان استفاده مي کنيم."

باقي دفتر سفيد است. بعد از اين ماجراها زينالي يک بار هم من و يکي از دوستانم را با ماژيک در حال بيرون آمدن از دستشويي گرفت. فکر مي کردم يک مصيبت تازه آغاز شده ولي زينالي خيلي آرام ماژيک را توي سطل آشغال انداخت و گفت: "زود بريد سر کلاستون آتيش پاره‌ها." مدتي بود که اسري زنگهاي تفريح مي رفت دفتر مدير و ديگر زينالي همراه او نبود. بگذريم از اين كه سال بعد به بهانه ي جا نداشتن نه من را ثبت نام كردند و نه سارا را. به هر حال آن سال تا پايانش به كام مدير و اسري تلخ شد.

براي مامان متن زير را پيامک مي کنم:

"مامان، منظورت رو مي فهمم. من همون بچه ي ياغي دوران راهنمايي ام. امروز پشيمون نيستم که چرا براي بردن اسري تلاش کردم. مي دوني چرا؟ چون يه چيزي هست که تو نمي دوني. بعد از اون روز، تقريبا تمام بچه ها، بجز اون عده ي محدودي که زنگ تفريح ها ساندويچ و سانديس مهمان اسري بودند، از اسري متنفر شدند. حتي خود خانم زينالي ناظممون. ازت ممنونم که ترمه رو نگه مي داري. يه روزي ترمه هم واسه اين روزها ازت ممنون مي شه."

يکي از زنها با لبخند نگاهم مي کند.

- اصلا سابقه نداشته خانم آذري اين قدر دير بيان.

- چه اشکالي داره. من هنر خياطي ندارم ولي مي تونم که روبان ببرم، هان، نمي تونم؟ اگه يه قيچي بهم بديد تا خانم آذري بيان کمکتون مي کنم.

نشسته ام و دارم قيچي مي زنم و مدام با خودم فکر مي کنم زماني که ترمه به مدرسه برود چه مي شود؟ خانم آذري خيلي دير كرده. دلم بدجور شور مي‌زند.
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:37  توسط ارغوان اشترانی  | 

پرده اول (معرفي به سردبير)

«دوست داري تو روزنامه استخدام بشي؟ دو ماهه زير نظر دارمت، طنزي كه توي قلمت هست اين روزها نايابه، شاهكاره، اگه فرم استخدامت امضا بشه بابت اين دو ماهي هم كه مطلب نوشتي حقوق مي‌گيري.»

«خوبه. چشمات داره از شادي برق مي‌زنه، اين فرم رو بگير و پر كن.»

«يه لحظه صبر كن.»

«در رو ببند. يه چيز رو مي‌دوني؟ تو خيلي زيبايي و اين زيبايي اگه بخواي اينجا كار كني برات دردسر ساز مي‌شه.»

«منظورم اينه كه به زودي مي‌فهمي كه جو اينجا قابل تحمل نيست. اسم اينجا يك مكان فرهنگيه، اما تنها چيزي كه توش پيدا نمي‌شه فرهنگه. اينجا پشت سرت حرفايي مي زنن كه اگه بشنوي از تعجب خشكت مي‌زنه.»

«قرار ما شنبه ساعت 5 اما نگو كه با من قرار ملاقات داري. خودم مي‌يام بيرون و صدات مي‌كنم داخل.»

«به خاطر همون حرفا ديگه، اگه فكر كنن كه من پشت توام برام حرف در مي‌يارن، من سطح قلمت رو توي فرم استخدامت الف تعيين مي‌كنم، مي‌دونم بچه‌ي بالاشهري و پول اينجا اصلا به چشمت نمي‌ياد اما خيلي‌ها اينجان كه چند ساله كار مي‌كنند و سطح قلمشون رو ب هم ننوشتم، نمي‌خوام برام حرف درست كنند كه چون اين دختره خوشگله و اينا... مي‌فهمي كه چي مي‌گم؟»

پرده‌ي دوم (شروع كار)

((مي شه بگيد رمز موفقيتتون چيه كه سردبير شعرهاتون گر و گر داره تو روزنامه چاپ مي‌كنه؟))

((فكر نمي كردم از انتقاد خوشتون نياد. كاملا معلومه كه شعرهاتون شعاره. شما از فقر مي نويسيد اما تابلوست كه از فقر هيچي نمي دونيد. من به هر كس كه شعر رو دادم خوند، گفت معلومه كار يه بچه پولدار بالا شهريه كه تا حالا دست به سياه و سفيد هم نزده.))

«باز دست مريزاد به اين كه يه بچه پولدار بالا شهريه و از اختلاف طبقاتي‌اي كه توي اين جامعه‌ي لعنتي هست مي‌نويسه و مثل حضرت والا كه از جنوب شهريد و طعم فقر رو هم مي‌دوني به كسي كه اختلاف طبقاتي رو محكوم مي كنه لاطائلات تحويل نمي‌ده.»

«بيا تو اتاقم باهات كار دارم.»

«مي دونم كه دختر مقيدي هستي. هيچ شكي به خودت راه نده كه دختري به خوشگلي تو بايد به هر مردي مشكوك بشه اما من چيزي ازت نمي خوام فقط...فقط از روزي كه ديدمت بدجور به هم ريختم. شك ندارم شخصيت رويا توي رمان "امتداد جاده" خودتي. شايد تو بتوني به من كمك كني.»

«چيه؟ چرا معذبي؟ مي‌خواي سيگارم رو خاموش كنم؟»

«من مي‌تونم شرط ببندم يه نويسنده فقط وقتي مي تونه يه چيز رو خوب در بياره كه خودش تجربه اش كرده باشه و رمان تو هم شاهكاره.»

«‌زن من پونه مثل تو يه بچه پولدار بود كه مثلا عاشق شد و با من ازدواج كرد. اما مث تو عاشق نموند. الان چون من آدم پولداري نيستم چشم ديدن من رو نداره. مي خوام تو رو بيشتر بشناسم. ببينم عرفان چي كار كرده كه تو هنوز بعد سه سال عاشقشي.  مي‌خوام عين عرفانت بشم.»

« ازت مي‌خوام كمكم كني اين فكر لعنتي از تو مخم بره. من مدام به خودكشي فكر مي كنم. من مي خوام دوباره پونه‌م رو پيدا كنم. تو اگه بخواي مي‌توني حس با پونه‌ بودن رو دوباره بهم بدي! من چيز زيادي نمي‌خوام. پونه حتي نوشته‌هاي من رو نمي‌خونه. مي دوني يه "جالب بود" گفتن تو مي‌تونه به اندازه‌ي اين كه نوشته‌م تو تموم روزنامه‌ها چاپ بشه به من لذت بده؟»

«هميشه عجله داري، باشه برو فقط، يه كتاب خوب بهم معرفي كن، يه كتاب كه تازه خوندي.»

«فرانك؟ نتونستم بهت نگم، مواظب خودت باش.»

پرده سوم (ترديد)

‌‌‌‍[[همون احساس گه لعنتي. چه مرگشه اين مرتيكه؟ نه بابا، يارو زن داره، بچه داره، زنداني سياسي بوده، شدي مثل دوريان گري، فكر مي‌كني تمام ذكور عالم خاطرخواهتن. مرده شور اين جامعه‌ي لعنتي رو ببره كه آدم به هيچ كس نمي‌تونه اعتماد كنه، براي محكم كاري اونجا نمي‌رم. نوشته‌هام رو فكس مي‌كنم براشون.]]

*

[[لعنتي، از اول فهميده بودم كه يوسفي تو نخم رفته، كوتاه بيا هم نيست، مي‌رم و بهش حالي مي‌كنم شوهر دارم، اما جوادي چي؟ هنوز حس بدي دارم بهش، از يك طرف خودم رو بابت اين حس سرزنش مي‌كنم و مدام مقالات و كتابهاش رو مي‌خونم و از تعجب شاخ در مي‌يارم، از طرف ديگه حس زنانه‌ام تا به حال بهم دروغ نگفته، گه به گور دنياي لعنتي قهوه و سيگاري.]]

*

[[مي‌شه همين جا امرتون رو بفرماييد؟ شوهرم بيرون منتظره، جاي پارك گير نياورده.]]

[[نه مسئله اين حرفها نيست آقاي جوادي، به آقاي يوسفي گفتم راه خيلي دوره و منم گرفتارم، من انتظار داشتم تازه شما آقاي يوسفي رو راضي كنيد كه من اين همه راه رو نيام. من كه اينجا بجز نوشته دادن كار ديگه‌اي ندارم.]]

[[زخمي اردال از؟ نه نخوندم.]]

[[بله. چشم، زود مي‌خونم و نقدش رو براتون فكس مي‌‌كنم.]]

[[چشم مي‌يارم.]]

*

[[نه! مثل اين كه شجاع شده. خودش به يوسفي گفته كارم داره. بايد چي كار كنم؟ عادي برخورد مي‌كنم، اين بهترين راهه.]]

[[مرده‌شور برده، اگه مي‌خواستي بتمرگي روزنامه بخوني، واسه چي گفتي من بيام تو اتاقت؟ مرتيكه مي‌خواد زر بزنه، تازه مي‌خواد التماسش هم بكنم كه بره رو مخم. الان حالت رو مي‌گيرم. اين كتاب لعنتي رو كجا گذاشتم؟]]

[[كتاب. ]]

[[اولا من فكر كردم شما بايد مطلب روزنامه‌تون رو تموم كنيد تا حرف بزنيد و نخواستم مزاحم شما بشم. كتاب درآوردم كه بخونم كه وقتم تلف نشه نه اين كه حال شما رو بگيرم. دوما مگه من و شما دوست بوده‌ايم كه شما بخوايد با من قهر كنيد كه من مجبور باشم علت قهر شما رو بپرسم؟ ما فقط دو تا همكاريم همين.‍‍]]

[[اين چه سواليه آقاي جوادي؟ اگه فكر مي‌كردم به من منظوري داريد كه  اين ميز رو تو سرتون خرد كرده بودم.‍‍]]

[[آره باهاتون راحت نيستم، براي اين كه دفعه‌ي پيش شما  من رو به اسم كوچيك صدا زديد و تو حرف زدن با من از جملاتي استفاده كرديد كه اگر قرار بود حرفهاتون رو به عرفان بگم نمي‌تونستم.‍‍]]

[[خوب نه. من تمام كارهاي روزمره رو براي عرفان توضيح نمي‌دم اما دوست ندارم چيزي بشنوم كه نتونم براي عرفان توضيحش بدم.‍‍]]

[["دوست دارم با تو رابطه داشته باشم، دوست دارم با تو و عشقت بيشتر آشنا بشم؟" مرتيكه كثافت. بازم خودت رو گول بزن كه منظوري نداره فرانك خانوم. ديگه مي‌خواي چي كار كنه؟ جلوت عربي برقصه؟‍‍]]

[[اتفاقا عرفان هم دوست داره با شما آشنا بشه. جمعه‌ي اين هفته به اتفاق خانوم تشريف بياريد منزل ما.‍‍]]

[[من متوجه نمي‌شم واسه چي بايد از شوهر من بترسيد؟ مگه كار خلاف شرع مي‌كنيد؟ شوهر من خيلي هم روشنفكره. تمام همكاران و دوستان من، دوستان عرفان هم هستن. باعث افتخارشه كه سردبير روزنامه به اتفاق خانمش افتخار بده و بياد منزل ما.‍‍]]

[[خوب پنج شنبه با من و عرفان بيايد كوه كه خانومتون هم ناراحت نشن.‍‍]]

[[من تمام مطالبم رو آوردم، واسه چي بايد فردا اين همه راه رو بيام؟‍‍]]

[[آقاي يوسفي كه زنگ زدند گفتند بيام از حسابداري حقوقم رو بگيرم.‍‍]]

[[ اين لعنتيا فرهنگي و غير فرهنگيشون با هم فرق نداره. عين هجي جون حرف مي‌زنه ان‌پدر.‍‍]]

[[عصباني نيستم، چشم، فردا مي‌يام.‍‍]]

پرده‌ي چهارم (تصميم عاشقانه يا عاقلانه؟)

«سلام خانم خانمها. از قصد به يوسفي برگه‌ي حقوقت رو ندادم كه مجبور بشي بياي از خودم بگيري. نمي دوني از ديدن تو چقدر خوشحال مي‌شم. من دوسِت دارم مي فهمي؟ دوسِت دارم.»

 «چيه چرا باز داغ كردي؟»

«تو همش همه چيز رو به منظور مي‌گيري. تقصيري هم نداري. بيا برگه حقوقت رو بگير لااقل.»

«من چند سال خارج بودم. آدم راحتيم كلا. مث اونا فكر مي‌كنم. به نظر تو اشكالي داره وقتي من از تو و عقايدت خوشم مي‌ياد، اين رو به جاي ايروني بازي با يه جمله‌ي ساده‌تر بگم؟»

«خيلي خوب بابا؛ آي اَپريشي‌اِيت يو.»

«اصن، بذار باهات روراست باشم، به نظر من يه فروغ فرخزاد ديگه جلوي من نشسته.»

«لطف كه دارم اما تعارفي و الكي نيست. يه نگاهي به اين نامه‌ها بنداز، چهار ماهه داري اينجا كار مي‌كني از من كه 4 ساله اينجام برات بيشتر نامه اومده. در مورد مطلب «ارسال الحكم و باقي قضايا»ت توي ايران و شرق غوغا راه انداختن. اگه يه كم عاقل باشي مي‌توني يه فوق ستاره تو دنياي نوشتن بشي، تو فقط يه جاده صاف‌كن لازم داري. من مي‌خوام پله‌ي ترقي تو باشم، به شرطي كه بذاري. مگه عاشق نوشتن نيستي؟ كافيه يه خورده با من كنار بياي!»

«منظوري ندارم كه، باز داغ كردي، ولي عيب نداره، اخمت رو دوست دارم، وقتي عصباني مي‌شي جذاب‌تر مي‌شي. يه بار بذار با دوستات كه بيرون مي‌ري باهات بيام. دارم يه رمان مي‌نويسم كه شخصيت زنش مثل توست. بذار باهات باشم كه بيشتر بشناسمت.»

«تو چي فكر مي‌كني؟ فكر كردي كي هستي؟ عرفان، عرفان، عرفان، عرفان مي‌دونه كه بجز اون براي تو هيچ مرد ديگه‌اي وجود نداره كه بدونه، ناراحت نمي‌شه كه من بيام تو جمع دوستاتون كه نشه، اگه من بخوام با تو بدون حضور عرفان آشنا بشم بايد كيو ببينم؟ فكر مي‌كني واقعا اگه دنبال چيزايي از اون دست كه تو مغز پوكت مي‌گذره باشم، اين همه لازمه وقت صرف كنم براي تو؟ با بيست هزار تومن مي‌تونم يه زن رو بخرم.»

«صبر كن، خوب فكرات رو بكن. آخر ماهه، اين ماه هم سطح قلت رو الف مي‌زنم. منتظر تصميمت هستم.»

پرده‌ي پنجم (حسابداري)

ماه: چهارم

سطح قلم: الف

تعداد مقاله: 12

سانتي متر مربع: 1800

ميزان دريافتي: 144000 تومان

 

ماه: پنجم

سطح قلم: ب

تعداد مقاله: 10

سانتي متر مربع: 1440

ميزان دريافتي: 72000 تومان

 

ماه: ششم

سطح قلم: ج

تعداد مقاله: 2

سانتي متر مربع: 240

ميزان دريافتي: 7200 تومان

 

ماه: هفتم

سطح قلم: ج

تعداد مقاله: صفر

سانتي متر مربع: صفر

ميزان دريافتي: صفر

 

پرده‌ي ششم (استعفا)

آخرين مقاله‌اي كه هرگز چاپ نشد و نمي‌شود:

«مي خواهم حرفهايي بزنم كه زدنش جرات مي خواهد و شنيدنش غيرت. فكر مي كنم كاري عبث مي كنم، چون اين حرفها به گوش هيچ كس نمي رسد، چون يحتمل خواننده ي اين نامه مرد است و اگر تعصبش هم گل نكند شرم مي كند كه آن را در جايي چاپ كند.

مي خواهم از احساسي كه هر زني تجربه اش كرده صحبت كنم:

احساس تلخ ملنا بودن،

توي تاكسي و اتوبوس نگاه هرزه‌ي مردها روي تنم،...

با اين همه رو به دنياي مردانه‌تان فرياد مي‌كشم: آهاي! اين را بفهم، من ملنا نيستم.»

استعفا

پرده‌ي هفتم (نشر دنياي مدرن)

«رمانتون شاهكاره. حتما چاپش مي‌كنيم، منتها به شرطي كه افتخار بديد و به عنوان ويراستار سه روز در هفته وقتتون رو به اين نشر اختصاص بديد. »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 6:37  توسط ارغوان اشترانی  | 

خاطرات يك بز مجه

08/4/87

از هفته‌ي پيش كه تراژدي داشتيم با خودم عهد كرده بودم ديگر يادداشت ننويسم، اما دست خودم نيست دوباره وسوسه شدم. هر چه نباشد از فردا، حد اقل تا چند روز، هم از غرغرهاي خانوم بهزادي راحتم هم از فضولي هاي بي حد و حسابش.

شنبه ي گذشته كه باز با بابا دعوايش شده بود يك تريپ زنگ زد به پدرام و دو مني آبغوره گرفت كه از هيچ جا شانس نياورده، نه از شوهر و نه از بچه.

گله‌اش از من خيلي مسخره بود: گير سه پيچ داده بود كه چرا در دفتر خاطراتم به جاي مامان، او را خانوم بهزادي خطاب مي كنم!

به پدرام مي‌گفت: «اين همه سال اين مرد رو به خاطر اين بچه تحمل كردم اون وقت يه جوري در مورد من حرف مي‌زنه كه انگار زن باباشم» از اين كه سر من منت مي گذارد حالم به هم مي خورد. من كه اصلا تمايلي نداشتم دنيا بيايم. خوب است كه خودش وقتي از بابا گله مي‌كند مي‌گويد كه ما را تلپ و تولوپ به خاطر بابا زاييده، چون بابا بچه دوست داشته و هر بچه‌اي كه دنيا مي‌آمده روابطشان مدتي و به قول خودش تحكيم مي‌شده است، و به قول بنده از ان و گهي در مي‌يامده است!

اگر من فلك زده در بدو تولد، زبان دراز الانم را داشتم درست همان لحظه كه هنوز نصفه نيمه توي اين دنيا بودم و كله‌ام بود و تهم نبود، داد و هوار راه مي‌انداختم كه من اعتراض دارم و تا ازش امضا نمي گرفتم كه مرا فقط به خاطر لذت خودش به دنيا آورده و بنده هيچ ديني به گردنم احساس نخواهم كرد، آن «عر» اول نخستين را ول نمي دادم.

اصلا يك چيزي هم به من بدهكار است كه مرا دنيا آورده. به قبر پدرم خنديده بودم اگر مي‌دانستم دارند چه بلايي سرم مي‌آورند و اين دنيا چقدر لعنتي و كثافت است، پا به اين جهان مي‌گذاشتم.

در ضمن در مورد ناراحتيش از من، خودش مقصر است. مي خواست فضولي نكند و توي دفتر خاطرات من سرك نكشد. كارهايي مي كند كه در نوانخانه ها با امثال آن شرلي و سوفي و جودي انجام مي دادند، بعد انتظار دارد در خاطراتم هم او را «مادر، الهه‌ي مهرباني» خطاب كنم.

باز جاي شكرش باقي است كه مامان اصولا زود خر مي شود و اين چيزهايي كه شاكي اش كرده را توي آن دفتر سبزه خوانده كه هر چيزي را توش نمي نويسم. اگر اين دفتر را بخواند كه جر وا جر.

پي نوشت: فكر مي‌كنيد اين دفتر خاطرات يك دختر دبيرستاني است؟ بله يقينا. درست فهميديد . خانوم بهزادي؟ نه متاسفانه در اين مورد اشتباه حدس زده‌ايد. البته هر كسي ديگري جاي شما هم بود همين برداشت را مي‌كرد. خانوم بهزادي نامادري كتايون يا كتي خوشگل با مزه‌ي ما نيست، بلكه مادر شرعي و عرفي اوست كه من به شخصه شهادت مي‌دهم با روش طبيعي در يك بيمارستان سوپر مجلل كتي و پدرام و پانته‌آ را زاييده. شرط مي‌بندم اگر از اين منتقدين به قول كتي «در پيت شاسكول مسلك» باشيد داريد در يادداشتهايتان مي‌نويسيد كه: «نويسنده سعي كرده در اثر با ارائه‌ي يادداشتهايي شخصيت مادر كتايون را باور پذير كند اما من باز هم فكر مي‌كنم اين شخصيت از مريخ آمده يا جزو اجنه است.» كاريش نمي‌شود كرد، بنويسيد، به كارتان ادامه دهيد.

سر كلي كه با شادي و سارا انداخته بودم نزديك بود خر شوم و با بابا نروم. شادي و سارا از حسادتشان به من مي‌گفتند محال است داوود بي ام و و عباس اسكي كه تمام دخترهاي يوسف‌آباد برايشان هلاكند، غرورشان را بشكنند و به من شماره دهند. مي خواستم دوشنبه توي كلاس رقص غيبت نداشته باشم تا هر چه سريعتر حالشان را بسابم!

جمعه كه سواركاري رفته بودم، رفتم پايين، تنها لب چشمه نشستم و هر دو به بهانه‌ي اين كه نگران من شد‌ه‌اند به نوبت دنبالم آمدند. اول داوود آمد و كتاب «من او» را به من داد كه مثلا بخوانم و لايش شماره گذاشته بود و نوشته بود اگر كاري داشتي به من زنگ بزن. وقتي رفت، عباس هم آمد و يك سي دي ام پي تري شعر و ور به اضافه‌ي يك يادداشت تو رو خدا زنگ بزن ناقابل همراه با شماره توي جلدش به من هديه داد. وقتي آمدم بالا به علي گفتم داوود و عباس بهم شماره دادند. علي خنديد و گفت: «يك ماهه مي خوان بهتون شماره بدن ولي جرات نمي كنند. داوود صد تومن شرط بسته كه بهش زنگ مي زنيد. عباس گفت دويست تومن مي بندم كه اگه به اون زنگ نزنيد به داوود هم نمي زنيد. اما خانوم اگه واقعا دنبال آدم مي‌گرديد اين آقا وحيد بدجور خاطرتون رو مي خواد. ببخشيدا جسارته، اما داوود و عباس فقط دنبال دختر بازين. با ده نفر ديگه هم بجز شما هستن. وحيد به اندازه‌ي اونا پولدار نيست ولي دانشجوئه، آدمه. با اونا هم زمين تا آسمون فرق مي كنه.» بهش گفتم: «واسه همين نمي‌خوام با وحيد دوست بشم. چون من اصولا نمي تونم هيچ مردي رو دوست داشته باشم و تخصصم سر كار گذاشتن اين اسگلاست. ولي وحيد واقعا آقاست و براي سر كار گذاشتن حيفه.»

وسايلم را جمع كردم كه با بابا بروم رامسر. داريم مي رويم كه وانت بگيريم و امتحانات پانته‌آ كه تمام شد پانته‌آ را با وسايلش بياوريم تهران. خدا كند دريا هم برويم. يك تريپ هم سر وسايلي كه برداشته بودم با خانوم بهزادي كل داشتيم.

من نمي دانم اندازه‌ي پستان بنده چه ربطي به ايشان پيدا مي كند. خانوم مارپل با كارآگاه بازيهايشان كشفيده اند كه من با باند كشي سينه‌هايم را سفت مي بندم كه صاف شود و براي اين كه پستانهاي عالي مقامم خداي نكرده يك ميليمتر از رشد جا نمانند باندهاي كشي‌م را هر جا كه مي گذارم سر به نيست مي كنند. تازه يك تريپ هم زنگ فرموده‌اند به پانته‌آ خانوم كه نهايت سعي و تلاششان را در انهدام باندهاي كشي اينجانب مبذول فرمايند.

گه به گور هر چه پستان پرست افسانه‌اي. خانم خبر ندارد كه با مايو هم مي شود همان كار را كرد فقط بد مصب، بندهايش روي شانه‌هايم جا مي اندازد.

تا فردا.

پي نوشت: اگر از دسته‌ي همان منتقديني كه ذكر شد باشيد يا به قول كتي «از دسته‌ي روانشناساني با آي كيويي در حد جلبك دريايي نيم پز»، از قسمتهاي بالا اين جور برداشت مي‌كنيد كه كتي عقده‌ي اختگي و آرزوي مرد شدن دارد و به همين خاطر است كه با پستانهايش مشكل دارد، ببخشيد كه اينجور حرف زدم، چون اصولا من هم مثل كتي از روانشناسها خوشم نمي‌آيد، چون روانشناسها درست مثل خبرنگارها هستند، حتي فضولتر و پرروتر از آنها، لااقل خبرنگارها به چيزهايي كه مي‌شود ديد كار دارند و دست توي هر سوراخي نمي‌كنند. هر دو گروه هم مسئول كشف هستند تا يك منجي آسماني پيدا شود و مشكل كشف شده توسط آنها را حل كند البته از حق نگذريم توي اين قشر هم موجودات استثنايي مثل دكتر شهيدي پيدا مي‌شوند!

اما به هر حال بايد عرض كنم كه كتي با پستان دو مشكل عمده دارد. مشكل اولش اين است كه وقتي مي‌خواهد بدود عين پاندول ساعت بالا و پايين مي‌پرد و كسي هم در جهان هستي پيدا نشده به او بگويد كه اگر يكي دو هفته عين آدم سوتين ببندد اين مشكل از بين خواهد رفت، اما مشكل دوم را كه خودش به ياد ندارد، مربوط است به خاطره‌اي از دوران بچگي‌ش، درست وقتي كه هفت ساله بود و پانته‌آ يازده ساله. سينه‌هاي پانته‌آ زودتر از موعد رشد كرده بود و او بارها ديده بود كه يكي از دوستان پدرش، هر وقت كه پانته‌آ را تنها گير مي‌آورد دستي به سر و گوش پستانهايش مي‌كشد و پانته‌آ كه جرات نداشت به خانوم بهزادي حرفي بزند، فقط گريه مي‌كرد. قسمت عمده‌ي مشكلش اينجاست كه از پستان خوشش نمي‌آيد.

09/4/87

بابا اند پولداري طي كرد. ديشب هماهنگ كرد كه تا رامسر با آژانس برويم. برگشتن هم خاور بگيريم كه من و پانته‌آ و بابا و راننده خاور راحت جلو جا شويم. واي كه چقدر خوشحالم كه قرار است كاميون سوار شوم. آن هم از شمال تا تهران. چه حال و حولي.

***

توي قهوه‌خانه‌ي وسط راه نشسته‌ايم. اسم راننده‌‌ي آژانس رضاست. سگ پدر عجب چشمهايي دارد. از توي آينه كه با چشمهاي عسلي‌اش نگاهم مي‌كند انگار يك مشت پشه از توي گلوم، فر مي‌خورند توي معده‌م. كلي استرس گرفته‌ام. چند بار بابا را پيچاندم كه به من شماره دهد ولي نداد كه نداد. از دسته پسرايي است كه سر كار گذاشتنش كيف مي‌دهد.

***

ويلا كرايه كرده‌ايم. بابا را توي خوابگاه راه نمي دادند. بابا اصرار داشت من بروم پيش پانته‌آ اما قبول نكردم. مگر مغز خر خورده‌ام؟ تهران كه دفترهايم را از دست مامان توي صد تا سوراخ قايم مي كنم، اين پانته‌آي ذليل مرده پيدايشان مي‌كند و از سير تا پيازش را مي جود، اينجا كه كمد درست و حسابي هم نيست كه واويلا. هنوز يادم نرفته كه يك ادكلن سي هزار تومني رشوه دادم تا به مامان ماجراي پيچانده شدنش را لو ندهد. اين ماجرا جزو باحالترين خاطرات زندگي‌ام است كه توي آن دفتر سبزه نوشته بودمش و از ترس مامان خانم پاره‌اش كردم. يك روز كه قرار داشتم و خانم بهزادي با حس جيمزباندي هميشگي‌اش مرا تعقيب كرد، پيچاندمش و با هاتف رفتم آ.اس.پ، بعد با يك كادو براي تولد مامان خانم به خانه آمدم. اما مجبور شدم همان سي تومني كه پسره برايم خرج كرده بود را براي پانته‌آ خانوم بسلفم تا ماجرا را به مامان لو ندهد. اما خداييش مي‌ارزيد، آخر قسمت خنده‌ي ماجرا اين بود كه خانم كاظمي دوست مامان، ماجراي شك كردن مامان به من و بعد فهميدن اين كه دخترش اصلا نمي داند دوست پسر را با كدام «س» مي نويسند را از زبان خودش به عنوان يك داستان كوتاه نوشت و سر اين كلاسهاي شعر و وري كه مامان مي‌رود خواند. آن جلسه من و پانته‌آ هم با مامان رفته بوديم، آن قدر زير زيركي خنديديم كه از زور خنده كم مانده بود به خودمان بشاشيم.

احتمالا قرار است امام زمان ظهور كند، چون هنوز نيامده معجزه فرستاده و بابا رضايت داده من تنها بروم لب دريا. البته پانته‌آ تمام زورش را زد كه بابا رامنصرف كند، بعد هم كه موفق نشد به بابا توپيد كه تو اين ته تغاري‌ت را لوس و ننر مي‌كني و به هر سازي كه مي‌زند مي‌رقصي.

تمام تعجبم از اين است كه تابلو بود كه رضا از من خوشش آمده اما به من شماره نداد! فعلا مي رم تا خيس و شور برگردم.

پي نوشت: لابد داريد پيش خودتان مي‌گوييد: «داستان اطناب دارد و پر است از ماجراهاي فرعي. نويسنده به راحتي مي‌توانست ماجراي خاطره‌ي كتي و خانم كاظمي را حذف نمايد»، اما نويسنده واقعا به اين قسمت داستان احساس دين مي‌كند، زيرا اساسا آشنايي‌اش با كتي و علاقمند شدنش به شخصيت او درست سر همين كلاسي كه كتي با بي رحمي هر چه تمام مسخره‌اش مي‌كند اتفاق افتاد، پس لطفا به قول كتي «بي خيال شويد» و بدون غر زدن خواندن داستان را ادامه دهيد.

10/4/87

ديشب خيلي خسته بودم و ننوشتم. ديروز تاكسي گرفتم و به همان ساحلي كه رضا به بابا نشان داده بود و گفته بود از تمام ساحلهاي اطراف رامسر قشنگتر است، رفتم. ساحل قشنگي بود. يك اسكله روي آب ساخته بودند كه به يك كلبه چوبي منتهي مي‌شد.

درياي خزر را دوست دارم، هيچ نشاني از درياچه بودن ندارد. تا چشم كار مي‌كند آب است. به نظرم اعتماد به نفسش خيلي بالاست! درست مثل خودم.

زدم به آب. اول تا زانو رفتم تو آب و كمي بعد ديدم تا كمر توي آبم. توي حس و حال خودم بودم و غروب را نگاه مي‌كردم كه يكهو ديدم كسي صدايم مي كند. با كمال تعجب ديدم كه رضا پشت سرم روي اسكله ايستاده است. گفت عاشق اين است كه غروب دريا را ببيند. گفت توي كلبه خيلي صفا دارد. از من دعوت كرد كه برويم توي كلبه. گفتم ديرم شده و بايد پياده برگردم چون هيچ كس يك موجود خيس را سوار نمي كند و اگر نروم خيلي دير مي شود. گفت كه من را مي رساند. گفتم: «صندلي‌تون كثيف مي‌شه!» لب گزيد و يك نگاه كرد كه يعني اين چه حرفي است كه مي زني و از لب گزيدنش بد جور دلم لرزيد. از بالاي اسكله دستش را به طرفم گرفت كه من را بالا بكشد. نتوانستم بالا بروم. گفتم مي روم از ساحل مي آيم. گفت: «اگر اجازه بديد از همين جا هم مي تونم بالا بكشمتون.» گفتم: «يعني چطوري؟» دولا شد و دو بازوي من را گرفت و خيلي راحت مرا بلند كرد و روي اسكله گذاشت و گفت: «اينجوري!» اگر داوود يا عباس اينجوري رسما من را نيمچه بغل مي‌كردند يك كشيده مهمانشان مي‌كردم و مي‌رفتم اما هر كار كردم به او نتوانستم چيزي بگويم و توي كلبه رفتيم و غروب را نگاه كرديم اما تمام طول راه تا خانه را به خودم فحش مي دادم كه چرا حالش را نگرفتم. باز هم شماره نداد. دارد ديوانه‌ام مي‌كند.

پي نوشت: فكر كنم اولين بار است كه با شما موافقم. بله. كتي عاشق شده است.

11/4/87

توي كلبه‌ام. آمدم غروب نگاه كنم كه ديدم رضا اينجاست. گفت كه مطمئن بوده كه من امروز هم به اينجا مي‌آيم. واقعا آدم اسگلي است. مي‌دانم به خاطر من مانده وگرنه كل پولي كه از بابا گرفته بود را لابد كرايه‌ي جا داده يا حتي شايد بيشتر، اما شماره نمي‌دهد. اصلا از كجا مي‌دانسته كه من اينجا مي‌آيم؟

رضا رفته ببيند قايق پدالي كرايه مي دهند يا نه. اند عاشق است ديوانه. نشسته بود و زل زده بود به من. گفتم: «اومدي اينجا غروب ببيني يا منو؟»

گفت دارد فكر مي‌كند كه چهره‌ي من براي طرح زدن خيلي مناسب است.

پانته‌آ آمده ويلاي ما. من بدبخت هم بايد اين دفتر را هر جا كه مي روم خركش كنم كه دست بانو مارپله نيفتد. پانته‌آ عزا گرفته كه بايد به تهران برگردد. كلي براي من درد دل كرد كه از قصد، انتخاب رشته‌اش را شهرستان زده كه از دست مامان راحت باشد. كلي برايش بالاي منبر رفتم كه مامان قصد بدي ندارد و از اين جور حرفها. گفت كه بابا هم كلي از مامان پيشش گله كرده و كلي دلش براي بابا مي‌سوزد. من هم گفتم كه دلش بيخود مي‌سوزد. بابا ظاهرش مظلوم و مهربان است ولي او هم به اندازه‌ي كافي مامان را مي‌چزاند ولي تا اشك خانوم بهزادي از دست ماها به راه مي‌شود همان طور كه پشت سر خانوم بهزادي حرف مي‌زند پشت سر ماها هم لكچر مي‌دهد كه اين بچه‌هاي نسل جديد يه مشت ان و گه‌اند و جرات ندارد به خانوم بهزادي بگويد كه تو با لحنت هميشه در پي تحقير كردن تمام كائنات هستي.

پانته‌آ هم كلي مزخرف گفت و از عشق اسطوره‌اي‌اش به بابا حرف زد و از اين كه آرزو دارد شوهري مثل بابا داشته باشد. گفت كه مامان اين حرفها را پشت سر بابا مي‌‌زند كه او را پيش ما بده كند و من بچه‌ام و چون نمي‌فهمم، حرفهاي دروغ او را باور مي‌كنم.

واقعا برايم عجيب است كه پانته‌آ عيبهاي بابا را نمي‌بيند. مثلا چطور نمي‌بيند كه بابا مثنوي هفتاد من مي نويسد در باب حمايت از حقوق زنان، اما خودش يك ليوان كه آب نمي‌كشد هيچ، يك جر و بحث ساده هم كه پيش بيايد، هر چه فحش بلد است نثار آبا و اجداد مامان مي‌كند؟ اين همه عناد پانته‌آ با مامان حالم را بد مي‌كند. من هم اغلب اوقات از دستشان عصباني‌ام ولي با اين همه دوستشان هم دارم.

من كه برعكس پانته‌آ چون احتمال مي‌دهم اساسا شوهر چيزي شبيه بابا باشد و زندگي مشترك آشغالي شبيه زندگي مامان و بابا، اساسا ازدواج نمي‌كنم. يك سگ شينلوي گنده مي‌خرم و با هم مي‌رويم دور دنيا. يك بيلاخ گنده هم هديه مي‌كنم به هر جد و آبادي كه توي دنيا دارم، حالا شايد سالي يك بار بك سري بزنم بهشان يا نامه‌اي چيزي كه زياد دلشان برايم نپكد. از دور مي‌بينمش كه دارد مي آيد. بستني خريده.

پي نوشت: چقدر حرف مي‌زني دختر. من دارم خاطرات تو را مي‌دزدم كه يك داستان كوتاه بنويسم نه يك رمان. كمي كمتر وراجي كن، كه باز صداي اين منتقدين با مرام بلند نشود كه اطناب دارد! كمي هم كمتر از اين شاخ به آن شاخ بپر. كمي هم به مخاطبين فكر كن كه نمي‌توانند سير اطلاعات را در يك داستان كوتاه هضم كنند و عادت دارند در يك رمان هزار صفحه‌اي، آرام آرام برايشان توضيح دهي كه هر شخصيت كيست و چگونه است. حيف كه حرفهاي مرا نمي‌شنوي. ولي به جان خودم اگر اين اثر مخاطبي داشته باشد به قول خودت «قاط مي‌زند.»!

12/4/87

دلم مي‌خواهد سرم را به ديوار بكوبم. من يك احمق خنگ نفهم بي شعورم. از دست خودم به قدري عصباني‌ام كه دوست دارم خودم را بزنم. اصلا به قول پانته‌‍آ من يك «بزمجه‌ي دست و پا چلفتي‌ام». اصلا همين الان روي دفترم مي‌نويسم خاطرات يك بزمجه. لياقت گاگولي مثل من تمام فحشهاي دنياست.

ديروز با رضا قرار گذاشتيم كه هر روز تا وقتي ما اينجا هستيم غروبها برويم لب اسكله. امروز هم با هزار زحمت پانته‌آ را پيچاندم و غروب رفتم دم اسكله . سوتي عظمي من اين بود كه دفترم را توي ماشين رضا جا گذاشته بودم ولي خود خرم هم يادم نبود كجا گذاشتمش. اصلا فكر مي‌كردم بردمش توي ويلا و پيداش نمي‌كنم. موقع آمدن هم كلي دنبالش گشتم كه دست خانم مارپله نيفتد و بالاخره چون دير شده بود بي خيالش شدم و آمدم لب دريا. امروز كه رفتم اسكله از خجالت آب شدم. رضا ناراحت بود ولي هر چه از او پرسيدم جوابي نداد. اول نشست و از صورت من بدون هيچ حرفي طرح كشيد و به دستم داد و بعد دفترم را از كيفش درآورد. گفت: «يك چيز رو درست فهميدي. من عاشقت شدم، ولي عاقل‍تر از عباس اسكي و داوود بي. ام. و ام. از همون نگاه اول فهميدم كه تو هيچ مردي رو به اندازه‌ي يه سگ شينلو هم به حساب نمي‌ياري. براي اين بود كه بهت شماره ندادم.»

بلند شد و رفت. صداش كردم اما اصلا محل نداد. احساس خفگي مي‌كردم. آنقدر لب دريا ماندم تا بابا و پانته‌آ نگرانم شدند و آمدند دنبالم. دلم مي‌خواهد گريه كنم.

13/4/87

فردا صبح زود عازم تهرانيم. دارم مي‌روم اسكله. مطمئنم كه نمي‌آيد ولي دارم مي‌روم.

***

مطمئن شده بودم كه نمي‌آيد. به غروب خيره مانده بودم و اصلا ديگر دلم نمي‌خواست به تهران برگردم. ساحل خلوت خلوت بود. يكدفعه صداش رو از پشت سرم شنيدم كه گفت: «دير كه نكردم؟»

اصلا نفهميدم چي شد. دويدم سمتش و بي خيال غرور و جمهوري اسلامي رفتم توي بغلش. با ترديد نوازشم كرد و سرش را خم كرد و گوشه‌ي راست صورتم، نزديك روسري‌م را بوسيد. رفتيم نشستيم توي اسكله، گفت كه مي‌رود قايق كرايه‌اي گير بياورد. وقتي رفت، موبايلم زنگ خورد و گوشيم را برداشتم. رضا بود، گفت: « اين شماره‌ي منه، ذخيره‌ش كن.» مادر سگ توي راه كه بوديم يك جا كه من دستشويي رفته بودم با گوشيم به گوشيش زنگ زده بود و شماره‌م را برداشته بود. گفت كه دانشجوي مكانيك است و اين ترم را مرخصي گرفته تا خرج ترم بعدش را درآورد. گفت گه راحت‌تره حرفهايي كه بايد به من بگويد را پاي تلفن بگويد. گفت: «ببين داري پا تو چه راهي مي‌ذاري. من از اون پسرايي نيستم كه دنبال دوست دختر باشم، ولي تو داري با كسي دوست مي‌شي كه نه آه تو بساط داره و نه تضميني براي آينده‌ش. ممكنه نتونم درسم رو تموم كنم، چون فرجه‌م كه تموم بشه بايد برم سربازي.» ازش پرسيدم: «نمي‌خواي بدوني چند تا دوست پسر داشتم؟ »

آخر اين اولين سوالي بود كه با هر پسري كه دوست مي‌شدم، ازم مي‌پرسيد.

خنديد و گفت: «گذشته‌ي هر آدمي به خودش مربوطه. من و تو در قبال گذشته‌مون به هم تعهدي نداريم. هر تعهدي كه بينمون باشه از الانه. البته اگر بخواي كه بيام پيشت.»

گفتم: «بگو كجايي كه من بيام.» آدرس داد، از دور ديدمش و رفتم پيشش. قايق پدالي كرايه كرديم و رفتيم وسط آب. وقتي دستش را روي دستم گذاشت، باز يك چيزي توي قفسه‌ي سينه‌م راه افتاد، دستهاش برعكس دستهاي من كه حتي تو اوج گرما هم سرد است، داغ بود. دستش را فشار دادم. دستم را بوسيد.

تصميم دارم مخ بابا را بزنم كه او را به عنوان راننده يا هر سمتي كه شد توي شركت استخدام كند.

پي نوشت: خيلي دوست داريد بدانيد كتي و رضا به وصال هم مي‌رسند يا نه؟ من هم مثل شما، اميدوارم، اما اگر هم ازدواج كنند مطمئنا قضيه‌ي آنها مثل ته سيندرلا نيست. به معناي واقعي كلمه به قول كتي «دهنشون صاف مي‌شه» تا رضا به خانواده‌ي كتي ثابت كند، كتي را به خاطر مال و منال پدرش نمي‌خواهد، تازه اگر خانوم بهزادي با آن اخلاقهاي عجيب و غريبش با آنها كنار بيايد! فقط يك چيز را مي‌دانم، آن هم اين است كه از آن روز به بعد كتي تمام باندهاي كشي را دور ريخت.

تحليل فمنيستي داستان: نگاه جنسي به زن در جوامع عقب مانده همچون كابوس سياهي بر تمام عمر زن سايه مي‌اندازد. بوطيقا: تنفر كتي از رشد سينه‌هايش به خاطر سوء استفاده‌ي جنسي از خواهرش...

نتيجه گيري ماركسيستي داستان: اختلاف طبقاتي در جامعه بر همه چيز حتي روابط انساني سايه‌ي شوم خود را افكنده است...

تحليل فرويدي داستان: پانته‌آ شخصيتي است كه دچار عقده‌ي الكتراست و...

تحليل جمهوري اسلامي‌اي از داستان: اين داستان طرح يك توطئه از جانب غرب براي رواج بي بند و باري در جامعه‌ي ايراني است...

«دهنتو ببند و اين قدر زر نزن. خودت كه بيشتر از من اهل فك زدني. ولش كني تا صبح مي‌خواد تحليل و نتيجه گيري ارائه بده. حالا كه خاطرات ما رو دزديدي، بذار بدون تحليل حالش را ببرند. عزت زياد.»

پايان

نويسنده: ارغوان اشتراني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:39  توسط ارغوان اشترانی  | 

«شيشه با صداي بلندي فرو ريخت. از جا پريدم، خرده شيشه همه جاي اتاق پخش شده بود، ميان خرده شيشه‌ها تكه سنگي بود كه نامه‌اي با نخ به آن بسته شده بود.»

با خواندن اين جمله ميخكوب مي‌شوم. «يعني ممكن است نويسنده‌ي آن وبلاگ رامين باشد؟»

مثل هميشه ساعت هشت شب به خانه ‌رسيدم و يك بسته غذا از فريزر در‌آورم كامپيوتر را روشن كردم تا به نت وصل شوم. وبلاگم را باز كردم. سر جايش بود خدا را شكر.

«خوب، خوب است، هنوز فيلتر نشده‌ام!»

مثل هميشه عطش داشتم كه كامنتهايم را چك كنم و آنها را تاييد كنم، مثل هميشه کلی کامنت برايم گذاشته اند و درخواست پشت درخواست که داستانمان را نقد کن، مثل هميشه وبلاگشان را باز كردم تا برايشان كامنت بگذارم كه سعي مي‌كنم وقتي آف شدم سر فرصت داستانتان را بخوانم و نظر دهم كه چشمم به آن داستان خورد.

خواندن پاراگراف اول داستان را تمام نكرده‌ام كه صداي موبايلم درمي‌آيد، فريد است، با عجله بلند مي‌شوم و سوييچم را پيدا مي‌كنم تا با ريموت، در پاركينگ را برايش باز كنم اما پشت پنجره كه مي‌روم هنوز ذهنم درگير داستان آن وبلاگ است. توي خاطراتم فرو مي‌روم، زماني كه دوم دبيرستان بودم.

در مدرسه‌ي ما هم مثل همه‌ي مدرسه‌ها خيلي چيزها از جمله دفتر عقايد و دفتر خاطرات ممنوع بود. يادتان كه هست دوران مدرسه را؟

هميشه جزو بچه‌هاي استثنايي مدرسه بودم، هم حسابي آتش مي‌سوزاندم و هم نمراتم بيست بود، هميشه رسم بر اين بود كه مبصرها آنتن كلاس باشند ولي اغلب اوقات بچه‌ها مرا به عنوان مبصر انتخاب مي‌كردند چون من مثل همه‌ي مبصرها نبودم. هر وقت خبر مي‌دادند كه ناظم و مدير دارند كيفها را مي‌گردند، قبل از رسيدن آنها هر چه چيز غير مجاز از رژ لب و دفتر عقايد و خاطرات گرفته تا نوار كاست و فيلم و كتاب را داخل كيف يا كيسه‌اي مي‌ريختم و با نخ از نرده‌هاي پنجره‌ي كلاس آويزان مي‌كردم، ناظم كه مي‌رفت، به خير و خوشي كيف را بالا مي‌كشيديم و آب از آب تكان نمي‌خورد. خوشبختانه پنجره‌ي كلاس ما رو به كوچه بود و امكان نداشت سرايدار يا مستخدم يا كس ديگري كيف را ببيند و لو برويم.

اين كه چرا لوازم آرايش يا نوار و سي دي ممنوع بود، برايم واضح بود ولي هيچ وقت نفهميدم چرا كتاب و دفتر عقايد و خاطرات بايد ممنوع باشد! شما چي؟ تا به حال به اين موضوع فكر كرده‌ايد؟ چرا بايد تمرين عقيده داشتن ممنوع باشد؟

قبل از اين كه فريد بالا برسد با عجله سراغ وبلاگ داستان‌نويس ناشناس مي‌روم، خدا خدا مي‌كنم كه اسمش را نوشته باشد ولي پايين مطلبش نوشته است: «نوشته شده توسط مرد آبي.» هيچ عكسي هم توي وبلاگش نگذاشته. صداي پايين رفتن آسانسور مي‌آيد، همه‌ي پنجره‌ها را مي‌بندم و كامپيوتر را خاموش مي‌كنم.

فريد كه زنگ مي‌زند پشت در ايستاده‌ام. تو مي‌آيد و من را بغل مي‌كند و مي‌بوسد. وقتي مي‌بيند شام نخورده‌ام از من قول مي‌گيرد كه فردا شب منتظرش نمانم و شامم را بخورم. شام كه مي‌خوريم مي‌رويم بخوابيم اما من خوابم نمي‌برد: «احمقانه است كه با تصادف توي اين همه آدم ما به هم بربخوريم، اما اين اتفاق براي هيچ احمقي توي دنيا جز رامين نمي‌توانست افتاده باشد، آخر كدام اسگلي توي اين دور و زمانه با سنگ نامه مي‌اندازد بجز من ديوانه! حالا اگر مرد آبي همان رامين بود برايش كامنت بگذارم يا نه؟ حتما او هم بزرگ و عاقل شده و به كارهاي احمقانه‌ي دوران بچگي‌مان خواهد خنديد و خوشحال خواهد شد اگر بفهمد من ازدواج كرده‌ام و به زودي صاحب بچه هم مي‌شوم! اما اگر مثل همان موقعها ديوانه و بي جنبه مانده باشد چه؟»

فقط دلم مي‌خواهد بدانم كه رامين سالم است و شايعاتي كه در موردش شنيدم واقعيت نداشته است، دلم مي‌خواهد بخوانم كه ازدواج كرده است و زندگي آرامي دارد، آرام دست فريد را كه دورم است پس مي‌زنم و بلند مي‌شوم.

چيه عزيزم؟ خوابت نمي‌بره؟

نه! تشنمه.

تو بخواب، من برات آب مي‌يارم.

آب را مي‌نوشم و دوباره سعي مي‌كنم بخوابم، اما دلم مي‌خواهد بلند شوم و خاطرات آن سالها را بنويسم و مهمتر از آن، آن وبلاگ بي نام و نشان را بخوانم.

دبيرستاني كه بودم گيشا مي‌نشستيم. توي محلمان چند پسر بودند كه شهرت زيادي داشتند، آن روزها فكر مي‌كردم شهرتشان فقط به خاطر ماشينهاي مدل بالا و كورس گذاشتنشان است ولي كمي كه بزرگتر شدم بيشتر دستم آمد كه آنهمه كشته و مرده بودن بعضي از دخترهاي دبيرستانمان براي آنها فقط به خاطر ماشين و پولدار بودن آنها نبوده است! مشهورترين و زيباترين آنها رامين ملخ بود كه يك 206 مغزپسته‌اي داشت كه درهايش از بالا باز مي‌شد. چند وقتي مي‌شد كه هر جايي بودم، پيدايش مي‌شد، بهنام دوست پسر صنم چند بار از جانبش براي من پيغام فرستاده بود كه رامين مي‌خواهد با تو دوست شود، من هم كه اساسا از دوست شدنهاي خياباني خوشم نمي‌آمد، قبول نمي‌كردم، بهنام مي‌گفت رامين چند باري سعي كرده با ماشين تو را بترساند و از اين كه ديده مثل همه‌ي دخترها جيغ نزدي و فرار نكردي، خوشش آمده.

به اين ترتيب روزها مي‌گذشت و من رامين نه با هم نه سر و سري داشتيم و نه دشمني‌اي تا اين كه ماجراي دفتر عقايد من پيش آمد.

غلت مي‌زنم و آرام بلند مي‌شوم.

آب مي‌خواي؟

نه. مي‌خوام برم دستشويي.

از دستشويي بيرون مي‌آيم و به اتاق كامپيوتر مي‌روم. دو دلم كه كامپيوتر را روشن كنم يا نه.

پس چرا نمي‌ياي؟ حالت خوب نيست؟

خوبم عزيزم، الان مي‌يام.

تصميم مي‌گيرم تا صبح دندان روي جگر بگذارم، نمي‌خواهم بگويم كه مي‌خواهم بروم پاي كامپيوتر و داستان بنويسم، نمي‌خواهم فكر كند برايم مهم نيست كه با او باشم. از پنجره‌ي اتاق كه درست مقابل تختمان است، روشن شدن هوا را مي‌بينم اما يك لحظه هم چشم بر هم نگذاشته‌ام و مدام در فكر بوده‌ام.

داشتم مي‌گفتم لج و لجبازي من و رامين از ماجراي دفتر عقايد من شروع شد. يك بار كه بعد از گشتن كلاسها، كيف را بالا كشيديم ديديديم هر چه دفتر خاطرات و عقايد داخل آن بوده را برداشته‌اند. همان روز بهنام دنبال صنم آمد و گفت: «رامين گفته يك هيچ، دفتر عقايدت را دزديده. گفت بهت بگم بهش زنگ بزني وگرنه دفترت رو دست برادرت مي‌رسونه.»

گفتم: « ازش خوشم نمي‌ياد. پسره‌ي لاشي. اين همه دختر اهل پسربازي، واسه چي گير من شده؟»

- تو هم مريم مقدس كه نيستي. دوست پسر هم كه داشتي. اگه نداشتي اين پسره كيه كه توي دفتر عقايدت نوشته؟ نكنه عاشقشي كه به رامين كه همه‌ي دختراي گيشا هلاكشن پا نمي‌دي؟

يك كشيده زدم توي گوش بهنام و همان جا دربست گرفتم و رفتم زمين بسكتي كه نيما با دوستهايش تا ساعت شش در آن بازي مي‌كردند. من رفتم جزو تيم مقابل نيما. سه تا گل زدم و تيم ما يازده هشت برنده شد. بعد از بازي همه‌ي دوستان نيما با هم مي‌خواندند: «شيما شيره، نيما شيره، اولي مال بيشه، دومي شير پاكتي.»

در ميان خنده‌ها مدام به فكر دفتر عقايدم بودم. خودم را با خواهرهاي دوستان نيما مقايسه مي‌كردم. يكي دو نفر از دوستانش بودند كه خواهر همسن من داشتند اما هيچ وقت به آنها اجازه نمي‌دادند در جمع دوستانشان باشند. به خودم مي‌گفتم نيما بفهمد هم هيچ كاري نمي‌كند ولي باز مي‌ترسيدم. نيما خواست مرا خانه بگذارد كه درس بخوانم، گفتم درس ندارم و تا شب با نيما بودم، اين جوري هم خيالم از بابت رامين و دفتر عقايد راحت بود و هم واقعا حوصله‌ي خانه آمدن نداشتم.

بابت آن سيلي، يك هفته‌اي با صنم قهر بودم. قهرها و دوستي‌هاي دوران بچگي هم عالمي داشت، نه؟

چند ماهي گذشت و ديگر اين صنم بود كه پيغامهاي رامين را مي‌آورد. نه من كوتاه مي‌آمدم و نه رامين ول‌كن معامله بود، فكر مي‌كردم تهديد الكي مي‌كند كه دفتر را به نيما مي‌دهد. فكر مي‌كردم خودش آن قدر از قد و هيكل نيما مي‌ترسد كه امكان ندارد اين كار را انجام دهد. اما بالاخره رامين سر لج افتاد و دفتر را به نيما داد. وقتي صنم زنگ زد و گفت: «بهنام همين الان خبر داده كه رامين جلوي در خونتون، دفتر عقايدت رو داده به نيما»، انتظار داشتيد چه حالي شوم؟ مثل تمام دخترهاي ايراني بند دلم پاره شد و فكر كردم نيما هيچ كاري كه نكند لااقل به مامان يا بابا لوم مي‌دهد.

نيما كه در اتاقم را باز كرد، هنوز تلفن را قطع نكرده بودم. صنم داشت مي‌گفت كه «رامين گفته دو هيچ به نفع من.» نيما بي آنكه حرفي بزند دفتر را روي ميزم گذاشت و از اتاق بيرون رفت و در اتاق را بست.

دفتر را كه باز كردم ديدم تهش نوشته: «از من مي‌شنوي بايد جايي زندگي كرد كه وقتي خودت و دوستات عقايدتون رو توي دفتري مي‌نويسيد مجبور نباشيد دفتر رو يا دوستات رو يا عقايدتون رو قايم كنيد.

برادرت: نيما»

فرداي آن روز وقتي از در خانه بيرون مي‌رفتم رامين جلوي در، توي ماشينش نشسته بود و با لبخند پيروزمندانه‌اي من را نگاه مي‌كرد. لابد فكر مي‌كرد من بايد با سر و صورت كبود بيرون بيايم. همين كه او را ديدم، زنگ خانه را زدم و بابا كه آيفون را برداشت گفتم: «بي زحمت به نيما بگو كتاب عربي من رو از روي ميز برام بياره.»

نيما همين كه بيرون آمد و چشمش به رامين افتاد اخم در هم كشيد و گفت: «مي‌خواي حال اين پسره رو بگيرم؟»

- نه نونو، من از پس خودم بر مي‌يام. اين همين كه ديده تو حال منو نگرفتي به اندازه‌ي كافي حالش سابيده شده.

نيما صورت من را با دستش جلو كشيد و يك ماچ آبدار به لپم چسباند تا دهان رامين بيشتر باز شود تا بشود اقلا يك كالسكه‌ي بچه داخلش پارك كرد. با اين كه بجز تولدها و عيدها اين جوري من را نمي‌بوسيد ولي اين بهترين راه براي ضايع كردن رامين بود! هميشه نونو صدا زدن نيما كارساز بود، همين كه به زبان بچگي‌هام صداش مي‌كردم حاضر مي‌شد جانش را هم برايم بدهد.

نيما كه داخل رفت من از سمت كمك راننده به سمت ماشين رامين رفتم و وقتي شيشه را پايين داد، گفتم: «دو دو مساوي.»

پياده شد و دنبالم راه افتاد و با عصبانيت گفت:

ببين خيلي هم دلت بخواد با من دوست بشي.

فعلا كه مي‌بيني دلم نمي‌خواد.

به جهنم، نصف دختراي گيشا تو كف منن.

خوب كه چي، نصف پسراي گيشا هم تو كف منن.

تو با زبون خوش با من دوست مي‌شي يا بايد يه بلايي سرت بيارم كه تا عمر داري فراموشت نشه؟

يه نصيحت خواهرانه بهت مي‌كنم، از من مي‌شنوي، هيچ چيزي رو سعي نكن به زور به دست بياري، چون اساسا بعضي چيزا با زور به دست نمي‌يان، اگر هم چيزي رو كه مال خودت نيست به زور به دست بياري، وقتي زورت تموم بشه از دست مي‌ديش.

تو بگو بايد چي كار كنم؟ خواهش كنم زنگ مي‌زني؟

حالا يه ذره خواهش كن ببينم چي مي‌شه.

الان خواهشم نمي‌ياد. تو اول بگو چه جوري دو دو مساوي شديم؟

يكي به خاطر اين كه دفترم رو با دست خودت بهم پس دادي، يكي هم به خاطر اين كه فكر مي‌كردي خانواده‌ي من املن و نيما حالم رو مي‌گيره و اساس خورد تو حالت.

خوب خانوم خانوما، حالا كه اين قدر خانواده‌ي اپن مايندي داري، واسه چي اين قدر ناز مي‌كني و يه زنگ به ما نمي‌زني؟

سركوچه‌ي مدرسه رسيده بوديم و رامين با خونسردي هر چه تمام تا دم در مدرسه با من آمده بود. درست جلوي در مدرسه كه از شانس كذايي من مثل هميشه ناظممان خانم اجمي هم جلوي آن ايستاده بود گفتم: «اولا واسه اين كه فعلا تو توي اون نصفي از پسراي گيشا هستي كه تو كف منن ولي من تو اون نصف دختراي گيشا هستم كه تو كف تو نيستن، دوما واسه اين كه التماسم كني و بشيم سه دو به نفع من.»

با سه چهار نفر از بچه‌ها چپيدم توي مدرسه كه اجمي دستم را گرفت و به رامين اشاره كرد كه اينجا چه مي‌كند؟

خانوم از خودش بپرسيد، از دم در خونه‌مون تا اينجا دنبال ما راه افتاده، به خدا نمي‌دونيم حرف حسابش چيه، دو سه ماهه كه هر روز هر روز پيغام مي‌فرسته كه بايد با من دوست بشي. خانوم شما يه چيزي بهش بگيد، ما اهل دوست پسر و اين حرفها نيستيم.

مش صفر، در مدرسه رو ببيند، در بالا رو هم باز كن كه بچه‌ها از در بالا بيان، كوكبي، زنگ تفريح دفتر مني.

هري دلم پايين ريخت، به رامين نگاه كردم، با دست اشاره كرد كه سه سه مساوي.

آن روز زنگ تفريح مثل هميشه اجمي از من تعهد گرفت، اين بار تعهد نامه حاوي اين بود كه من بايد حجاب اسلامي را رعايت كنم و ديگر با هيچ پسري در كوچه و خيابان حرف نزنم!

عصر همان روز با صنم قرار گذاشتيم كه حال رامين را جا بياوريم. روي يك كاغذ نوشتم: «تصميم گرفتم به عشق تو به بهترين صورت پاسخ دهم، گرانبهاترين هديه‌اي را كه در جهان موجود است، روي ماشينت گذاشته‌ام.» كاغذ را به سنگي بستم و با آن شيشه‌ي اتاق رامين را شكستم. من و صنم پشت درختي قايم شده بوديم و منتظر بوديم. از پنجره بيرون را نگاه كرد و جعبه‌ي بزرگ كادو شده‌اي را روي ماشينش ديد.

چند دقيقه بعد رامين پايين بود. جعبه‌ي كادو را باز كرد. هر جعبه‌اي را كه باز مي‌كرد توي آن يك جعبه‌ي ديگر بود. توي آخرين جعبه يك تكه از پوست لبم را گذاشته بودم و روي آن نوشته بودم: «تكه‌اي از پوست لب آنجلنا جولي. حد اقل يك مليون دلار مي‌ارزه، قابل تو رو نداره، بفروش با پولش يه فراري بخر لااقل، در ضمن، چهار سه به نفع من!»

باورتان نمي‌شود كه رامين چقدر عصباني شده بود، كارد به رامين مي‌زدي خونش در نمي‌آمد. داخل رفت و در را به قدري محكم كوبيد كه تكه‌هايي از شيشه‌ي پنجره كه نريخته بود به كوچه سرازير شد.

منتظر عكس العمل بعدي رامين بوديم كه باخبر شديم رامين توي جاده‌ي كرج تصادف سنگيني كرده. از بعضي‌ها شنيديم كه قطع نخاع شده و از برخي ديگر شنيديم كه كسي را زير گرفته و چون گواهينامه نداشته به زندان افتاده، به هر حال ديگر خبري از رامين نشد كه نشد و چند ماه بعد هم ما از آن محل كوچ كرديم. راستش را بخواهيد با اين كه رامين برايم علي السويه بود دلم هم نمي‌خواست بلايي سرش آمده باشد.

صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم مي‌بينم فريد رفته است، انگار دم صبح خوابم برده و طبق معمول شبهايي كه شب بيداري دارم، خواب دم صبحم آنقدر سنگين بوده كه اصلا متوجه رفتنش نشده‌ام. سر يخچال مي‌روم كه ببينم فريد غذايش را برده يا نه! نخير طبق معمول جايش گذاشته است. به فريد زنگ مي‌زنم و قول مي‌گيرم كه غذاي درست و حسابي بخرد و بالاخره براي ارضاي كنجكاوي‌ام به نت وصل مي‌شوم. داستان مرد آبي را مي‌خوانم، فقط يك داستان است، مثل همه‌ي داستانها، آن هم از نوع مزخرف و ضعيفش.

پي نوشتش را كه مي‌خوانم مي‌فهمم در كلاسهاي گودرزي نامي شركت مي‌كند و او آن تكه را به عنوان كار كارگاهي مطرح كرده كه داستانشان را با آن شروع كنند و من مثل هميشه خيال بافي كرده‌ام. كلي مي‌خندم و فكر مي‌كنم تمام ديشب را بيخودي تا صبح سر كار بوده‌ام و بي جهت به عقيده‌هاي ممنوع وممنوعيت عقيده‌ها انديشيده‌ام.

پايان

نويسنده: ارغوان اشتراني


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:46  توسط ارغوان اشترانی  | 

با سلام، خدمت دوستان گرامي

اين يك فراخوان جهت همكاري شما در انجام يك تحقيق اجتماعي است، شما با پاسخ مثبت به اين فراخوان در فضاي نمونه‌اي قرار خواهيد گرفت و ممكن است اين تحقيق در صورت رسيدن افراد همكار به فضاي نمونه‌اي نزديك صد نفر در يك كتاب بدون ذكر نام شما مطرح شود، شما با پاسخ مثبت به اين طرح، بيش از سپاس من، با كمك به انجام يك عمل تحقيقي در يك امر اجتماعي پيشبرنده خواهيد بود، در صورت تمايل به همكاري پس از خواندن داستان مسافر شك، سوالهاي بعد از آن را در كامنتها كپي كنيد و اولين جوابي كه براي آنها به ذهنتان مي‌رسد را، با رعايت قوانين پاسخ گويي مبني بر گزينه‌اي بودن يا توضيحي بودن سوال بنويسيد. توجه داشته باشيد كه بدون صرف وقت زيادي مي‌توانيد گزينه‌ي مورد نظر خودتان را باقي بگذاريد و باقي گزينه‌ها را حذف بفرماييد و نيز در صورت تمايل سوالها را كوتاه كنيد. لطفا نظرتان را خصوصي نكنيد و با اسم خودتان براي من كامنت بگذاريد، اما در صورتي كه مايل نيستيد ديگران نظر شما را مطالعه كنند به سوال آخر پاسخ بلي بدهيد و در اين صورت من در ويرايش نظرها نام شما را حذف خواهم كرد و نظر شما با عنوان آقا يا خانم شماره فلان تاييد خواهد كرد.

با ارادت و سپاس فراوان

ارغوان اشتراني

مسافر شك (نويسنده: ارغوان اشتراني)

اگر با خودم رو راست باشم بايد بگويم اين شك مدتهاست كه توي دلم ريشه دوانده اما هيچ وقت به او مجال رشد نداده‌ام. نمي‌دانم از كي؟ شايد از وقتي كه موبايل امير زنگ زد خورد و امير پاركينگ بود و من ديدم روي گوشي نوشته جعفري و گوشي را برداشتم و خانمي از پشت خط گفت: «ببخشيد مثل اين كه اشتباه گرفتم.» گفتم: «اشتباه نگرفتيد چون اسمتون توي اين گوشي ذخيره است. با كي كار داريد؟» گفت: «با امير خان!» و وقتي موضوع را به امير گفتم گفت يكي از همكارانش در شركت است و كلي هم فحشش داد كه بي شعور به جاي اسم فاميل به اسم كوچك صدايم مي‌كند. شايد از وقتي كه به من كم توجه شد، شايد از وقتي كه با هم كمتر حرف زديم و وقت و بي وقت دنبال بهانه گشت كه شب پيش من نخوابد، نميدانم از كي. شايد هم از همين چند وقت پيش كه يك سي دي از اين آهنگهاي فحش و فضيحت رديف كرد و مدام توي ماشينش گوش داد و بلند و بلند با آن خواند كه «ديگه دوستت ندارم، دارم برات نقش بازي مي‌كنم...» و از اين حرفها. واقعا نمي‌دانم از كي، فقط مي‌دانم مدتهاست كه آرزو دارم اين شك از زندگيم بيرون رود و مثل روزهاي اول ازدواجمان به او ايمان داشته باشم. مدتهاست كه به خودم مي‌گويم يا رومي روم يا زنگي زنگ. بايد بفهمم شك‌م درست است يا بي دليل، اما هر بار خودم را متقاعد مي‌كنم كه شك‌م بي دليل است و مثل امير كه از روي تنبلي شبها كه به خانه مي‌آيد آشغال را به جاي سر كوچه گذاشتن در نايلوني ديگري فرو مي‌كند و درش را سفت مي‌بندد كه بوي گندش خانه را بر ندارد، شك‌م را در كيسه‌‌اي فرو مي‌كنم و گوشه‌اي مي‌اندازم اما فردا يا چند روز بعد باز بوي گندش در مي‌آيد.

مدتهاست به اين منوال طي مي‌كنم اما از بخت بد يا خوب، حرفهايي كه بين من و افسانه ديروز در خانه اپيلاسيون، اتفاقي رد و بدل شد، به شك‌م دامن زد.

افسانه اصرار داشت كه اپيلاسيون تمام بدن بگيرم ‌و من مي‌گفتم كه حوصله‌ي درد كشيدن ندارم، تا آنكه با شيطنت خاص خودش گفت: «در عوض مدتها راحتيد، تو و امير رو مي‌گم.» خنديديم و نمي‌دانم چرا نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و گفتم: «بي خيال بابا! من و امير مدتهاست كه تعطيليم.» ابرو بالا انداخت و گفت: «من و رضا كه اين همه سال از شما بزرگتريم و بچه هم داريم هنوز مثل سال اول ازدواجمونيم، ببينم از شوهرت مطمئني؟» با عصبانيت گفتم: «اين فضوليا به تو نيامده.» گفت: «براي خودت مي‌گم. از من مي‌شنوي مردها سر و ته يه كرباسند.» گفتم: «من به شوهرم مطمئنم. من اعتقاد دارم خدا در و تخته رو با هم جور مي‌كنه، وقتي من دارم سالم زندگي مي‌كنم چه دليلي داره شوهرم زيرآبي بره؟ زنايي كه شوهراشون توزرد از آب در مي‌يان لابد خودشونم هزار جور كثافت كاري مي‌كنن.» گفت: «ريدي! من نمي‌گم شوهرت حتما داره زيرآبي مي‌ره اما فكر از اين احمقانه‌تر نمي‌شه كه چون تو به شوهرت خيانت نمي‌كني اونم نمي‌كنه!» گفتم: «افسانه مي‌شه فكت رو ببندي و خفه بشي؟» بلند خنديد و گفت: «تو به شوهرت شك داري، فقط پي‌شو نمي‌گيري چون مي‌ترسي تكيه‌گاهت رو از دست بدي. شدي ورژن مدرن مادربزرگ خدابيامرزم. هر وقت بابام يه شك و شبهه‌اي در مورد دين و مذهب مطرح مي‌كرد، گوشهاش رو مي‌گرفت كه چيزي نشنوه و دل سياه شيطون رو لعنت مي‌كرد. مي‌ترسيد حرفاي بابام درست باشه و ايمانش رو از دست بده. از من مي‌شنوي هيچ مردي تو دنيا نه لياقت عشق رو داره، نه لياقت وفاداري رو.»

از خانه‌ي اپيلاسيون كه بيرون آمديم افسانه بهانه آورد و خودش رفت. مدتي است كه فهميده‌ام افسانه با مربي موسيقي دخترش سر و سري پيدا كرده است. اگر چه به روي خودم نياوردم، اما مطمئنم اگر افسانه تا قبل از ديروز هم نفهميده بود كه ماجراي فاسقش را فهميده‌ام، در خانه اپيلاسيون شصتش خبردار شد. در راه برگشت به خانه ناگهان شجاع شدم و تصميم گرفتم به احمقانه‌ترين و دست‌يافتني‌ترين آرزوي زندگي‌م جامه‌ي عمل بپوشانم.

هميشه دوست داشتم يك بار درست مثل يك مسافربر، مسافر كشي كنم. بارها زنهايي را كه مقابلم دست نگه مي‌داشتند سوار مي‌كردم اما هيچ وقت رويم نشده بود از ايشان پول بگيرم. حتي بعضي‌ها خودشان پول تعارف مي‌كردند و بنده كه در اصل به شوق و ذوق مسافر كشي طرف را سوار كرده‌بودم، توي رودربايستي گير مي‌كردم و لب مي‌گزيدم و اداي آدمهاي خير را درمي‌آوردم و مي‌گفتم: «نه خانم به من مي‌ياد مسافر كش باشم؟» اين بار به خودم گفتم: «خيلي راحت، مي ري سر يه خط شلوغ كه به مسيرت مي‌خوره، نرخ مي دي و سوار مي‌كني. كاري هم به زن و مرد بودن مسافرها نداري.» رفتم سر خط پاسداران و گفتم: « از صياد مي‌رم كرايه هم هزار تومنه.» زني چادري با دخترش اول خط ايستاده بود. دخترش سوار شد اما زن كه خواست بنشيند برگشتم و عقب را نگاه كردم و گفتم: «متوجه عرض بنده شديد ديگه؟ كرايه هزار تومنه.» زن بلافاصله پياده شد و با غر و لند گفت: «چه خبره؟» حس كردم صورتم داغ شده و از خودم متنفر شده بودم. چكيدن قطره‌هاي سرد عرق را از زير بغلم به وضوح حس مي‌كردم اما سعي كردم عادي باشم و به زن گفتم: «حدس زدم كه متوجه عرض بنده نشده باشيد.» دخترش همچنان توي ماشين نشسته بود. دختر داشت به مادرش التماس مي كرد كه سوار شوند. مي گفت: «مامان فرقش 400 تومنه. از ماهيانه ام كم كن. به خدا خسته شدم.» مادرش فحشش مي داد و دستش را مي كشيد و من تو دلم خودم را فحش مي‌دادم كه كاش گفته بودم همون هشتصد تومن. بالاخره پياده شدند. نفر بعد از آنها مردي بود خوش سيما، با كت و شلوار شيري و كراوات و كيف و كفش قهوه‌اي كه تابلو بود از جنس مرغوب و گران قيمتي است. من هم امسال براي تولد امير يك كيف قهوه‌اي خريده بودم و از عصر كه با افسانه جر و بحث كرده بودم، مدام با خودم در كش و قوس افتاده بودم كه شك‌م را جدي بگيرم يا تولد امير را؟

مرد مذكور جلو نشست. به او نگاه كردم و گفتم: «كرايه هزار تومنه. براتون موردي نداره كه؟»

خيلي مودبانه گفت: «نه. واقعا لطف مي كنيد. من راضي بودم كه يك ماشين پيدا بشه كه من رو ببره حالا به هر قيمتي، اما اين همه ماشين كه كنار خيابون مي بينيد هيچ كدوم حاضر نشدند راه بيفتند. مي گن نزديك افطاره و مي خوان برن خونه.»

در مدتي كه مرد حرف مي زد از بين شش نفري كه به ماشين هجوم آورده بودند دو پسر و يك دختر كه همراه هم بودند موفق شده بودند عقب بنشينند و من 50 متري هم به جلو رفته بودم. مسافر جلويي كه ساكت شد از مسافرهاي عقب هم در مورد كرايه پرسيدم. صدام به وضوح مي لرزيد. حس جالبي داشتم. انگار داشتم بزرگترين خلاف دنيا را مي‌كردم. حس دوران كودكي كه از يخچال معلمها شيريني مي دزديديم يا يواشكي از بالاي ديوار حياط سرك مي كشيديم و با پسرها گپ مي‌زديم يا زنگهاي ورزش توي پشت بام دستشويي هاي حياط قايم مي شديم يا از پشت بامها در مي رفتيم، برام زنده شده بود. يكي از پسرها گفت: «اگه موردي هم داشته باشه كه شما راه افتاديد. راضي هم كه نباشيم مجبوريم اين پوله رو بسلفيم ديگه.»

گفتم: «نه، به هيچ وجه مجبور نيستيد.»

دنده عقب گرفتم و با اين كه خيابان نسبتا شلوغ بود دوباره برگشتم سر ايستگاه. پنج شش نفر ريختند جلوي در و منتظر بودند مسافرها پياده شوند تا سريع جاي آنها را اشغال كنند. پسر ديگري كه عقب بود گفت: «نه خانوم راه بيفتيد. چقدر سريع داغ مي‌كنيد. غلط كرده راضي نباشه. از زكرياي رازي هم راضي تريم. يك ساعته اينجا علاف شديم. بازم به شما. اين همه مرد كنار خيابون ايستادند و با كمتر از هفت تومن راه نمي‌يفتن. تازه كلي‌شون هم تاكسي‌اند. خطي‌اند. اصلا كارشون خلافه. شما كه ماشين شخصي خودته. چه سوار نكني يا سوار بكني و نرخ رو بالاتر بگي حقته. هر كس بخواد سوار مي شه، هر كس هم نخواد اونقدر وا ميسته تا زير پاش علف دراد.»

در حالي كه پسر حرف مي زد من راه افتاده بودم. مسافر جلو، كمربندش را بسته بود و من مدام با خودم فكر مي‌كردم اگر عموي امير كه درست نبش نوبنياد مغازه دارد، اين آقا را تو ماشين من ببيند چه علم شنگه‌اي به پا مي‌شود. بعد به خودم مي‌گفتم من كه اينها را توي اتوبان پياده مي‌كنم و از جلوي مغازه‌ي او رد نمي‌شوم. باز فكر مي‌كردم: احتمالا امير به من شك مي‌كند و تازه اگر بتوانم ثابت كنم كه مسافر سوار كرده‌ام تازه بايد خر بياورم و باقلا بار كنم. اما خنده‌ام مي‌گرفت. با يك كار به اين سادگي هيجاني معادل كايت سواري را تجربه كرده بودم! پسر عقبي كه ساكت شد صداي ضبط را به قدري بلند كردم تا اگر امير به موبايلم زنگ زد نشنوم تا مجبور نشوم دروغ بگويم و پا را گذاشتم روي گاز. با آنكه توان ماشين كم شده بود و مثل هميشه نا نداشت حس مي‌كردم دارم پرواز مي‌كنم. يك جا هم ماشين جلويي يكدفعه زد روي ترمز و واقعا حواسم نبود و كم مانده بود تصادف كنم و خوشبختانه كنارم خالي بود و از پشتش كشيدم بيرون و ردش كردم. تمام مدت منتظر بودم كه مسافرها از لايي كشيدنم و سرعت رانندگي‌م گلايه كنند اما انگار خوششان هم آمده بود و چيزي نگفتند. از صياد كه داخل بابايي شدم، سه مسافر عقبي پياده شدند.

مسافري كه جلو نشسته بود از من پرسيد كه او را كجا پياده مي كنم. گفتم: « كمي جلوتر درست نبش نوبنياد جاي توقف هست.»

او چيزي نگفت اما سر ايستگاه كه رسيديم گفت: «نمي شه از خروجي بعدي شما بپيچيد به سمت نوبنياد؟» گفتم: «آخه من مي خوام برم قيطريه. راهم دور مي شه.» گفت: «هر چقدر اضافه بخوايد موردي نداره. من خيلي ديرم شده. بايد برم اين كارواشي كه بالاتر از نوبنياده و ماشينم رو بگيرم.»

راه افتادم. پيش خودم گفتم اين هم بد نيست. ماشين بيچاره‌ي من كه مدتهاست كارواش به خودش نديده. پول كارواش رو هم كه بيچاره خودش درآورده. گفتم: «باشه موردي نداره. پولتون رو براي خودتون نگه داريد. پول اضافه نمي‌خوام. منم بايد ماشينم رو كارواش ببرم.»

وارد خروجي نوبنياد كه شدم ترافيك سنگيني بود. مرد شروع به صحبت كردن كرد:

- مي تونم بپرسم شغل شما چيه؟ براي چي مسافر سوار مي كنيد؟

- همه واسه چي مسافر سوار مي‌كنن؟ اين روزا خيلي از خانمها از رانندگي پول در مي يارن.

- اونايي كه واسه پول مسافر سوار مي‌كنن پول اضافه رو رد نمي‌كنن. در ضمن رنگ رژ لب و سايه و لاك ناخنشون رو با هم و رنگ كيف و كفششون رو با هم ست نمي كنن.

كيف من را از جلوي پاش برداشت و رو داشبورد گذاشت. گفتم: «منظور؟»

- چرا عصباني مي‌شيد؟ منظوري ندارم. فكر مي كنم داريد تحقيق مي كنيد. يه تحقيق هنري. اول فكر كردم يكي از هنرپيشه‌هاي سينماييد. خيلي شبيه مهناز افشاريد. فكر كردم قراره نقش يه زن مسافر كش رو بازي كنيد و داريد امتحان مي‌كنيد اما به چهره‌تون كه دقيق شدم ديدم اشتباه گرفتم. اگه دوست نداريد بگيد واسه چي مسافر سوار مي كنيد نگيد اما به هر حال مطمئنم كه مسافركش نيستيد.

با آنكه تمام بدنم داغ بود و عرق مي‌ريختم اما نوك انگشتان دست و پام يخ كرده بود. توي كارواش پيچيدم. توي صف ماشينها كه بوديم يك پنج هزار توماني روي داشبورد گذاشت و من سه توماني كه از مسافرهاي عقبي گرفته بودم را از جلوي فرمان برداشتم و به دستش دادم. مامور كارواش سرش را تو آورد و گفت: «روشويي فقط؟» با سر اشاره كردم كه بله و پنج هزار توماني را به دستش دادم. گفت: «پول خرد ندارم. بگير وقت رفتن حساب كن.» تو رفتم و كناري نگه داشتم تا جاي شستن ماشين خالي شود. مرد مسافر همچنان نشسته بود. به مرد مسافر نگاه كردم و گفتم: «فكر كنم عجله داشتيد؟ الان هزار تومن باقي پولتون رو مي دم كه زودتر به كارتون برسيد.» با دستپاچگي پياده شد و سرش را از شيشه تو آورد و گفت: «قابلي نداره.» كيفم را از روي داشبورد برداشتم و كيف پولم را باز كردم. از شانس خوب يا بدم همه‌ش پنج هزار تومني بود. مرد مسافر گفت: «تو رو خدا خودتون رو اذيت نكنيد. اگه نيست باشه.»

از لج او در داشبورد را باز كردم. از خانه‌ي اپيلاسيون كه بيرون آمده بودم، اول سفارش آقاي بخشي را تحويل داده بودم و سيصد هزار تومن توي داشبورد بود. يك هزاري بيرون كشيدم و به دستش دادم و با تيك آف به جايگاه خالي‌اي كه مامور كارواش نشان مي‌داد رفتم، ماشين را گذاشتم و پياده شدم. چيزي نگذشت كه مرد مسافر با يك بي ام و سفيد جلويم آمد و گفت:

- مي خوايد اين چند دقيقه رو تا ماشينتون رو بشورن تو ماشين من بشينيد كه خسته نشيد؟

گفتم: «نه از نشستن خسته شدم.»

گفت: «هر جور راحتيد.» و رفت. برنگشتم كه نگاهش كنم اما متوجه شدم كه با مامور نوشتن قبض كارواش مفصلا صحبت كرد و از كارواش خارج شد. ماشينم را كه شستند آن را كه به قسمت خشك كن آوردم، ديدم دارند جارو برقي مي‌زنند. رفتم به مامور قبض گفتم: «من توشويي نداشتم‌ها. همكاراتون اشتباه نكنند. شما پول خرد گيرتون اومد؟» مامور قبض، كارت سفيدي به دستم داد و گفت: «آقاتون قبض رو پرداخت كردند و گفتند توشويي هم بكنيم. پول واكس داشبورد رو هم دادند. گفتند اين كارت رو هم بدم بهتون كه بديد به خانم افشار.» ابتدا جا خوردم و با تعجب كارت را از دستش گرفتم. مامور قبض ادامه داد: «چرا شما براي پوليش ماشينتون رو نمي‌ياريد پيش ما؟ ماشين آقاتون كه رنگش سفيد دولايه است رو به اين تميزي در مي ياريم و اين قدر راضي اند، اون وقت مي گن شما به كار ما اعتماد نداريد. گفتند اگه مايليد ماشين رو براي پوليش بذاريد فردا ظهر بيايد ببريد. خودشون فردا شب مي يان حساب مي‌كنن.»

خنده‌ام گرفته بود. خانم افشار! گفتم: «حالا باشه بعد. فعلا ماشين رو لازم دارم.»

كارت را خواندم: «شركت پرشين سنگ ايران. مديريت سعيد كاشفي. »

رفتم كنار كارگرهاي كارواش ايستادم. يكيشان جلو آمد و گفت: «اين آقاي شما كه اين قدر دست و دلبازه و اين قدر به ما انعام مي‌ده چرا واسه شما اينو خريده و واسه خودش بي ام و؟ لااقل زانتيايي، مزدا 323 اي چيزي مي‌خريد.» آن يكي از آن طرف داد زد: «تقصير خانمها است كه به كم راضي مي‌شن. خانوم قدر خودت رو بدون. از من مي‌شنوي به كمتر از ماكسيما راضي نشو.»

خنديدم، خنده‌اي تلختر از گريه. به ياد امير افتاده بودم. در كمك راننده را باز كردم و از توي داشبورد پولهاي آقاي بخشي را برداشتم و كارت سعيد كاشفي را توي داشبورد انداختم.

اشتباه من كجا بود؟ من قدر خودم را ندانسته بودم يا امير قدر مرا؟ هيچ وقت پي اين شك لعنتي را نگرفته‌ام. افسانه راست مي‌گفت، هميشه ترسيده‌ام كه حقيقت داشته باشد. هميشه‌ ترسيده‌ام كه از او متنفر شوم و از همه‌‌ي مردها. مي‌شد كسي را استخدام كنم كه تعقيبش كند، اما نكردم درست مثل آرزوي دم دستي كه سالهاي زيادي بود با خودم حمل مي‌كردم، از ترس آنكه وقتي برآورده شود بي آرزوي عجيب و غريب بمانم يا كسي بفهمد چه كرده‌ام و سرزنشم كند.

هميشه علت سردي امير را به ايرادي در خودم نسبت مي‌دادم، به قول اشميت ما زنها عادت كرده‌ايم كه همه‌ي تقصيرها را به گردن خودمان بيندازيم تا يك جايي يك اتفاقي بيفتد و تصادفا كشف كنيم كه ما بي نقصيم و عيب جاي ديگري است!

همان جا تو كارواش، به خودم قول دادم فردا صبح براي اثبات يا رد شك‌م كاري كنم. در راه برگشتن به خانه براي امير كيك خريدم. شب عكس انداختيم و بعد از مدتها تا صبح توي بغل هم خوابيديم.

از صبح كه بيدار شده‌ام سست شده‌ام، درست مثل زماني كه مسافر مي‌زدم و پول نمي‌گرفتم، تصميم داشتم آرزويم را برآورده كنم اما نمي‌توانستم. حالا هم آرزو دارم شك‌م را برطرف كنم اما نمي‌توانم. مدام خوبيهايش را به خودم يادآور مي‌شوم و شك‌م را انكار مي‌كنم. اما به خودم قول داده‌ام. فردا روزي است كه مسافر مي‌زنم. شك‌م را سوار مي‌كنم و هر جا كه خواست مي‌برمش و دست آخر اگر دروغگو بود، پياده‌اش مي‌كنم و هر چقدر هم مجيزم را بگويد توي آشغالها گم و گورش مي‌كنم و اگر راستگوتر از امير بود ردش را از توي آشغالها پيدا مي‌كنم و سوارش مي‌كنم و امير را براي هميشه پياده مي‌كنم.

سوالها:

۱-جنسيت خود را بازگو كنيد: زن - مرد

۲-با توجه كه در اين داستان جمعبندي اي بر اين كه در آينده چه صورت خواهد گرفت انجام نشده است، كدام پايان زير را بر داستان فوق متصور هستيد؟ اگر پاسخ شما به هر يك از گزينه‌هاي 3 تا 9 بلي بود، به خواندن سوال 9 بپريد و به سوالات قبل از 9 پاسخي ندهيد:

آيا فكر مي‌كنيد در صورت خطاكار بودن امير راوي زندگي زناشويي‌اش با امير را پايان مي‌دهد؟ بلي – خير

۳- تصور شما از ادامه‌ي ماجرا كدام مورد زير است؟

من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را نمي‌گيرد و فردا كه بيايد زير قولش مي‌زند و براي اين كه ايمانش به امير متزلزل نشود و زندگي خانوادگي‌اش از هم نپاشد، هيچ كاري براي رد يا اثبات شكش انجام نمي‌دهد و با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نمي‌كند.

بلي- خير

۴- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را نمي‌گيرد و فردا كه بيايد زير قولش مي‌زند و براي اين كه ايمانش به امير متزلزل نشود هيچ كاري براي رد يا اثبات شكش انجام نمي‌دهد ولي با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار مي‌كند.

بلي- خير

۵- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را مي‌گيرد و درمي‌يابد امير خطاكار است ولي با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نمي‌كند.

بلي- خير

۶- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را مي‌گيرد و درمي‌يابد امير خطاكار نيست و با سعيد كاشفي هم رابطه برقرار نمي‌كند و همه چيز به خوبي و خوشي پايان مي‌پذيرد.

بلي- خير

۷- من فكر مي‌كنم راوي دنبال شك‌ش را مي‌گيرد و درمي‌يابد امير خطاكار است و با سعيد كاشفي رابطه برقرار مي‌كند.

بلي- خير

۸-در صورتي كه پاسخ شما به سوال قبل بلي بود، آيا به راوي حق مي‌دهيد عمل خيانتكارانه‌ي شوهر خود را تلافي كند يا او را خطاكار مي‌دانيد؟

حق مي‌دهم و خطاكار نمي‌دانم – حق نمي‌دهم و خطاكار مي‌دانم – هم حق مي‌دهم و هم خطاكار مي‌دانم

۹- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش را پيش بيني كرده‌ايد آيا نويسنده را براي خلق چنين شخصيتي و چنين رويدادي سرزنش مي‌كنيد؟ بلي – خير

۱۰- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش را پيش بيني كرده‌ايد آيا اثر را غير اخلاقي مي‌دانيد؟

بلي – خير

۱۱- در صورتي كه خيانت امير به راوي را متصوريد آيا اثر را غير اخلاقي مي‌دانيد؟

بلي – خير

۱۲- در صورتي كه خيانت راوي به شوهرش و يا از هم پاشاندن زندگي خانوادگي توسط راوي را متصوريد آيا احتمال مي‌دهيد مخاطب (مخصوصا يك زن ايراني) تحت خواندن اين اثر تحت تاثير قرار بگيرد و از الگوي زن سربه‌راه ايراني تخطي كند و مثل راوي تصميمي غير عقلاني بگيرد؟ اگر جواب شما مثبت است آيا نويسنده را براي القاي چنين حسي سرزنش مي‌كنيد؟

خير چنين تاثيري را متصور نيستم- بله چنين تاثيري را احتمال مي‌دهم ولي نويسنده را بابت چنين تاثيري نكوهش نمي‌كنم- بله چنين تاثيري را احتمال مي‌دهم و نويسنده را بابت چنين تاثيري نكوهش مي‌كنم.

۱۳- توصيه‌ي شما به راوي اين داستان كدام يك از موارد زير است؟

دنبال شك‌ت را بگير و اگر امير خيانتكار بود با او زندگي نكن – دنبال شك‌ت را نگير و به اين توصيه كه بعد از ازدواج چشمانت را ببند پايبند باش تا خانواده‌ات از هم نپاشد و سعي كن بدون هيچ خطايي در كنار امير زندگي كني – دنبال شك‌ت را بگير ولي اگر امير خطاكار بود زندگي‌ات را خراب نكن و او را ببخش و ببين كجا در زندگي‌ات كم گذاشته‌اي كه او خطاكار شده و تو به راه خطا نرو – دنبال شك‌ت را نگير و بيخود وقتت را تلف نكن و مطمئن باش امير با اين المانهايي كه مطرح كرده‌اي خطاكار است، پس با سعيد كاشفي رابطه برقرار كن.

۱۴- فكر مي‌كنيد هدف من از تنظيم چنين پرسشنامه‌اي چه چيزي مي‌تواند باشد؟

۱۵- آيا مايليد پيغام شما خصوصي باشد؟ بلي – خير

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:59  توسط ارغوان اشترانی  | 

زمهرير

اوايل بهار پارسال بود كه توي يك پارك با مسعود آشنا شدم. بعد از يكي دو بار كه با هم قرار گذاشتيم، به من كليد خانه‌اش را داد و من هم شبهايي كه گلي ان پدر خانه‌اش راهم نمي‌داد پيش او مي‌رفتم. شرايط بدي داشتم، نه مي‌توانستم مثل گلي با كار كنار بيايم و براي خودم خانه زندگي‌اي دست و پا كنم، نه كار ديگري گيرم مي‌آمد كه بشود روي آن حساب كنم و زندگي‌ام را با آن اداره كنم. يكي دو باري توي چند شركت به عنوان منشي استخدام شدم اما از يك ماه به بعد صاحب شركت به صرافت تعريف از خوشگلي من مي‌افتاد و از ماه دو به بعد به صراف تعريف از هيكلم. من هم از شركتها بيرون مي‌آمدم. به نظرم آنها از ماشين سوارهايي كه من را با چشم پايين تنه‌‌شان مي‌ديدند پست‌تر بودند. هر چه نبود بايد مي‌فهميدند وقتي كسي در شركتي به عنوان منشي استخدام مي‌شود لابد دوست ندارد به آن طرق درخواستي ايشان پول درآورد، ولي حاليشان نبود كه نبود. تنها حسن كار كردن در آن شركتها اين بود كه وبلاگ سابقم را چك كردم و فهميدم خانم والده سه ماه بعد از رفتن من حرف مرا باور كرده و به صرافت پيدا كردنم افتاده و دلم كمي با او صاف شد.

در اين شرايط نابهنجار، ارديبشهت ماه بود كه مسعود اصرار كرد ازدواج كنيم.

«عاشقتم، باور كن، برات سنگ تموم مي‌ذارم، نمي‌ذارم از گذشته‌ت هيچي تو ذهنت بمونه، تو فقط قول بده كه مال من باشي، فقط مال من...»

برايم عجيب بود اما تصميم گرفتم روي حرفش فكر كنم. با گلي در موردش صحبت كردم، گلي به محض اين كه ماجرا را شنيد گفت: «اُ ل َ لَ» و سوت زد و من را در آغوش كشيد، بعد از اين كه هيجانش فروكش كرد ادامه داد: «بايد صبور باشي جوجو. تا چن وقت مي‌ره تو كفت، بايد صبر كني تا شك‌ش بخوابه و باور كنه سر به راه شدي. چند وقت بعدم مي‌يفته دنبال اين كه بابا ننه‌تو پيدا كنه. بايد خودتو براي ديدنشون بسازي.» خودم را براي تمام اينها آماده و پيشنهاد مسعود را قبول كردم.

قبل از عقد ماجراي جالبي داشتيم، براي اين كه عاقد بدون اجازه‌ي پدرم ما را عقد كند بايد از پزشكي قانوني برگه‌ مي‌آورديم كه من باكره نيستم. هرچه مسعود اصرار كرد كه به پزشك قانوني برويم، من قبول نكردم. مي‌ترسيدم دستگيرم كنند، مملكت با مزه‌اي داريم، براي اين كه بخواهي كاري مطابق قانون انجام دهي بايد ثابت كني كه قبلا قانون را نقض كرده‌اي! بالاخره مسعود عاقدي پيدا كرد كه با تعرفه‌ي جالبتري حاضر شده بود با گواهي يك پزشك زنان معمولي هم ما را به عقد هم درآورد و روز 11 ارديبهشت بود كه عقد كرديم.

بعد از عقد مرا به رستوران برد و مرا حسابي غافلگير كرد. دوستان و همكاران شركتش را دعوت كرده بود و حتي گلي را هم گفته بود. رستوران غرق گل بود و اركستر هم خبر كرده بود. توي رستوران به من يك سرويس طلا هديه داد. توي محضر هم حلقه داده بود، تا ساعت پنج رستوران بوديم و بعد به خانه آمديم. خانه كه رسيديم هر گوشه‌ي خانه را كه نگاه مي‌كردم يك كادو گذاشته بود. برايم يك تاپ و دامن سفيد، يك عطر شانل، يك ست كامل لوازم بهداشتي آرايشي خريده بود. لباس را پوشيدم و آرايشم را تجديد كردم و عطر زدم و كنارش آمدم، گفت: «راستش رو بگو، تو يه فرشته‌اي كه از آسمون اومدي كه پيش من زندگي كني ديگه، مگه نه؟» از من خواست كه بخوابم و چشمانم را ببندم. چشمانم را بستم و قلقلك قلموي نقاشي را روي قسمت عريان سينه‌‌ام حس مي‌كردم، وقتي بلند شدم، ديدم روي سينه‌ام با خطي بسيار خوش و شكسته، برعكس طوريكه در آينه به راحتي خوانده شود، نوشته: «و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته‌اي از زندگي من هستي.»

وقتي شعر را خواندم قلبم فرو ريخت. حس كردم براي بار ديگر كسي در زندگي‌ام پيدا شده كه شايد بتوانم دوستش داشته باشم.

همان شب وقتي خواست با من بخوابد، بر خلاف گذشته كه هر وقت دلش مي‌خواست بدون محابا به سمتم مي‌آمد، از من سوال پرسيد كه آمادگي‌اش را دارم يا نه و آن شب تمام تلاشش را به كار گرفت كه من را به لذت برساند و من براي خشنودي او تظاهر كردم كه لذت مي‌برم، بعد از اين كه مسعود خوابيد به دستشويي رفتم، وقتي از دستشويي بيرون آمدم از ديدن مسعود با آب قند و قرص ضد تهوع پشت در دستشويي خشكم زد. از من پرسيد كه هميشه همين طور مي‌شوم و من سر بالا انداختم. من را محكم بغل كرد و فشار داد، آن قدر محكم كه استخوانهايم صدا داد. آرام در گوشم زمزمه كرد: «من خيلي پستم، تا حالا فقط به فكر خودم بودم مثل همه‌ي آدمهاي لجن. بايد زودتر مي‌فهميدم كه بدت مي‌ياد.» با شنيدن حرفهايش بغض كردم. سالهاي سال بود كه هيچ كس را نديده بودم كه بجز خودش به فكر كس ديگري هم باشد، وقتي مرا به رختخواب برد، لباسهايم را پوشاند و سرم را روي بالش گذاشت. احساس خفگي مي‌كردم و او مدام در گوشم زمزمه مي‌كرد درست به ياد نمي‌آورم چه مي‌گفت، اما هر چه بود بغض سالهاي سال مرا زنده‌تر مي‌كرد. خيلي به من گفت گريه كنم، اما نتوانستم، بالاخره خوابم برد و تا صبح توي بغل هم بوديم.

صبح روز بعد انتظار داشتم مسعود كه سر كار مي‌رود، در را روي من قفل كند، تلفن را بكشد، تهديدم كند، اما پيشاني من را بوسيد و بدون هيچ كدام از اين كارها بيرون رفت.

رابطه‌ي ما بعد از آن شب به نوازش و بوسه محدود شد، مسعود فهميده بود كه من به هيچ وجه نمي‌توانم از رابطه با او لذت ببرم و نقش بازي مي‌كردم.

همان موقع‌ها بود كه متوجه مطلب عجيبي در مورد مسعود شدم، با آنكه هوا هنوز سرد بود مسعود مدام خيس عرق مي‌شد و دست و بدنش داغ و تبدار بود و مدام دلش مي‌خواست كولر روشن كند، اما به خواهش من از اين كار منصرف مي‌شد.

مسعود هر شب با فيلمي به خانه مي‌آمد و من را وادار مي‌كرد با او به تماشاي فيلم بنشينم. بالاخره با ديدن پرنده‌ي خارزار بعد از سالها براي اولين بار گريه كردم. مسعود مرا بغل كرد و شروع به بوسيدنم كرد، من به هر زحمتي بود با حركات و نگاه‌هايم به او فهماندم كه مايلم رابطه‌ي با او را براي بار ديگر تجربه كنم. آن شب براي اولين بار در عمرم ارضا شدم. حس عجيبي بود. انگار تمام سلولهاي بدنم را غلغلك مي‌دادند و حس مي‌كردم ده سانتي از زمين فاصله گرفته‌ام. بعد از آن در آغوش مسعود به خواب رفتم. خوابي بي‌نهايت آرام و آبي. بدون خواب ديدن، بدون احساس تهديد، بدون احساس خطر. فكر مي‌كنم 12 مرداد بود.

بعد از آن روز عذاب تازه‌اي براي من آغاز شد. با آن كه پذيرفته بودم رابطه‌ي جنسي مي‌تواند يكي از راه‌هاي ابراز عشق باشد و در حال تجربه‌ي يك رابطه‌ي شرعي و عرفي بودم اما احساس عذاب وجدان مي‌كردم، جالب اين بود كه پيش از اين كه لذتي از اين رابطه تجربه كنم، حتي زماني كه زن شرعي مسعود نبودم، دچار عذاب وجدان نمي‌شدم و از خودم بدم نمي‌آمد، مدتها طول كشيد تا فهميدم اين عذاب وجدان از كجا آب مي‌خورد. حسي كه در رابطه‌ي جنسي تجربه كرده بودم شبيه حسي بود كه در سما پيش از آن كه از خانه فرار كنم وقتي با ترانه به كلاسهايش مي‌رفتم يك بار تجربه كرده بودم. هر روز با خودم عهد مي‌كردم كه ديگر به قول مسعود به ارگاسم نرسم ولي هر شب كه مسعود كنارم مي‌خوابيد با اولين بوسه از خود بيخود مي‌شدم و تمام تلاشم را مي‌كردم تا ارضا شوم و مسعود هم تا مرا ارضا نمي‌كرد دست از رابطه نمي‌كشيد. گاهي در طول يك رابطه چند بار ارضا مي‌شدم، حال تهوعم به شدت كاهش پيدا كرده بود اما هر بار بعد از رابطه به شدت گريه مي‌كردم. آنقدر شديد كه از حال مي‌رفتم. بالاخره مسعود از زير زبانم كشيد كه مرض جديدم چيست و چرا حس بدي از اين رابطه به من دست مي‌دهد. بعد از آن شبها خواندن كتاب رماني را با من آغاز كرد. كتاب «بريدا»ي پائولو كوئيلو بود.

با اتمام اين كتاب تمام حس بد من به اين رابطه از بين رفت و رفته رفته توانستم رابطه‌ي موفقي را با مسعود تجربه كنم. اواسط شهريور بود كه تمام مشكلات من رفع شده بود و داشتم طعم يك زندگي ايده آل را تجربه مي‌كردم. مسعود هيچ ايراد اخلاقي‌اي نداشت، با من طوري رفتار مي‌كرد كه انگار يك گلدان گران قيمت كريستال را جا به جا مي‌كند و مواظب بود نشكنم، اما خيلي زود قسمت عجيب وجود او كار دستم داد. او از من هيچ انتظاري نداشت و با همه چيز كنار مي‌آمد اما ديگر با يك چيز به هيچ وجه حاضر نبود كنار بيايد. با آنكه اواخر شهريور بود و هوا سرد شده بود، كولر بايد شبها يك بند روشن مي‌ماند و من را از پوشيدن لباس هم منع مي‌كرد. اواخر مهر بود كه به خاموش كردن كولر و باز گذاشتن پنجره رضايت داد. چيزي نگذشت كه هوا رو به سردي گذاشت و در حالي كه تمام همسايگان شومينه و شوفاژ روشن كرده بودند، همچنان وقتي به خانه مي‌آمد پنجره را باز مي‌كرد. صبح‌ها كه به سر كار مي‌رفت من پنجره‌ها را مي‌بستم و گاز روشن مي‌كردم و خودم را كنار گاز گرم مي‌كردم اما سرما از تنم بيرون نمي‌رفت. شب كه به خانه مي‌آمد و خانه را گرم مي‌ديد الم شنگه اي به پا مي‌كرد: «من نمي‌فهمم چرا نمي‌فهمي، بابا گرمه، هوا گرمه» پنجره‌ها را باز مي‌كرد و سگرمه در هم مي‌كشيد و به محض اين كه مي‌خواستم از كنار پنجره رد شوم دادش بلند مي‌شد كه پنجره را نبندي. مدام از من مي‌خواست كه مثل همكارانش او را تحمل كنم.

«حاج آقا، همكارات ممكنه ده تا لباس تنشون كنن كه حضرت عالي رو تحمل مي‌كنن، تو به من مي‌گي توي قطب جنوب با تاپ و شلوارك بگرد.»

«هميني كه هست، مي‌خواي بخوا، نمي‌خواي نخوا.»

«خدايا صد هزار مرتبه شكرت كه وقتي جوهرت تموم شد شانس منو با ان نوشتي.»

با هم قهر مي‌كرديم و من چند پتو روي خودم مي‌انداختم و مي‌خوابيدم.

يك روز براي اين كه ناراحتش نكنم خانه را سرد نگاه داشتم و لباس بافتني پوشيده‌اي پوشيدم. وقتي به خانه آمد درست عين يك حيوان وحشي چشمانش پر از خون شد و من را گرفت و با همان لباسها به زور توي حمام زير آب يخ برد و به من به بدترين شكل تجاوز كرد. همان شب تب و لرز كردم. خانه را گرم كرد و مرخصي گرفت و يك هفته پرستار من بود تا خوب شدم. مدام پاي تخت من گريه مي‌كرد و از من خواهش مي‌كرد كه او را ببخشم و چند ماه او را تحمل كنم و هر كار مي‌كنم بكنم، حتي اگر دوست دارم خانه را مثل حمام كنم اما لباس پوشيده جلوي او نپوشم.

چند روزي كه از خوب شدن من گذشت، دوباره خانه را به يخچال تبديل كرد و من باز مريض شدم. اوايل دي ماه بود و سرماي هوا تا مغز استخوان آدم را مي‌سوزاند، من چند تاپ و دامن كوتاه بافتني سفارش داده بودم و جلوي مسعود مي‌پوشيدم اما به هيچ وجه احساس گرما نمي‌كردم. مسعود گاهي رضايت مي‌داد كه پنجره بسته باشد اما باز هم نمي‌گذاشت بخاري يا شوفاژ روشن كنم، همان موقع‌ها بود كه وسوسه شدم فرار كنم. هر چه بود در خيابان ماندن بهتر از لخت چرخيدن در خانه‌اي سردتر از خيابان بود. پيش گلي رفتم.

«شوهري بهتر از تمام مردهاي دنيا پيدا كردي و قدرش رو نمي‌دوني. اسگل جون فصل سرما يكي دو ماه بيشتر نيست و بالاخره تموم مي‌شه اما اگه فرار كني تا آخر عمرت دربه‌دري‌. يه بچه براش پس بنداز، درست مي‌شه به خدا.»

« خانوم فيلسوف، من اگه قرار باشه بچه بيارم، اونو به دنيا مي‌يارم پس نمي‌ندازم، از اين نسخه‌ها هم واسه كسي نپيچ، بچه هيچ دردي رو دوا نمي‌كنه، فقط ممكنه چند ماهي كه هنوز از عشق بچه داغه گرما رو به خاطر اون تحمل كنه اما نهايتا اگه نخواد بفهمه كه مشكل داره و دنبال درمون نره، بچه رو هم مثل من نابود مي‌كنه.»

برايم هزار و يك مثال از زنهايي آورد كه شرايط بدتري از من دارند و من به ناچار به او وانمود كردم كه از فرار منصرف شده‌ام. به خانه كه آمدم تصميم داشتم با مسعود صحبت كنم و اگر كوتاه نيامد فرداي آن شب براي هميشه تركش كنم. شب، قبل از آمدن مسعود برف شديدي گرفت و اتفاقا سرماي هوا كم شد، مسعود كه زنگ در پايين را زد، من خودم را آماده كرده بودم كه با او صحبت كنم، با خانم همسايه‌ واحد روبه‌رويي هم صحبت كرده بودم و قرار گذاشته بوديم كه اگر كار به داد و بيداد كشيد او و شوهرش مداخله كنند و به مسعود بگويند كه رفتاري غير عادي دارد، با كمال تعجب ديدم مسعود كه بالا آمد، سراغ شومينه رفت و شومينه روشن كرد و گفت: «بالاخره برف اومد. هوا سرد شده، چرا شومينه رو روشن نكرده بودي؟» من از اين همه تغيير شگفت زده شده بودم از او پرسيدم كه دليل تغييرش چيست؟

«تغيير؟ چه تغييري؟ تا حالا هوا سرد نبوده، تو غير عادي هستي كه قبل از اين كه هوا سرد بشه مي‌خواستي شومينه و شوفاژ روشن كني!»

من همه چيز را به فال نيك گرفتم و از خانه‌اش نرفتم و فكر كردم براي هميشه تغيير كرده است، اما در برخوردي تصادفي با همكاران شركتش فهميدم هيچ تغييري در كار نيست و مسعود فقط وقتي برف بيايد احساس سرما مي‌كند و اين احساس سرما تا آخر زمستان حتي اگر برف نيايد با او همراه است و فقط در اين مدت كوتاه دوست دارد خانه و شركت گرم باشد. با آنكه تا آخر زمستان خانه به قدري گرم بود كه من به راحتي با تاپ و شلوارك نخي مي‌گشتم اما براي درمان سينوزيتم ناچار شدم تقريبا تا بهار آنتي بيوتيك بخورم. آن همه دارو و درمان به قدري من را ضعيف كرده بود كه دستانم مي‌لرزيد و باورم نمي‌شد كه ديگر روي سلامتي را ببينم.

بهترين روزهاي زندگي‌ام ده روز اول ارديبهشت بود كه هم هوا خوب بود و هم مريض نبودم اما اين خوشي با روشن كردن كولر و حاكم شدن دوباره‌ي زمهرير كه البته بسيار كمتر از سرماي زمستان بود، پايان گرفت. او ديگر چون سال پيش مقابل خواهشهاي من كوتاه نمي‌آمد و مي‌گفت:

«تو بايد خودتو تغيير بدي و احساس سرما نكني. همون چند ماهي كه پارسال به خاطر تو پدرم دراومد بسه.»

براي اين كه به دعواها خاتمه دهم پيشنهاد دادم به مناسبت سالگرد ازدواجمان به كيش برويم. دوازده ارديبهشت مسافرت رفتيم و بيست ارديبهشت برگشتيم. در كيش هوا آنقدر گرم بود كه من زير دور تند كولر هم احساس سرما نمي‌كردم، خيلي وسوسه‌اش كردم كه اساسا برويم كيش زندگي كنيم اما با آن كه كيش را خيلي دوست داشت به خاطر شركت و كارش در تهران، قبول نكرد.

در كيش فهميدم كه مسعود فقط بيش از حد گرمايي است ولي قادر به تحمل گرما هست و گرما عصبي‌اش نمي‌كند. تنها چيزي كه او را به شدت آزار مي‌داد ديدن من با لباس پوشيده مخصوصا روسري در محيط خصوصي بود.

بعد از مسافرتمان كه برگشتيم هوا قدري گرم شده بود و تحمل كولر كمتر برايم دشوار بود، گاهي هم وقتي مسعود نبود پمپ كولر را دست كاري مي‌كردم يا آب كولر را مي‌بستم تا درست كار نكند و بالاخره هر جور بود تا تير سر كردم. بالاخره در تير و مرداد گرماي هوا چنان بالا گرفت كه سرماي خانه‌ي ما را از بين برد.

حالا كه دوباره در آستانه‌ي زمستان هستيم باز ميان دو انتخاب مانده‌ام. تمام خوبيهاي مسعود و عشق و علاقه‌اش به خود را رها كنم و براي هميشه از زندگي‌اش خارج شوم و به قول گلي تا پايان عمر تنها و بي كس باشم يا زير اين پوسته‌ي آرامش ظاهري در اين زمهرير بي حد و مرز با او زندگي كنم.

پي نوشت 1: براي جانانه زيستن به وبلاگ نفيسه هم سري بزنيد:

http://tohidifar.blogfa.com/8709.aspx

 

پی نوشت2: از دوستان عزیزم دعوت می کنم از وبلاگ ارزشمند آقای مهدی سلطانی دیدن فرمایند:

http://www.vojod.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 5:33  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

سر كلاس فيلمنامه نويسي نشسته ام. آقايي كه با آلما اسمش را «فوران اطلاعات» گذاشته بوديم باز هم در حال فوران اطلاعات است و باز هم با جملات طنز گونه اش بچه ها را مي خنداند. خنده ام نمي گيرد. نمي‌دانم چرا. انگار دليل بودنم اينجا برايم مشخص نيست. وقتي چيزي كه از آن نمي توانم دل بكنم و به خاطرش مانده‌ام، اينجا نيست، اينجا چه مي كنم؟

آلما به كلاس نيامده. مي دانم كه با نبودنم دل و دماغ هيچ كاري ندارد چه برسد به كارگاه فيلمنامه‌نويسي آمدن. از جايم بلند مي شوم و توي كلاس چرخ مي زنم. قصد دارم بروم بالاي سر نغمه بايستم كه در رديف جلو نشسته است. حس كنجكاوي ام گل مي كند كه نگاهي به نوشته هاي آقاي عبداللهي بياندازم و بعد بروم. از پشت سر آقاي عبداللهي كه عبور مي كنم، نغمه به من نگاه مي كند و لبخند مي زند. يك لحظه جا مي‌خورم و از خودم سوال مي كنم كه يعني مرا مي بيند؟ نگاه كه مي كنم مي بينم دارد با يكي از خانمها كه كنار آقاي عبداللهي نشسته با اشاره سلام و عليك مي كند. به خودم مي گويم: «حواست كجاست؟ آخه اگه مي ديدت كه به جاي خنديدن كوب مي كرد!»

مي روم بالاي سر نغمه و مي ايستم. موبايل دختري كه كنارش نشسته زنگ مي زند و بيرون مي رود. جايش مي نشينم. پس از چند لحظه با عجله وارد مي شود و كيفش را بر مي دارد و مي رود. خيالم راحت مي‌شود. نغمه كيفش را از روي زمين روي من مي اندازد. يك جوري ام مي شود و زير لب مي گويم « گه بزنن به اين شانس»

با خودم فكر مي كنم اگر كاغذ و قلم بود و اگر توان نوشتن داشتم مي نوشتم. شايد مثل قديم با نوشتن آرام مي گرفتم. از اين مي نوشتم كه تنها يك نفر قدرت ديدن مرا دارد كه قدرتش مرا زجر مي دهد و قدرت او بر ديدن من، دليل نديدنش شده. نه مي توانم از او دل بكنم و نه مي توانم با رفتن كنارش بر رنجش بيفزايم.

آيا فرصت داشتم از ماشين پياده شوم؟ نه همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد، چشمانم را مي بندم و به ياد مي‌آورم:

توي صف عوارضي قزوين پشت سر ماشيني ايستاده‌ام. صداي بوق كاميون. توي آينه نگاه مي‌كنم. كاميوني افسار گسيخته جلو مي آيد. دستم را روي بوق مي‌گذارم. با يك نگاه همه چيز را خوانده‌ام. كاميون افسار گسيخته همان كاميوني است كه هميشه خواب مي ديدم از پشت مرا به ماشين جلويي پرس مي كند. كاميون بنز قديمي با سر قرمز و تن سبز. راننده‌ي ماشين جلويي حواسش نيست و تكان نمي خورد. با خودم فكر مي‌كنم اگر بتواند دنده را جا بزند، سرعتش را مهار مي‌كند، فرمان ماشين را سفت مي‌چسبم و با ضربه‌ي شديدي به عقب پرت مي‌شوم. ماشينم به جلو پرت مي‌شود و به ماشين جلويي مي‌خورد. سرم به شيشه مي كوبد و ديگر چيزي نمي‌بينم اما صداي خرد شدن آهن را به وضوح مي شنوم و تنها چيزي كه از خاطرم مي‌گذرد اين است: «چه خوب كه نازنين در ماشين نيست...»

وارد خانه‌ي پدري ام شده ام. مادر و پدرم انگار ده سال پير شده اند. نازنين توي اتاق تلويزيون مثل هميشه روي بالشش دمر خوابيده و بالشش را محكم بغل كرده‌ است. رضا كنار او نشسته و بي صدا اشك مي ريزد. اشكهايش را با كف دستش پاك مي كند، مثل بچه ها. طاقت ديدنش را ندارم. بلند مي شوم و به حال مي‌آيم. زنگ در بالا را مي زنند و پدرم در را باز مي كند. آلما وارد مي شود و خودش را در بغل مادرم مي‌اندازد و مادرم كه تازه آرام شده بود دوباره به گريه مي افتد. خيلي هايي آمده‌اند كه هيچ وقت نديدمشان، براي احترام به مادر يا پدر يا همسرم لابد.

مدتي مي‌گذرد و همه كمي آرام شده‌اند. برادر شوهرم مي گويد: «اِ...‍ نگاه كنيد. تلويزيون داره در مورد غزاله حرف مي زنه.» تلويزيون از مرگ غزاله اعتمادي در يك سانحه ي اتومبيل خبر مي دهد و من را منتقد سينما و نويسنده ي كودك مي‌خواند. از مراسم تشييع هم صحبت مي كند. آلما به بغل دستي اش كه خانم رحيمي دوست قديمي من و از اكيپ كوه باباست مي گويد: «چه فايده؟ زنده كه بود از در شبكه، تو راهش نمي دادن كه طرحها و فيلمنامه هاش رو ببره و ازش پارتي مي خواستن.» يكي دو نفر كه اطراف نشسته اند و مي شنوند به همراه خانم رحيمي سر تكان مي دهند. دلم مي خواست از كسي مي پرسيدم كه ماجراي تلويزيون كار كيست. بايد يك آدم با نفوذ و مشهوري كاري كرده باشد كه از مني كه در زمان زنده بودنم هيچ اسمي برده نمي شد در صدا و سيما ياد شود...

به آقاي عبداللهي نگاه مي كنم و از آن روز كذايي فاصله مي گيرم. فكر مي كنم چقدر راحت شده كه ديگر كسي نيست با او كل كل كند. ممكن است اعلام از تلويزيون زير سر او باشد. اما بعيد است. او كه از كتابهاي كودك من خبر نداشت. شايد هم كار مسعود فراستي است. اگر اينطور است چرا يك بار ديدم كه آلما به نغمه شكايت مي‌كند كه فراستي در هيچ يك از مراسم من نيامده؟ گرفتار بوده لابد، شايد هم كار آقاي ناصري دوست كوه بابا باشد...

رضا از اتاق بيرون مي‌آيد و سوييچش را بر مي دارد و بي صدا پايين مي رود. مادرم بلند مي شود و به نازنين سر مي زند و با ديدن نازنين باز بغضش مي تركد. نمي دانم چقدر مي گذرد. مدتي آنجا پرسه مي زنم و بعد به دنبال رضا از خانه بيرون مي زنم. توي كوچه رفته و سيگار مي كشد. از ديدن اين كه سيگار مي كشد غمگين‌تر مي شوم. صدايش مي كنم: «رضا خواهش مي كنم. خاموشش كن.» اشك در چشمش حلقه مي زند و سيگار نيم كشيده را زير پايش مي اندازد. در ماشين را باز مي كند و جعبه سيگار را روي صندلي كنار راننده پرت مي‌كند و از توي داشبورد آدامس بر مي دارد و توي دهانش مي اندازد. مي دانم كه دوست ندارد كسي بفهمد كه سيگار مي كشد. من هم زماني كه زنده بودم خودم را به نفهمي مي زدم. فقط گاهي كه از بوي لباسش مي‌فهميدم افراط كرده، مي گفتم كه لباست بوي سيگار مي دهد. او هم فحشي مي داد به يكي از همكارانش كه «بس كه فتاح احمق توي ماشينم سيگار كشيد...» و من وانمود مي كردم كه باور كرده ام. نمي دانم مي‌دانست كه دارم نقش بازي مي كنم يا مي فهميد كه فهميده‌ام و به روي خودم نمي آورم. توي حياط مي‌چرخم و بعد كنار رضا توي ماشين مي‌نشينم. بوي عطرش را مي دهد. فكر مي كنم فردا روز آخر است و لابد جنازه‌ام را كه خاك كنند زمان هجرت فرا مي‌رسد. رضا سوييچ را باز مي‌كند و ضبط را روشن مي‌كند. چند آهنگ را رد مي‌كند، به آهنگ مرگ سياوش قميشي كه مي رسد، حساب كار دستم مي‌آيد كه جاي ماندنم نيست. پياده مي‌شوم و مي روم توي گلخانه و لابه‌لاي گلها سرك مي‌كشم و از جيغ گربه‌اي كه هراسان و سراسيمه بيرون مي‌جهد نيم متري به هوا مي‌جهم. برايم جالب است كه در شرايط فعلي‌ام، هنوز از جيغ گربه جا مي‌خورم و جالبتر آن است كه گربه حضور من را حس كرده است. بر مي‌گردم و بالا مي روم. مي‌روم تا باز هم نازنين را نگاه كنم. نازنين بيدار شده و بي صدا چهار دست و پا از اتاق بيرون مي آيد. مي‌گويم: «بلند شو مامان جان. ني ني شدي باز؟» نازنين راست توي چشمهاي من زل مي زند و همان طور چهار دست و پا و «ماما،ماما» گويان به سمتم مي آيد. به پاهايم كه مي رسد فكر مي كند مي تواند به آنها تكيه كند و بلند شود. دو زانو بلند مي شود و دستش را به سمت پايم مي آورد كه به من تكيه كند كه با سر به زمين مي‌خورد. گريه اش بلند مي شود و همانطور كه نشسته دستانش را بالا مي آورد كه يعني بغلم كن و حرص مي خورد. همه دارند زار مي زنند. مادرم بغلش مي كند و او همچنان به من نگاه مي‌كند و مي خواهد كه خودش را در بغل من بيندازد. اشك مي ريزم. اشكي از نوع ديگر كه نه داغي اش رو گونه ام حس مي‌شود و نه خيسي اش و نه طعم شورش در دهانم.

نازنين همچنان مرا نگاه مي كند و جيغ مي زند و صدايم مي كند و با نگاهش، با اداهايش و با تمام وجودش التماس مي كند كه بغلش كنم و من هيچ كاري نمي توانم كنم مگر آنكه اشك بريزم، آن هم اشكي از نوع ديگر...

نازنين آرام نمي شود. در دست عمه اش، آن يكي مادر بزرگش، پدرم و خلاصه هر فاميل درجه يكي كه دارد يكي پس از ديگري مي چرخد و همچنان زار مي زند. همه دنبال رضا مي گردند. به موبايلش زنگ مي زنند و مي بينند كه موبايلش را نبرده. بالاخره رضا بالا مي آيد. نازنين را بغل مي كند. نازنين كمي آرام مي شود. گريه‌اش بند مي‌آيد اما با بغض من را نشان مي دهد و به رضا مي گويد: «ماما» من را نگاه مي كند و داد مي‌زند: «عجيجم» رضا شك مي كند و سمت نگاه نازنين را نگاه مي كند. فقط من و رضا و مادرم مي فهميم كه مي‌گويد «عزيزم» و مي دانيم فقط زماني مي گويد عزيزم كه كسي را ببيند و بخواهد او را صدا كند. مادرم و رضا نگاه معني داري به هم مي اندازند. رضا نازنين را به اتاق مي برد و مي نشيند و با او بازي مي كند. از خانه بيرون مي زنم و به خودم قول مي دهم ديگر سراغ نازنين نروم تا من را فراموش كند. بيرون كه مي رسم فرياد مي زنم: «خدا! لااقل الان بگو از اين بازي مرگ و زندگي با عروسكهاي از پوست و خون و احساس چه سودي مي بري كه قرنهاست اسيرش شدي؟» جواب نمي دهد. مثل هميشه. مي روم غواصي در آبهاي خليج كه وقتي زنده بودم خيلي دوستش داشتم اما غواصي هم ديگر لذتي ندارد. فكر مي كنم يك شبانه روز را در كنار خليج بگذرانم تا جسدم را خاك كنند و تكليفم معلوم شود. تا شب در آب مي مانم و شب را مي روم بازار گردي. به هتلي كه با رضا رفته بوديم هم سري مي زنم. يك سري هم به درخت انجير معابد مي زنم. صبح زود به خانه ي مادرم سر مي زنم. مي دانم نازنين خواب است. فكر مي كنم قرار است راهي بهشت زهرا شوند. به خانه ي مادرم كه مي رسم حسابي تعجب مي كنم. بعد از كلي كند و كاو متوجه مي شوم چهلم هم تمام شده و از اين كه هنوز روي زمين مانده ام جا مي‌خورم...

انگار آقاي عبداللهي به بچه ها تكليف داده كه يك اثر خارجي را غريبه زدايي كنند و طرح بزنند. داوطلب اول طرحش را تمام كرده و داوطلب دوم مشغول خواندن شده است. هيچ چيز از داستان نفر اول نفهميده‌ام. تمامش را در «وقفه ي زماني» به سر برده ام! اين وقفه هاي زماني، پس از مرگ هم من را راحت نمي گذارد. بايد سعي كنم به داستان گوش دهم...

عجيب است. دست خودم نيست. نمي‌توانم حواسم را جمع كنم. مدام ذهنم مي پرد كه موقعيت من چيست. ياد جمله‌ي معروفي مي افتم: «معلوم نيست (خلق) انسان از اشتباهات خداوند است يا (خلق) خدا از اشتباهات انسان» دو حالت وجود: حالت اول اين است كه هر چه در دين در مورد عالم پس از مرگ و روح و اين قبيل چيزها گفته اند حقيقت دارد كه در اين صورت بايد من نكير و منكر را مي ديدم يا دست كم عزراييل را. حالت دوم فلسفه‌ي وجود عالم پس از مرگ و وجود روح تماما ساخته ي ذهن انسان است براي پوشش دادن ضعفهاي روحي اش، كه در مشكلات به قدرت برتر خيالي تكيه كند و ميل به جاودانگيش را با خيال وجود روح، پس از مرگ ارضا كند، كه اگر اين درست باشد پس من اينجا چه مي كنم؟ درست است كه عالم پس از مرگ آن گونه كه در زمان زندگي شنيده بودم نيست، اما مسئله اين است من الان به چيزي تبديل شده ام كه احتمالا نامش روح است.

داستان تمام شده و باز هيچ نفهميده‌ام. با خودم فكر مي كنم شايد يكجوري بتوانم حرفهايم را در ذهن نغمه القا كنم تا آنها را بنويسد. بعد خنده ام مي گيرد از تصور اين كه اگر بنويسد و با شگرد قديمي من به عنوان يك اثر غريبه زدايي شده از فلان كسك در كلاس بخواند چقدر عبداللهي به به و چه چه راه مي‌اندازد و تازه آن آقاي شديدا مذهبي كه هميشه به مطالب وبلاگ من گير مي داد كه مثلا واعظ خالي بند وجود ندارد و اين حرفها، چجور مي خواهد يقه ام را بگيرد كه به چه حقي جهان پس از مرگ را خلاف روايات به تصوير كشيده‌اي و حيف كه نمي شود جوابش دهم كه «جناب اگه ما مرديم، اينجوري بود شما هم هر وقت، بعد صد سال مرديد هر جور خواستيد بنويسيد!»

اولين بار است كه بعد از مردنم مي خندم. دو بار فكرم را القا كرده ام. يك بار به آلما كه از او خواستم مرگ من را به يكي از دوستانم خبر دهد و يك بار هم به رضا كه سيگارش را خاموش كرد.

اگر من مرده باشم و به روح تبديل شده باشم لااقل بايد يكي دو تا روح مي ديدم، يا دست كم جنازه ام. دچار تناقض عجيبي شده‌ام. اگر من مرده‌ام چرا هيچ چيز طبق معلومات زنده زمان زنده بودنم پيش نمي رود؟ چرا به جاي اين كه دغدغه‌ي بهشت و جهنم داشته باشم فقط به فكر نازنينم هستم؟

كاش كسي بود كه با او حرف مي زدم. اگر آلما به كلاس مي آمد شايد با نغمه در مورد من صحبت مي‌كردند. شايد مي فهميدم كه در كجاي جهان ايستاده ام. كاش مي فهميدم اين سردرگمي تا به كي ادامه خواهد داشت.

هيچ كدام از اين قصه ها با منطقم جور در نمي آيد مگر آن كه من زنده باشم و خواب ببينم كه مرده ام.

نغمه بد جور دارد دنبال كاغذ مي گردد. معلوم نيست دنبال نوشتن چيست. بالاخره از رديف پشتي، خانمي كه در شركتي كه كار مي كند همكارش است، به او چند برگه مي دهد.

به نغمه نگاه مي كنم و مي پرسم: «نغمه من كجام؟ من توي اون تصادف لعنتي مردم يا رفتم توي كما؟»

اگر توي بيمارستانم بايد گاهي مثل فيلم سفر به مريخ صداي پرستاران را بشنوم. بايد بشنوم كه بستگانم صدايم مي كنند اما هيچ صدايي نيست. اما در هر حال احتمال اين بيشتر است كه زنده باشم و تمام چيزهايي كه ديده ام تصورات ذهني من در خواب عميق باشد. من فكر مي كنم كه نازنين مرا مي بيند و بقيه مرا نمي‌بينند چون نگرانم پس از مرگم، فراموشم كند. چون دوست دارم من -كسي كه ديوانه وار عاشقش بود- را همواره به ياد داشته باشد و بداند تا ابد دوستش دارم و تا ابد نگرانش هستم.

در اين صورت بايد تلاش كنم تا بيدار شوم. بايد به هوش بيايم تا دوباره با نازنينم باشم. اما نه! از كجا معلوم كه با آن تصادف وحشتناك قطع نخاع نشده باشم؟ مي دانم اگر يك تكه گوشت هم از من مانده باشد لطفي كه شامل "بيبي ميليون دلاري" شد شامل من نمي شود تا خلاص شوم. اگر در كما بمانم بالاخره دستگاه ها را قطع مي كنند و خلاص، شايد اعضايم را هم اهدا كنند.

از اين كلاس كه هيچي نفهميدم. به جملات شتابزده اي كه نغمه تند تند روي كاغذ مي نويسد دقت مي كنم. حس مي كنم مي لرزم و شوق سراپايم را فرا مي گيرد:

مرگ و زندگي

سر كلاس فيلمنامه نويسي نشسته ام. آقايي كه با آلما اسمش را «فوران اطلاعات» گذاشته بوديم باز هم در حال فوران اطلاعات است و باز هم با جملات طنز گونه اش بچه ها را مي خنداند. خنده ام نمي گيرد. نمي‌دانم چرا. انگار دليل بودنم اينجا برايم مشخص نيست. وقتي چيزي كه از آن نمي توانم دل بكنم و به خاطرش مانده‌ام، اينجا نيست، اينجا چه مي كنم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:43  توسط ارغوان اشترانی  | 

    

شب‌ ششم‌ كه‌ جنيفر به‌ رختخواب‌ مي‌رفت‌ خيلي‌ مي‌ترسيد. مي‌ترسيد كه‌ نويسنده‌ به‌ عهدش‌ وفا نكرده‌ باشد و باعث‌ مرگ‌ رامسس‌ شده‌ باشد و بدين‌ ترتيب‌ چون‌ او جاي‌ گنجش‌ را نمي‌فهميد مرد قرمزپوش‌ فرانس‌ را براي‌ هميشه‌ با خود مي‌برد. حالا حس‌ مي‌كرد كه‌ رامسس‌ انديشه‌ي‌ فرانس‌ است‌ كه‌ در خواب‌ بر او مسلط مي‌شود و حرفهاي‌ ناگفته‌ را كه‌ سالها در دل‌ خود ريخته‌ بود به‌ او مي‌گويد.

بالاخره‌ خواب‌ جنيفر را ربود و به‌ جهان‌ رويا برد. اين‌ بار خواب‌ با چهره‌ي‌ رامسس‌ شروع‌ شد. رامسس‌ به‌ طور آشكاري‌ لاغر شده‌بود و زير چشمانش‌ گود افتاده‌ بود. جنيفر زير لب‌ گفت‌: ((فرانس‌ من‌)) و دوان‌ دوان‌ به‌ سمت‌ او دويد.

با هم‌ به‌ راه‌ افتادند. در راه‌ رامسس‌ گفت‌: ((آنچه‌ ديشب‌ ديدي‌ قسمتي‌ از ويرانگري‌ بشر بود. من‌ از كارخانه‌ها حرف‌ نمي‌زنم‌ چون‌ زورمان‌ به‌ آنها نمي‌رسد. من‌ از مردم‌ حرف‌ مي‌زنم‌ كه‌ كاغذها را بدون‌ انديشه‌ دور مي‌ريزند و به‌ جاي‌ اينكه‌ كاغذهاي‌ باطله‌ را جمع‌ آوري‌ كنند و به‌ شركتهاي‌ بازيافت‌ برسانند آنها را به‌ زباله‌داني‌ مي‌فرستند. به‌ عقيده‌ي‌ من‌ هر انساني‌ كه‌ بميرد به‌ جاي‌ او يك‌ درخت‌ سبز مي‌شود و به‌ همين‌ دليل‌ درختها مقدسند و كاغذ هم‌ چون‌ از اين‌ موجودات‌ مقدس‌ ساخته‌ مي‌شود مقدس‌ است‌.))

آنها به‌ كويري‌ رسيدند. رامسس‌ گفت‌ بايد از اينجا عبور كنيم‌ تا به‌ كيمياگري‌ برسيم‌ كه‌ خدا را به‌ تو نشان‌ دهد. آنچنان‌ كه‌ در زندگيت‌ ديگر خطايي‌ انجام‌ ندهي‌ و يكسره‌ در راه‌ درست‌ قدم‌ برداري‌، آن‌ هم‌ نه‌ به‌ طمع‌ بهشت‌ خدا يا ترس‌ از جهنم‌ بلكه‌ فقط به‌ خاطر عشق‌ و كمالي‌ كه‌ در خدا مي‌بيني‌ و دوست‌ داري‌ خود را به‌ او شبيه‌ سازي‌ تا با او يكي‌ شوي‌.

چقدر هوا گرم‌ بود. جنيفر مي‌گفت‌ برگرديم‌. من‌ به‌ كيمياگري‌ عقيده‌ ندارم‌ اما رامسس‌ او را كشان‌ كشان‌ به‌ دنبال‌ خود مي‌برد. جنيفر براي‌ كاهش گرما از لباسهايش‌ كم‌ كرد. رامسس‌ هم‌ همين‌ طور. يكدفعه‌ صحرا به‌ پايان‌ رسيد. جنيفر خود را بر روي‌ كره‌ي‌ زمين‌ ديد.كل‌ كائنات‌ را هم‌ مي‌ديد. نوري‌ عجيب‌ و بس‌ شگرف‌ او را از زمين‌ جدا كرد و بالا برد. جنيفر ميان‌ آن‌ نور رسيد. انگار كل‌ هستي‌ يكي‌ شده‌ بود. خدا را حس‌ مي‌كرد. انگار صدايي‌ از درون‌ به‌ او مي‌گفت‌ عارفان‌ هم‌ خدا را به‌ اين‌ گونه‌ حس‌ كرده‌اند و پيامبران‌نيز همين‌ طور و وقتي‌ پايشان‌ به‌ زمين‌ رسيد، سعي‌ كردند آنچه‌ را ديده‌اند تفسير كنند تا پاهاي‌ ديگران‌ را نيز از زمين‌ بركنند اما مگر مي‌شود اين‌ احساس‌ را تفسير كرد؟ از حرفهاي‌ آنها هزاران‌ تعبير شد. بشر بر روي‌ موي‌ نازكي‌ از زمين‌ كنده‌ شد كه‌ با كوچكترين‌ لغزشي‌سقوط مي‌كند و به‌ دره‌هاي‌ عميق‌ ناداني‌ و اشتباه‌ سقوط خواهد كرد..

جنيفر احساس‌ كرد قطره‌ قطره‌ آب‌ در دهانش‌ مي‌ريزند. رفته‌ رفته‌ بيدار شد و خود را در چادري‌ يافت‌. رامسس‌ هم‌ آن‌ طرف‌ بيهوش‌ افتاده‌ بود. مردي‌ با ريش‌ بلند كنارش‌ بود و در دهانش‌ آب‌ مي‌ريخت‌. كناري‌ كتابي‌ باز بود كه‌ عكس‌ مرد قرمزپوش‌ در آن‌ قرار داشت‌.راستي‌ امروز از مرد قرمزپوش‌ خبري‌ نشده‌ بود. مردريش‌بلند كه‌ جنيفر مي‌دانست‌ كيمياگر است‌ گفت‌: آن‌بوسه‌اي‌ كه‌ ديروز بايد به‌ او مي‌دادي‌ امروز به‌ او بده‌ تا او را از مرگ‌ نجات‌ بخشي‌ زيرا فردا هم‌ به‌ او نياز داري‌ تا جاي‌ گنج شخصي ات‌  را نشانت دهد.

جنيفر با خود فكر كرد: ((او از كجا مي‌داند كه‌ رامسس‌ هر شب‌ مرا بوسيده‌ و ديشب‌ نه‌؟))

كيمياگر گفت‌: ((من‌ همه‌ چيز را مي‌دانم‌. حتي‌ مي‌دانستم‌ كه‌ امروز شما به‌ ديدار من‌ مي‌آييد و در راه‌ گرمازده‌ مي‌شويد و به‌ كمكتان‌آمدم‌. زن‌ جوان‌ بد نيست‌ بداني‌ در كوير نبايد از لباسهايت‌ كم كني‌ چون‌ آفتاب‌ آب‌ بدنت‌ را تبخير مي‌كند و باعث‌ مرگ‌ تو مي‌شود.))

جنيفر بلند شد و بر لبان‌ رامسس‌ بوسه‌ زد و رامسس‌ بلند شد و نشست‌. بدون‌ درنگ‌ چيزي‌ در دست‌ جنيفر فشرد لب‌ جنيفر را گزيد.

جنيفر با ناله‌اي‌ بيدار شد. دستش‌ را برد زير بالشش‌. روي‌ كاغذ نوشته‌ بود:

((تو بايد 7 بار به‌ رامسس‌ بوسه‌ مي‌دادي‌ كه‌ 5 بارش‌ را تا به‌ حال‌ داده‌اي‌ و فردا بوسه‌ي‌ ششم‌ را خواهي‌ داد و بايد 7 بار مرد قرمز پوش‌را مي‌ديدي‌ كه‌ 5 بارش‌ را تا حال‌ ديده‌اي‌ و فردا براي‌ بار ششم‌ او را خواهي‌ ديد و بار هفتم‌ نه‌ من مي‌دانم‌ چه‌ وقت‌ خواهد رسيد و نه‌تو خواهي‌ دانست‌ و تنها خداي‌ تو مي‌داند. مواظب‌ باش‌ كه‌ فردا گنج‌ خود را پيدا كني‌ كه‌ وعده‌ي‌ او در مورد بردن‌ فرانس‌ هرگز دروغ‌از آب‌ در نمي‌آيد.))

تن‌ جنيفر لرزيد. لباس‌ پوشيد و سركار رفت‌. اما نمي‌فهميد چه‌ مي‌كند. اين‌ اتفاقات‌ مابعدالطبيعه‌ چه‌ بود كه‌ براي‌ او مي‌افتاد؟ به‌

راستي‌ فرانس‌ بدجنس‌ بود اما يك‌ بدجنس‌ دوست‌ داشتني‌. اما اگر اين‌ فكر فرانس‌ بود كه‌ بر او مسلط مي‌شد، شب‌ اول‌ چرا آنهمه‌ به‌ رامسس‌ بد و بيراه‌ گفته‌ بود؟ آيا به‌ راستي‌ فرانس‌ تا اين‌ حد هنرپيشه‌ي‌ خوبي‌ است‌؟

بالاخره‌ شب‌ هفتم‌ هم‌ فرا رسيد. صحنه‌ي‌ خواب‌ مثل‌ شب‌ اول‌ بود با اين‌ تفاوت‌ كه‌ جنيفر به‌ مرد قرمزپوش‌ اجازه‌ داد كه‌ دست‌ او را بگيرد و با خود ببرد. آنها به‌ همان‌ قبرستان‌ رسيدند. رامسس‌ منتظر آنها بود. مرد قرمز پوش‌ جنيفر ا به‌ دست‌ رامسس‌ داد و با همان‌ لبخند هميشگي‌ خداحافظي‌ كرد و گفت‌: ((روزي‌ تو را دوباره‌ خواهم‌ ديد. ديگر مي‌داني‌ كه‌ آن‌ روز نبايد از من‌ بترسي‌. بدرود فرزندم‌. خوب‌ به‌ حرفهاي‌ رامسس‌ دقت‌ كن‌ تا من‌ علي‌ رغم‌ ميل‌ خود مجبور به‌ بردن‌ فرانس‌ نشوم‌.))

مرد قرمز پوش‌ رفت‌. جنيفر تا جايي‌ كه‌ چشم‌ كار مي‌كرد با لبخند رفتن‌ او را نظاره‌ كرد. رامسس‌ روي‌ زمين‌ نشست‌ و چند ضربه‌ي‌ آرام‌ به‌ قبري‌ نواخت‌. در قبر باز شد. جنيفر با تعجب‌ ديد كه‌ نمي‌ترسد. به‌ همراه‌ رامسس‌ وارد قبر شدند. دختري‌ پشت‌ ميزي‌ به‌ همراه‌ مردي‌ نشسته‌ بود و با هم‌ سخن‌ مي‌گفتند و چاي‌ مي‌نوشيدند. رامسس‌ گفت‌: ((آن‌ مرد شكسپير است‌ و زن‌ ((افليا بارنر)) نام‌ دارد. شكسپير در زمان‌ حياتش‌ او را ملاقات‌ كرد. زن‌ شاعر بود. نويسنده‌اي‌ برجسته‌تر از شكسپير. شكسپير به‌ راستي‌به‌ تحسين‌ زن‌ پرداخت و بيشتر وبيشتر او را براي‌ نوشتن‌ به‌ وجد آورد. زن‌، شوهر داشت‌ و نمي‌توانست‌ مدام‌ به‌ ديدار شكسپير برود. بنابراين‌ سعي‌ كرد نوشته‌هايش‌ را براي‌ شوهرش‌ بخواند و كمبود تحسينهاي‌ شكسپير را با تشويقهاي‌ شوهرش‌ جبران‌ كند. شعرهاي‌ او دست‌ شعرهاي‌ شكسپير را از پشت‌ مي‌بست‌ و داستانهايش‌ پر از تخيلهايي‌ بود كه‌ با حقايق‌ پرارزش‌ پيوندي‌ عجيب‌ داشت‌. جنيفر گفت‌: ((هرگز نام‌ او را نشنيدم‌. اگر او چنين‌ نويسنده‌ي‌ برجسته‌اي‌ بود چرا هرگز مشهور نشد؟))

رامسس‌ جواب‌ داد: ((چون‌ شوهرش‌ هرگز او را تشويق‌ نكرد و هرگز به‌ نوشته‌هاي‌ گوش‌ فرا نداد. از طرفي در زمان او يك زن نمي توانست بدون حمايت مرد در اجتماع كاري بكند. او هم‌ روزي‌ نااميدانه‌ نوشته‌هايش‌ راسوزاند و ديگر هرگز ننوشت‌. شكسپير هم‌ ديگر هرگز او را نديد و به‌ ياد او نامش‌ را در هملت‌ به‌ كار برد. اگر شوهرش‌ مي‌دانست‌ كه‌بابت‌ هر نمايشنامه‌ او دربار چقدر پول‌ به‌ او مي‌دهد هرگز اين‌ كار را نمي‌كرد و او را نااميد و دلسرد نمي‌كرد.))

جنيفر گفت‌: ((اگر براي‌ پول‌ او را تشويق‌ مي‌كرد كه‌ فايده‌ نداشت‌ مهم‌ اين‌ بود كه‌ حقايق‌ پرارزش‌ نوشته‌هاي‌ او را درك‌ كند و بدون هيچ‌ چشم‌ داشتي‌ هر كار كه‌ از دستش‌ بر مي‌آيد براي‌ او انجام‌ دهد.))

رامسس‌ گفت‌: ((حرفهاي‌ من‌ با تو تقريباً تمام‌ شد. تو با درون‌ خودت‌ همه‌ چيز را فهميدي‌.))

رامسس‌ چيزي‌ در دست‌ او فشرد و لب‌ او را گزيد. جنيفر بيدار شد. اولين‌ انديشه‌اي‌ كه‌ در فكرش‌ آمد اين‌ بود كه‌ اگر منظور رامسس‌ از افليا فرانس‌ است‌ و از شوهرش‌ من‌ هستم‌، من‌ كه‌ هرگز سد راه‌ او نشدم‌. هرگز هم‌ به‌ نوشته‌هاي‌ او بي توجهي‌ نكردم‌ فقط هيچ‌ وقت‌،وقت‌ نكرده‌ام‌ آنها را بخوانم‌. به‌ علاوه‌ او كه‌ به‌ من‌ نيازمند نيست‌. او آزاد است‌ كه‌ هر كار كه‌ دوست‌ دارد انجام‌ دهد.))

دست‌ در زير بالش‌ فرو برد كاغذي‌ آنجا بود كه‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ بود:

1-عجيب‌ است‌، زيرا ما از خطاهايمان‌ بيشتر از درست‌كاري‌هايمان‌ دفاع‌ مي‌كنيم‌.

2ـ در برابر خورشيد صبحگاهي‌ آزاديد، در آنجا كه‌ نه‌ خورشيد است‌، نه‌ ماه‌ و ستاره‌ نيز آزاديد، اما در برابر آن‌ كه‌ دوستش‌ مي‌داريد برده‌ايد، زيرا او را دوست‌ مي‌داريد.جبران‌ خليل‌ جبران‌

بدون‌ شك‌ ديگر جنيفر فهميده‌ بود كه‌ گنج‌ شخصي‌اش‌ چيست‌ و كجاست‌؟ اشك‌ در چشمانش‌ حلقه‌ زد. براي‌ خواندن‌ نوشته‌هاي‌فرانس‌ وقت‌ نداشت‌ اما براي‌ رفتن‌ به‌ مسابقه‌ اسب دواني‌ چرا. عجيب‌ است‌ كه‌ رامسس‌ چقدر خوب‌ او را مي‌شناخت‌. مي‌دانست‌ بايدچه‌ جمله‌اي‌ را در پاسخ‌ به‌ انديشه‌ي‌ او زير بالشش‌ بگذارد.

چند دفتر از نوشته‌هاي‌ فرانس‌ روي‌ هم‌ انبار شده‌ بود كه‌ نخوانده‌ بود. دفتري‌ برداشت‌ و بايد سريعتر از آنچه‌ فرانس‌ قلم‌ مي‌زند،

بخواند. او كه‌ قبل‌ از به‌ دست‌ آوردن‌ فرانس‌ ديوانه‌ي‌ نوشته‌هاي‌ او بود پس‌ چرا پس‌ از به‌ دست‌ آوردن‌ گنج‌ شخصي‌اش‌ كمتر به‌ او اهميت‌ داده‌ بود؟ دفتر را با خود به‌ سر كار برد. وقتي‌ هم‌ به‌ خانه‌ برگشت‌ روي‌ تخت‌ دراز كشيد و دفتر را خواند تا خوابش‌ برد وقتي‌ فرانس‌ به‌ خانه‌ آمد، جنيفر را غرق در خواب روي‌ تخت‌ يافت‌ و فهميد او شروع‌ به‌ خواندن‌ نوشته‌هايش‌ كرده‌ و بالاخره‌ آن‌ وقتي‌ كه‌ جنيفر مي‌گفت‌: ((اگر دست‌ دهد مي‌خواند)) به‌ دست‌ آمده‌، پس‌ از مدتها حس‌ كرد كه‌ تنها نيست‌. پس‌ از ازدواجشان‌ مدتها بود كه‌ اين‌ احساس‌ را نيافته‌ بود، برعكس‌ دوران‌ آشناييشان‌ كه‌ هرگز احساس‌ تنهايي‌ نكرده‌ بود.

رفت‌ و با بوسه‌ي‌ هفتم‌ جنيفر را بيدار كرد.

پايان‌
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:19  توسط ارغوان اشترانی  | 

    

شب‌ چهارم‌ جنيفر چشم‌ بر هم‌ گذاشت‌. آرزو مي‌كرد كه‌ ديگر مرد قرمزپوش‌ در خوابش‌ نباشد. چشمش‌ رفته‌ رفته‌ سنگين‌ شد. خود راروي‌ صندلي‌ در پارك‌ ديد. نشسته‌ بود و كتاب‌ مي‌خواند. سرش‌ را كه‌ بالا آورد ديد مرد قرمز پوش‌ بالاي‌ سرش‌ است‌. جيغي‌ زد وخود را پس‌ كشيد. مرد قرمزپوش‌ گفت‌:

((نترس‌ فرزند. درست‌ است‌ كه‌ قيافه‌ي‌ من‌ زيبا و گيرا نيست‌. چشمانم‌ ريز و صورتم‌ پف‌ دارد، اما بد نيستم‌. مردم‌ از من‌ چهره‌اي‌ زشت‌ براي‌ خود ترسيم‌ مي‌كنند و مي‌پندارند من‌ آنها را با خود به‌ دالانهاي‌ تاريك‌ و مكاني‌ خوف‌انگيز مي‌برم‌ ولي‌ در اشتباهند. من‌ فعلاًخيال‌ ندارم‌ تو را با خود ببرم‌. اما اين‌ را بدان‌ كه‌ اگر از حرفهاي‌ رامسس‌ نفهمي‌ كه‌ گنجت‌ كجاست‌ و آن‌ را به‌ دست‌ نياوري‌ فرانس‌ را براي‌ هميشه‌ با خود خواهم‌ برد و ديگر دستت‌ به‌ او نخواهد رسيد. براي‌ اين‌ كه‌ امروز رامسس‌ مزاحم‌ ما نشود او را به‌ يك‌ ماهي‌ تبديل‌ كردم‌. فردا با او ملاقات‌ خواهي‌ كرد. ولي‌ امشب‌ من‌ تو را به‌ خانه‌ات‌ باز خواهم‌ گرداند. مرد قرمز پوش‌ نزديك‌ آمد. جنيفر خود را عقب‌ كشيد. پشتي‌ نيمكت‌ به‌ او اجازه‌ي‌ پسروي‌ بيشتري‌ را نمي‌داد. مرد قرمز پوش‌ بر پيشاني‌ جنيفر بوسه‌ زد. جنيفر با فريادي‌گوشخراش‌ بيدار شد. بيچاره‌ فرانس‌ رنگ‌ به‌ رو نداشت‌. آنقدر ترسيده‌ بود كه‌ نزديك‌ بود قالب‌ تهي‌ كند. نفس‌ نفس‌ مي‌زد. جنيفر هم‌ دست‌ كمي‌ از او نداشت‌. چند ساعتي‌ گذشت‌ تا هر دو آرام‌ شدند و به‌ خواب‌ رفتند. جنيفر فكر مي‌كرد ديگر نامه‌اي‌ نبايد زير بالش‌ باشد، با اينهمه‌ صبح‌ زير بالش‌ را جستجو كرد. نامه‌اي‌ كاملاً خيس‌ زير بالش‌ بود روي‌ آن‌ نوشته‌ بود:

((مرگ‌ چون‌ عشق‌ همه‌ چيز را تغيير مي‌دهد.))جبران‌ خليل‌ جبران‌

((اي‌ مرگ‌ تو مانند مادري‌ مهربان‌ هستي‌ كه‌ بعد از يك‌ روز طوفاني‌ كودك‌ خود را در آغوش‌ مي‌كشد، نوازش‌ مي‌كند و مي‌خواباند.))

صادق‌ صدايت‌

جنيفر نام‌ نويسنده‌ي‌ اول‌ را شنيده‌ بود ولي‌ نام‌ نويسنده‌ي‌ دوم‌ را نه‌. كاغذ را در آفتاب‌ گذاشت‌ تا خشك‌ شود و پس‌ او نوشتن‌

خاطراتش‌ آن‌ را در دفترش‌ بچسباند.

شب‌ پنجم‌ جنيفر به‌ رختخواب‌ رفت‌. چشمانش‌ را نبست‌ مي‌خواست‌ سعي‌ كند تا صبح‌ بيدار بماند. از فكر ديدن‌ مرد قرمز پوش‌

وحشت‌ مي‌كرد. اما او كه‌ به‌ جنيفر آسيبي‌ نرسانده‌ بود، فقط مانند پدري‌ مهربان‌ بر پيشانيش‌ بوسه‌ زده‌ بود. نفهميد چه‌ وقت‌ خواب‌ او را در آغوش‌ كشيد. كنار دريا ايستاده‌ بود. مرد قرمزپوش‌ با لبخند از دور مي‌آمد. جنيفر نمي‌ترسيد بلكه‌ به‌ او لبخند زد و برايش‌ دست‌ تكان‌ داد. اين‌ احساس‌ براي‌ خود او هم‌ عجيب‌ بود.

مرد قرمز پوش‌ به‌ او رسيد. دستي‌ بر صورتش‌ كشيد. جنيفر حس‌ كرد ديگر نمي‌تواند نفس‌ بكشد. مرد قرمز پوش‌ هم‌ ديده‌ نمي‌شد.

برخورد چيز سردي‌ را با بدنش‌ حس‌ كرد و بعد حس‌ كرد كه‌ پرتاب‌ مي‌شود و بعد خود را در ميان‌ آب‌ يافت‌. آب‌ شور و گرم‌ بود.

جنيفر به‌ راحتي‌ شنا مي‌كرد. هرچه‌ به‌ عمق‌ مي‌رفت‌، آب‌ سردتر مي‌شد. مي‌دانست‌ كه‌ ماهي‌ شده‌ است‌. دوست‌ داشت‌ آيينه‌ بود تا خود را در آن‌ مي‌ديد. صدايي‌ شنيد كه‌ مي‌گفت‌: ((كمك‌، كمك‌)) به‌ طرف‌ صدا رفت‌. كلي‌ شنا كرد تا به‌ صدا رسيد. ماهي‌ كرم‌ رنگي‌ميان‌ كيسه‌هايي‌ زير آب‌ گير كرده‌ بود. ته‌ دريا پر از زباله‌ بود. او ماهي‌ را شناخت‌. رامسس‌ بود. مي‌خواست‌ نزديك‌ رود و به‌ او كمك‌ كند كه‌ رامسس‌ نهيب‌ زد كه‌ بايستد و به‌ حرفهاي‌ او گوش‌ دهد، چه‌ اگر نزديك‌ مي‌شد خودش‌ هم‌ در ميان‌ كيسه‌ها گير مي‌افتاد.

((جنيفر عزيزم‌. اين‌ آينده‌ي‌ من‌ و تو و فرانس‌ است‌ و آينده‌ي‌ تمام‌ انسانهاست‌. اينجا درياي‌ خزر است‌ كه‌ در زبان‌ خودمان‌ آن‌ را((كاسپين‌)) مي‌خوانيم‌. به‌ ياد داري‌ كه‌ در سفرت‌ به‌ ايران‌ به‌ شمال‌ ايران‌ رفتيد و در طبيعت‌ بي‌ نظير آنجا بطري‌هاي‌ پلاستيكي‌ و آشغالهاي‌ بسيار ديديد؟ يادت‌ هست‌ كه‌ فرانس‌ كيسه‌اي‌ برداشت‌ و شروع‌ به‌ جمع‌ كردن‌ آشغالها ركد؟ تو چقدر او را مسخره‌ كردي‌؟

چقدر به‌ او گفتي‌ كه‌ دستهايش‌ را كثيف‌ نكند و او را سوپور و رفته‌گر و ديوانه‌ خواندي‌؟ اگر تو هم‌ كمك‌ مي‌كردي‌ و همه‌ كمك‌مي‌كردند، امروز من‌ اينجا اسير نبودم‌تو بايد من‌ را نجات‌ دهي‌. بايد تا شب‌ نشده‌، حداقل‌ 3 كيسه‌ آشغال‌ از طبيعت‌ ايران‌ جمع‌ كني‌.))

جنيفر با سرعت‌ شنا كرد و خود را به‌ ساحل‌ رساند. مرد قرمزپوش‌ منتظر او بود. او را از آب‌ گرفت‌ و به‌ صورت‌ او فوت‌ كرد و او

دوباره‌ به‌ هياءت‌ انساني‌ درآمد و اين‌ بار به‌ راحتي‌ از خواب‌ بيدار شد. زير بالش‌ كاغذي‌ خيس‌ بود كه‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ بود: ((روزي كه مرد قرمزپوش تو را به ماهي يا گلي يا خرگوشي بدل كند از ستمي كه در زمان انسان بودنت بر طبيعت روا داشتي پشيمان خواهي شد.))

جنيفر ساعتي‌ نشست‌ و فكر كرد. فكر كرد سر كار نرود تا راهي پيدا كند. او چطور مي‌توانست‌ تا شب‌ به‌ ايران‌ سفر كند و آشغال‌ جمع‌ كند؟ يادش‌ آمد آن‌ روز به همراه فرانس‌ از دريا به جنگلي زيبا به نام سيسنگان رفته بودند و به‌ زني‌ ايراني‌ برخورده‌ بودند كه‌ او هم‌ آشغالها را از طبيعت‌ مي‌زدود. فرانس‌ با چه‌ شور و حرارتي‌ براي‌ جنيفر تعريف‌ كرده‌ بود كه‌ اطرافيان‌ زن‌ هم‌ او را مسخره‌ مي‌كردند و او اهميت‌ نمي‌داد. فرانس‌ چقدر هيجان‌زده‌ شده‌ بود وقتي‌ فهميده‌ بود دختر ايراني‌ نويسنده‌ است‌ و چند تا از كتابهايش‌ هم‌ چاپ‌ شده‌. به‌ دنبال‌ جنيفر آمده‌ بود تا او را با دختر آشنا كند. اسم‌ او آنقدر سخت‌ بود كه‌ در ياد جنيفر نمانده‌ بود اما دختر يكي‌ از كتابهايش‌ را كه‌ براي‌ كودكان‌ بود به‌ آنها هديه‌ داده‌ بود. جنيفر سراغ‌ كتابخانه‌ رفت‌ و كتاب‌ را پيدا كرد. كتاب‌ را برداشت‌ و به‌ يك‌ فروشگاه‌ كه‌ مي‌دانست‌ فروشنده‌اش‌ ايراني‌ است‌، رفت‌ و از او كمك‌ خواست‌. فروشنده‌ گفت‌ كه‌ بايد چند ساعتي صبر كني‌. جنيفر بدون‌ اين‌ كه‌ به‌ حرفهاي‌ او گوش‌ دهد مدام‌ اصرار مي‌كرد كه‌ همين‌ حالا زنگ‌ بزند. بالاخره‌ فروشنده‌ عصباني‌ شد و داد زد خانوم‌ الان‌ همه‌ جا در ايران‌ تعطيله‌، الآن‌ در ايران‌ 12 نيمه شبه‌.)) جنيفر نااميد شده‌ بود. اگر تا شب‌ صبر

مي‌كرد ديگر خيلي‌ دير بود. باز اصرار كرد. چيزي‌ در دلش‌ به‌ او مي‌گفت‌ كه‌ مي‌تواند همين‌ حالا نويسنده‌ را پيدا كند. فروشنده‌ به‌ ناشر تلفن‌ زد، با كمال تعجب ديد كه زني‌ پاسخ‌ داد. فروشنده‌ با تعجب‌ شروع‌ به‌ صحبت‌ كرد و فهميد زن پاسخگومدير انتشارات است كه تلفن دفتر كارش را روي منزل منتقل مي كند. فروشنده در يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ دروغي‌ به‌ هم‌ بافت‌ كه‌ ناشر نتوانست‌ از دادن‌ شماره‌ي‌ نويسنده‌ امتناع كند. گفت‌ يك‌ ناشر مي‌خواهد كتاب‌ او را در آمريكا چاپ‌ كند و پول‌ خوبي‌ به‌ او مي‌دهد. فروشنده‌ به‌ نويسنده‌ زنگ‌ زد و او را از خواب بيدار كرد. گفت‌ خانمي‌ آمريكايي‌ مي‌خواهد با او صحبت‌ كند. جنيفر ماجراي‌ خوابش‌ را براي‌ نويسنده‌ تعريف‌ كرد و گفت‌ 4 خواب‌ عجيب‌ ديگر هم‌ ديده‌. از نويسنده‌ خواست‌ تا به‌ كوهي‌، جايي‌ برود و آشغال‌ جمع‌ كند. جنيفر فكر مي‌كرد حرفهايش‌ احمقانه‌ است‌ و نويسنده‌ به‌ او خواهد خنديد و گوشي‌ را قطع‌ خواهد كرد اما او نه‌ تنها نخنديد بلكه‌ از جنيفر خواست‌ كه‌ تمام‌ خوابهايش‌ را براي‌ او بفرستد تا او يك‌ داستان‌ در اين‌ مورد بنويسد. جنيفر هم‌ قبول‌ كرد و آدرس‌ گرفت‌. نويسنده‌ هم‌ قول‌ داد خواسته‌ي‌ او را برآورده‌ كند.

چقدر گاهي‌ كارهاي‌ دنيا عجيب‌ مي‌شود. جنيفر به‌ ياد كتاب‌ ((شاهزاده‌ خانم‌ قورباغه‌)) افتاد كه‌ ماهي‌ و مرغابي‌ و خرگوشي‌ كه‌ شاهزاده‌ در راه‌ ديده‌ بود، روزي‌ به‌ درد او خوردند و به‌ او كمك‌ كردند. اين‌ دوست‌ هم‌ در ايران‌ امروز به‌ درد او خورده‌ بود و حرفهاي‌ به‌ ظاهر احمقانه‌ي‌ او را به‌ سخره‌ نگرفته‌ بود.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

    

شب‌ سوم‌ جنيفر خوابيد. منتظر بود كه‌ خواب‌ ببيند. خوابش‌ اينگونه‌ شروع‌ شد. در پاركي‌ منتظر كسي‌ روي‌ نيمكت‌ نشسته‌ بود.

مي‌دانست‌ آن‌ شخص‌ رامسس‌ است‌. مرد قرمزپوش‌ هم‌ چند نيمكت‌ آن‌ طرف‌تر نشسته‌ بود و به‌ او لبخند مي‌زد. بالاخره‌ رامسس‌ آمد.

با هم‌ به‌ يك‌ كافي‌ شاپ‌ رفتند. مرد قرمز پوش‌ هم‌ به‌ دنبال‌ آنها راه‌ افتاد. پشت‌ يك‌ ميز نشستند. رامسس‌ گفت‌: ((امروز مي‌خواهم‌ برايت‌ يك‌ داستان‌ تعريف‌ كنم‌.)) و داستان‌ خود را شروع‌ كرد. وسطهاي‌ داستان‌ مرد قرمز پوش‌ هم‌ كنار ميز آنها آمد و نشست‌ و به‌ داستان‌ گوش‌ فرا داد. جنيفر خود را جمع‌ كرد و به‌ رامسس‌ نزديك‌ شد تا از گزند مرد قرمزپوش‌ در امان‌ باشد.

((در كشور ايران‌، از كشورهاي‌ مشرق‌زمين‌ پيرمردي‌ بود كه‌ مثل‌ همه‌ي‌ پيرمردها از اول‌ پير نبود و زماني‌ جوان‌ بود. چون‌ همه‌ جوانها موهايش سفيد نبود ولي فرقي‌ كه‌ با باقي‌ آنها داشت‌ اين‌ بود كه‌ مي‌نوشت‌. بالاخره‌ در 30 سالگي‌ مجوز انتشارات‌ گرفت‌ و نوشته‌هاي‌ خود را چاپ‌ كرد. نوشته‌هاي‌ او به‌ سرعت‌ ناياب‌ مي‌شد و كمي‌ بعد سربازهاي‌ حكومتي‌ مي‌آمدند و او را مي‌گرفتند، دادگاهي‌اش‌ مي‌كردند و از 6 ماه‌ تا يك‌ سال‌ برايش‌ زندان‌ مي‌بريدند. مرد جوان‌ از زندان‌ ناراضي‌ نبود چون‌ در زندان‌ بيشتر كتاب‌ مي‌خواند.

دوست‌ داشت‌ تمام‌ كتابهاي‌ دنيا را بخواند ولي‌ چون‌ مي‌دانست‌ عمر كوتاهش‌ چنين‌ فرصتي‌ را به‌ او نمي‌دهد هيچ‌ فرصتي‌ را براي‌كتاب‌ خواندن‌ از دست‌ نمي‌داد. اگر انسان‌ عمرش‌ را به‌ بطالت‌ هدر دهد و هر روز انديشه‌اش‌ را از روز پيش‌ غني‌تر نسازد به‌ چه‌ درد مي‌خورد؟

هر بار كه‌ از زندان‌ آزاد مي‌شد، چند ماهي‌ اسير نوشتن‌ كتاب‌ ديگري‌ مي‌شد و بعد از چاپ‌، باز هم‌ روانه‌ي‌ زندان‌ مي‌شد. بدين‌ ترتيب‌ او يك‌ كتابفروشي‌ داشت‌ كه‌ بيشتر اوقات‌ بسته‌ بود و دوستداران‌ او هر روز به‌ اميد آزادي‌ او از آنجا گذر مي‌كردند تا كتاب‌ تازه‌ي‌ اورا بگيرند و انديشه‌شان‌ را غني‌تر سازند. سالها به‌ همين‌ منوال‌ گذشت‌. مرد جوان‌، ميانسال‌ شد در كشورش‌ انقلاب‌ شد و حكومت‌ پادشاهي‌ جاي‌ خود را به‌ حكومت‌ جمهوري‌ اسلامي‌ داد. وزارت‌ ارشاد اسلامي‌ تشكيل‌ شد. ديگر ناشر حق‌ نداشت‌ كتابي‌ را كه‌ با ديد خودش‌ مناسب‌ بود چاپ‌ كند بلكه‌ بايد رونوشت‌ كتاب‌ را براي‌ ارشاد مي‌برد تا اگر موردي‌ نداشت‌ اجازه‌ي‌ چاپ‌ بگيرد. مرد ميانسال‌ ديگر كتابي‌ منتشر نكرد و ديگر به‌ زندان‌ نيفتاد و ديگر مغازه‌اش‌ بسته‌ نشد. او با تجربه‌هاي‌ انبوه‌، مشاور بسياري‌ از مردمان‌ بود. از مصايب‌ زندگي‌ در نمي‌ماند كه‌ بايد از كدام‌ راه‌ برود. پاسخ‌ هر سوالي‌ را مي‌دانست‌ خيلي‌ها دوستش‌ داشتند. همه‌ از او مي‌پرسيدند كه‌ چه‌ كتابي‌ بخوانند و چه‌ كتابي‌ نخوانند. او از سليقه‌ي‌ هر كس‌ مي‌فهميد چه‌ كتابي‌ بايد به‌ او معرفي‌ كند كه‌ هم‌ برايش‌ جذاب‌ باشد و هم‌ چيز تازه‌اي‌ به‌ او بياموزد. حالا ديگر پير شده‌ بود و موهاي‌ وسط سرش‌ ريخته‌ بود و موهاي‌ سفيد دور سرش‌ را بلند كرده‌ بود و كمي‌ چاق‌ شده‌ بود. يك‌ روز براي‌ او اتفاقي‌ افتاد كه‌ مدتها طول‌ كشيد كه‌ بفهمد بايد چه‌ بكند.

مردي‌ سي‌ ساله‌ و يا كمتر با لباسهاي‌ مندرس‌ با دو گوني‌ بر دوش‌ وارد مغازه‌اش‌ شد. پيرمرد مشغول‌ خواندن كتاب‌ بود و به‌ هيچ‌ جا توجهي‌ نداشت‌. اصولاً اخلاقش‌ اينگونه‌ بود. بعضي‌ از مشتريها عادت‌ داشتند داخل‌ مغازه‌ شوند و كتاب‌ دلخواهشان‌ را برداند و قيمتش‌ را از پشت‌ جلدش‌ بخوانند و روي‌ ميز او پول‌ كتاب‌ را بگذارند و گاهي‌ آخر شب‌ كه‌ سر از كتاب‌ بلند مي‌كرد تا مغازه‌ را تعطيل‌ كند مي‌ديد كه‌ پول‌ زيادي‌ روي‌ ميزش‌ جمع‌ شده‌ است‌. اين‌ بار هم‌ پول‌ قابل‌ توجهي‌ روي‌ ميز بود كه‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ وارد شد، چقدر اين‌ پولها به‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ چشمك‌ مي‌زدند. بي‌ شك‌ اين‌ كتاب‌ خيلي‌ جذاب‌ بود كه‌ پيرمرد اين جور غرق خواندن آن بود و پولها را در كشو نگذاشته بود. مرد گوني‌ بر دوش‌ چقدر با نفسش‌ مبارزه‌ كرد كه‌ پولها را برندارد. او تا به‌ حال‌ از كسي‌ پول‌ ندزديده‌ بود. اما چقدر خوب‌ مي‌شد اگر اين‌ همه‌ پول‌ داشت‌. بالاخره‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ كه‌ مدت زيادي آنجا ايستاده‌ بود گفت: ((آقا؟!)) بازهم‌ بلندتر: ((آقا؟!)) و بار سوم‌ تقريباً فرياد كشيد.

پيرمرد از كتاب‌ بيرون‌ آمد. مشتري‌ جديدي‌ بود. تا به‌ حال‌ چنين‌ كسي‌ را نديده‌ بود. مرد گوني‌ را بر زمين‌ گذاشت‌ و گفت‌: ((اينها تمام‌كتابهايي‌ است‌كه‌ در 20 سال‌ از مغازه‌تان‌ دزديدم‌. همه‌ را پس‌ آوردم‌ چون‌ پشيمانم‌. اگر دوست‌ داريد زنگ‌ بزنيد پليس‌ بيايد و مرا به‌زندان‌ ببرد چون‌ هرچه‌ باشد من‌ دزدي‌ كرده‌ام.))‌

پيرمرد مدتي‌ ساكت‌ بود. نمي‌دانست‌ چه‌ بگويد. مرد‌ گوني‌بردوش‌ با قيافه‌اي‌ شرمگين‌ جلوي‌ او ايستاده‌ بود. بالاخره‌ پيرمرد به‌

حرف‌ آمد: ((تا به‌ حال‌ چيز ديگري‌ هم‌ دزديده‌اي‌؟))

يك‌ بار پدرم‌ از بالاي‌ ساختمان‌ افتاد و سرش‌ شكست‌، رفتم‌ داروخانه‌ و دواگلي‌ و باند خواستم‌. چون‌ پول‌ نداشتم‌ آنها را برداشتم‌ و فرار كردم‌. يك‌ بار ديگر هم‌ از جلوي‌ رستوراني‌ مي‌گذشتم‌ كه‌ بوي‌ خيلي‌ خوبي‌ از آن‌ بيرون‌مي‌آمد. وانتي‌ كنار رستوران‌ بود كه‌ دو مرد قابلمه‌اي‌ بزرگ‌ سوار آن‌ كردن‌. تا دو مرد به‌ داخل‌ رفتند كه‌ قابلمه‌ي‌ ديگري‌ بياورند من‌ در قابلمه‌ را برداشتم‌ و كبابي‌ دزديدم‌ و فرار كردم‌ و در راه‌ آن‌ را خوردم‌. بجز اين‌ كتابها و اين‌ دو مورد چيز ديگري‌ ندزديدم‌.

- چرا اين‌ كار را مي‌كني‌؟

- من‌ اول‌ كارگر مرغداري‌ بودم‌. دامپزشك‌ آنجا من‌ را به‌ خانه‌اش‌ مي‌برد تا در كارهاي‌ خانه‌ كمك‌ كنم‌. خودش‌ هم‌ سواد يادم‌ داد، هر ازگاهي‌ هم‌ به‌ من‌ كتابي‌ مي‌داد كه‌ بخوانم‌. من‌ از همان‌ دوران‌ عاشق‌ كتاب‌ شدم‌. چندي‌ بعد او شروع‌ به‌ ساختمان‌ سازي‌ كرد و مرا سركارگر آنجا كرد. آنجا هم‌ برايم‌ كتاب‌ مي‌آورد و مي‌خواندم‌. مدتي‌ بعد او را گم‌ كردم‌ و كارگر ساختماني‌ شدم‌. مي‌خواستم‌ بروم‌كتابخانه‌ عضو شوم‌ اما قبول‌ نكردند. مي‌گفتند نه‌ معرف‌ داري‌ نه‌ آدرس‌ ثابت‌ و تلفن‌. مي‌دانم‌ كار بدي‌ كردم‌ اما حاضرم‌ تاوان‌ آن‌ راپس‌ دهم‌.

پيرمرد نگاهي‌ به‌ كتابها انداخت‌. همه‌ قديمي‌ و كهنه‌ بودند. قيمتهايشان‌ آنقدر ارزان‌ بود كه‌ خنده‌اش‌ مي‌گرفت‌. بعضي‌ از آنها 2 تومان‌ بودند. امروزه‌ هر كتاب‌ حداقل‌ 2000 تومان‌ بود. هزار برابر تورم‌. پيرمرد مي‌دانست‌ كه‌ او را تحويل‌ پليس‌ نمي‌دهد ولي‌ كتابها هم‌ ديگر به‌ درد او نمي‌خورد اما دوست‌ نداشت‌ آنها را مجاناً به‌ پسر بدهد. گفت‌: ((من‌ تمام‌ اين‌ كتابها را به‌ قيمت‌ 1000 تومان‌ به‌ تو مي‌فروشم‌.))

پسر خوشحال‌ شد از اين‌ كه‌ پيرمرد او را بخشيده‌ بود و از طرفي‌ مجبور نبود از دوستانش‌ جدا شود. 1000تومان‌ پول‌ زيادي‌ نبود اما او همراه‌ نداشت‌. گفت‌: ((500 تومان‌ دارم‌ ولي‌ با آن‌ بايد سر ساختمان‌ برگردم‌. آنجا 10000 تومان‌ قايم‌ كردم‌. فردا 1000 تومان‌ برايتان‌ مي‌آورم‌ و كتابهايم‌ را مي‌برم‌.))

پيرمرد به‌ خانه‌ رفت‌. مدام‌ در فكر او بود. مردي‌كه‌ يك‌ دهم‌ ثروتش‌ را خرج‌ كتاب‌ مي‌كند. درست‌ مثل‌ اين‌ كه‌ كسي‌ كه‌ فقط يك‌ پيكان‌ دارد 600000 تومان‌ كتاب‌ و كسي‌ كه‌ فقط يك‌ خانه‌ي‌ كوچك‌ دارد سه‌ مليون‌ تومان‌ و كسي‌ كه‌ فقط يك‌ كارخانه‌ دارد، سي‌ مليون‌ تومان‌ كتاب‌ بخرد!

پيرمرد رفت‌ و در كتابخانه‌اش‌ نشست‌. در ايران‌ مردم‌ عادت‌ دارند سر قيمت‌ اجناسي‌ كه‌ مي‌خرند چانه‌ بزنند يعني‌ از فروشنده‌

مي‌خواهند كه‌ جنس‌ را به‌ قيمت‌ پايين‌تري‌ بفروشد. جنيفر به‌ اخلاق‌ مردم‌ ايران‌ آشنايي‌ داشت‌ چون‌ يك‌ بار با فرانس‌ به‌ ايران‌ سفر كرده‌ بود. پيرمرد بدون‌ اراده‌ به‌ ياد چنين‌ افرادي‌ افتاد كه‌ سر قيمت‌ كتاب‌ چانه‌ مي‌زدند و هرچه‌ پيرمرد مي‌گفت‌ كتاب‌ با اجناس‌ ديگر فرق‌ دارد و چون‌ قيمتش‌ روي‌ آن‌ نوشته‌، جايي‌ براي‌ گرانفروشي‌ نمي‌ماند و سودش‌ هم‌ اندك‌ است‌ و جاي‌ تخفيف‌ ندارد به‌ خرجشان‌نمي‌رفت‌ كه‌ نمي‌رفت‌. بعضي‌ها هم‌ بسيار سمج‌ پول‌ كتاب‌ را معادل‌ دو سوم‌ يا نصف‌ روي‌ ميز مي‌گذاشتند و مي‌رفتند. البته‌ اين‌ قبيل‌افراد كم‌ بودند اما آنها چه‌ فرق‌ با پسرگوني‌ به‌ دوش‌ داشتند؟ فرقشان‌ اين‌ بود كه‌ آنها پول‌ كتاب‌ را داشتند و نمي‌خواستند بدهند ونيمي‌ از كتاب‌ را مي‌دزديدند و فرق‌ ديگرشان‌ اين‌ بود كه‌ هيچ‌ وقت‌ برنمي‌ گشتند تا تقاضاي‌ بخشش‌ كنند. پيرمرد كه‌ آنها را هم‌ بخشيده‌ بود پس‌ بي‌ شك‌ مرد گوني‌ به‌ دوش‌ را نيز از ته‌ دل‌ مي‌بخشيد. چقدر كتاب‌ در كتابخانه‌اش‌ بود. اينهمه‌ كتاب‌ زير دست‌ زن‌ و فرزندش‌ بود ولي‌ آنها مطالعه‌ نمي‌كردند و عمر عزيزشان‌ را بدون‌ بهره‌گيري‌ از دستاوردهاي‌ ديگران‌ تلف‌ مي‌كردند.

پيرمرد دفتري‌ داشت‌ كه‌ نام‌ كساني‌ كه‌ به‌ آنها كتاب‌ قرض‌ مي‌داد و نام‌ كتابها را يادداشت‌ مي‌كرد. هفت كتاب‌ از كتابخانه‌ برداشت‌. دفتر را باز كرد و نام‌ آنها را نوشت‌، مانده‌ بود كه‌ نام‌ قرض‌ گيرنده‌ را چه‌ بايد يادداشت‌ كند، كمي‌ فكر كرد و نوشت‌: مرد گوني‌ بر دوش.‌))

رامسس‌ به‌ جنيفر نزديك‌ شد، چيزي‌ در دستش‌ فشرد و لبان‌ او را بوسيد.

جنيفر از خواب‌ پريد. زير بالش‌ را جستجو كرد. بر روي‌ كاغذي‌ نوشته‌ بود: ((از ميان‌ آنهمه‌ كتابهايي‌ كه‌ فرانس‌ خريده‌ تو كدامها راخوانده‌اي‌؟))

يكي‌ دو مورد بيشتر نبود. دو روز از تعطيلات‌ جنيفر سپري‌ شده‌ بود و بايد سر كار مي‌رفت‌. كتابي‌ از كتابخانه‌ برداشت‌ و در جيبش‌چپاند تا در راه‌ مطالعه‌ كند.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

    

باز هم‌ خواب‌ جنيفر مثل‌ شب‌ پيش‌ آغاز شد. مرد قرمزپوش‌ او را تعقيب‌ كرد و او بناي‌ دويدن‌ را گذاشت‌. وقتي از نفس افتاد، ايستاد چشمانش را بست و هنگامي كه چشمانش را گشود، خود را نزديك‌ اهرام‌ مصر يافت‌. رامسس‌ مست‌ و لاابالي‌ با مردي‌ حرف‌ مي‌زد. مرد قرمزپوش‌ دور نشسته‌ بود و كتاب‌ مي‌خواند! رامسس‌ جنيفر را ديد و جلو آمد. ديگر مست‌ نبود. گفت‌: ((آن‌ مرد را كه‌ مي‌بيني‌ داشت‌ به‌ مرز جنون‌ مي‌رسيد چون‌ مثل‌ چوپان كتاب ((كيمياگر)) خواب‌ ديده‌ بود كه‌ گنجي‌ در اينجا پيدا مي‌كند و تمام‌ دارايشش‌ را فروخته بود‌ و به‌ اينجا آمده بود ولي چيزي‌ نيافته بود‌. مرد مستي‌ هم‌ اينجا نبود تا به‌ او بفهماند گنج‌، درست‌ در حياط خانه‌ي‌ خود اوست‌. پس‌ من‌ به‌ ناچار اداي‌ مرد مستي‌ را در آوردم‌ و در پرده‌، راز را به‌ او گفتم‌. بگذار خيال‌ تو را هم‌ راحت‌ كنم‌. خيال‌ دارم‌ جاي‌ گنج‌ شخصي‌ تو را هم‌ به‌ تو نشان‌ دهم‌. اما چون‌ تو را دوست‌ دارم‌ نمي‌گذارم‌ خيلي‌ زجر بكشي‌ و تا مصر بروي‌ تا بفهمي‌ گنج‌ كجاست‌. اما لااقل‌ 7 شب‌ بايد تحمل‌ كني و هفت بار به‌ من‌ بوسه‌ دهي‌. رامسس‌ بي‌ شباهت‌ به‌ فرانس‌ نبود. باز جلو آمد و جنيفر را در آغوش‌ گرفت‌، كاغذي‌ در دست‌ او فشرد و لبان‌ او را بوسيد. جنيفر با تمام‌ قوا فرياد كشيد و بيدار شد. همان‌ لحظه‌ دست‌ در زير بالش‌ كرد. باز نوشته‌اي‌ با همان‌ خط زير بالش‌ بود: ((اگر با تمام‌ وجود چيزي‌ را طلب‌ كني‌، كل‌ كائنات‌ به‌ نحوي‌ عمل‌ مي‌كند كه‌ تو بتواني‌ به‌ آرزوي‌ خود برسي‌، اما مواظب‌ باش‌ وقتي‌ به‌ آن‌ رسيدي‌، دست‌

از طلب‌ او برنداري‌ كه‌ چه‌ بسا نظام‌ كائنات‌ به‌ نحوي‌ عمل‌ كند كه‌ آرزوي‌ شخصي‌ات‌ را از تو بازستاند كه‌ ديگر راه‌ برگشتي‌ نخواهي‌داشت‌.))

جنيفر ديگر از رامسس‌ نمي‌ترسيد. وقتي‌ بيدار شد از اين‌ كه‌ مردي‌ غريبه‌ لبان‌ او را بوسيده‌ ناراحت‌ بود اما حالا مي‌دانست‌ كه‌ او

حرفهايي‌ گرانبها به‌ او مي‌آموزد و 5 بار‌ ديگر ديدن او به‌ اين‌ مي‌ارزد كه‌ گنج‌را پيدا كند.

بر روي‌ كاغذ دوم‌ تاريخ‌ زد و بر روي‌ كاغذ اول‌ نيز. سپس‌ نشست‌ و براي‌ اولين‌ بار خوابهايش‌ را نوشت‌ و كاغذها را در انتها چسباند.

از نوشتن حس خوبي به او دست داده بود. ياد حرف‌ فرانس‌ افتاده‌ بود كه‌ از زبان‌ نويسنده‌اي‌ گفته‌ بود: ((هر روز بايد چيزي‌ بنويسيم‌ اگر نخواهيم‌ روزها را تهي‌ بگذرانيم‌.))
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:30  توسط ارغوان اشترانی  | 

    دوستان عزيزم، اين داستان كوتاه رو در هفت قسمت در پستهاي جداگانه به شما تقديم مي كنم:

جنيفر به‌ آرامي‌ چشمهاي‌ زيبا و عسلي‌اش‌ را برهم‌ گذاشت‌. با خودش‌ فكر كرد: تا شب‌ كه‌ نيستيم‌ وقتي‌ هم‌ كه‌ مي‌آييم‌ ((فرانس‌)) پشت‌ ميز مي‌نشيند و اراجيف‌ مي‌نويسد. سعي كرد انصاف را رعايت كند. نوشته هاي فرانس‌ اراجيف‌ نبود. حرفهايي‌ حكيمانه‌ و گاه‌ شعرهايي‌ عارفانه‌ بود. گاهي‌ داستان‌ مي‌نوشت‌ و گاهي‌ تكه‌هايي‌ از نوشته‌هاي‌ ديگران‌ را يادداشت‌ مي‌كرد. چند بار اصرار كرده‌بود كه‌ ((جنيفر)) آنها را بخواند. او چند تا را خوانده‌ بود و خسته‌ شده‌ بود و گفته‌ بود بعداً مي‌خواند. آخر خط فرانس‌ خسته‌كننده‌ بود، اما هيچ وقت‌، وقتي‌ وجود نداشت‌. كار آنها را بلعيده‌ بود.

بالاخره‌ خوابش‌ برد. نيمه‌ شب‌ بيدار شد و باز فرانس‌ را در حال‌ نوشتن‌ ديد. با كمي‌ غرولند رفت‌ و دوباره‌ خوابيد. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ حس‌ كرد پيكر فرانس‌ در كنارش‌ آرميد و چون‌ گربه‌ي‌ ملوسي‌ خود را در بازوان‌ توانمند فرانس‌ افكند. دم‌دماي‌ صبح‌ خواب‌ عجيبي‌ ديد. در خياباني‌ تاريك‌ و ترسناك‌ به‌ سوي‌ خانه‌ قدم‌ مي‌زد. مردي‌ با سري‌ كاملاً تاس‌ و شنلي‌ قرمز رنگ‌ كه‌ تا پايين‌ پايش‌ مي‌رسيد از دور او را تعقيب‌ مي‌كرد. هر بار كه‌ جنيفر بر مي‌گشت‌ و او را نگاه‌ مي‌كرد، به‌ نظرش‌ مي‌رسيد كه‌ مرد لبخند مي‌زند. بر سرعت‌ قدمهايش‌ افزود. مرد هم‌ بر سرعتش‌ اضافه‌ كرد. جنيفر از ترس‌ مرد نمي‌دانست‌ چه‌ مي‌كند. راه‌ درست‌ را گم‌ كرده‌ بود. دوان‌ دوان‌ مي‌دويد و پشت‌ سرش‌ را نگاه‌ نمي‌كرد. بالاخره‌ خود را در قبرستان‌ يافت‌. ترس‌ بيشتري‌ وجودش‌ را فرا گرفت‌. چون‌ كودكان‌ مي‌دويد و گريه‌ مي‌كرد. به‌ قبرهايي‌ رسيد كه‌ تازه‌ بودند و سنگ‌ قبر نداشتند. به‌ نظرش‌ رسيد كه‌ از يكي‌ از قبرها صدا مي‌آيد. بيشتر ترسيد. فرياد زد و دويد كه‌ دستي‌ مچش‌ را گرفت‌. داشت‌ قالب‌ تهي‌ مي‌كرد. فكر كرد مرد قرمز پوش‌ است‌. با وحشت‌ برگشت‌ و نگاه‌ كرد. مردي‌ زيبا بود با چشمان‌ تيره‌ كه‌ لباسي‌ به‌ سبك‌ روميان‌ قديم‌ در بر داشت‌. لباسي‌ كرم‌ رنگ و قيافه‌اي‌ جذاب‌ و لبخندي‌ بر لب‌. گرچه‌ اين‌ مرد هم‌ كم‌ و بيش‌ عجيب‌ بود اما جنيفر حس‌ كرد مي‌تواند به‌ او اطمينان‌ كند. هر چه‌ بود قيافه‌اش‌ مثل‌ مرد قرمز پوش‌ ترسناك‌ نبود.

مرد قرمز پوش‌ دورتر ايستاده‌ بود و لبخند مي‌زد. مرد جوان‌ خود را ((رامسس‌)) معرفي‌ كرد. از جنيفر خواست‌ نترسد و آرام‌ باشد. گفت‌ كه‌ در قبري‌ كه‌ از آن‌ صدا مي‌آيد مردي‌ زنده‌ است‌ كه‌ او را به‌ اشتباه‌ به خاك‌ سپرده‌اند. از جنيفر خواست‌ كه‌ با موبايلش‌ به‌ پليس‌ اطلاع‌ دهد. جنيفر تماس‌ گرفت‌. دقايقي‌ بعد پليس‌، ماشين‌ آمبولانس‌ و ده‌ها امدادگر آنجا بودند. بدون‌ توجه‌ به‌ جنيفر گذشتند و به‌ حفاري‌ قبر مشغول‌ شدند. پيرمردي‌ را بيرون‌ آوردند كه‌ به‌ سختي‌ نفس‌ مي‌كشيد. او را سوار آمبولانس‌ كردند. جنيفر به‌ رامسس‌ گفت‌: ((من‌ از پليس‌ مي‌خواهم‌ كه‌ مرا به‌ خانه‌ برساند.)) رامسس‌ گفت‌: ((نيازي‌ نيست‌ اين‌ همه‌ صبر كني‌. پليس‌ حالا حالاها خواهد ايستاد تا مسئله‌ را صورت‌جلسه‌ كند. من‌ تو را به‌ خانه‌ خواهم‌ رساند.)) جنيفر كه‌ ترجيح‌ مي‌داد با پليس‌ برود گفت‌: ((من‌ مي‌خواهم‌ بمانم‌ تا بفهمم‌ چه‌ بر سر مرد مي‌آيد و كس‌ و كاري‌ دارد يا نه‌.))

رامسس‌ گفت‌: ((او پدر فرماندار است‌. فرماندار او را بي‌ نهايت‌ دوست‌ دارد. اين‌ مرد آنقدر مهربان‌ است‌ كه‌ حتي‌ عروسش‌ او را چون‌ پدر خود دوست‌ دارد. اما او غالباً تنها بود. آنقدر پسرش‌ در كار غرق‌ شد و به‌ او سر نزد كه‌ افسردگي‌ گرفت‌ و با قرصهاي‌ خواب خودكشي‌ كرد. من‌ كه‌ از آن‌ حوالي‌ مي‌گذشتم‌ اين‌ را فهميدم‌ و زود كسي‌ را پيدا كردم‌ كه‌ به‌ پليس‌ اطلاع‌ دهد. او را به‌ بيمارستان‌ بردند و پنداشتند فوت‌ كرده‌ و فكر كردند بي‌ كس‌ و كار است‌ و او را به‌ اينجا آوردند و خاك‌ كردند. حالا هم‌ او در بيمارستان‌ خواهد گفت‌ كه‌پسرش‌ به‌ ديدارش‌ بيايد و تا لحظه‌ي‌ ديدن‌ او زنده‌ مي‌ماند و آنگاه‌ كه‌ او را ديد جان‌ مي‌سپارد و باز به‌ همين‌ مكان‌ خواهد آمد.))

جنيفر گفت‌: ((من‌ به‌ غيبگويي‌ اعتقاد ندارم‌. دوست‌ دارم‌ بمانم‌ و خودم‌ ببينم‌.))

رامسس گفت‌: ((فردا مي‌تواني‌ تمام‌ ماجرا را در روزنامه بخواني‌ اما بهتر است‌ هر چه‌ زودتر به‌ خانه‌ات‌ برگردي‌.))

اين‌ را گفت‌ و به‌ جنيفر نزديك‌ شد و گفت‌: ((من‌ عاشق‌ توام‌ و با اينكه‌ زنده‌ هستي‌ قدرت‌ را مي‌دانم‌.)) دستش‌ را در دست‌ جنيفر فشرد و جنيفر حس‌ كرد كاغذي‌ در دست‌ او مي‌گذارد. جنيفر با وحشت‌ ديد كه‌ رامسس‌ لبانش‌ را بوسيد. فريادي‌ كشيد و بيدار شد.

فرانس‌ هم‌ بيدار شد و او را نوازش‌ كرد و برايش‌ آب‌ آورد و او را خواباند. جنيفر غر زد كه‌: ((وقتي‌ سر شب‌ نمي‌آيي‌ بخوابي‌ من‌

خواب‌ بد مي‌بينم‌.)) و دوباره‌ به‌ خواب‌ رفت‌. صبح‌ وقتي‌ چشمهايش‌ را باز كرد فرانس‌ رفته‌ بود. طبق‌ عادت‌ معمول‌ خواست‌ بالشش‌ را بغل‌ كند و دوباره بخوابد كه‌ دستش‌ زير بالش‌ به‌ كاغذي‌ برخورد كرد. كاغذ را برداشت‌ و نگاه‌ كرد. با خطي‌ پيوسته‌ كه‌ ديگر منسوخ‌ شده‌ بوده‌ بود، روي‌ كاغذ نوشته‌ بود: ((تو هم‌ قدر كساني‌ را كه‌ دوست‌ داري‌ پيش‌ ار آن‌ كه‌ بميرند، بدان‌.))

جنيفر حس‌ كرد كه‌ تمام‌ بدنش‌ يخ‌ مي‌كند. كنار پنجره‌ رفت‌. پسرك‌ روزنامه‌فروش‌ با دوچرخه‌ي‌ كهنه‌ و زنگ‌زده‌اش‌ روزنامه‌ را در جعبه‌ي‌ پست‌ قرار داد. چقدر جنيفر دلش‌ مي‌خواست‌ به‌ او انعامي‌ بدهد ولي‌ هر روز يا زودتر از او خانه‌ را ترك‌ مي‌كرد و امروز هم‌ كه‌ تعطيل‌ بود دير از خواب‌ بيدار شده‌ بود و حوصله نداشت لباس عوض كند و دنبال او بدود. فكر كرد هفته ي بعد به او انعام خواهد داد، صبحانه‌اش‌ را خورد و رفت‌ تا روزنامه‌ را بردارد. فكر كرد خواندن‌ روزنامه‌ او را از فكر خواب‌ ديشبش‌ بيرون‌ مي‌آورد. يكي‌ از عنوانها توجهش‌ را جلب‌ كرد: ((تلفني‌ ناشناس‌ مرده‌اي‌ را به‌ آرزوي‌ خود رساند)) متن‌ را خواند

وقايع‌ ديشب‌ را نوشته‌ بود. ديوانه‌ كننده‌ بود. از خانه‌ بيرون‌ رفت‌ و تا وقتي‌ مطمئن‌ نبود فرانس‌ به‌ خانه‌ آمده‌، به‌ خانه‌ برنگشت‌. درخيابان‌ پرسه‌ مي‌زد و سعي‌ مي‌كرد همه‌ چيز را فراموش‌ كند، ولي‌ بي‌ فايده‌ بود. شب‌ كه‌ فرانس‌ آمد همه‌ چيز را براي‌ او تعريف‌ كرد. فرانس‌ كمي‌دلخور شد كه‌ مردي‌ غريبه‌ از لبان‌ زنش‌ بوسه‌ دزديده‌ و كمي‌ بد و بيراه‌ گفت‌ ولي‌ با خواب‌ او كه‌ نمي‌توانست‌ دربيفتد. از همه‌ عجيب‌تر دستخط بود. فرانس‌ متعجب‌ و دلخور گفت‌: ((مگر مي‌شود روياي‌ آدم‌ براي‌ او دستخط بنويسد؟)) به‌ هر حال‌ از رامسس‌ ممنون‌ بود چون‌ او به‌ جنيفر حرف‌ دل‌ فرانس‌ را زده‌ بود. لبخند مرموزي‌ بر لبانش‌ نقش‌ بست‌. شب‌ بعد، هر دو باهم‌ رفتند و خوابيدند...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:31  توسط ارغوان اشترانی  | 

- با تو ام. ازت مي پرسم چرا؟ مي شنوي؟ چرا؟ مي خواستي منو ضايع كني؟ مگه من چه هيزم تري به تو فروخته بودم؟...
اي بابا؟ چي مي خوايد پشت در اين اتاق؟ خانم وطن پرست، شما كار و زندگي نداري پشت اين در ايستادي؟ برو دنبال كارت جونم. اين دوستت هم وقتي جواب من رو داد مي ياد ور دل خودت. در رو هم ببند...
ببين بهتره يه چيزي بگي. اون مقاله رو از كجا دزديده بودي؟ چرا راستش رو نمي گي؟ كتاب مرجعت چي بود؟ اين اسم محمد كاظم رسولي منش رو از كجا درآورده بودي؟ فكر نكن منو سر كار گذاشتي ها! از همون اول فهميدم نشر ادبيات ايران زمين وجود نداره و تو يه اسم از خودت پروندي. فقط مي خواستم ببينم تو دروغات تا كجا پيش مي ري... ببين ميتونم كاري كنم كه اخراج بشي. بهتره حرف بزني...
شما كه نرفتي هنوز. مگه نگفتم برو رد كارت؟
- استاد چند لحظه به من اجازه مي ديد؟
- نخير. برو بيرون درو ببند. فكر نكنم رضايي لال باشه يا مترجم لازم داشته باشه.
- استاد تا صبحم كه ازش بپرسيد اون چيزي نميگه. يعني روش نميشه كه بگه. مي دونم از من خوشتون نمي ياد اما فقط چند لحظه به حرفام گوش كنيد.
- از من خوشتون نمي ياد يعني چي؟ شما فكر كردي من با شاگردام پدركشتگي دارم؟ سر كلاس شلوغ مي كني انتظار داري هيچي بهت نگن. من دارم يكي ديگه رو بازخواست مي كنم مثل قاشق نشسته ميدويي وسط انتظار داري، حرف نشنوي. اين كه نشد. حالا بگو ببينم چي مي خواي بگي.
- استاد اين پيشنهاد من بود. ديدم مقاله اش خيلي خوبه گفتم اگر ازش پرسيديد نگه خودش نوشته. مي دونستم اگه نگه رفرنسش مي كنيد.
-  يعني چي منظورتو نمي فهمم.
- استاد فيلمنامه‌ي شبهاي باراني رو يادتونه كه با الهام از يكي از داستانهاي دشتهاي سبز آسمان جان اشتاين بك نوشته بودم؟
- خوب آره شاهكار بود. كه چي؟
- استاد اون دو طرحي كه براي سريال مناسبتي ماه رمضان پيشنهاد دادم رو چي يادتون مي ياد؟
- آره اوني كه اثر پائولو كوئيلو رو غريبه زدايي كرده بودي تاييد شد. كه چي؟
- استاد من اصلا كتاب دشتهاي سبز آسمان رو نخوندم. داستان شيطان و دوشيزه پريم پائولو كوئيلو هم، اون طرح اولي بود كه براتون تعريف كردم و گفتم نوشته‌ي خودمه و شما گفتيد راشه. مزخرفه.
- ت...تو اصلا اينجا چي كار داري؟ برو بيرون تا بيشتر از اين از دستت عصباني نشدم. كار من و رضايي خصوصيه. به تو مربوط نمي شه.
- استاد! اگه كسي قراره اخراج بشه اون منم. مي‌دونم كار اشتباهي كردم اما چاره ي ديگه اي نداشتم. اگر مي‌گفتم نوشته ي خودمه كه...
- مي ري بيرون يا عليپور رو صدا كنم بيرونت كنه؟
- استاد! مگه از رضايي دليل كارش رو نمي پرسيديد؟ مگه نمي‌خواستيد بدونيد نويسنده‌ي اون مقاله كيه. خوب من كه بهتون همه چيز رو گفتم.
- بريد بيرون، با هر دوتونم... در رو  درست ببند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:0  توسط ارغوان اشترانی  | 

حاجي از وقتي مكه رفت و سري توي سرها درآورد اسم خودش را عوض كرد و گذاشت جوانمرد خان.

آخر با اين كه جوان بود؛ صاحب كلي القاب و عنوان بود و همه روي او حساب مي كردند. خوب جوانمردخان به راحتي مي توانست اين قابليت او را توضيح دهد چون هم جوان بود و هم مذكر بود وهم خان. تنها كسي كه از دستش شاكي بود و مي گفت اين حاجي آقا هيچ كاري از دستش بر نمي آيد عيالش بود. ماجراي شاكي بازي عيال حاج آقا هم از اول تابستان شروع شده بود كه هر شب يك سوسك سياه پا كوتاه مي دويد و وارد حريم خصوصي آنها مي‌شد. عيال حاج آقا هي داد و بيداد راه مي انداخت: كه آخه مرد بهت مي گم اين ماشين رختشويي رو بكش جلو يه كهنه بتپون دور لوله اش كه سوسكها نتونن بيان تو خونه زندگيمون. اما حاجي گوشش بدهكار نبود كه نبود. شاخ غول رو مي شكست اما حاضر نبود يه جو زور به خودش بياره و ماشين لباسشويي رو جابجا كنه. در عوض هر شب مثل يك سوپر من با دمپايي دنبال سوسكها مي افتاد و خوب حالشان را جا مي آورد.

روزها گذشت و گذشت تا اين كه خواهر ناتني حاج آقا كه از مادر سوا بودند و از پدر جدا با پسر كوچولويش كه حسن نام داشت و همه حسني صدايش مي كردند مهمان آنها شد. شب بود و تاريك و گرم. سوسكها هم كه درس عبرت بگير نبودند كه نبودند و باز بر طبق عادت گذشته خطا نمودند و از لوله‌ي فاضلاب به هواي دزديدن يك قطره روغني چيزي بالا آمدند.

حاجي با شم پليسي تيزي كه داشت سريع فهميد و يكي را با تار و مار تعقيب كرد و با چند فيس ناقابل سوسكه روي زمين دراز كش شد و دستهايش را به نشانه‌ي تسليم بالا گرفت.

حسني كه اصولا بچه‌ي كنجكاوي بود رفت بالا سر حاجي و نشست و نگاه كرد. فكر كرد حاجي الان سوسك رو بر اساس قوانين خانم خانه به محل مخصوصي منتقل مي كنه و سراغ دو سوسك باقي مانده مي ره. آخه مي دونيد هر خونه اي براي انتقال سوسكهايي كه تسليم شده اند قوانين خاصي داره. يه جا قانون مي گه كه بايد سوسكها رو تحويل سطل آشغال داد و يه جا مي گه بايد انداختشون بيرون از خونه و يه جا مي گن بايد بندازيشون توي چاه مستراح. حسني از حاج خانم پرسيد مي شه بگيد قانون اين خونه در مورد سوسكها چيه؟ بعد از تسليم بايد چي كارشون كرد؟ خانم خونه دويد و روزنامه آورد تا به عنوان برانكارد ازش استفاده كنند و سوسك رو به سطل آشغال مربوطه تحويل دهند و به حاج آقا هم گوشزد كرد كه سوسك رو سريع بنداز توي سطل آشغال و كثافتكاري نكن و چشم غره اي هم به او حواله كرد و خودش رفت و به ورورهاي خاله زنكي با مامان حسني پرداخت؛ اما حسني چيزي ديد كه باورش نمي‌شد:

حاج آقا يك تكه‌ي كوچيك از روزنامه رو كند و لوله كرد. به حسني گفت بچه خوب نگاه كن. اگه دوست داري دفتر دستكت رو هم بيار و يه نقاشي از اين صحنه بكش. حاجي اون تكه روزنامه رو كه شبيه يه نيزه شده بود وسط سينه‌ي سوسكه گذاشت و يه دونه از پاهاشو با ناخن گرفت و كشيد و پا كنده شد. سوسك 5 پاي ديگرش را به شدت تكان داد. دنيا دور سر حسني چرخيد. با اين كه سوسكه صدا نداشت اما حسني صداي آخ و اوخ سوسك كه از درد ناله مي كرد رو مي‌شنيد.

حاجي دوباره يه پاي ديگه از سوسك رو گرفت و كشيد...

بعد از اين كه سوسكه يه جونور بي دست و پا شده بود دمپايي رو برداشت و روي كله‌ي سوسكه فشار داد.

قرررررررچ‌‌چ‌چ‌‌چ‌چ... ريغ سوسكه زد بيرون.

حاجي قهقه زد زير خنده و گفت: محكومس به اعدام.

حسن كوچولو يه لحظه يادش رفت كه كوچولوئه. گفت دايي جون؟ چرا اين قدر اين بيچاره رو زجر دادي. محكوم به اعدامه كه باشه. مگه قوانين حاج خانوم نمي گه اون رو بايد تحويل سطل آشغال بدي؟

حاجي گفت ما كه بودايي نيستيم حسن جون. اسلام به ما اجازه داده سوسكا رو بكشيم.

حسني گفت دايي جون اما خودم شنيدم آقاي قرائتي تو تلويزيون مي گفت اسلام دين رحمته. بله اسلام مثل بودا نيست كه بگه حق نداريد يه پشه رو هم بكشيد اما حضرت محمد سفارش كرده اگر مجبور شديد يه حشره رو بكشيد بايد جوري اين كار رو بكنيد كه زجر نكشه.

حاجي دلش مي‌خواست اون دمپايي كه دستش بود رو ول بده طرف حسني و داد بزنه تلويزيون غلط كرده با تو اما اين كار رو نكرد و در عوض يه لبخند زد و گفت: خوب پررو بازي در مي‌ياري ها. بچه‌اي خوبه كه عاقل باشه‌د.

مادر حسني كه از شنيدن حرف حاجي يهو بند دلش پاره شد دويد و آمد تو آشپزخانه:

حاج آقا خدا مرگم بده حسني بي ادبي كرده؟

حاجي باخنده گفت: شما هچ نگران نباش. هيچ اشكالي نداره‌د. انتقاد سازنده خيلي هم خوبس. حسني چيزي نگفته‌س. فقط يه كم احساساتي شده‌س.

و توي دلش مي‌گفت: يك پدري از اول و آخرت در بيارم كه حالت جا بياد.

مادر ساده دل كه حرفهاي توي دل حاجي را نمي‌شنيد حاجي و خانمش را براي شام فردا شب دعوت كرد.

فرداي اون روز حاجي و خانمش رفتند خونه‌ي حسني اينا. مامان حسني يه كت و شلوار سفيد ماماني تن حسني كرده بود و به حسني ياد داده بود كه براي اين كه حاجي آدم با نفوذيه و ممكنه از حرفاي ديشبش ناراحت شده باشه به محض اين كه از در وارد شد خوش آمد بگه و يه جوري از دل حاجي در بياره.

حسني هم تا حاجي وارد شد با كلي تعريف و تمجيد و خوش آمد گويي سعي كرد دل حاجي رو به دست بياره و كلي از رشادت حاجي پيش خانمش تعريف كرد و هر چي هم در مورد شكنجه نكردن سوسكها مي خواست به حاجي بگه همچين با لحن ملايم مي گفت و تو صد تا زرورق مي پيچيد كه مبادا به حاجي بر بخوره.

حاجي گوشش به حرفهاي حسني بدهكار نبود كه نبود و مدام روي اين موضوع اصرار داشت كه بايد سوسكها رو به بدترين وجه شكنجه داد و اگر ادب نشدند كشتشون. وضع قانون در مورد سوسكها رو هم مسخره مي دونست چون سوسكها آدم نبودند كه...

در خلال اين حرفها حاجي حسني رو هم شكل يه سوسك سفيد مي ديد كه حالا خيلي مي خواست بهش رحم كنه اسمشو مي ذاشت جيرجيرك و دوست داشت يه درس حسابي بهش بده.

اون شب حاجي دمپايي پرت نكرد به حسني و آبروداري كرد؛ فقط در خلال شوخي سعي مي كرد به حسني گوشزد كنه كه خيال داره حالش رو جا بياره. فرداي اون روز حاجي رفت مدرسه‌ي حسني و به ناظم گفت: حيفه مدرسه جاي جووناي احساساتي‌اي مثل حسني باشه...

ناظم هم گفت چشم؛ مادر حسني روخواستند مدرسه كه ازش تعهد بگيرند شايد حاجي كوتاه بياد و يه دو هفته‌اي اين ببر بيارا طول كشيد و حسني همچنان پا در هوا مانده بود و حاجي كوتاه نمي‌آمد. يكي نبود به حاجي بگه خوب تو كه تحمل يه ساعت حرف حسني كوچولو رو نداري بيخود دوشب دوشب پشت هم قرار مهموني و مهمون بازي مي‌ذاري. خلاصه كوتاه نيامدن حاجي همان و اخراج شدن حسني همان...

تازه بدتر از همه این بود که حسنی رو که از مدرسه بیرون می انداختند کوله پشتی اش رو هم گرفتند و دادند به یه بچه ی دیگه!

قصه‌ي ما به سر رسيد؛ حسني به خونش نرسيد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:23  توسط ارغوان اشترانی  | 

_ واي‌ خدا باورم‌ نمي‌شه‌. مي‌خواي‌ با اين‌ همه‌ پول‌ چي‌ كار كني‌؟

_ پنجاه مليونش رو بر مي‌داريم‌ و مي‌ريم‌ عشق‌ و حال‌. اول‌ يه‌ ماشين‌ واسه‌ من‌، يكي‌ هم‌ واسه‌ تو، كامپيوتر، يه‌ سفر خارج‌، اولين‌ جايي‌ كه‌ داريوش‌ كنسرت‌ بذاره‌، بعدم‌ هر چي‌ اضافه‌ اومد وسايل‌ خونه‌ مي‌خريم‌. با 750 تاي بقيه‌اش‌ هم‌ 2 تا برج‌ مي‌سازم‌. يكي‌ رو مي‌فروشيم‌، 750 تامون‌ مي‌شه‌ يك و نيم ميليارد، يكي‌ ديگه‌ رو هم‌ واسه‌ خودمون‌ نگه‌ مي‌داريم‌. خودمون‌ اونجا مي‌شينيم و باقي‌ رو اجازه‌ مي‌ديم‌. با اجاره‌اش‌ مي‌تونيم‌ مثل ‌شاها زندگي‌ كنيم‌.

_ من‌ زانتيا مي‌خوام‌.

_ مفت‌ گرونه‌. مي‌گن‌ ماشين‌ خوبي‌ نيست‌.

_ كي‌ مي‌گه‌؟ خيلي‌ هم‌ خوبه‌. بيا اول‌ يه‌ جشن‌ بگيريم‌. همه‌ رو مهمون‌ كنيم‌.

_ همه‌ نه‌. فقط دوستامون‌. مگه‌ ديگران‌ تو اين‌ مدت‌ اومدن‌ بهمون‌ بگن‌ خرت‌ به‌ چند كه‌ حالا بخوايم‌ بهشون‌ شام‌ بديم‌؟

_ من‌ مي‌ترسم‌.

_ از چي‌ مي‌ترسي‌؟

_ از اين‌ كه‌ همديگه‌ رو از دست‌ بديم‌...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:30  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >